پاسخ به: روزي جنگي بود 2
جمعه 8 بهمن 1389 12:14 PM
تنگه ي احد دانشجو بود و منشي گروهان. كم حرف بود، اصلاً حرفي نميزد. دو سال دست كردها اسير بود. دو سال هم بيشتر. به هيچكس نگفته بود. از دو ساعت قبل از اذان صبح غيبش ميزد. تا سه ربع بعد از اذان لبخند زيبايي داشت. منبع: سالنامه يادياران
آن روز با هم رسيديم به تنگه. شروع كرد به فرياد زدن هي با خودم ميگفتم: «اينه كه داره داد ميكشه؟» باورم نمي شد، معمولش اين بود كه صدايش شنيده نمي شد. رجز ميخواند: « تنگه تنگهي احد ماست». تك تيرانداز بود. تا توي تنگه بود موقع تيراندازي رجز ميخواند.
هربار كه بلند ميشد رجز ميخواند و تيراندازي ميكرد. آخرين بار كه بلند شد، گلولهاي او را از پا درآورد. بيصدا به پشت افتاد. كار در جا تمام شد. خيلي قشنگ بيسر و صدا و بيمشكل.