پاسخ به: روزي جنگي بود 2
جمعه 8 بهمن 1389 12:31 PM
حسرت خوردن سيب
در منطقهي شاخ شميران رفته بوديم كنار رودخانه براي گل ماليدن لندرورها و استتارشان كه اتفاقاً الاغ بيصاحبي آنجا پرسه ميزد. نزديك الاغ چشمم افتاد به يك سيب زرد درشت. داشتم برايش نقشه ميكشيدم كه ديدم حيوان رفت به طرف سيب. منبع: سررسيد سال 84 جبهه فرهنگي حزب الله
به سرعت از رودخانه بالا آمدم و يك لنگه كفش نزديك رقيب بيچاره پرتاب كردم. تا سرش را برگرداند سيب از دهانش افتاد. آن را برداشتم و شستم و خواستم با برادرم ابوالفضل مرادي نصف كنم كه ديدم الاغ با حسرت ما را نگاه ميكند.
ابوالفضل سيب را از دستم گرفت و انداخت جلويش و گفت: «خجالت نميكشي، ميخواهي حق الاغ را بخوري!»