0

روزي جنگي بود 2

 
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به: روزي جنگي بود 2

پوتين

داشتيم خود را براي مرحله‌ي سومِ عمليات بيت‌المقدس آماده مي‌كرديم. آقاي رمضان اسماعيلي از گچساران، همراه ما بود. پسر معلمش شهيد عبدالحميد رمضاني، در سال 59 در جبهه‌ي فياضيه‌ي آبادان به شهادت رسيده بود.
او پوتين‌هايي همراه خودش داشت كه برايش خيلي عزيز بود. حساسيت خاصي روي آن‌ها داشت. وقتي فلسفه‌ي پوتين‌ها را سوال كردم، گفت: « مربوط به پسر شهيدم است، مي‌خواهم با آن‌ها شهيد شوم. »
ساعت 10 شب، پشت خاكريز بوديم، او روي توپ 106 كار مي‌كرد. آماده‌ي حمله بوديم. خمپاره‌اي كنار او برخورد و با همان پوتين‌ها به شهادت رسيد.
يادشان گرامي و راهشان پر رهرو باد ...
   

منبع: ماهنامه وصال   -  صفحه: 10

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  12:09 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به: روزي جنگي بود 2

پيشاني‌بند يا حسين (ع)

وقتي پيكر مصطفي نعمتي و برادرش مرتضي از منطقه به پشت جبهه انتقال يافت،‌ با صحنه‌اي عجيب مواجه شديم. با اين‌كه پيكر اين دو برادر كاملاً سوخته و سياه بود، اما پيشاني‌بندي كه هر دو به پيشاني بسته بودند، كاملاً صحيح و سالم بود و روي آن نوشته شده بود: "يا حسين شهيد (ع)."
مرتضي و مصطفي در چهارم بهمن‌ماه سال 1361 به دست‌بوسي سرور شهيدان راه يافتند.
   

 

منبع: كتاب برگ هايي ازبهشت   -  صفحه: 42

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  12:09 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به: روزي جنگي بود 2

پيشوازان قدسي

تركش به جناق سينه و حنجره‌ي علي خورده بود. خون زيادي از سمت قلبش بيرون مي‌آمد. در زير نور ماه چهره‌ي علي نوراني‌تر شده بود. سعي كردم او را بلند كنم، اما او گفت: «ديگر دست به من نزنيد، اين‌ها آمده‌اند مرا ببرند، مگر نمي‌بينيد. من بايد بروم. كار من تمام است».
دوتا نفس عميق كشيد، به حالت نيم‌خيز بلند شد و ادامه داد: «السلام عليك يا اباعبدالله (ع)» سپس با صورت به زمين افتاد. فرشتگان الهي آمده بودند، او را تا بارگاه قدسي همراهي كنند، اما ما فرشته‌ها را نمي‌ديديم.
   

منبع: كتاب سفر عشق  

 

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  12:09 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به: روزي جنگي بود 2

پيكري سالم

تابستان سال 1372 به معراج شهداي لشگر 7 ولي‌عصر (عج) رفتم. يكي از دوستان مرا به داخل ساختمان برد و پارچه‌اي را كنار زد. باورم نمي‌شد، پيكر كامل شهيدي در حالي كه شلوار و پيراهن بادگير به تنش بود، پوتين‌هايش هم در پاهايش بودند در مقابلم قرار داشت.
جالب‌تر اين‌كه ماسك ضد شيميايي هم هنوز روي صورتش بود و يك قبضه اسلحه‌ي كلاشينكف نيز بر دوشش بود. ماجرا را از نيروهاي آن‌جا پرسيدم: گفتند: «در منطقه‌ي شلمچه او را پيدا كرديم. روي زمين دراز كشيده بود به صورتي كه رويش به آسمان بود».
   

 

منبع: كتاب تفحص  

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  12:10 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به: روزي جنگي بود 2

پيكي از جانب خدا

موقع عمليات بيت‌المقدس، يه شب حاج قاسم دستور داد روي دژ دوم، عراقي‌ها رو شناسايي كنيم. نزديك غروب دوربين ديد در شب و قطب‌نما را برداشتم و به اتفاق دو نفر از برادرها حركت كردم. پشت دژ اول نماز مغرب و عشا را خوانديم. آماده‌ي رفتن بوديم كه جوان خوش سيمايي رسيد و پرسيد: مهدي كيه؟ جلو رفتم وگفتم: مهدي منم. گفت: حاجي دستور داد برگرديد. امشب نمي‌خواد شناسايي بريد. متعجب شدم، حاج قاسم قبلاً براي انجام شناسايي خيلي اصرار داشت. چه اتفاقي افتاده بود كه حالا منصرف و پيكي براي لغو شناسايي فرستاده بود؟ از جوان پرسيدم گفت: بله. برگشتيم. وقتي وارد سنگر حاجي شديم پرسيد: چرا برگشتيد؟ گفتم: مگر شما پيك نفرستاديد كه شناسايي لازم نيست؟ با تعجب گفت: نه من كسي را نفرستادم. همون موقع بود كه باد شروع به وزيدن كرد و كمي بعد طوفان شديد منطقه را دربرگرفت. به طوري كه گرد و خاك فضا را تيره كرد. حاجي بعد از ديدن اون وضعيت گفت: اون فرد هركسي كه بوده، خدا خيرش بده چون در اين طوفان اگر جلو مي‌رفتيد حتماً مسير رو گم مي‌كرديد و اسير مي‌شديد.   

منبع: مجله شميم عشق  

 

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  12:10 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به: روزي جنگي بود 2


تا آخرين نفس

هوا تاريك بود. چاره‌اي نداشتيم. به يكي از خانه‌ها پناه برديم، اما بوي بدي از آن‌جا مي‌آمد. سرباز ژاندارمري كف اتاق خوابيده بود. احتمالاً تركش به سرش اصابت كرده و تمام مغز سرش در اطراف اتاق پخش شده بود.
در اثر هواي گرم، بوي بدي از جنازه در اتاق پيچيد. من، مات و مبهوت ايستادم؛ اما علي در گوشه‌ي اتاق خوابيد. دقايقي بعد سرم گيج رفت. به حياط رفتم و نشستم اما احساس كردم پايم به چيز نرمي برخورد كرد.
بيشتر كه دقت كردم متوجه شدم پيكر يك انسان است كه در اثر خمپاره‌هاي دشمن تكه‌تكه شده. بدنم به لرزش افتاد. راستش خيلي وحشت كردم. بلند شدم و علي را بيدار كردم تا از آن خانه خارج شويم. اما نمي‌شد بايد مي‌مانديم تا صبح.
با خودم فكر كردم فردا كه جنگ تمام شود صاحب اين خانه برمي‌گردد. خانه را تعمير مي‌كند تا آن موقع مغز متلاشي شده‌ي سرباز از ديوارها پاك شده است. فقط تنها اسكلت استخواني او در خانه باقي مي‌ماند. آيا او خواهد فهميد كه اين جوان تا آخرين نفس در مقابل شرافت و انسانيت اين صاحب خانه مقاومت كرد و شهيد شد.
   

منبع: كتاب حديث حماسه   -  صفحه: 54

 

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  12:10 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به: روزي جنگي بود 2

تابلوي موش

جبهه‌ي غرب بوديم. يكي از دوستان خيلي از موش بدش مي‌آمد. واقعاً متنفر بود. مي‌گفت: يك روز در سنگر نشسته بودم. اين حيوان سرش را پايين انداخت و صاف آمد داخل، كلاشينكف را مسلح كردم و دنبالش گذاشتم. دويد بيرون. حدود چهل متر تعقيبش كردم.
همين‌طور كه تير مي‌انداختم و او جاخالي مي‌داد، يك خمپاره‌ي شصت آمد و رفت داخل سنگر و آن‌چه نبايد بشود شد. از آن روز به بعد چه در جبهه، چه پشت جبهه از حاميان سرسخت، بلكه خاطرخواه هرچي موش هست شده بود. طوري كه الآن پوستر موش، يكي از تابلوهاي ثابت محل نشيمن اوست.
   

منبع: سررسيد سال 84 جبهه فرهنگي حزب الله  

 

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  12:10 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به: روزي جنگي بود 2

تاخدانخواهد...

در جبهه‌ي دارخوين بودم و خاكريز ما با دشمن فاصله‌ي چنداني نداشت. كمترين تحركي را عراقي‌ها با آر.پي.جي و تيربار متوقف مي‌كردند.
با اين وصف دوستي بسيجي داشتيم كه گوشش بدهكار اين حرف‌ها نبود. كارهاي عجيب و غريبي مي‌كرد. روز روشن مي‌رفت روي خاكريز و از اين سو به آن سو به سرعت مي‌دويد و اعصاب نيروهاي بعثي را به هم مي‌ريخت.
يا در شرايطي كه آتش دشمن زمين را مثل گهواره تكان مي‌داد، مي رفت بيرون سنگر مي‌خوابيد و ما هر چه اصرار مي‌كرديم، نمي‌توانستيم او را به داخل سنگر بياوريم. مي‌گفت تا خدا نخواهد، برگ هم از روي درخت نمي‌افتد.
   

