مصاحبه پروفسور الگار امریکائی با امام خمینی
تاریخ: 1358/10/07
مصاحبه پروفسور الگار امریکائی با امام خمینی
پروفسور الگار: عرض شود بنده درست یک سال پیش در پاریس به حضور حضرتعالی مشرف شدم و در آن موقع بنده را به زیارت ایران تشویق فرمودید، در آن موقع فرموده بودید که ایرانی که در اثر این انقلاب شکوهمند اسلامی بوجود آمده بود، با آن ایرانی که سالها قبل با آن آشنائی داشتم، بکلی فرق دارد و حالا بالاخره بنابر تشویق حضرتعالی به ایران آمدم و خود دیدم که ایران کاملاً جدید و نوینی بوجود آمده در اثر این انقلاب مبارک اسلامی. چون همانطوری که می دانید واقعیت انقلاب اسلامی ایران از طرف خبرگزاری های مغرض مورد تحریف می شود، در حال حاضر مشغول تألیف کتابی هستم که هدف آن معرفی صحیح انقلاب اسلامی ایران باشد و نتیجتاً معرفی خود اسلام واقعی و در این خصوص چند تا سؤال داشتم که خواستم از حضرتعالی بکنم. اول اینکه برای همه روشن است که روحانیت مبارز به رهبری حضرتعالی نقش مهمی در این انقلاب داشته است و این نقش روحانیت مبارز به رهبری حضرتعالی نقش مهمی در این انقلاب داشته است و این نقش روحانیت در رهبری ملت مسلمان ایران شاید بنابر استقلال روحانیت باشد در مقابل دولت، می بینم که در دوره های مختلف، روحانیت استقلال تا می داشته و جدا بود بکلی از دولت، حالا می بینیم در اثر انقلاب، دولتی اسلامی بوجود آمده در ایران، آیا روحانیت کماکان نهاد مستقلی خواهد بود؟ یا اینکه نوعی ادغام بین روحانیت و دولت انجام خواهد گرفت، نظر به اینکه بعضی از شخصیت های روحانی از همین حالا وظائف اجرائی به عهده گرفته اند؟
امام: بسم الله الرحمن الرحیم
شما می دانید که در رژیم سابق و رژیم هائی که در طول تاریخ رژیم سلطنتی بوده یا در اقلیم های دیگر رژیم غیر الهی، غیر توحیدی بوده، اصل رژیم و قوانینی که در آن رژیم ها بوده است و مقاصدی که در آن رژیم ها، چه رژیم سلطنتی و چه رژیم های به طرزهای دیگر، قوانین، قوانین بشری و با دماغ بشر تاسیس شده است و رژیم ها هم رژیم های همان فرم قوانین شان بوده است و مقاصد هم اکثراً سلطه بر مردم بوده و گاهی هم پیدا می شده است که روی قوانین عمل می کردند، مقاصدشان اجرای قوانینی که حدودش عبارت از نظم جامعه و آزادی دادن به مردم و امثال اینها.
اما آن رژیمی که توحیدی بوده است و رژیم تابع قوانین الهی بوده است که آن که ما می توانیم
صحیفه نور جلد 11 صفحه 123
ارائه بدهیم، اسلام است. شاید در قبل از اسلام یک چنین رژیمی که رژیم دولتی باشد و قوانین الهی باشد، یا کم بوده است یا نبوده است. کم بوده است رژیم هائی که رژیم توحیدی باشد، غیر از قانون الهی که از مغز بشر نیست، از اراده خداست، غیر از او اصل حکمفرما نبوده است، در اسلام که خوب، ما نزدیک به صدر اسلام هستیم نسبت به انبیاء سلف، حکومت بوده است یک حکومت گاهی محدود و ضعیف و گاهی خیلی توسعه دار، لکن تا آنجا که اسلامی بوده است حکومت ها و باز به اغراض دیگری مخلوط نشده است، آن که حکومت می کرده است، قانون بوده است یعنی الله، غیر خدا کسی حکومت نداشت اصلاً، اینها انبیا و همین طور آنهائی که خلفاء انبیا بوده اند، هیچ ابداً از خودشان یک مطلبی، یک جریاناتی نبوده است، آنها دنبال این بودند که قانون را اجرا کنند، البته در بعضی از اموری که، امور جزئیه بوده است، خوب، حاکم دخالت داشته است اما در اصول و در آن چیزهائی که باید در کشوری اجرا بشود، تابع قانون الهی بودند.اصلاً رسول خدا صلی الله علیه و آله که در راس همه است، هیچ وقت یک مطلبی، یک حکمی، یک قانونی نداشته است در مقابل قانون خدا، مجری قانون خدا بوده است.
