پاسخ به: روزي جنگي بود 2
جمعه 8 بهمن 1389 12:07 PM
پرچم را از دست نده آن روز غروب دلهرهاي عجيب سراسر وجودم را فرا گرفته بود. نميدانستم فرمانده پاسخش مثبت است يا نه. انتظار به پايان رسيد، چادر فرماندهي كنار رفت و فرماندهي گروهها يكي پس از ديگري از چادرها بيرون آمدند. منبع: ماهنامه سبزسرخ - صفحه: 6
فرماندهي ما آقا حسن بود، مردي شريف و با خدا. با لبخند نزديك شد و سؤالم را از نگاهم خواند، با اخم گفت: «جثهي تو كوچك است و توان بلند كردن آرپيجي را نداري». با اصرار و پافشاري من بالاخره قبول كرد كه كمك آرپيجي و پرچمدار لشگر باشم.
پرچم خيلي سنگين بود، توان بلندكردنش را نداشتم اما پيش خودم گفتم: «پرچمدار اسلام در عمليات بودن سعادت ميخواهد». با گفتن اين جمله كه مانند نيرويي غيبي بود يا علي گفته و پرچم را بلند كردم. به ياد گفتههاي آقا حسين افتادم كه سفارش كرد: «به هر قيمتي كه شده پرچم را از دست نده».
بنا به دلايلي در آن شب عمليات اجرا نشد و دستور عقبنشيني صادر كردند. در راه بازگشت باد تندي ميآمد. پرچم سنگين بود و توان راه رفتن را از من گرفته بود. سنگيني اسلحهي كلاش و حمل 4 قمقمهي آب و خشاب و فشنگ از يك طرف و سنگيني پرچم از طرف ديگر تعادل راه رفتنم را بر هم ميزد.
در دل فقط از خداوند كمك خواستم كه به من نيرو دهد تا پرچم را سالم برگردانم. ناگهان فكري به ذهنم رسيد، چوب پرچم را از پارچه جدا كرده و پارچه را به گردنم گره زدم و خودم را به سرعت به لشگر رساندم.
آرپيجيزن كه همراه من بود به خاطر چند باري كه در وسط لشگر فاصله انداخته بودم سرم فرياد كشيد. به دل نگرفتم و به راهم ادامه دادم. به هر ترتيبي كه بود آن شب، هم خودم و هم پرچم را سالم به مقصد رساندم.
از اينكه توانسته بودم گفتهي فرماندهي خود را عملي كنم خوشحال بودم و به خاطر اين خوشحالي نماز شكر به جا آوردم.
بعد از چند روز آقا حسين به سراغم آمد و گفت: «پرچم را از دست دادي يا نه؟!» با خوشحالي گفتم: نه با تعجب گفت: «پس پرچم را برو بيار» سريع رفتم و پرچم بدون چوب را آوردم و از شرمندگي به خاطر از دست دادن چوب پرچم سرم را پايين انداختم. ناگهان دست نوازش فرمانده را بر روي صورتم حس كردم در حالي كه تمام صورتم از شدت شرمندگي سرخ شده بود. سرم را بالا برده و به صورت آقا حسين نگاه كردم كه او ميگفت: «تو امتحانت را خوب پس دادي جوان».
راوي: مفيد اسماعيلي