0

روزي جنگي بود 2

 
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به: روزي جنگي بود 2

حسرت

منور كه زدند، ديدم يك نفر پاهايش را به زمين مي‌كشد. يك دستش را به گلويش گرفته بود و با دست ديگرش مي‌خواست زيپ پيراهنش را باز كند. خواستم گلويش را ببندم نگذاشت. دستم را گرفت و گذاشت روي جيبش، گفتم: «مگه توش چيه؟»
خون از لاي انگشتانش بيرون زد، نمي‌توانست حرف بزند، زيپ پيراهنش را گرفتم و كشيدم. گير كرده بود، پاهايش را آرام‌تر به زمين مي‌كشيد.
با سرنيزه جيب را پاره كردم، دو تكه كاغذ بود، درآوردم. ديگر پايش را به زمين نمي‌كشيد. منور كه زدند به كاغذها نگاه كردم. پسرش توي عكس لبخند زد. خواستم عكس را به او نشان بدهم اما او هم پر كشيد و حسرت ديدار دوباره‌ي عكس فرزندش بر دلش ماند.
   

منبع: كتاب روزگاري جنگي بود   -  صفحه: 6

 

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  12:30 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به: روزي جنگي بود 2

حسرت خوردن سيب

در منطقه‌ي شاخ شميران رفته بوديم كنار رودخانه براي گل ماليدن لندرورها و استتارشان كه اتفاقاً الاغ بي‌صاحبي آن‌جا پرسه مي‌زد. نزديك الاغ چشمم افتاد به يك سيب زرد درشت. داشتم برايش نقشه مي‌كشيدم كه ديدم حيوان رفت به طرف سيب.
به سرعت از رودخانه بالا آمدم و يك لنگه كفش نزديك رقيب بيچاره پرتاب كردم. تا سرش را برگرداند سيب از دهانش افتاد. آن را برداشتم و شستم و خواستم با برادرم ابوالفضل مرادي نصف كنم كه ديدم الاغ با حسرت ما را نگاه مي‌كند.
ابوالفضل سيب را از دستم گرفت و انداخت جلويش و گفت: «خجالت نمي‌كشي، مي‌خواهي حق الاغ را بخوري!»
   

منبع: سررسيد سال 84 جبهه فرهنگي حزب الله  

 

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  12:31 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به: روزي جنگي بود 2

حسرت زندگي

گفت: تا روزي كه جنگ باشد، بايد تو جبهه باشم. تصميم گرفتم ازدواج كنم تا دينم كامل بشه؛ زودتر شهيد شوم...
مادرش هم گفت: «محمدعلي مال شهادته اون قدر مي‌فرستمش جبهه تا بالاخره شهيد بشه. راضي هستي زنش بشي.»
قبول كردم. لباس عروسي نگرفتيم. حلقه هم نداشتم. همان انگشتر نامزدي را برداشتم. دو روز بعد از عقد، ساكش را بست و رفت منطقه.
يك ماه و نيم آن‌جا بود و يك روز به ديدار ما آمد. وقتي دوباره عازم شد، گفت: زودتر برمي‌گردم. همه چيز را براي شروع زندگي مشترك آماده كردم. براي اتاق‌ها پرده مي‌دوختم كه خبر شهادتش را شنيدم و حسرت ديدار دوباره‌اش براي هميشه در دلم ماند. حسرت يك روز كامل زندگي با او.
   

منبع: كتاب كاش ما هم  

 

 

 

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  12:31 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به: روزي جنگي بود 2

حسرت يك ناله

تاول‌هاي بزرگي روي بدنش بود. هر روز آن‌ها را شست‌و‌شو مي‌دادم. مي‌دانستم درد مي‌كشد، اما اصلاً ناله نمي‌كرد. دانه‌هاي درشت عرق از روي پيشاني و گونه‌هاي برجسته‌اش به روي بالش مي‌غلطيد، و من آرزو مي‌كردم كاش ناله كند.
اسمش را نمي‌دانستم اما از خدا مي‌خواستم كمي ناله كند، تا من راحت شوم و بالاخره بعد از 4 روز درد كشيدن مرا در حسرت يك ناله‌ي ضعيف گذاشت و رفت.
   

منبع: كتاب يادهاي نزديك لحظه هاي دور  

 

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  12:31 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به: روزي جنگي بود 2

حسين جانم

چند روزي مي‌شد كه اطراف كاني‌مانگا در غرب كشور كار مي‌كرديم. شهداي عمليات والفجر را پيدا مي‌كرديم. اواسط سال 71 بود از دور متوجه پيكر شهيدي داخل يكي از سنگرها شديم. همان‌طور كه داخل سنگر نشسته بود، ظاهراً تيري به او اصابت كرده و شهيد شده بود. خواستيم كه بدنش را جمع كنيم اما در كمال تعجب ديديم در انگشت وسط دست راست او انگشتري است. جالب‌تر آن كه تمام بدن كاملاً اسكلت شده بود ولي انگشتي كه انگشتر در آن بود، كاملاً سالم و گوشتي مانده بود. خاك‌هاي روي عقيق انگشتر را پاك كرديم. اشك همه‌مان درآمد. روي آن نوشته بود: « حسين جانم ».    

منبع: سالنامه‌ي لشگر27 محمدرسول الله (ص) سال1385  

 

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  12:31 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به: روزي جنگي بود 2

حسين حسين

وسط ميدان مين بوديم. دشمن براي پيشروي و نفوذ نيروها مدام تيراندازي مي‌كرد تا از اين طريق مانع نفوذ بچه‌ها شود. ناگهان گلوله‌اي به سينه‌ي محمديان اصابت كرد و به خرج آرپي‌جي كه در كوله‌پشتي‌اش بود، رسيد.
كوله‌پشتي آتش گرفت. محمديان خود را به سختي به پشت خواباند تا دشمن متوجه حضور رزمنده‌ها در ميدان مين نشود. فقط آرام مي‌ناليد و حسين حسين (ع)مي‌گفت. وقتي به سراغ پيكر بي‌جانش رفتيم، پشتش كاملاً سوخته بود.
   

منبع: ماهنامه سبزسرخ   -  صفحه: 6

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  12:32 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به: روزي جنگي بود 2

حسين منتظره...

بالا سرش كه رسيديم، نفس‌هاي آخرش بود. حداقل سر جايش تير خورده بود. آرپي‌جي از دستش افتاده بود. نصفش رفته بود توي خاك. سرش را با زور بلند كرد، با حسرت به آرپي‌جي نگاه كرد. نتوانست سرش را نگه دارد، سرش را گرفتم روي دستم. چشمش را باز كرد، بهم نگاه كرد. آهسته گفت حسين منتظره. حرفش تمام نشده بود كه خودش تمام كرد.
بدنش روي دستم سنگيني مي‌كرد، اما آرام بود.
   

منبع: كتاب ويرانه‌ هاي آباد؛روايت هويزه  

 

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  12:32 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به: روزي جنگي بود 2

حفظ بيت المال

در هورالهويزه چند نفري نشسته بوديم. يكي از بچه‌ها با اسلحه‌اش پرنده‌اي را زد. پرنده افتاد و ما از نشانه‌گيري دوستمان خوشمان آمد. در ضمن دلمان هم براي يك غذاي لذيذ تنگ شده بود. به اين خاطر اسلحه‌ها را گرفتيم طرف پرنده‌ها و شليك كرديم.
يك دفعه ديديمش. ناراحت و عصباني بود. سري تكان داد و گفت: « اين فشنگ‌ها را بايد به قلب دشمن شليك كنيد نه به اين پرنده‌هاي بيچاره. بيت‌المال است. »
يكي از بچه‌ها با اعتراض گفت: « ديگران نارنجك مي‌اندازند توي آب و ماهي مي‌گيرند چرا به آن‌ها چيزي نمي‌گوييد؟»
شيخ بابايي لبش را گزيد و گفت: « اين‌ها نياز به گفتن ندارد. همه‌ي ما مسلمانيم و بايد بدانيم چه‌طور از بيت‌المال استفاده كنيم. »
همان موقع ياد دوران آموزشي افتادم. داشتيم سوار ماشين مي‌شديم. گفت: « كجا؟»
گفتيم:‌« فلان گردان!‌»
پرسيد: « كار فوري داريد؟»
گفتيم: «‌ نه »
گفت: « پس پياده برويد. هم يكي دو ليتر بنزين صرفه‌جويي كنيد هم اين‌كه پياده‌روي كنيد كه براي سلامتي‌تان خوب است. شما كه بيكاريد عجله هم كه نداريد. »
   