و تفاوت بزرگی که بین همه رژیم های دنیا به هر قسمی که می خواهد باشد، تمام رژیم های بشری با هر فرمی که می خواهد باشد و آن رژیمی که الهی است و تابع قوانین الهی است، تفاوت بزرگ این است که تمام رژیم های آنی که دیگر عدل و داد و خوبست فقط در حدود طبیعت است. شما شاید در هیچ رژیمی پیدا نکنید که حکومت دنبال این باشد که تهذیب نفس مردم را بکند، کاری به آن نداشتند، حکومت دنبال این بوده است که بی نظمی نشود، یک کسی در خانه خودش هر کاری بکند تعرضی به آن ندارد، بیرون نیاید توی خیابان عربده بکشد و نظم را بهم نزند، تو خانه خودش هر کاری می خواهد بکند آزاد هست، فقط حکومت های الهی است که برای اصل مقصد، این بوده است که انسان را آنطور که باید باشد درست کند. انسان اولش یک حیوانست، بدتر از حیوانات، اگر سر خود باشد انسان، همین طور بار بیاید، هیچ حیوانی مثل انسان نیست در اینکه در شهوت، در درندگی، در شیطنت، حیوانات دیگر محدود از حدود شیطنت شان محدود است، حدود شهواتشان محدود است، حدود آن سبعیت شان. انسان چون یک موجودیست که به حسب خلقت از همه موجودات بالاتر هست در طرف آن طرف، شهوت و غضب و طرف شیطنت و اینها می تواند تا تقریباً لامتناهی برود، حد ندارد. شما می بینید که اگر چنانچه ضض ض 7غانسان یک فرض کنید که خانه ای پیدا بکند، دنبال این است که یکی دیگر هم پیدا کند، اگر یک کشوری هم پیدا بکند دنبال این است که یکی دیگر هم پیدا بکند، اگر همه دنیا هم تحت سیطره اش باشد به فکر این است که در کره قمر هم شاید باشد، برود آنجا، در مریخ هم باشد، برود آنجا. محدود نیست، نه شهواتش محدود است که با یک حد خاصی بسازد، یکی، دو تا، ده تا، صدتا، و نه
صحیفه نور جلد 11 صفحه 124
طمعش محدود است که به یک کشور، دو کشور، ده کشور اکتفا کند، انبیاء آمدند محدودش کنند یعنی مهارش کنند، این حیوان افسار گسیخته که به هیچ حدی از حدود محدود نیست، اگر آزاد بگذارند و این را تربیتش نکنند افسار گسیخته است، به طوری که همه چیز را برای خودش می خواهد و همه کس را فدای خودش می خواهد، انبیاء آمدند که این افسار گسیخته رامهارش کنند و بیاورند تحت ضوابط و بعد ار اینکه آن مهار شد، راه نشانش بدهند برای اینکه تربیت بشود، یک تربیتی که برسد به آن کمالاتی که تا آخر برای او سعادت است.
نه اینکه مطرح دنیاست فقط این طبیعت است! پیش انبیاء این دنیا وسیله است، یک راهی هست، راه هست برای رسیدن به یک مقصد عالی دیگر که خود انسان نمی تواند و آنها می دانند، آنها مطلعند به اینکه منتهی به چه می شود اگر افسار گسیخته باشد و منتهی به چه می شود اگر مهار باشد، از یک راهی که راه هست برای رسیدن به آن درجات عالیه انسانیت، آنها همه اموری که در نظر این حکومت ها مقصد است، در نظر انبیاء راه است، تمام دنیا در نظر انبیاء خودش یک مقصود نیست، خودش یک محراب و مقصد نیست، خودش یک راه است که از این راه باید برسند به مرتبه ای که آن مرتبه، مرتبه عالی انسانی است که اگر یک موجودی، یک انسانی این مرتبه عالی انسانی را به آن رسید، این سعادت دارد و سعادتش محصور به این عالم نیست، در همین عالم هم سعادت دارد اما محصور نیست، مقصود یک عالم ماوراء این عالم هست، آنها ماوراء را دیدند، یک عالم غیبی که بر ما الان مجهول است، آنها دیدند و آمدند که این اشخاص که اگر رهاشان کنند افسار گسیخته اند و هر کاری که می خواهند می کنند آنها را، هم قوه غضبیه شان را، هم قوای شهوانی شان را و هم قوای شیطنت شان را که همه را دارد، اینها را اول مهار کند و بعد از مهار، یک راهی که باید بروند و این قوا مخالف با او هستند آن را بروند، راه می برند برای رسیدن به آن مقصد اعلاء آن کار انبیاء است، مع الاسف این کاری که انبیاء خواستند می کنند و همیشه هم دنبالش بودند، کم موفق می شدند، موانع زیاد بود برای اینکه انسان به حسب طبع خودش مایل به شهوات و شهوت، غضب و شیطنت و این مسائل است و آنهائی که می خواهند مخالفت با این بکنند، این را مهارش کنند، مبتلای به یک مخالفت هائی، مبتلای به یک موانعی می شوند که موفق نمی شوند به آن. کم موفق شدند، لکن معذلک هر چه که سلامت در دنیا هست و برکت هست، باز از همین کوشش انبیاء است که کوشش کردند تا آن حدودی توانستند، تا آن حدودی که شعاع تعلیماتشان رسیده است، تا آن حدودی توانستند تا یک حدودی محدود کنند، مطلقاً مشکل بوده است و کم رسیدند، لکن باز هر چه خوبی هست از آنهاست که اگر انبیا را از روی بشر منها کنند، اسقاط کنند، آنوقت خواهید دید چه خبر است، دنبا چه خواهد شد. این انبیاء بودند که مردم را محدود کردند و تا یک حدودی موفق شدند و تا یک حدود این برکت و خیری که در عالم هست از برکت آنهاست.
صحیفه نور جلد 11 صفحه 125
اسلام که همه جهات، همه بعدهای انسان را در نظر گرفته است و برای همه بعدها طرح دارد، قانون دارد، منحصر به غیب تنها نیست، منحصر به شهادت تنها نیست، همانطوری که خود انسان منحصر به یک بعد خاصی نیست، اسلام هم آمده است این انسان را درستش کند و بسازد و همه بعدهایش را، نه یک بعد فقط، نه همان بعد روحانی تنها، که غفلت کند از این جهات طبیعت و نه فقط بعد طبیعت که اکتفاء به این کند از او، این وسیله است این مقصد، لکن این وسیله را مأمور بودند که اصلاح کنند تا وسیله بتواند باشد، اسلام مع الاسف بعد از صدر اول یک مدت کمی، دیدید در تاریخ که بنی امیه با اسلام چه کردند و بنی العباس و بعد هم که اسلام توسعه پیدا کرد و افتاد به دست ایرانی ها و سلاطین با اسلام چه کردند؟ اصلاً مسخ کردند، یک چیز دیگرش کردند، بنی امیه اسلام را می رفت تا اینکه بکلی متبدل کنند مقصد اسلام را، که مقصد، که یک مقصد الهی معنوی داشت متبدلش کنند به یک حکومت، آنهم حکومت عربی که اصلاً مقصدش عربیت باشد و در مقابل سایر ملل، درست مقابل مقصد اسلام که ملیت ها را می خواست کنار بگذارد و همه بشر ملت واحده باشند و برای یک رژیم، برای یک طایفه ای، دون طایفه ای برای یک رنگی با رنگ دیگر فرقی نباشد، بنی امیه آمدند، همان عروبت را گرفتند که اگر آنها موفق شده بودند اسلام را متبدل کردند، به یک معنائی که همه اش دنبال این باشد که آن عروبت جاهلیت زنده بشود. آنها می خواستند که این عروبت جاهلیت زنده بشود، حالا هم گاهی وقت ها در بعضی از این نقاطی که هستند عرب ها، بعضی از سرانشان همین معنا را ادعا می کنند که ما می خواهیم آن عروبت اموی یعنی آن عروبت جاهلیت، عروبت اموی می خواهند زنده بشود. و نگذاشتند اسلام آنطوری که هست ادراک بشود و بشر بفهمد که این در حکومت چه وضعی دارد و در عین حالی که حکومت و اینها در نظر او یک مرتبه پائین است و مرتبه بالا غیر از این مسائل است، حتی این رژیم طبیعی اش را نگذاشتند که معلوم بشود و در طول تاریخ تقریباً اسلام به دست های مختلف، به تبلیغات مختلف، اسلام باید گفت مجهول بود برای مردم.