منبع: مجله شميم عشق  

 

 

 

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  12:11 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به: روزي جنگي بود 2

تانك هاي عراقي

48 ساعت بود كه نخوابيده بودم. در اطراف ما اجساد عزيزترين جوانان اين مملكت در خون لاله‌گون خود غوطه‌ور شدند. تانك‌هاي دشمن در حدود 400 متري ما رسيده بودند، كه فرمانده‌ي گردان با بي‌سيم اطلاع داد هواپيماهاي دشمن در حال هجوم به منطقه عملياتي هستند.
لحظاتي بعد هواپيماهاي جنگي بر ما هجوم آوردند. همه چيز را تمام شده ديديم، ولي در عين ناباوري امدادالهي به دادمان رسيد و اوضاع را به نفع ما تغيير داد.
صحنه‌ي عجيبي بود. هواپيماهاي دشمن تانك‌هاي خود را به اشتباه به جاي تانك‌هاي ايراني مورد هدف قرار دادند و با بمباران سهمگين خود آن‌ها را به آتش كشيدند، با ديدن اين صحنه فرياد الله‌اكبر نيروها به هوا برخاست.
   

منبع: كتاب از آسمان تا زمين  

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  12:11 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به: روزي جنگي بود 2

تانكر آب

بچه‌ها تشنه بودند و گروهبان سليمي تانكر آب را از زير آتش پر حجم دشمن عبور داد تا لب‌هاي تشنه‌ي رزمندگان را سيراب كنند.
از كنار هر قبضه يك نفر به پاي تانكر آب مي‌رفت تا براي بقيه نيز آب ببرد، اما هنوز چند لحظه‌اي نگذشته بود كه انفجار شديدي مرا به ديوار سنگر كوبيد. عينكم در اثر شدت ضربه خرد شد و خون از سر و صورتم جاري شد.
به خاطر موج انفجار و برخورد با ديوار، سرم گيج رفت. درد شديدي داشتم. پس از چند دقيقه به خودم آمدم. نگاهي به بدنم انداختم. هيچ زخمي برتن نداشتم. خوني كه از سرم جاري بود متعلق به كس ديگري بود. به طرف تانكر آب برگشتم. باورم نمي‌شد. اصابت مستقيم گلوله خمپاره به تانكر آب، آن را تكه تكه كرده بود و بچه‌ها در ميان آب، در خون خود غلتيده بودند.
   

منبع: كتاب سرباز   -  صفحه: 55

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  12:11 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به: روزي جنگي بود 2

تاول

دو، سه ساعتي از آمدن محمد مي‌گذشت، اما پوتين‌ها را درنمي‌آورد. همين‌طور كه لباس مي‌شستيم گفتم: حالا چرا پوتين‌هايت را درنمي‌آوري؟
حرف توي حرف آورد. بعد هم بلند شد به من كمك كرد. بعدازظهر وقتي خوابيده بود، چشمم به پاهايش افتاد. پر از تاول بود. پيش خودم گفتم: شايد مي‌خواسته من تاول‌ پاهايش را نبينم.
بعد از شهادتش دوستش گفت: در زمان عمليات، موقع پيشروي هميشه عقب‌تر از ما مي‌آمد. اصرار داشت بچه‌ها سريع‌تر از او حركت كنند. بعدها فهميدم تاول پاهايش مانع حركت سريع اوست و محمد پير پيران تا لحظه‌ي شهادت نگذاشت كسي اين مطلب را متوجه شود.
   

 

راوي: مادر شهيد  

منبع: كتاب چيدن سپيده دم  

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  12:12 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به: روزي جنگي بود 2

تسليم ناپذير

تا ما را گرفتند، دست‌هايمان را بستند. به ما گفتند: «بگوييد النصر لصدام».
حسن زارع، افسر وظيفه، فرياد زد: «الموت لصدام».
افسر بعثي لوله‌‌ي اسلحه را به طرف صورت او گرفت و ماشه را چكاند. يك گلوله شليك شد و حسن بر زمين افتاد. خشاب را عوض كرد و دوباره ماشه را چكاند. سي گلوله بر بدن حسن فرو رفت. افسر ايراني هم اندوه اسارت را از دلمان برد و هم براي سفر طولاني اسارت به ما درس شجاعت و تسليم ناپذيري داد.
   

