پاسخ به: روزي جنگي بود 2
جمعه 8 بهمن 1389 12:12 PM
تقدير
سال 1360 بود. عراقيها ما را محاصره كردند. كمتر از 100 متر با نيروهاي دشمن فاصله داشتيم. كاري از دستمان ساخته نبود. همگي داخل كانال نشستيم، همينطور كه به اطراف نگاه ميكردم چشمم به فرهاد افتاد كه روي كانال ايستاد. منبع: كتاب زخم شقايق
فرياد زدم: «بيا پايين، اينجا امنتر است» خنديد و گفت: «تقدير هرچه هست همان ميشود» ساعتي گذشت. داخل كانال آمد و قامت به نماز بست. در همين لحظه خمپارهاي در كنارش به زمين خورد. فرهاد سر بر سجدهگاه خونين خود نهاد. به طرفش دويدم، اما خمپارهي ديگري روي پيكرش افتاد. ديگر هيچ اثري از او بر روي زمين نبود. هيچ چيز فقط مشتي خاك سرخ بود.
راوي: غلام رضارجايي