منبع: مجله جاودانه ها  

راوي: عزت الله مسلم خاني 

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  12:32 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به: روزي جنگي بود 2

حلالت نمي ‌كنم

به او گفته بود كه «حلالت نمي‌كنم مادر، حالا كه توي جبهه نيازت دارن بموني خونه».
رفته بود سپاه اسمش را بنويسد. ننوشته بودند، گفته بودند: تو بمون كمك‌حال پدر و مادرت باش. برگشته بود خانه. مادرش پرسيده بود چي شده؟
اسمت رو نوشتي؟ گفته بود: نه مادر. بهم گفتن از يك خانه چهار نفر نمي‌شود.
خودش بلند شد رفت سپاه. گريه كرد تا راضي شدند پسرش را به جبهه ببرند.
   

منبع: نشريه ي تو فقط يك بار زندگي مي‌ كني  

 

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  12:33 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به: روزي جنگي بود 2

حلقه ي ازدواج

سالگرد پسر شهيدشان بود. همگي بي‌تابي مي‌كردند. همان روز موقع اذان مغرب خانه‌شان بمباران شد. كاتيوشا زده بودند و خانه با خاك يكسان شده بود. صداي ضعيفي از زير پايم شنيدم. خاك‌ها را كنار زدم. همسر شهيد زير آوار مانده بود. دائم مي‌گفت: «حلقه‌ي ازدواجم بالاي يخچال است؛ حلقه‌ي ازدواجم را مي‌خواهم. »
از ميان آن خانواده تنها همسر شهيد و برادرش نجات پيدا كردند و بقيه را درگلستان شهداي آبادان كنار هم به خاك سپردند.
   

منبع: كتاب دختران او.پي.دي  

 

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  12:33 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به: روزي جنگي بود 2

حوري‌ هاي خاطرخواه

شب اول كه پايم به منطقه رسيد، با يك پاسدار وظيفه آشنا شدم كه خيلي پسرخوش‌برخوردي بود. هركجا بود خنده از روي لب‌هاي بچه‌ها دور نمي‌شد. هميشه وقت خواب و خواندن سوره‌ي واقعه گير مي‌داد كه بچه‌ها مي‌دانيد چرا شهدا لبخند مي‌زنند؟
براي اين‌كه حوري‌ها آن‌ها را مي‌بوسند يا مي‌گفت: «مي‌دانيد چرا شهدا مي‌سوزند؟» بعد مي‌گفت: «چون حوري‌ها همه‌ي بدنشان را مي‌بوسند و آن‌ها از گرما مي‌سوزند!»
تا اين‌كه در عمليات بازپس‌گيري «جفير» در سنگر مهمات سوخت. موقعي كه ما خاكسترش را بيرون آورديم در عين حال كه جگرمان كباب بود ياد شوخي‌هايش افتاديم. يكي از بچه‌ها گفت: «بي‌انصاف به ما نگفته بود كه خودش اين‌ همه حوري خاطرخواه دارد!....»
   

منبع: سالنامه يادياران  

 

 

 

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  12:33 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به: روزي جنگي بود 2

خال پهلو

روز آخر كه راهي جبهه شد، هر چهار پسرش را بوسيد. خانه پر از عطر سلام و صلوات بود. به همسرش گفت: «ديگه سفارش نكنم از روي خال پهلويم مي‌تونين منو شناسايي كنين، يادت نره...»
از شلمچه كه برگشت باز هم خانه پر از عطر سلام و صلوات بود. مثل كوچه و خيابان، همه‌جا را آذين بسته بودند. اول او را نشناختند، بي‌سر بود اما همان خال كار خودش را كرد.
   