ما دراین طول پنجاه سال که تمامش را من شاهد بودم، شاید شما سنتان اقتضاء نکند، اما من تمام این پنجاه سال را از زمانی که رضاخان آمد اینجا و کودتای آن زمان را کرد - 99 ظاهراً - تا حالا ما شاهد این حکومت و طرز این حکومت و وضع اینها بودیم، رضاخان که آمد، این با دست انگلیس ها آمد که بعد انگلیس ها هم خودشان اقرار کردند این را که ما این را آوردیم، در رادیو دهلی، در جنگ عمومی و چون از ما تخلف کرد حالا داریم می بریمش، بردندش آنجا که باید ببرند، ابتدا هم که آمد با حربه اسلام آمد، حربه اسلام را بر ضد اسلام، شروع کرد به کارهائی که مسلمان ها از آنها خوششان آمد، خوب در ایران از باب اینکه قضیه سید الشهدا سلام الله علیه خیلی اهمیت دارد، این روی آن نقطه خیلی پافشاری می کرد، خودش روضه می گرفت و در تکایائی که روضه ها بودند پای برهنه می گفتند می رود آنجاها،
صحیفه نور جلد 11 صفحه 126
تکایا می رود و مردم را گول زد به همین حربه که مردم به آن توجه داشتند که این را می خواستند، لکن او برضد مردم می خواست درست کند، تا مدتی اینطور بود، تا اینکه حکومتش مستقر شد. حکومتش که مستقر شد، شروع کرد به آن چیزهائی که به او، حالا یا تعلیم شده بود یا خودش مثلاً می خواست، تعلیم شده بود، یک مقداریش هم از آتاتورک گرفت، با حربه الحاد خودش پیش آمد و اول چیزی را که در نظر گرفت این بود که آثار اسلام را در ایران از بین ببرد، آثار اسلام را چطور باید از بین ببرد یکی اینکه اینی که همه ملت به آن توجه دارند این را ببرد از دست، از دستشان بگیرد، این مجالسی که مجالس روضه سیدالشهداء بود که پیش ملت آنقدر اهمیت دارد و آنقدر مربی هست و آنقدر تربیت کرده است مردم را، این را دستشان بگیرد تمام روضه های ایران را قدغن کرد، در هیچ جای ایران یک کسی نمی توانست یک روضه ای که چند نفر محدود حتی باشند نمی توانستند که یک چنین مجلسی درست کنند، در همین قم که خوب مرکز روحانیت بود آن وقت و حالا، در همین قم مجلس روضه نبود، اگر بود بین طلوعین تمام باید بشود قبل از اذان صبح یک عده کمی، چهارتا، پنج تا، ده تا، می رفتند و یک صحبتی می کردند و یک ذکر مصیبتی می کردند و اول اذان یا یک قدری بعد از اذان باید متفرق بشوند، آنها هم حتی مفتشینی که آنها داشتند و اشخاصی که دنبال اینها بودند جاسوس هاشان اطلاع می دادند این را هم تمام می کرد.
و از آن بالاتر که اساس را تقریباً بهم می زد، این بود که روحانیت را از بین ببرد شروع کرد راجع به مخالفت با روحانیت و این که عمامه های روحانیون را بردارند و کسی حق ندارد عمامه داشته باشد، حتی بعضی شان گفتند که در تمام ایران بیش از شش نفر نباید عمامه داشته باشند و این را هم دروغ می گفتند اصلاً نمی خواستند باشد و عمده نظر این بود که روحانیت را دیده بودند آنهائی که احتمالاً این را وادار به این امور کردند، دیده بودند که در لااقل این صد سال را درست دیده بودند که هر وقت که بنا بود یک شکستی به ملت بیاید، روحانیت جلویش راگرفت یک شکستی به کشور بیاید روحانیت جلویش را می گرفت، دیده بودند که در مثلاً عراق که انگلیسی ها عراق را آن وقت تقریباً گرفته بودند، آن روحانی بزرگ مرحوم آقا میرزا محمد تقی جلویش را گرفت و از ایشان گرفت عراق را، استقلال عراق را او می گرفت از آنها، و باز دیده بودند که قبل از او میرزای شیرازی با یک کلمه ایران را نجات داد از دست انگلیسی ها و مزاحم را می دیدند که همین روحانیین هستند و اگر چنانچه بخواهند آن چیزهائی که آنها می خواهند که عبارت از مخازن شرق بود، عبارت از معادن شرق بود، اینها را آنها می خواستند و علاوه بر این شرق را بازار کنند برای خودشان، از آن طرف مخازنشان را ببرند و از آن طرف با صورت دیگر بازار درست کنند و هر چه دارند به این بازار صرف کنند، ما را به صورت یک مصرف در آورند. می دیدند که روحانیت اگر زنده باشد و چشمش را باز کند و بگذارند به حیات خودش ادامه
صحیفه نور جلد 11 صفحه 127
بدهد این مزاحم است، از این جهت روحانیت را با تمام قوا کوبیدند، به طوری که این حوزه علمیه ای که آن وقت البته هزار و چند صدتا محصل داشت، رسید به یک چهار صد نفر، آنهم چهارصد نفری که تو سری خورده، چهار صد نفری که هیچ نتواند یک کلمه صحبت کند یک کلمه، تمام منابر را در سرتاسر ایران، تمام خطباء سرتاسر ایران زبانشان را بستند و تمام علماء را در سرتاسر ایران زبانشان را بستند، معذلک خوب، در زمان رضاشاه هم یکی دو سه دفعه قیام کردند علماء معذلک چون قیامی بود که ملت از بس ترسیده بود از او همراهی توانست بکند شکسته می شد، از آذربایجان قیام کردند، از خراسان قیام می کردند، از همه ایران، یک وقت در قم جمع شدند و نهضت کردند لکن شکسته می شد این برای این بود که آنها می دیدند اگر بخواهند همه چیز ما را ببرند و صدا در نیاید باید اینها را از بین ببرند، تا اینکه ملت نتواند دیگر یک جائی باشد که به آن، او را رهبری کنند و متمرکز بشود قوا در آنجا، این مقصد اینها بود. روحانیت در همه این موارد و قبل از او مدافع اسلام و مدافع قوانین اسلام بوده است لکن به حسب موارد البته، گاهی پیش می بردند، مثل قضیه میرزای شیرازی که همه ایران هم تبعیت کردند و گاهی هم شکست می خوردند، غالباً شکست می خوردند.
این آخر که محمدرضا شروع کرد، شیطنت هائی کردند اینهم با حربه اسلام، اینهم شروع کرد، ابتدابه همان حرف های کارهای پدرش کردن، قرآن مثلاً طبع کرد، سالی هم یک دفعه، دو دفعه به مشهد می رفت و نمازی می خواند و از این مسائل می خواست مردم را گول بزند و گاهی هم یک دسته ای را گول می زد، کم کم دیگر خودش را محتاج به گول زدن نمی دید شروع کرد به اعمال قدرت کردن، از آن طرف مردم را از همه مواهب محروم کرد و شما می دانید که در ایران نفس نمی شد بکشی و تمام روزنامه ها و مجلات و قلم ها و رادیو و تلویزیون در خدمت او بودند به ضد ملت، همه اینها در خدمت او بود، مردم در اختناق و در حبس بودند و همه مخازن هم از دست مردم گرفته شد و هیاهو، به اینکه من مأمور خدمت به وطنم هستم و کتاب ماموریت برای وطنم را نوشت و آن همه هیاهو راجع به ترقیات ملت و ترقیات اینها، خوب مردم هم می دیدند که همه آن غلط است، همه جای ایران فقر است، همه جای ایران بیچارگی است، مردم خانه ندارد مردم هیچی ندارند، آنجائی که معدن نفت است، روی این معادن همان مردم آنجا نشسته اند و گرسنگی می خورند، سروپای برهنه راه می روند، گاهی من از آنجا که یکدفعه که عبور کردم از همان طرف اهواز اینها، از این دهات اطراف، از این راهی که ما می رفتیم و خط قطار عبور می کرد، از این اطراف، این بچه ها این سربرهنه ها، این پابرهنه ها هجوم می آوردند که یک چیز بگیرند از ما، آنجائی بود که مخزن نفتشان زیر پایشان بود و داشت می رفت جای دیگر، مخازن را دادند به غیر و عوضش برای آمریکا، می گویند این آخر دیگر آمریکا بود همه چیز، انگلستان در اینجا دیگر خیلی
صحیفه نور جلد 11 صفحه 128
نداشت چیز، آمریکا جلو بود، مخازن را دادند به خارج و آمریکا بود همه چیز، انگلستان در اینجا دیگر خیلی نداشت چیز، آمریکا جلو بود، مخازن را دادند به خارج و آمریکا چیزی که به ملت ما داد پایگاه هائی بود که برای خودش درست کرد، یعنی هم پول، هم نفت را گرفت، هم پولش را به صورت پایگاه درست کردن برای خودش داد، یک چنین ابتلائی برای ملت ما پیدا شد، از آن طرف قراردادهای سنگین که هیچ به نفع ملت نبود و ملت را تحت سیطره آنها قرار دادند، همین چیزها بود، این ملت به تنگ آمده است، مردم به تنگ آمدند، یک چنین حیاتی که یا باید تو حبس صرف بشود یا باید در تبعیدات از دستشان، حیاتشان ببرد، یا اگر بیرون هم هستند بیرونی نبود، همه آن حبس بود، مأمورین همیشه مراقب بودند که یکی یک کلمه صحبت نکند، اگر مثل شمائی می آمد در ایران امکان نداشت یک مصاحبه ای ولو چند کلمه ای راجع به این امور صحبتی بکنیم نه برای شما، نه برای هیچ کس.
