پاسخ به: روزي جنگي بود 2
جمعه 8 بهمن 1389 12:31 PM
حسرت يك ناله
تاولهاي بزرگي روي بدنش بود. هر روز آنها را شستوشو ميدادم. ميدانستم درد ميكشد، اما اصلاً ناله نميكرد. دانههاي درشت عرق از روي پيشاني و گونههاي برجستهاش به روي بالش ميغلطيد، و من آرزو ميكردم كاش ناله كند. منبع: كتاب يادهاي نزديك لحظه هاي دور
اسمش را نميدانستم اما از خدا ميخواستم كمي ناله كند، تا من راحت شوم و بالاخره بعد از 4 روز درد كشيدن مرا در حسرت يك نالهي ضعيف گذاشت و رفت.