منبع: ماهنامه سبزسرخ  

 

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  12:33 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به: روزي جنگي بود 2


خال كوبي

خوب صورتش به خاطرم مانده بود. بچه‌ي يك محله بوديم. قدبلند بود و چهارشانه. دستمال ابريشمي مي‌بست به مچ دستانش، دكمه يقه باز مي‌كرد و مي‌نشست سر كوچه،‌ هيچ‌وقت نمي‌خواستم با آن جمع هم‌كلام باشم.
بعد از سال‌ها او را در جبهه ديدم. آن شب پشت يكي از خاكريزها چفيه انداخته بود روي صورتش و نماز شب مي‌خواند. فهميدم اين‌جا خودش را پيدا كرده است.
مصيبت حضرت زهرا (س) را كه مي‌شنيد بي‌وقفه گريه مي‌كرد. روز بود يا شب يادم نيست، آمد كنارم و گفت: «حاج آقا! آماده‌ام بروم آن دنيا، اما از حضرت زهرا (س) شرم دارم. دكمه‌هاي پيراهن خاكي‌اش را باز كرد، عكس يك زن كه روي سينه‌اش خالكوبي شده بود را نشانم داد. در حالي‌كه اشك در چشمانش مي‌چرخيد، گفت: مي‌خوام طوري بسوزه كه هيچ اثري ازش نمونه»
مدتي گذشت، بچه‌ها خبر شهادتش را برايم آوردند. وقتي به كنار پيكرش رسيدم، پيراهن خاكي نيمه‌سوخته‌اش را كنار زدم، باور كردني نبود! سينه‌اش طوري سوخته بود كه اثري از خالكوبي نمانده بود.
صورتش داشت مي‌خنديد.
   

منبع: مجله معبر 5  

 

 

 

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  12:34 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به: روزي جنگي بود 2

خال گردن

وقتي عازم شد، خوب نگاهش كردم و چند بار بوسيدمش. آخرين بار گفتم: بگذار خال گردنت را ببوسم. خنديد و گفت: «اين خال يك نشاني است، نگذاشتم حرفش تمام شود و گردنش را غرق بوسه كردم.
بالاخره خبر شهادتش را آوردند. براي ديدن پيكرش به رامسر رفتم. اشك امانم را بريده بود. خواستم گردن و جاي خالش را ببوسم كه ديدم اثري از خال باقي نمانده و اصابت گلوله گلوي نازنينش را متلاشي كرده. او در آخرين دقايق تشنه بود اما سقايي ياران خميني (ره) را بر عهده داشت. مرتضي عطشان به ديدار خدا شتافت.
   

منبع: ماهنامه سبزسرخ   -  صفحه: 6

راوي: خواهر شهيد مرتضي پورامامي 

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  12:34 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به: روزي جنگي بود 2

خانه‌ اي در آتش

سروان يونس علاوي، فرمانده‌ي گروهان سوم از گردان اول تيپ 33 نيروهاي مخصوص، با نيروهاي اسلامي به شدت مقابله مي‌كرد و تمام توان خود را جمع كرده بود كه آن را از بين ببرد. او با هشتاد سرباز به جستجوي خانه به خانه‌ي اهالي پرداخت.
به خانه‌اي كه رسيد خانواده‌ي ايراني‌اي از شدت ترس و دلهره آرام گوشه‌اي نشسته بودند. سروان ايستاد و فرياد زد: «كسي اين‌جا زندگي مي‌كند؟» صدايي لرزان گفت: بله. لبخند تلخي بر لبان سروان نشست و همان لحظه دستور داد، خانه را به آتش بكشند و خانه را با تمام افرادش منفجر كنند.
   

منبع: ماهنامه سبزسرخ   -  صفحه: 4

 

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  12:34 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها