پاسخ به: روزي جنگي بود 2
جمعه 8 بهمن 1389 12:30 PM
حسرت منور كه زدند، ديدم يك نفر پاهايش را به زمين ميكشد. يك دستش را به گلويش گرفته بود و با دست ديگرش ميخواست زيپ پيراهنش را باز كند. خواستم گلويش را ببندم نگذاشت. دستم را گرفت و گذاشت روي جيبش، گفتم: «مگه توش چيه؟» منبع: كتاب روزگاري جنگي بود - صفحه: 6
خون از لاي انگشتانش بيرون زد، نميتوانست حرف بزند، زيپ پيراهنش را گرفتم و كشيدم. گير كرده بود، پاهايش را آرامتر به زمين ميكشيد.
با سرنيزه جيب را پاره كردم، دو تكه كاغذ بود، درآوردم. ديگر پايش را به زمين نميكشيد. منور كه زدند به كاغذها نگاه كردم. پسرش توي عكس لبخند زد. خواستم عكس را به او نشان بدهم اما او هم پر كشيد و حسرت ديدار دوبارهي عكس فرزندش بر دلش ماند.