منبع: كتاب شهداي غريب  

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  12:12 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به: روزي جنگي بود 2

تشنه

 

جمشيد از بچه‌هاي سپاه بود. گرما و تشنگي عراقي‌ها را وادار كرد تا به همه‌ي ما آب بدهند، اما به جمشيد كه رسيد ليوان آب را تا نزديك لبش بردند و بعد از اين‌كه جمشيد دهانش را باز كرد، ليوان را عقب بردند.
چند‌بار اين كار تكرار شد. او تشنه ماند. شب شيلنگ را داخل سلول انداختند. همه‌ي بچه‌ها لوله‌ي آب را بردند به سمت جمشيد. اما نگهبان عراقي يك‌باره شيلنگ را كشيد. جمشيد باز هم تشنه ماند. ساعت 2 بامداد غريب و مظلوم شهيد شد.
همگي در حالي‌كه مي‌گريستيم آهسته و زير لب نام مبارك امام حسين (ع) را صدا زديم.
   

منبع: كتاب شهداي غريب  

 

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  12:12 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به: روزي جنگي بود 2

تقدير

سال 1360 بود. عراقي‌ها ما را محاصره كردند. كمتر از 100 متر با نيروهاي دشمن فاصله داشتيم. كاري از دستمان ساخته نبود. همگي داخل كانال نشستيم، همين‌طور كه به اطراف نگاه مي‌كردم چشمم به فرهاد افتاد كه روي كانال ايستاد.
فرياد زدم: «بيا پايين،‌ اين‌جا امن‌تر است» خنديد و گفت: «تقدير هرچه هست همان مي‌شود» ساعتي گذشت. داخل كانال آمد و قامت به نماز بست. در همين لحظه خمپاره‌اي در كنارش به زمين خورد. فرهاد سر بر سجده‌گاه خونين خود نهاد. به طرفش دويدم، اما خمپاره‌ي ديگري روي پيكرش افتاد. ديگر هيچ اثري از او بر روي زمين نبود. هيچ چيز فقط مشتي خاك سرخ بود.
   

منبع: كتاب زخم شقايق  

راوي: غلام رضارجايي 

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  12:12 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به: روزي جنگي بود 2

تكليف شرعي

...گرماگرم عمليات والفجر مقدماتي گمانم روز دوم يا سوم بود و داشتيم توي خط به اوضاع رسيدگي مي‌كرديم. توپخانه‌ي عراق هم مثل ريگ روي سر بچه‌ها آتش مي‌ريخت. من بودم و «مهدي خندان» «مجيد زاد بود» و يكي دو تاي ديگر از برو بچه‌ها.
آقا، زير آتش شديد ناگهان ديدم يكي از اين وانت تويوتاهاي معروف به «لگني» دارد گرد و خاك‌كنان و به كوب مي‌آيد جلو. هم‌چين كه زد روي ترمز در باز شد و وسط گرد و خاك، ديديم «حاج همت» است كه آمده پيش ما.
توي دلم گفتم يا امام زمان (عج)! همين يكي را كم داشتيم بيا و درستش كن. حاجي تا پياده شد،‌ بناي شلوغ بازار رايجش را گذاشت و گفت: «آهاي! اين‌جا چه خبره. من پشت بي‌سيم قبض روح شدم چرا كسي جواب درست و حسابي به من نمي‌ده و...».
خلاصه او داشت همين‌طور شلوغ مي‌كرد و ما داشتيم از ترس پس مي‌افتاديم كه خدايا، نكند اين وسط يك تير يا تركش سرگردان بلايي سرش بياورد. «مهدي خندان» يواشكي چشمكي به ما زد و گفت: «فقط شماها سرش رو گرم كنيد، خودم مي‌‌دونم چه نسخه‌اي براش بپيچم» ما هم رفتيم و شروع كرديم به پرسيدن سؤال‌هاي سركاري از حاجي. مثلاً چه خبر؟ اوضاع قرارگاه در چه حاله و ... اين‌جور اباطيل.
در همين گير و دار يك وانت تويوتاي عبوري داشت از آن‌جا مي‌رفت سمت عقب. كمي كه مانده بود اين وانت به ما برسد «مهدي خندان» كه يواشكي پشت سر حاجي رفته بود دو دستي او را بغل زد و به دو، رفت طرف وانت عبوري. حاجي داد و هوار مي‌زد: «ولم كن بذارم زمين مهدي، به تو تكليف شرعي مي‌كنم!» ولي «خندان» گوشش به اين حرف‌ها بدهكار نبود. حاجي را انداخت پشت وانت در حال حركت و در حالي كه به نشانه‌ي خداحافظي برايش دست تكان مي‌داد، گفت: «حاجي جون چرا تو بايست به ما تكليف كني؟ تكليف ما رو سيدالشهدا‌ معلوم كرده!».
حاج سعيد قاسمي
   

منبع: سالنامه‌ي شيدايي لشگر27 محمدرسول الله (ص) سال1383  

 

 

 

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  12:13 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها