پاسخ به: روزي جنگي بود 2
جمعه 8 بهمن 1389 12:32 PM
حفظ بيت المال
در هورالهويزه چند نفري نشسته بوديم. يكي از بچهها با اسلحهاش پرندهاي را زد. پرنده افتاد و ما از نشانهگيري دوستمان خوشمان آمد. در ضمن دلمان هم براي يك غذاي لذيذ تنگ شده بود. به اين خاطر اسلحهها را گرفتيم طرف پرندهها و شليك كرديم. منبع: مجله جاودانه ها
يك دفعه ديديمش. ناراحت و عصباني بود. سري تكان داد و گفت: « اين فشنگها را بايد به قلب دشمن شليك كنيد نه به اين پرندههاي بيچاره. بيتالمال است. »
يكي از بچهها با اعتراض گفت: « ديگران نارنجك مياندازند توي آب و ماهي ميگيرند چرا به آنها چيزي نميگوييد؟»
شيخ بابايي لبش را گزيد و گفت: « اينها نياز به گفتن ندارد. همهي ما مسلمانيم و بايد بدانيم چهطور از بيتالمال استفاده كنيم. »
همان موقع ياد دوران آموزشي افتادم. داشتيم سوار ماشين ميشديم. گفت: « كجا؟»
گفتيم:« فلان گردان!»
پرسيد: « كار فوري داريد؟»
گفتيم: « نه »
گفت: « پس پياده برويد. هم يكي دو ليتر بنزين صرفهجويي كنيد هم اينكه پيادهروي كنيد كه براي سلامتيتان خوب است. شما كه بيكاريد عجله هم كه نداريد. »
راوي: عزت الله مسلم خاني