0

روزي جنگي بود 2

 
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به: روزي جنگي بود 2
جمعه 8 بهمن 1389  12:31 PM

حسرت زندگي

گفت: تا روزي كه جنگ باشد، بايد تو جبهه باشم. تصميم گرفتم ازدواج كنم تا دينم كامل بشه؛ زودتر شهيد شوم...
مادرش هم گفت: «محمدعلي مال شهادته اون قدر مي‌فرستمش جبهه تا بالاخره شهيد بشه. راضي هستي زنش بشي.»
قبول كردم. لباس عروسي نگرفتيم. حلقه هم نداشتم. همان انگشتر نامزدي را برداشتم. دو روز بعد از عقد، ساكش را بست و رفت منطقه.
يك ماه و نيم آن‌جا بود و يك روز به ديدار ما آمد. وقتي دوباره عازم شد، گفت: زودتر برمي‌گردم. همه چيز را براي شروع زندگي مشترك آماده كردم. براي اتاق‌ها پرده مي‌دوختم كه خبر شهادتش را شنيدم و حسرت ديدار دوباره‌اش براي هميشه در دلم ماند. حسرت يك روز كامل زندگي با او.
   

منبع: كتاب كاش ما هم  

 

 

 

 
 
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها