حبانه قوطي كانه
بعد از مدتي كه در زندانهاي عراق و به اصطلاح خودمان آسايشگاهها جابجا شديم،دستور دادند كه همه بايد سرهايمان را از ته بتراشيم. بعد هم اعلام كردند كه اسرا موظفند هفتهاي دوبار محاسن خود را با تيغ بتراشند. بعد از اين همه بچهها مثل هم شده بودند و از دور مشكل ميشد كسي را تشخيص داد. عراقيها وقتي مي×واستند كسي را صدا بزنند اول اسم او، بعد نام پدر و بعد فاميلياش را ميگفتند. مثلا ميگفتند «علي جعفر شعباني». نگهبانان عراقي مأمور بودند به كوچكترين بهانهاي نام بچهها را بنويسند و بعدازظهر هنگامي كه براي شمردن اسرا ميآمدند و ميخواستند آنها را به زندانها بفرستند، افرادي را كه نام آنها يادداشت شده بود، بيرون ميآوردند و روانه شكنجه گاهها ميكردند. مثلاً يكي از بهانهها اين بود كه چرا ريشت را كامل نزدهاي، چرا موقعي كه سرباز عراقي از كنار تو رد شده با دوستت خنديدهاي و ... روزي چند تا از دوستان ما مشغول قدم زدن در حياط اردوگاه بودند كه نگهبان متوجه يكي از آنها ميشود و به يكي از همين بهانهها نام او را ميپرسد. دوست ما ميگويد: نام من حبانه1 قوطي كانه2 حلبي زاده است. بعد نگهبان عراقي نام آسايشگاه او را ميپرسد و ميرود. بعدازظهر همان روز سرباز عراقي به همراه افسران و درجه داران براي سرشماري آمدند و وقتي به آسايشگاهي كه اسير مذكور گفته بود، رسيدند، يكي از عراقيها با صداي بسيار كلفت و گوشخراش فرياد زد: «حبانه قوطي كانه حلبيزاده» بيايد بيرون. بچهها كه از اين نام و فاميل حسابي به خنده افتاده بودند به آرامي شروع كردند به خنديدن. يكي از دوستان گفت: بچهها، حالا نخنديد تا به آسايشگاههاي ديگر هم بروند و بقيه هم بهشان بخندند. مسئول اتاق گفت كه چنين شخصي در اينجا نيست و خلاصه به آسايشگاههاي ديگر هم رفته و بالاخره متوجه شده بودند كه آنها را مسخره كردهاند. بعدها سرباز عراقي هر چه ميگشت نميتوانست دوست ما را پيدا كند. 1-ظرف آب 2-به اصطلاح مخفف كهنه.
منبع: كتاب طنزدراسارت - صفحه: 40