پاسخ به: طنز در اسارت
شنبه 18 دی 1389 12:30 PM
شعرتركي
سربازها و نگهبانان عراقي علاوه بر هدف اصليشان كه اذيت و آزار و شكنجهي بچهها بود، هر از گاهي ميكوشيدند تا با تمسخر و استهزاي يكي از بچهها به نوعي خود را سرگرم و مشغول كنند.
در يكي از همين دفعات، قرعه متأسّفانه به نام من افتاد و يكي از سربازهاي عراقي با اصرار تمام خواست تا من شعري تركي را كه يكي از خوانندههاي ترك خوانده بود، بخوانم. در حالي كه اصلاً بلد نبودم. از اين رو به وي و ساير سربازها كه آنجا ايستاده بودند، قضيه را توضيح دادم و گفتم كه من اصلاً اين شعر يا هر شعر تركي ديگري را بلد نيستم دست از سرم برداريد و بگذاريد بروم.
اما آنها به هيچ وجه دستبردار نبودند و همان سرباز ميخواست كه او بخواند و هرچه او گفت، من بگويم. اين پيشنهاد را كه شنيدم، ديدم بد نيست از اين طريق چاهكن را توي چاه بيندازم.
پس قبول كردم؛ اما با اين شرط كه فقط هرچه او گفت همان را تكرار كنم.
گفت: عاشيه في الغرب
گفتم: عاشيه في الغرب
گفت: حالا بقيهاش را تو بخوان.
گفتم:حالا بقيهاش را تو بخوان!
گفت: نه، بقيهي شعر را ميگويم قشمار.
گفتم: نه بقيهي شعر را ميگويم قشمار.
گفت:ميزنمتها، مسخره.
گفتم: ميزنمتها، مسخره!
ساير سربازان و افسري كه تازه به جمعشان پيوسته بود، به قول معروف از خنده ريسه رفته بودند و آن سرباز بدبخت هم از عصبانيت داشت سكته ميكرد.
ديگر شرايط براي ادامهي اين تقليد اسارتي مساعد نبود؛ چرا كه كابل هوا در حال چرخش بود، ولي افسر عراقي دستور داد كابل را پايين بياورد و در حاليكه ميخواست من متوجّه نشوم، به عربي گفت: «ميخواستي مسخره كني، مسخره شدي! ولش كن».