پاسخ به: طنز در اسارت
گنج
يك روز جزوهي دعاي كميل و جزوهي تعقيبات نماز و دو تا خودكار صفر كيلومتر را ميخواستم پنهان كنم بهترين جا براي پنهان كردن اين نوشتهها و وسايل ، جلوي آسايشگاه و زير خاك بود. پس، طبق معمول آنها را بسته بندي كردم و زير بلوزم پنهان كردم. زماني كه بچهها مشغول خوردن صبحانه بودند به يكي از آنها گفتم كه برود به طرف دستشويي تا اگر سرباز عراقي از اتاقش خارج شد به من علامت دهد تا او رفت من مشغول كندن زمين شدم كه ناگهان ديدم يك جفت پوتين جلوي چشمم ظاهر شد با چشم آن را دنبال كردم. ديدم شاكر جبار نگهبان عراقي است. يك لحظه خودم را با ختم و رنگم پريد. ولي فوري فكري به ذهنم رسيد. گفت:«بلند شو ببينم دنبال چه ميگردي؟ گفتم : «يك چيز زرد ديدم، فكر كردم طلاست، دنبال آن مي گردم. آن نفهم بيشعور هم ظاهراً باور كرد و فقط چند مشت به من زد و گفت :« زود از جلوي چشمم دور شو! ديگر نبينم دنبال گنج بگرديها! من هم بسرعت رفتم داخل آسايشگاه و خدا را به خاطر اينكه يك ذره عقل توي كله اين عراقيها نگذاشته است، شكر كردم.
منبع: كتاب طنزدراسارت
یک شنبه 19 دی 1389 10:12 AM
تشکرات از این پست