پاسخ به: روزي جنگي بود 2
جمعه 8 بهمن 1389 12:06 PM
پايداري و استقامت بحبوحهي عمليات بود. پشت سر هم گلولههاي آرپيجي را جا ميزد و بيوقفه شليك ميكرد. دشمن آتش سنگيني ميريخت و امان بچهها را بريده بود. در حالي كه ايستاده بود و آرپيجي توي دستش بود به گلولهاي كه نزديك من بود اشاره كرد. منبع: مجله جاودانه ها
با تعجب گلوله را به دستش دادم و پرسيدم: «چرا حرف نميزند؟» يكي ديگر از بچهها در حالي كه اشك توي چشمانش حلقه زده بود، با بغض گفت: «از ديشب تا حال آنقدر آرپيجي شليك كرده كه نه گوشش ميشنود و نه زبانش براي گفتن باز ميشود.» دلم گرفت. بغضم تركيد. بقيهي گلولهها را دم دستش گذاشتم و قبل از اينكه اشك گونههايم را خيس كند از او دور شدم.