پاسخ به: روزي جنگي بود 2
جمعه 8 بهمن 1389 12:34 PM
خوب صورتش به خاطرم مانده بود. بچهي يك محله بوديم. قدبلند بود و چهارشانه. دستمال ابريشمي ميبست به مچ دستانش، دكمه يقه باز ميكرد و مينشست سر كوچه، هيچوقت نميخواستم با آن جمع همكلام باشم. منبع: مجله معبر 5
خال كوبي
بعد از سالها او را در جبهه ديدم. آن شب پشت يكي از خاكريزها چفيه انداخته بود روي صورتش و نماز شب ميخواند. فهميدم اينجا خودش را پيدا كرده است.
مصيبت حضرت زهرا (س) را كه ميشنيد بيوقفه گريه ميكرد. روز بود يا شب يادم نيست، آمد كنارم و گفت: «حاج آقا! آمادهام بروم آن دنيا، اما از حضرت زهرا (س) شرم دارم. دكمههاي پيراهن خاكياش را باز كرد، عكس يك زن كه روي سينهاش خالكوبي شده بود را نشانم داد. در حاليكه اشك در چشمانش ميچرخيد، گفت: ميخوام طوري بسوزه كه هيچ اثري ازش نمونه»
مدتي گذشت، بچهها خبر شهادتش را برايم آوردند. وقتي به كنار پيكرش رسيدم، پيراهن خاكي نيمهسوختهاش را كنار زدم، باور كردني نبود! سينهاش طوري سوخته بود كه اثري از خالكوبي نمانده بود.
صورتش داشت ميخنديد.