مردم به تنگ آمدند، منتظر این بودند که یک صدائی بلند بشود، دنبالش بروند، در پانزده خرداد، جلوی پانزده خرداد، یک چنین صدائی در آمد، از قم شروع شد، از قم علمای قم شروع کردند به اینکه یک مخالفتی بکنند، مخالفت کردند و صحبت ها، چی ها شد تا اینکه منتهی شد به پانزده خرداد، پانزده خرداد یک قیام بسیار بزرگی شد، آنها هم یک کشتار بسیار بزرگی کردند من که در حبس بودم ولی وقتی که بیرون آمدم، بیرون را اطلاعی خیلی از آن نداشتم، هیچ اطلاعی نداشتم وقتی بیرون آمدم و بعدش هم یک مدتی در حصر بودم و در یک منزلی حبس بودم، منتها خوب فرق داشت به آن حبس آنجا، به من رساندند که پانزده هزار آدم را کشتند، حالا چقدر هم گرفتند، خدا می داند، نمی دانم. مردم به یک حالی درآمدند که دیگر برایشان زندگی یک چیزی نبود که خیلی دنبالش بودند، زندگی این بود که با اشرار باید زندگی کنند، زندگی با اشرار یک زندگی صحیحی نیست، زندگی که پدر فرزندش را می بیند گرفتار است، فرزند پدرش را می بیند گرفتار است، زن شوهرش را می بیند گرفتار هست و هکذا یک زندگی سختی برای مردم شده بود، دنبال این بودند که یک جرقه ای بلند بشود و تحریک کنند، پانزده خرداد آن جرقه ای که قبلش پیدا شد و پانزده خرداد را بوجود آورد و آنها پانزده خرداد را هم شکستند لکن ملت آنطور نشد که یک شکست تا آخر بخورد ملت در صدد نبودند، اینطور کم و زیاد هی بود، تا حوادثی پیدا شد، که این حوادث از دو سال پیش از این تقریباً تا حالا یک حوادثی دنبال هم هی پیدا شد، مردم هم مستعد بودند، از حکومت ناراضی، از زندگی به تنگ آمده بودند، و یک تحول روحی هم که خدا به آنها داد و آن این بود که در این آخر یک جور تحولی پیدا شده بود که حالا هم باز یک مقداریش هست و آن اینکه مثل همان کسانی که در صدر اسلام بودند، اینها آرزوی شهادت می کردند، الان هم شما وقتی که می بینید توی این جمعیت ها کفن پوشیدند که ما برای شهادت حاضریم، مادرهائی که بچه شان را از دست دادند یکی، دوتا را، می آیند پیش من می گویند که
صحیفه نور جلد 11 صفحه 129
شما دعا کنید، این یکی دوتا هم که داریم هم شهید بشوند. مکرر این جوان ها زن و مرد جوان از من می خواهند که من دعا کنم آنها هم شهید بشوند، این یک تحول روحی بود که به دست خدا و به اراده خدا حاصل شد برای ملت. و اجتماعی که در یک امر کردند، برای اینکه ناراضی همه بودند، این نکرده بود، یک قشری را راضی نگهدارد، فقط آن رده های بالای ارتش و قوای انتظامی، باقی را دیگر به هیچ نمی گرفتند، نه ادارات و نه ارتش، آن رده های پایین، نه مردم و نه بازار و نه مسجد و نه روحانیت و نه دانشگاه، هیچ یک را به حساب نمی آوردند اینها، چیزی نمی دانستند اینها را و بزرگتر خطای اینها همین بود که ملت را چیزی نمی دانستند، ملت همه با هم شدند برای اینکه همه ناراضی بودند، وقتی صدا درآمد که ما جمهوری اسلامی می خواهیم، مخالفت کسی با آنها نکرد - سرتاسر ایران یک ابتدا را می گویم - سرتاسر ایران، یک صدا بیرون می آمد که ما جمهوری اسلامی می خواهیم، این رژیم شاهنشاهی را نمی خواهیم، بعد از اینکه موفق شدند و با این قدرت الهی پیش رفتند و همه دولت ها هم، ابرقدرت ها هم با او موافق بودند و پشتیبانش بودند، آمریکا و انگلستان زیادتر اظهار می کردند، دیگران هم بودند، مع الاسف ممالک اسلامی هم دولت هایشان بودند الا کم. بعد از اینکه مردم شکستند این سد را، عقب زدند او را، آنوقت صحبت ها درآمد، اغراض پیدا شد، اختلافات شروع شد و این اختلافات خیلی هایش امکان دارد که یک دست های پشت پرده ای در کار باشد و آنها وادار می کنند که یک چنین مسائلی در ایران ایجاد بشود، آثارش هست در جاهائی که آنها یک چنین نقشه هائی دارند که همان نقطه ای که نقطه قدرت ملت است، همان را هدف قرار بدهند و از دستش بگیرند. دو چیز نقطه قدرت بود یکی وحدت کلمه اینها و یکی هم جمهوری اسلامی می خواهیم، اسلام این قدرت معنوی تا توانستند راجع به جمهوری اسلامی مخالفت کردند، جمهوری باشد، اسلامیش دیگر می خواهید چه کنیم!! جمهوری دموکراتیک باشد، اسلامش نباشد، آخرش که آن خوب خوب هاشان صحبت می کرد، جمهوری اسلامی دموکراتیک، ملت ما این را قبول نکرد، گفتند ما همان، آنکه مافهمیم اسلام را می فهمیم، از جمهوری هم می فهمیم چیست!! اما دموکراتیکی که در طول تاریخ، پیراهنش عوض کرده، هر وقت یکی را، الان این دموکراتیک در غرب یک معنا دارد و در شرق یک معنا دارد و افلاطون یک چیزی می گفت و ارسطو یک چیزی می گفت، این را ما نمی فهمیم، ما یک چیزی که نمی فهمیم چه ادعایی داریم که ذکرش بکنیم وبتوانیم به آن بدهیم، آنی که می فهمیم، ما اسلام را می دانیم چی هست یعنی می دانیم که رژیم عدل است، البته نه اینکه می دانیم، خوب ما که اسلام را نمی دانیم واقعاً، رژیم عدل است می دانیم، این عدالت است در آن از احکامی که درصدر اسلام بودند، مثل علی ابن ابی طالب فهمیدیم چه کاره است، چه می کند، و جمهوری هم معنایش را می فهمیم که باید ملت رأی بدهند، اینها را قبول داریم، اما آن دموکراتیکش را حتی پهلوی اسلامش
صحیفه نور جلد 11 صفحه 130
بگذارید، ما قبول نداریم، علاوه من این را در یکی از حرف هایم گفتم که اینکه ما قبول نداریم برای اینکه این اهانت به اسلام است، شما این را پهلویش می گذارید، اسلام دموکراتیک نیست و حال آنکه از همه دموکراسی ها بالاتر است اسلام. ما از این جهت ما این را قبول نمی کنیم، اصلاً شما پهلوی این را بگذارید، مثل این است که بگوید که جمهوری اسلامی عدالتی، این توهین به اسلام است برای اینکه عدالت متن اسلام است، از این جهت این را هم ملت ما قبول نکردند و اصحاب قلم و روشنفکرها بعضی از آنها را، اینها جدیت داشتند به اینکه این کلمه اسلام نباشد و ما اینطور فهمیدیم که چون از اسلام ضربه دیدند می خواهند این نباشد، خوب همه قدرت ها دیدند که این نفت اینجا، حالا از دستشان گرفته شده عجالتاً و این را چه کسی گرفته است؟ این را این ملتی که داد می زند اسلام، پس این اسلامش را حذف بکنید هر چه که باشد این دعوا هم دیگر ندارد، دیگر پشتوانه ملت ندارد، می خواستند پشتوانه را از این جمهوری بگیرند. پشتوانه یک حکومتی ملت است، اگر یک ملتی پشتوانه حکومتی نباشد این حکومتی نمی تواند درست بشود، این تواند برقرار باشد، آنها می خواهند این مطلب را بگیرند از دست، از این جهت اصرار به این داشتند، حالا هم اصرار دارند چنین از اول هی اصرار، اصرار دارند حالا هم اصرار! منتها به صورت دیگر، قانون اساسی یک قانون ملی نیست، این قانون اساسی اشکالات دارد، که مطلبی که خود ملت، وکلا تعیین کرده و گذراندند و بعد هم خود ملت به آن رأی دادند، یک اقلیتی که ما سرانشان را می شناسیم و سروته شان را اطلاع برایشان داریم، اینها مخالفت می کنند با چیزی که همه ملت می کند، این جز این معنا نیست که می خواهند همان مسائل سابق عود کند و همان منافع سابق را ببرند. از اسلام ضربه دیدند می خواهند نگذارند تحقق پیدا کند.
در تمام مراحل روحانیت هی نقش اول داشت، یعنی دانشگاه ها بودند، روشنفکرها همه شان نه البته، دانشگاهی ها، دانشجوها تقریباً اکثراً همیشه همه، بازاری چه و چه، همه اینها نقشی داشتند، لکن آنکه ملت را بسیج کرد، آن روحانیون بودند، یعنی هر محله ای یک مسجد یا چهار تا مسجدی که دارد، چهار تا روحانی دارد مردم به آن اعتقاد دارند، آنکه من همیشه به ملت ایران سفارش کردم که این دژ محکم را از دست ندهید و به این روشنفکرهائی که می خواهند، شاید میل داشته باشند که مملکتشان استقلالی داشته باشد، مملکتشان آزاد باشد، سفارش کردم که اینها سد بزرگی است که اگر از دست بدهید نمی توانید کاری انجام بدهید، اگر این روحانیت را از این نهضت از اول برمی داشتیم، اصلاً نهضتی نمی شد، مردم به کس دیگر گوش نمی دادند مردم به این روشنفکرها گوش نمی دهند.
اینها یک ده نفر، صد نفر، هزار نفر، آنکه خیلی از اینها، من الان نمی دانم یک حزبی باشد، هزار نفر داشته باشد، غیر از حزب اسلامی اگر باشد مردم به آنها گوش نمی دهند هی فریاد بزنید، هر چه فریاد بزنند، مگر نه بیخود می گویند، اینکه می تواند یک ملت را تجهیز کند
صحیفه نور جلد 11 صفحه 131
و تا پای مرگ ببرد، آن این جمعیت است، اینکه می گوئید نقش بزرگی داشتند، واقعاً اینطور است که مائی که مطلعیم بر میزان علاقه مردم به روحانیین شان منتها سعه شعاع نفوذ روحانیین مختلف است، با هم، اما هر کدام در هر شعاعی هستند، آن عده ای که آنجا هستند به حرف او گوش می دهند، یعنی می بینند که اگر چنانچه دنبال حرف این بروند، این برایشان سعادت است، خیر خواهشان هست، اگر هم کشته بشوند، سعادت است، اینها بودند که تجهیز کردند سرتاسر ایران، مردم را این خطباء این روحانیین، این مسجدی ها خودشان آمدند و دنبالشان هم اینها آمدند، همه ملت آمدند و همه قشرها هم آمدند، لکن آنی که ملت را همچو به طور عمومی تجهیز کرد این طایفه بودند.
و من همیشه از همه قشرها می خواهم که شما ملی هم هستید، اینها را حفظشان کنید، الهی که حفظشان می کند، ملی هم هستید اینها را حفظ کنید، اینها را از دست ندهید، الان که ملاحظه کنید دنبال این هستند که هی مناقشه کنند شکست بدهند اینها را، و این نه صلاح دینشان هست نه صلاح دنیاشان هست، من نمی خواهم تطهیر کنم این طائفه را که بگویم هر که عمامه سرش هست این یک آدم مهذب، صحیح، سالم است نه چنین ادعائی ندارم، هیچ کس چنین ادعائی ندارد، لکن من می گویم که آنهائی که مخالف هستند با این جمعیت، اینطور نیست، آنهایی که نقشه دارند آنطور نیست که با بدها مخالف باشند، با خوب ها مخالفند، با آنهایی که نفوذ دارند مخالفند، اگر چنانچه یک مقصد صحیحی بود که اینها صحبت می کردند خوب مطلبی بود، یک مقصد صحیح است و باید تصفیه بشود، ما هم این را قبول داریم وقتش هم اگر برسد تصفیه خواهد شد، اما در یک وقتی که ملت ما دچار یک همچو آشوبی هست بعد از انقلاب است، انقلاب بعد از اینکه یک قدری جلو رفت و برگشت به حال خودش، همین گرفتاری ها در همه دنیا بوده بیشتر از ما، الانی که ملت ما مواجه است با یک قدرت بزرگ و بلکه با قدرت های بزرگ مواجه هست، امروز روزی نیست که آن پشتوانه ملت را آن چیزی که می تواند تجهیز کند ملت را ما بشکنیم، ولو اینکه ما فرض کنید گله داریم از یک کسی ولو اشکال داریم به یک کسی و کسانی، لکن وقت این نیست که بشکنیم و آنهایی که نقشه دارند همه را می خواهند بشکنند منتها به تدریج. نمی دانم این مثل پیش شما هست یا نیست که یکی رفت توی باغش دید که یک سیدی و یک آخوندی و یک مرد عامی دارند دزدی می کنند و رفت آنجا و گفت که خوب این آقا سید است و اولاد پیغمبر بسیار خوب این آقا از علماست و پائین روی چشم ما، اما تو مردیکه چه می گویی آن دو تا را با هم با خودش رفیق کرد آن را دست و پایش را بست، بعد آمد نشست و گفت واقع مطلب این است، خوب سید اولاد پیغمبر است با اولاد پیغمبر نمی شود چیز کرد، خوب آشیخ تو چه می گویی، با این ریش و عمامه آمدی دزدی، سید را با خودش موافق کرد، آخوند را دستش، این دو تا را که دستش را بست پاشد گفت سید جدت گفته دزدی کنی قلدر بود گرفت سید را
صحیفه نور جلد 11 صفحه 132
هم بست، اینها وضعشان اینطور است، روی این نقشه است که می خواهند این سید اولاد پیغمبر است، آن کذا و کذا است، خوب این آخوندها حالا چی می گویند اینها، آخوندیسم یعنی چه، مملکت ما نباید دست آخوندها باشد، اینها خیال می کنند که آخوندها می خواهند مملکت را بگیرند و به کس دیگر بدهند و خودشان هر کاری می خواهند بکنند مسأله این نیست، اینها همین نقشه است که ملت را از این آخوندها جدا کنند با دست خود ملت آن چیزی که برای ملت سرمایه است و می تواند کار بکنند، آن را بگیرند و جدا کنند که نقشه در زمان رضاشاه هم به این معنا بود و بعد هم یکی یکی از اول از آن پائین ترها بگیرند و بیایند بالا، بیایند بالا یکی یکی برسند تا آخر این جمعیت را از بین ببرند.
این است که آنکه اسلام راتواند نقش بدهد در دنیا، آنکه می تواند اسلام را در دنیا ابراز کند و ترویج کند از دست مردم گرفته بشود، اسلام کم کم گرفته بشود، اساس اسلام است، اساس این طرف هم اسلام، اساس دشمنی هم با اسلام است، هر دویشان اینطوری است.
اینکه شما گفتید که علما نقش داشتند، آیا بعداً نقش دارند؟ علما نقش شان این است که هدایت کنند و مردم را راه ببرند و کوشش شده بود به اینکه علماء را منعزل کنند از ملت، یعنی دین را از سیاست جدا کنند، دین را بگذارند کنار، سیاست را بگذارند کنار. اسلام دین سیاست است اصلش، اسلام را شما مطالعه دارید در آن، اسلام یک دینی است که احکام عبادیش هم سیاسی است این جمعه، این خطبه های جمعه، آن عید، آن خطبه های عید، این جماعت، اجتماع، این مکه، این مشعر، این منی، این عرفات، همه اش یک مسائل سیاسی است، با اینکه عبادتند، در عبادتش هم سیاست است، سیاستش هم عبادت است، اینها جدا می کردند اسلام را و دین را از سیاست می گفتند که امپراطور سرجای امپراطوری است، آخوند هم برود در مسجد، آخوند چکار دارد به اینکه رضاخان مردم را چه می کند و چه می کند، آخوند برود نمازش را بخواند و برود آخوند چکار دارد که نفت را دارند می برند، آخوند چکار دارد که قراردادهای کمرشکن برای یک مملکتی حاصل می شود، آخوند برود عبایش را سرش بکشد، توی مسجد نمازش را بخواند هر چه هم دلش می خواهد دعا بخواند، کی با او مخالف است، هر که هر چی دلش می خواهد دعا بخواند هیچ کس با او مخالف نیست، من احتمال نمی دهم که حضرت مسیح به این جور باشد که حالا درستش کردند، مگر امکان دارد که حضرت مسیح تعلیمش این داده که ظلم قبول کنی، صورتت را اینطور بگیری وقتی زنند، آن طرف می گیری، این تعلیم خدا نیست، این تعلیم مسیح نیست، حضرت مسیح مبرای از این است، حضرت مسیح با زور مخالف است، حضرت مسیح مبعوث شدند، اینها برای اینکه رفع کنند این ظلم ها را برای اینکه چه بکنند منتها به مبتلا شده است، به یک دستگاه هائی که بد معرفی می کند از او، اسلام هم همین ابتلاء را پیدا کرده بود، لکن در
صحیفه نور جلد 11 صفحه 133
هر عصری یک علمائی بودند که نمی گذاشتند اینطور بشود حالا یک قدری توسعه پیدا کرده است زمان فرق کرده و افکار مردم فرق کرده و این چیزها هم فرق کرده.
اگر مقصود از اینکه نقش داشته باشد روحانیت بله روحانیت نقش دارد، در حکومت هم نقش دارد. روحانی نمی خواهد حاکم باشد، لکن می خواهد نقش داشته باشد، شما در همین قضیه رئیس جمهوری به ما پیشنهاد می کردند که، پیشنهاد کردند از اشخاص، حتی از دانشگاه به اینکه ما حالا بعد از مدت ها فهمیدیم که اطمینان به دیگران نیست. روحانی باشد من می گفتم نه، روحانی نقش باید داشته باشد، خودش رئیس جمهور نشود، لکن در ریاست جمهور نقش باید داشته باشد، کنترل باید بکند، آن به منزله کنترل یک ملتی است، یک مملکتی است، نمی خواهد روحانی رئیس مثلاً فرض کنید که رئیس دولت باشد، لکن نقش دارد در آن، اگر رئیس دولت بخواهد باشد کذا، پا را کج بگذارد این جلویش را می خواهد بگیرد. اینکه در این قانون اساسی یک مطلبی ولو به نظر من یک قدری ناقص است و روحانیت بیشتر از این در اسلام اختیارات دارد و آقایان برای اینکه خوب دیگر خیلی با این روشنفکرها مخالفت نکنند یک مقداری کوتاه آمدند اینکه در قانون اساسی هست، این بعض شؤون ولایت فقیه هست نه همه شؤون ولایت فقیه، و از ولایت فقیه آنطوری که اسلام قرار داده است به آن شرایطی که اسلام قرار داده است، هیچ کس ضرر نمی بیند یعنی آن اوصافی که در ولی است در فقیه است که به آن و اوصاف خدا او را ولی امر قرار داده است و اسلام او را ولی امر قرار داده است با آن اوصاف نمی شود که یک پایش را کنار یک قدر غلط بگذارد، اگر یک کلمه دروغ بگوید، یک کلمه، یک قدم بر خلاف بگذارد آن ولایت را دیگر ندارد، استبداد را ما می خواهیم جلویش را بگیریم، با همین ماده ای که در قانون اساسی است که ولایت فقیه را درست کرده این استبداد را جلویش را می گیرند، آنهائی که مخالف با اساس بودند می گفتند که این استبداد می آورد، استبداد چی می آورد، استبداد با آن چیزی که قانون تعیین کرده نمی آورد، بلی ممکن است که بعدها یک مستبدی بیاید شما هر کاریش بکنید مستبدی که سرکش است بیاید هر کاری می کند، اما فقیه مستبد نمی شود. فقیهی که این اوصاف را دارد عادل است، عدالتی که غیر از اینطوری عدالت اجتماعی، عدالتی که یک کلمه دروغ او را از عدالت می اندازد، یک نگاه به نامحرم او را از عدالت می اندازد، یک همچو آدمی نمی تواند خلاف بکند، نمی کند خلاف، این جلوی این خلاف ها را می خواهد بگیرد، این رئیس جمهور که ممکن است یک آدمی باشد ولی شرط نکردند دیگر عدالت و شرط نکردند، این مسائلی که در فقیه است، ممکن است یک وقت بخواهد تخلف کند، بگیرد جلویش را، کنترل کند. آن رئیس ارتش اگر یک وقت بخواهد یک خطائی بکند آن حق قانونی دارد که او را رهایش کند، بگذاردش کنار، بهترین اصل در اصول قانون اساسی این اصل ولایت فقیه است و غفلت دارند بعضی از آن و بعضی ها هم غرض، روحانی می گوئید
صحیفه نور جلد 11 صفحه 134
که بعد می خواهد در دولت نمی خواهد نخست وزیر بشود و نمی خواهد - عرض بکنم که - رئیس جمهور بشود و صلاحشان هم نیست که اینها بشوند، لکن مراقبت دارد، نقش دارد، روحانیت در دولت نقش دارد، نه روحانیت دولت است. این نقش از اول هم بوده است منتها این را کنارش زده بودند، حالا خدا یک مهلتی داده است. یک جمعیتی، این مردم جمع شدند هیاهو کردند، این هیاهوهاست که این کارها را کرده است، جمع شدند هیاهو کردند، حالا یک نقشی پیدا کرده روحانیت، همان نقشی که برای روحانیت است که باید کنترل کند این چیزها را، و الا سر رشته ندارد مگر می تواند که یک روحانی برود رئیس فوج بشود. سر رشته ای از این کار ندارد یک روحانی که اطلاعاتش در باب یک اموری کم است، برود بخواهد آنها را بگیرد. این معنا ندارد، اما روحانی چون موارد خطا و اشتباهی که از قانون اسلام که یک قانونی است که اگر اجرا بشود، همه مقاصد برای ما حاصل می شود این مطلع است، این سر رشته دار این قانون است، این را قرارش دادند با آن همه قیودی که همه اش قیود یک چیزی بوده است که قرار دادند و ما هم تابعیم، لکن مسأله این نیست مسأله بالاتر از این است، اما خوب البته ملت یک چیزی را که خواستند ما همه تابع او هستیم و یک همچو روحانی اگر نقش داشته باشد در دولت، نمی گذارد دیگر نخست وزیرش، رئیس جمهورش هر جا که ظلم ببیند، روحانی نقش دارد بر اینکه جلویش را بگیرد و هر وقتی بخواهد یک قلدری پیش بیاید جلویش را می گیرد، یک دیکتاتوری باشد جلویش را می گیرد، خواهد خلاف آزادی باشد، جلویش را می گیرد، بخواهد یک دولتی یک قراردادی با یک دولتی ببندد، که اسباب این بشود که این تابع او بشود، پیوند او بشود، پیوسته او بشود روحانی جلویش را می گیرد. یک اصلی است که اصل یک مملکت را اصلاح می کند، این یک اصل شریفی است که اگر چنانچه انشاءالله تحقق پیدا بکند، همه امور ملت اصلاح می شود، بنابراین اینکه شما سؤال کردید که آیا روحانی می خواهد به دولت منضم بشود یا چی؟ نه نمی خواهد دولت باشد اما خارج از دولت نیست، نه دولت است، نه خارج از دولت. دولت نیست یعنی نمی خواهد برود در کاخ نخست وزیری بنشیند و کارهای نخست وزیری را بکند، غیر دولت نیست برای اینکه نخست وزیر اگر پایش را کنار بگذارد این جلویش را می گیرد، می تواند بگیرد، بنابراین نقش دارد و نقش ندارد وقت من هم گذشت دیگر، مسائل دیگری، شما هم دیگر انشاءالله سلامت باشید.