0

روزي جنگي بود 2

 
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به: روزي جنگي بود 2
جمعه 8 بهمن 1389  12:05 PM

پاسدار قوي هيكل

صبح روز عمليات الله اكبر بود. ما پادگان دشت آزادگان را كه در نزديكي حميديه بود، به عنوان كمپ اسرا معين كرده بوديم. بچه‌ها حدود 200 نفر اسير را در آن‌جا نگه داشتند. خيلي جالب بود، هيچ‌يك از اين افراد افسر و درجه‌دار نبود.
بعد از دقت و وارسي بيشتر احساس كردم جاي درجه بر روي لباسشان پيداست. هرچه پرسيدم: «هيچ‌كس جواب نداد، براي توجيه بيشتر به آن‌ها گفتيم». امام عزيز ما فرموده‌اند: كه بايد با اسرا خوش‌رفتاري كنيم. اين حكم اسلام است و شما در جمهوري اسلامي به عنوان ميهمانان ما محسوب مي‌شويد.
هركس افسر است خودش بلند شود و خود را معرفي كند. ما به او كاري نداريم ما اگر مي‌خواستيم شما را اعدام كنيم كه تا اين‌جا نمي‌آورديم. ما پاسدار اسلام و سپاه اسلام هستيم و مجري اسلام و قرآن. اين‌كه مي‌خواهيم افسران خودشان را معرفي كنند به اين دليل است كه مي‌خواهيم از اطلاعات آن‌ها براي عمليات استفاده كنيم. ما مي‌دانيم كه در بين شما افسر هست.
سخنم كه تمام شد افسري برخاست و مردد گفت: «من خودم را معرفي مي‌كنم. سروان جويان النقيب اهل بصره» او را در آغوش گرفتم و رويش را بوسيدم. سپس پرسيدم: «چرا از اول خودت را معرفي نكردي؟»
با شرمندگي پاسخ داد‌: ما حالا حقيقت را فهميده‌ايم. رژيم بعث به ما القا كرده بود كه در عمليات هر طور شده اسير نشويد. چون در ايران يك پاسدار قوي هيكل هست ( منظور برادر افشاري بود) كه در دستش شمشيري دارد، با يك دست موها و سر اسير را مي‌گيرد و با دست ديگر كه در آن شمشير است با يك ضربه سر اسير را از بدن قطع مي‌كند.» هنوز سخنش تمام نشده بود كه بچه‌هاي ما زدند زير خنده.
اسير ادامه داد: لذا ما تا چشممان در كمپ به شما افتاد، گفتيم اين همان است كه به ما گفته‌اند. هر وقت كه شما بيرون مي‌رفتيد. احساس مي‌كرديم شمشير به دست برخواهيد گشت. اما الآن كه اين سخنان را گفتيد اعتماد كردم، خودم را معرفي كردم. بعد از او 20 نفر ديگر بلند شدند و پشت سر هم خود را به عنوان افسر معرفي كردند.
   

منبع: ماهنامه سبزسرخ   -  صفحه: 4

 

 
 
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها