0

طنز در اسارت

 
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

طنز در اسارت


 

آجيل مخصوص

 

شوخ طبعي‌اش باز گل كرده بود. همه‌ي بچه‌ها دنبالش مي‌دويدند و اصرار كه به ما هم آجيل بده؛ اما او سريع دست تو دهانش مي‌كرد و مي‌گفت: نمي‌دم كه نمي‌دم.
آخر يكي از بچه‌ها پتويي آورد و روي سرش انداخت و بچه‌ها شروع كردند به زدن. حالا نزدن كي بزن آجيل مي‌خوري؟ بگير، تنها مي‌خوري؟ بگير.
و بالاخره در اين گير و دار يكي از بچه‌ها در آرزوي رسيدن به آجيل دست توي جيبش كرد اما آجيل مخصوص چيزي جز نان خشك ريز شده نبود.
همگي سر كار بوديم.

منبع: مجله جاودانه ها

 
 
جمعه 17 دی 1389  11:31 AM
تشکرات از این پست
g_golshani_rasekhoon ararar hojat20
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به: طنز در اسارت

آقا و باهوش

 

سربازي داشتيم به نام كريم كه علي‌رغم جثه‌ي بزرگش، عقل كوچكي داشت و بچه‌ها به او لقب الاغ داده بودند. كريم كه مي‌شنيد وقتي بچه‌ها او را صدا مي‌زنند، لقب الاغ را نيز به آن اضافه مي‌كنند از آنها پرسيده بود كه اين كلمه يعني چه و بچه‌ها به او گفته بودند معناي آقا و باهوش را مي‌دهد. روزي با شكسته شدن پنجره اتاق نگهبانان و داد و فريادي كه از داخل اتاق مي‌آمد، توجه همه به طرف آنجا معطوف و متمركز گرديد، اما بعد از گذشت دقايقي هنوز نمي‌دانستيم چه خبر شده است و بعد با آمدن يك ماشين دژباني، كريم از اردوگاه به بيرون انتقال پيدا كرد. تقريباً چهار يا پنج روز از اين قضيه گذشته بود كه ديديم كريم با صورتي برافروخته و كابلي سه شاخه در محوطه حاضر شد و در حالي كه از عصبانيت دندان‌هايش را روي هم فشار مي‌داد، مرتب اين كلمات را تكرار مي‌كرد: «الاغ يعني آقا، يعني باهوش؛ نه، الاغ يعني بي‌هوش، يعني خر!» و با تكرار اين كلمات، ضربات كابل بود كه بر بدن يكايك بچه‌ها مي‌نشست. بعدها فهميديم كه كريم براي خوشمزگي و خودشيريني به افسر توجيه سياسي گفته است كه شما الاغ، خيلي آقا، خيلي باهوش، كه بقيه‌اش را هم خودتان مي‌توانيد حدس بزنيد!

منبع: كتاب طنزدراسارت   -  صفحه: 53
 
 
جمعه 17 دی 1389  11:32 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به: طنز در اسارت


 

آمار

وقتي سوت آمار به صدا در مي‌آمد، هر كس مشغول هر كاري بود، مي‌بايست از آن كار دست مي‌كشيد و سر صف آمار حاضر مي‌شد. مشغول اصلاح سر يكي از بچه‌ها بودم. دور سرش را كاملاً اصلاح كرده بودم و داشتم مقدار مويي راكه روي پيشانيش بر جا مانده بود، كوتاه مي‌كردم كه صداي سوت آمار، فضاي اردوگاه را پر كرد. مستأصل مانده بودم كه چه كنم. اگر مي‌ماندم و ادامه مي‌دادم، شكنجه و كتك انتظارم را مي‌كشيد و غير اين صورت تمسخر و استهزاي اين برادرمان از سوي سايرين حتمي بود. پس گفتم بنشين تا اصلاح سرت تمام شود؛ اما خودش نپذيرفت و اصرار كرد كه براي آمار برود. من هم به ناچار ديگر اصرار نكردم. دقايقي بعد صداي خنده‌ي بچه‌ها، فضاي اردوگاه را پر كرد. سربازها و نگهبان‌ها نيز مي‌خنديدند. يكي از نگهبانان رو به آن برادر عزيزمان كرد و با تحكّم پرسيد: اين چه وضعيتي است؟ و او در پاسخ با شجاعت گفت: وقتي بدون هيچ مقدمه و وقت و زمان مشخصي سوت آمار را مي‌زنيد، انتظار ديگري نبايد داشته باشيد. و به همين شكل اين جريان نيز پايان گرفت.

 
 
جمعه 17 دی 1389  11:32 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به: طنز در اسارت

آمارگير وسواسي

 

يكي از درجه‌داران عراقي كه سال‌ها در ارتش بعث خدمت كرده بود، در شمردن اسرا خيلي وسواس به خرج مي‌داد و هميشه هم دست آخر اشتباه مي‌كرد. يك روز عصر شروع كرد به شمردن بچّه‌هاي اتاق 10 تا آن‌ها را به داخل آسايشگاهشان بفرستد. تعداد افراد هر آسايشگاه حدوداً صد و پنجاه نفر بود؛ ولي گاهي مي‌شد چند نفري را براي نظافت بيرون نگه مي‌داشتند و يا مثلاً به جرم مخالفتي به سلّول مي‌بردند. خلاصه اين كه چند بار تا آخر شمرد و دوباره برگشت و در هر بار از مسئول آسايشگاه چيزي مي‌پرسيد. مثلاً مي‌گفت: چند نفر در بيمارستان يا سلّول هستند و بالاخره بعد از كلّي شمردن، دستور داد صف به صف داخل اتاق شوند. بعد از داخل كردن بچّه‌ها هم، در را قفل كرد. اما همين كه خواست به طرف آسايشگاه ديگر برود، ديد دو نفر دوان دوان به طرف آسايشگاه مي‌آيند. پرسيد: شما مال كدام اتاق هستيد؟ هر دو گفتند: اتاق 10. درجه‌دار عراقي با تعجب به طرف اتاق 10 برگشت تا آن‌ها را داخل اتاق كند كه ديد چند نفر ديگر هم آمدند. بدبخت درجه‌دار فداكار صدام از خجالت داشت آب مي‌شد و بچّه‌ها هم داخل اتاق از خنده روده‌بُر شده بودند.

منبع: كتاب طنزدراسارت   -  صفحه: 99
 
 
جمعه 17 دی 1389  11:33 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به: طنز در اسارت

 

آواز

 

روابط ما با عراقي‌ها رو به تيرگي مي‌رفت و آن‌ها هنوز موضوع نماز جماعت را مسكوت گذاشته بودند. بعدها فهميديم ما را آزاد گذاشته‌اند تا ببينند چه‌كار مي‌كنيم. يك روز يكيشان گفت: شما جشن گرفته و خواهيد رقصيد، آواز خواهيد خواند. گفتم: ما نه مي‌خوانيم نه مي‌رقصيم. ستوان عراقي اصرار كرد و با لحني كه گويا قصد خواباندن فتنه‌اي را داشته باشد، گفت: احسنت! مرحبا؟ و ما داوطلبانه شروع كرديم به خواندن يه دونه انار، دو دونه انار، صابون انار! يه جعبه انار، دو جبعه انار، صابون انار! يه فرغون انار، دو فرغون انار، صابون انار! يه وانت انار،‌ دو وانت انار، صابون انار! موج خنده در درون بچه‌ها پيچ و تاب مي‌خورد و راهي به بيرون نمي‌جست. اجراي ما خيلي جدي بود. يه قطار انار، دو قطار انار،‌ صابون انار! يه كشتي انار،‌ دو كشتي انار، صابون انار! يه دنيا انار، دو دنيا انار، صابون انار!... سرانجام حوصله‌ي ستوان عراقي سر رفت و گفت چرا آواز شما اين‌قدر تكراري است!؟ جواب داديم: اتفاقاً تمام شد و حالا آواز ديگري مي‌خوانيم. بلافاصله شروع كرديم يك مذاكره، دو مذاكره، سه مذاكره، چهار مذاكره. و متعاقب آن آواز شنيدني دوم: بلوار كرج، بلوار كرج، بلوار كرج. مأمور عراقي سرش را تكان داد و گفت: «بد مي‌خوانيد!» و رفت.

منبع: كتاب طنزدراسارت   -  صفحه: 112
 
 
جمعه 17 دی 1389  11:34 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به: طنز در اسارت

اتو بمب

 

سربازان عراقي نمي‌دانم به چه دليل و برهاني، از هر وسيله و اسبابي براي شكنجه و آزار ما مدد مي‌گرفتند، آن هم وسيله و اسبابي كه باور كنيد به عقل هيچ تنابنده‌اي خطور نمي‌كند.
براي انتقال ما به اردوگاه، وسيله‌ي نقليه‌اي را آوردند كه بي‌اغراق مي‌توان گفت مال حداقل پنجاه شصت سال پيش بود. اين وسيله‌ي نقليه، اتوبوس دوطبقه‌اي بود كه صدايش غرش‌هاي شير را به يادم مي‌آورد.
وقتي سوار شديم ديديم راننده و چند نفر سربازي كه همراه ما بودند، چيزهاي سفيدي را از بغل پوتينشان درآوردند و در گوششان گذاشتند، ما تصور كرديم براي اين است كه ناله و فرياد مجروحان را كه روي هم ريخته شده بودند، نشنوند؛ ليكن وقتي اتوبوس روشن شد، قضيه را كاملاً فهميديم چون صدايي مهيب و وحشتناك از اگزوز و بدنه‌ي آن درمي‌آمد كه حقيقتاً بُرنده‌ترين سوهان براي روح و فكر ما بود و آن‌وقت به حكمت آن پنبه‌ها پي برديم. ولي چاره‌اي نبود و بايد تحمّل مي‌كرديم.
هنوز ساعتي از حركتمان نگذشته بود كه ديديم از انتهاي اتوبوس، دود بلند شده است. فهميديم كه اين سوهان روح جوش آورده است. وقتي به سرباز عراقي جريان را گفتيم، خيلي عادي و خون‌سرد رفت و درِ صندوقي را كه به جاي يكي از صندلي‌ها تعبيه شده بود،‌ باز كرد و از چندگالني كه آن‌جا بود، يكي را برداشت و رفت پايين.
با ديدن گالن‌ها و رفتار عادي و خون‌سرد سرباز عراقي فهميديم كه اين قصه سر دراز دارد و همان‌طور كه حدس مي‌زديم، بارها به همين دليل ماشين متوقف شد و بعد از نوشيدن چند جرعه آب، مجدّداً با غمزه‌ي بي‌حد و بوق و كرنايي بي‌انتها حركت كرد اما اين تكان آخري و صداي مهيبي كه به گوش رسيد، ديگر از آن تو بميري‌ها نبود.
و هنگامي كه با دقت به عقب اتوبوس و وسط جاده نگاه كرديم با كمال تعجب ميل گاردني را ديديم كه دراز به دراز توي جاده افتاده بود و به ما و سايرين دهن‌كجي مي‌كرد.
راننده و ساير سربازها كه ديدند ديگر نمي‌شود كاري كرد، پياده شدند و سربازها دورتادور اتوبوس را محاصره كردند و راننده هم جلوي ماشين‌هاي عبوري را براي انتقال ما گرفت تا نهايتاً راننده‌ي ميني‌بوسي را با تهديد و ارعاب به كنار جاده كشيد و ما را سوار كرد و خود به جاي راننده‌ي بخت‌برگشته‌ي ميني‌بوس نشست و حركت كرديم.
به پشت سرمان كه نگاه كرديم در واقع آن «اتوبمب‌بيل» را ديديم كه درِ طرف راننده‌اش باز و بسته مي‌شد، گويي براي ما دست تكان مي‌داد و از ما خداحافظي مي‌كرد.

منبع: كتاب طنزدراسارت   -  صفحه: 121
 
 
جمعه 17 دی 1389  11:34 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به: طنز در اسارت

 

از بي‌نمكي

يكي از بچه‌هاي اهواز به نام نصرالله قرايي در يكي از نامه‌هايش خطاب به مادرش چنين نوشته بود: « مادر جان، حتماً همراه جواب نامه برايم عكس بفرستيد، چون نامه‌ي بدون عكس مثل غذاي بدون نمك است. » و با اين مثال خواسته بود بر ارسال عكس تأكيد داشته باشد. چند روز گذشته بود تا اين كه ديديم سر و كلّه‌ي عراقي‌ها پيداشد. بچه‌ها را جمع كردند و يكي از آنها خطاب به ما گفت: كِي غذاي ما بي‌نمك بوده كه در نامه‌هايتان از بي‌نمكي غذا شكايت مي‌كنيد؟ شما قدر خوبي‌هاي ما را نمي‌دانيد. بعد هم نامه را براي ما خواندند. بچه‌ها كه پي به موضوع برده بودند، به زور توانستند به عراقي‌ها بفهمانند كه در اين نامه چنين منظوري در كار نبوده است و هر طور بود شرّشان را كوتاه كردند.

منبع: كتاب طنزدراسارت

 
 
جمعه 17 دی 1389  11:35 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به: طنز در اسارت

پذيرايي اسارت

 

از پذيرايي‌هاي مقدماتي و اوليه‌ي اسارت، تونل‌وحشت بود كه در هر نقل و انتقال از اردوگاهي به اردوگاه ديگر و حتي در جابجايي‌هاي داخل اردوگاهي نيز وجود داشت و با درد و رنجي وصف‌ناشدني همراه بود. اين تبصره‌ي اسارت، استثناپذير هم نبود و همه اعم از مجروح و سالم و پير و جوان را در بر مي‌گرفت و طبعاً ما نيز مستثني نبوديم و براي ما نيز در راه انتقال به موصل و دم درِ ورودي اردوگاه وسايل پذيرايي مهيّا شده بود.
بچه‌ها همه در اين فكر بودند كه چه كنند تا ضربات كمتر و درد كمتري را احساس كنند، در اين بين، يكي از بچّه‌ها نظر جالبي داشت، او مي‌گفت....
نه، اصلاً بهتر است خودتان ماوقع را بخوانيد تا از طرح نوينش بيشتر آگاه شويد.
اتوبوس ايستاد و به دستور افسر عراقي و در معيّت كابل و نبشي، بچّه‌ها تك‌تك شروع به پياده شدن كردند، تا اين‌كه نوبت به همان برادرمان رسيد كه پلتيك و روشي نوين براي آرام كردن سربازان عراقي يافته بود. او به محض اين‌كه خواست پياده شود، بلند و رسا، رو به مأموران عراقي كرد و گفت:«سلام عليكم».
اولين عراقي كه نزديك ركاب اتوبوس ايستاده بود، گروهبان چاق و درشت‌هيكلي بود كه ديدن صورتش بدترين شكنجه بود و همين‌كه آن ‌عزيز آزاده‌مان پايش به روي زمين رسيد، گروهبان مذكور در حالي‌كه كابل مسي‌اش را بلند كرده بود و مي‌خواست بر سر وي فرود آورد، گفت:«عليكم السلام» و ضربه را زد. چشمتان روز بد نبيند. آن بنده‌ي خدا بر اثر شدت ضربه، نقش بر زمين شد و از حال رفت.
ما از يك طرف ناراحت بوديم و از طرف ديگر خنده امانمان را بريده بود كه ما چه ساده‌لوحيم كه چنين ارزش‌هايي را اين‌جا جستجو مي‌كنيم و مي‌خواهيم براي آرام كردن اين قوم از چنين ارزش‌هايي بهره بگيريم.

منبع: كتاب طنزدراسارت   -  صفحه: 125
 
 
جمعه 17 دی 1389  11:35 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به: طنز در اسارت

 

پرتقال

 

در اردوگاه هر دو يا سه ماه يك بار ميوه‌اي مي‌آوردند و به عنوان دِسِر بين اسرا توزيع مي‌كردند. هر گاه مي‌خواستند ميوه بدهند، اگر انگور بود، به هر نفر هشت يا نه حبّه مي‌رسيد، اگر هندوانه بود به هر پانزده نفر يك هندوانه مي‌دادند. بعضي مواقع هم يك جعبه خرما مي‌دادند تا بين افراد يك آسايشگاه هفتصد نفري توزيع كنم كه در اين رابطه ارشد آسايشگاه وظيفه‌ي تقسيم را به عهده داشت. يك روز يكي از نگهبانان عراقي با عجله وارد آسايشگاه شد و در حالي كه يك دانه پرتقال را كه تقريباً لاشه و گنديده بود، در دست گرفته بود. پرسيد: آيا شما تا به حال در كشورتان چنين ميوه‌اي ديده‌ايد؟ يكي از برادران سپاهي كه از حرف او سخت ناراحت شده بود، جواب داد: ما اين پرتقال‌ها را جلوي گاو و گوسفندهاي خودمان مي‌ريزيم. تحمل اين حرف براي نگهبان عراقي و همراهانش خيلي سخت بود. به خصوص كه بچه‌هاي اردوگاه نيز به اين حاضرجوابي به موقع، حسابي خنديده بودند. او هم براي خالي كردن خشم خود، آن برادر سپاهي را به كناري كشيد و به شدت با كابل كتك زد. سپس او را لخت كرد و در حالي كه فقط يك شورت به تن داشت، وادارش كرد در زميني كه از شدّت گرماي 50 درجه، راه رفتن با كفش يا دمپايي هم غير قابل تحمل بود، با پاي برهنه دور خود بچرخد و هر بار كه مي‌ايستاد و پاهايش را از سوزش گرما در دست مي‌گرفت، ضربات كابل بود كه بر بدن او فرود مي‌آمد. تبليغات حزب بعث عراق اصولاً حول اين محور بود كه ايراني‌ها كلّاً عقب‌افتاده‌اند و چيزي نمي‌فهمند. يك شب يكي ديگر از عراقي‌ها آمد و گفت براي شما دستگاهي مي‌آورند كه توي آن آدم‌ها راه مي‌روند. ما هر چه فكر كرديم، نتوانستيم حدس بزنيم آن دستگاه چيست، تا آن كه بعداً فهميديم دستگاهي كه سرباز عراقي تعريفش را مي‌كرد، تلويزيون بود.

منبع: كتاب طنزدراسارت

 
 
جمعه 17 دی 1389  11:36 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به: طنز در اسارت

تئاتر

 

بچه‌ها در اسرات پس از گذشت سال‌ها و ماه‌ها با شرايط آنجا خو گرفتند و براي اينكه با ايجاد تنوعي، يكنواختي كسالت‌بار روزهاي اسارت را از بين ببرند، در صدد تدارك سرگرمي‌هايي برآمدند كه از آن جمله برنامه تئاتر بود. يادم مي‌آيد تئاتري داشتيم طنز و فكاهي كه يكي از بچه‌ها نقش غلام سياهي را در آن بايد ايفا مي‌كرد. پس از تمرينات بسيار كه علي‌رغم محدوديت‌هاي بسيار صورت پذيرفت، تئاتر آماده شد و قرار شد كه در آخر شب اجرا شود. از اين رو بعد از گذاشتن نگهبان و اتخاذ تدابير امنيتي لازم، تئاتر شروع شد، اما اين تئاتر آنقدر جالب و نشاط آور بود كه توجه همه بچه‌ها از جمله نگهبان‌هاي خودي را هم به خود جلب كرد و به همين خاطر متوجه حضور سرباز عراقي در پشت در آسايشگاه نشدند و هنگامي كلمه‌ي رمز قرمز اعلام شد كه درِ آسايشگاه داشت با كليد باز مي‌شد. همه پراكنده شدند، از جمله همان برادرمان كه نقش غلام سياه را بازي مي‌كرد. او هم رفت زيرپتويي و خودش را به خواب زد. سرباز عراقي وارد آسايشگاه شد و در حالي كه دشنام مي‌داد، گفت: چه خبر است؟ مگر وقت خاموشي نيست؟ ديد همه بچه‌ها نشسته‌اند و دارند به او نگاه مي‌كنند اما يك نفر روي سرش پتو كشيده است. به همين جهت شروع به ايجاد سرو صدا كرد. اما باز هم او از زير پتو بيرون نيامد. سرباز عراقي كه از خشم و عصبانيت داشت مي‌لرزيد، به تندي به طرف او رفت و در حالي كه با مشت و لگد به جانش افتاده بود پتو را از روي سرش كشيد، ولي با ديدن صورت سياه او از ترس نعره‌اي كشيد و فرار كرد و خودش را از آسايشگاه بيرون انداخت و سپس خنده بچه‌ها بود كه مثل بمبي آسايشگاه و اردوگاه را بر سر آن سرباز بخت‌برگشته خراب كرد. حقيقتاً بروز اين صحنه از صدها تئاتر طنزي كه با بهترين امكانات اجرا شود، براي ما جالب‌تر و زيباتر بود و بعد ازاين جريانات هم به سرعت صورت آن برادرمان را تميز كرديم و وسايل را هم جمع كرديم و متفرق شديم تا با آمدن مسئولان عراقي اردوگاه همه چيز را حاشا كنيم.

منبع: كتاب طنزدراسارت   -  صفحه: 51
 
 
جمعه 17 دی 1389  11:37 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به: طنز در اسارت

 

تخم مرغ

مأموران عراقي اردوگاه موصل اكثراً افرادي ساده‌لوح، بزدل و كوته‌فكر بودند و بچه‌هاي آزاده نيز از همين سادگي آن‌ها نهايت استفاده را مي‌كردند. به عنوان نمونه، عراقي‌ها در اردوگاه مرغ و خروسي داشتند كه وظيفه نگهداري و جوجه‌كشي از آن‌ها به عهده بچه‌ها بود و آن‌ها با استفاده از همين يك مرغ و خروس توانسته بودند حدود دوازده جوجه مرغ پرورش بدهند. يك بار يكي از مأموران عراقي يك عدد تخم‌مرغ، سفارش داد و ما گفتيم فردا برايت خواهيم آورد. فرداي آن روز بچه‌ها طبق نقشه‌اي كه پياده كرده بودند، با استفاده از گچ يك تخم‌مرغ گچي درست كردند و به او گفتند تا روغن داخل ماهيتابه بريزي، تخم‌مرغ را برايت مي‌آوريم. وقتي تخم‌مرغ را به دست او داديم با آن چند ضربه به لبه ماهيتابه زد، ولي ديد كه نمي‌شكند. چند ضربه محكم‌تر زد، باز ديد نمي‌شكند. سپس قدري تخم‌مرغ را برانداز كرد و تازه متوجه شد كه تخم‌مرغ گچي است و بچه‌ها او را دست انداخته‌اند! در اين موقع همگي از خنده روده‌بُر شده بوديم و صورت قرمز و خشمگين مأمور عراقي بر شدت ما مي‌افزود. او كه وضعيت را بدين گونه ديد، با عصبانيت بچه‌ها را تهديد كرد كه تلافي اين كار را درخواهد آورد و سرافكنده و خجل از حماقتي كه به خرج داده بود، از آسايشگاه خارج شد!

منبع: كتاب طنزدراسارت   -  صفحه: 82
 
 
جمعه 17 دی 1389  11:37 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به: طنز در اسارت


 

ترجمه

 

مدتي بود نگهبان جديدي به اردوگاه آمده بود كه از نظر چهره واقعاً بدتركيب بود و عجيب اين كه خيلي دست و پا شكسته فارسي حرف مي‌زد. بعضي‌ها اول فكر مي‌كردند او يك ايراني وطن‌فروش است كه به خدمت رژيم عراق درآمده است؛ ولي بعدها ثابت شد كه او عراقي است. رژيم عراق براي اين كه از نظر سياسي و فرهنگي روي بچه‌ها كار كند و آن‌ها را از انقلاب بري سازد، هر چند يك بار عدّه‌اي روحاني درباري را به اردوگاه مي‌آورد تا از طريق خطابه و موعظه به خيال خودشان روي رزمندگان اسير كار كنند، ولي هميشه در حين سخنراني اتفاقي مي‌افتاد كه جلسه‌ي موعظه با قهقهه‌ي خنده‌ي بچّه‌ها برچيده مي‌شد. در يكي از روزها، سوت‌ها در اردوگاه به صدا درآمد و سربازان عراقي همه‌ي اسرا را در گوشه‌اي جمع كردند. هميشه يكي از برادران عرب‌زبان خودمان را براي ترجمه‌ي حرف‌هاي اين روحاني‌نماها مي‌بردند، ولي اين بار افسر عراقي خوشحال بود كه از ميان خودشان مترجمي پيدا شده بود. روحاني‌نما شروع كرد به حرف زدن و سربازي هم كه ذكر او رفت، شروع كرد به ترجمه كردن. روحاني‌نما بعد از مقدّمه‌اي گفت: « في المسجد الحرام ». مترجم هم فرياد زد: «‌في مسجد الحروم » و به خيال خود داشت ترجمه مي‌كرد. در قسمت ديگر سخنراني، روحاني‌نما فرياد زد: « اللتي » مترجم هم با صداي بلند و گوشخراشي فرياد زد: « اللتي» خلاصه هر چه روحاني‌نما مي گفت، او هم با مختصر تغييري همان را تكرار مي‌كرد و همه‌ي اسرا نشسته بودند و از اين فيلم كمدي مي‌خنديدند كه روحاني متوجه شد و ميكروفون را از مترجم گرفت و سخنراني با همين وضعيت به پايان رسيد.

منبع: كتاب طنزدراسارت   -  صفحه: 97
 
 
جمعه 17 دی 1389  11:38 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به: طنز در اسارت

تولّد صدام

 

روزي عده‌اي از افسران و سربازان عراقي در محوّطه حاضر شدند و اعلام كردند چون اين روزها مصادف با تولّد صدام است، شما نيز با ملت عراق بايد هم‌صدا شويد و جشن بگيريد.
البته برنامه‌ي جشن را نيز خود آن‌ها مشخص كردند، بدين شكل كه پذيرايي با شكلات‌هايي باشد كه توسط نيروهاي عراقي خريداري شده بود و البته سر ماه هم چند برابر پولي را كه براي خريد اين شكلات‌ها داده بودند، از حقوق ما تحت همين عنوان كسر كردند.
برنامه‌ي ديگر، اجراي رقص و پاي‌كوبي بود كه ديديم يكي از بچّه‌ها براي اين كار داوطلب شد. اين موضوع براي ما بسيار سنگين بود اما تا ساعت برگزاري آن هيچ كاري از دستمان ساخته نبود.
برنامه شروع شد؛ قبل از اجراي آن چه فكرها و چه دغدغه‌هايي كه نداشتيم اما با آغاز برنامه حقيقتاً مسرور شديم زيرا آن عزيز دلاورمان شعري ساخته بود مثلاً در رثاي افرادي كه بيشتر عراقي‌ها منظور بودند و در آن مطالب تمسخرآميز و گاه اهانت‌هايي را گنجانده بود كه وقتي به آن عبارت‌ها مي‌رسيد، با دست به طرف افسران و سربازان عراقي اشاره مي‌كرد.
پس از خاتمه‌ي برنامه،‌ حقيقتاً تا اندازه‌اي از بار غم‌هايمان سبك شده بوديم، اما از طرفي با خيانت يكي از جاسوس‌ها و لو دادن مطالب سروده شده پيش افسر عراقي، آن عزيزمان را بردند و چنان رفتار و ضرب و شتم وحشتناكي را بر او اعمال كردند كه تا مدت‌ها خنده را بر روي لب‌هايش نديديم.

منبع: كتاب طنزدراسارت   -  صفحه: 123
 
 
جمعه 17 دی 1389  11:38 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به: طنز در اسارت

 

چاه ماست

از ميان خصلت‌هاي برجسته‌ي برادران آزاده مي‌توان به زرنگي، هوش و فراست آنها اشاره كرد كه در عمليات جنگي و يا در اسارت به هنگام بازجويي، با توجه به سادگي و كوته نظري نيروهاي عراقي، از اين خصلت‌ها حداكثر استفاده را مي‌كردند و در بسياري از موارد نيز موفق بودند. يك نمونه از اين موارد مربوط به بازجويي يكي از برادران آزاده در اردوگاه موصل بود. عراقيها از او خواستند تا اطلاعات و موقعيت‌هاي مناطق استراتژيك و مهم ايران را در استان خوزستان به آنها نشان دهد. آن برادر آزاده نيز خيلي جدي به عراقيها گفت كه در مورد استان خوزستان چيزي نمي‌داند، ولي در شهرستان بهبهان منطقه‌اي را مي‌شناسد كه در آنجا يك چاه ماست خيلي بزرگ و در نوع خود بي‌نظير وجو دارد كه از آن ماست به بيرون فوران مي‌كند. نقطه‌اي را هم روي نقشه به آنها نشان داد و گفت:«محل آن دقيقاً اينجاست! عراقيها كه اين ادعاي او را كاملاً باور كرده و خوشحال بودند از اينكه موقعيت جغرافيايي منطقه‌ي مهمي را به اين سادگي به دست آورده‌اند، او را تشويق كردند تا ساير نقاط مهم و حياتي را هم كه مي‌شناسند به آنها نشان بدهد».

منبع: كتاب طنزدراسارت

 
 
جمعه 17 دی 1389  8:47 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به: طنز در اسارت

 

چلوي بعث

 

چند روز بعد از اينكه به اسارت عراقيها درآمديم روانه اردوگاه موصل شديم، در حالي كه نمي‌دانستيم آينده ما چگونه خواهد بود و هيچ چيز درباره زندانهاي عراق نمي‌دانستيم. همين كه اتوبوسهاي حامل اسرا به پشت در اردوگاه رسيدند، متوجه سرو صدايي شديم و بعداً فهميديم عده‌اي از اسرا را كه قبل از ما به داخل اردوگاه برده بودند، داشتند كتك مي‌زدند. به دستور افسر عراقي ما نيز از اتوبوس پياده شديم و پشت سر هم از در گذشتيم و به داخل اردوگاه رفتيم. در اينجا خود را در يك راهرو مشاهده كرديم كه مملو از دژخيمان بعثي بود. نظاميان عراقي در دو طرف راهرو تا حدود صد متري صف كشيده بودند و هر اسير مي‌بايست از ميان آنها بگذرد و خود را به جايگاه مشخصي كه همه اسرا در آنجا جمع بودند برساند، البته اگر سالم به آنجا مي‌رسيد! خلاصه هر طور بود از آن معركه با خوردن چند شلاق آبدار گذشتيم و در رديف پنج تايي نشستيم. در همين لحظات پرالتهاب، يكي از دوستان چشمش به ديوار اردوگاه افتاد كه روي آن اين جمله نوشته شده بود: «عاش‌ البعث» (زنده باد بعث). و او كه معني اين جمله را نمي‌دانست، به بچه‌ها گفت: اين كه خورديم آش بعث بود، فردا ظهر نبت چلوي بعث است!

منبع: كتاب طنزدراسارت   -  صفحه: 39
 
 
جمعه 17 دی 1389  8:48 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها