0

روزي جنگي بود 2

 
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به: روزي جنگي بود 2
جمعه 8 بهمن 1389  12:13 PM

تكليف شرعي

...گرماگرم عمليات والفجر مقدماتي گمانم روز دوم يا سوم بود و داشتيم توي خط به اوضاع رسيدگي مي‌كرديم. توپخانه‌ي عراق هم مثل ريگ روي سر بچه‌ها آتش مي‌ريخت. من بودم و «مهدي خندان» «مجيد زاد بود» و يكي دو تاي ديگر از برو بچه‌ها.
آقا، زير آتش شديد ناگهان ديدم يكي از اين وانت تويوتاهاي معروف به «لگني» دارد گرد و خاك‌كنان و به كوب مي‌آيد جلو. هم‌چين كه زد روي ترمز در باز شد و وسط گرد و خاك، ديديم «حاج همت» است كه آمده پيش ما.
توي دلم گفتم يا امام زمان (عج)! همين يكي را كم داشتيم بيا و درستش كن. حاجي تا پياده شد،‌ بناي شلوغ بازار رايجش را گذاشت و گفت: «آهاي! اين‌جا چه خبره. من پشت بي‌سيم قبض روح شدم چرا كسي جواب درست و حسابي به من نمي‌ده و...».
خلاصه او داشت همين‌طور شلوغ مي‌كرد و ما داشتيم از ترس پس مي‌افتاديم كه خدايا، نكند اين وسط يك تير يا تركش سرگردان بلايي سرش بياورد. «مهدي خندان» يواشكي چشمكي به ما زد و گفت: «فقط شماها سرش رو گرم كنيد، خودم مي‌‌دونم چه نسخه‌اي براش بپيچم» ما هم رفتيم و شروع كرديم به پرسيدن سؤال‌هاي سركاري از حاجي. مثلاً چه خبر؟ اوضاع قرارگاه در چه حاله و ... اين‌جور اباطيل.
در همين گير و دار يك وانت تويوتاي عبوري داشت از آن‌جا مي‌رفت سمت عقب. كمي كه مانده بود اين وانت به ما برسد «مهدي خندان» كه يواشكي پشت سر حاجي رفته بود دو دستي او را بغل زد و به دو، رفت طرف وانت عبوري. حاجي داد و هوار مي‌زد: «ولم كن بذارم زمين مهدي، به تو تكليف شرعي مي‌كنم!» ولي «خندان» گوشش به اين حرف‌ها بدهكار نبود. حاجي را انداخت پشت وانت در حال حركت و در حالي كه به نشانه‌ي خداحافظي برايش دست تكان مي‌داد، گفت: «حاجي جون چرا تو بايست به ما تكليف كني؟ تكليف ما رو سيدالشهدا‌ معلوم كرده!».
حاج سعيد قاسمي
   

منبع: سالنامه‌ي شيدايي لشگر27 محمدرسول الله (ص) سال1383  

 

 

 

 
 
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها