پاسخ به: طنز در اسارت
جمعه 17 دی 1389 8:52 PM
رژه
عراقيها از اين موضوع واقعاً نگران بودند كه چرا حكومت جمهوري اسلامي از اسراي آنها به قول خوشان استفادهي تبليغاتي ميكند. مثلاً آنها را به نماز جمعه ميآورد تا آزادانه در ميان مردم باشند و يا كارهاي ديگر. لذا قصد داشتند به شكلي به اين مسئله به اصطلاح پاسخ بدهند و براي اين منظور اردوگاهي در رماديهي 2 تشكيل دادند كه بچّهها به آن ميگفتند: « بين القفسين ». اين اردوگاه تشكيل شده بود از بچّههاي زير هجده سال. يك روز گروهبان علي كه آدم خشني بود و روزي نبود كه بچّهها از دست اين دژخيم پست كتك نخورند، وارد آسايشگاه شد و به همه دستور داد به حياط اردوگاه بروند. بچّهها از اتاقهايشان بيرون آمدند و در حياط جمع شدند. بعد معاون اردوگاه شروع به سخنراني كرد كه بله لازم است شما براي يك رژه آماده شويد؛ سپس سؤال كرد: آيا بلديد رژه برويد؟ بچّهها كه از نقشهي عراقيها باخبر بودند، همه با هم گفتند: ما نيروهاي مردمي هستيم و از اين چيزها بلد نيستيم. معاون اردوگاه گفت: من به شما آموزش ميدهم. بعد از اراجيف افسر، بچّهها با هم زمزمه كردند ولي ارشد هر فرماني داد ما برعكس عمل كرديم. افسر اول شروع كرد به آموزش به چپ چپ و به راست راست كه در عربي به آن « الي اليمين دور » و « الي اليسار دور » ميگويند. بعد كه چند مرتبه خود افسر و نيز سربازان آن را اجرا كردند، نوبت به بچّهها رسيد. افسر به عربي دستور داد « به راست راست » در عمل عدّهاي به چپ رفتند و عدّهاي به راست و بقيه عقبگرد كردند. خلاصه چند مرتبه اين جريان تكرار شد و بچّهها هر بار بدتر عمل كردند. بالاخره عراقيها متوجه شدند كه اسرا عمداً اين كار را ميكنند؛ لذا هر كسي اشتباه ميكرد، او را با شلّاق ميزدند. ولي بچّهها زير بار نرفتند. افسر عراقي كه نااميد و خسته شده بود، گفت: از اين بگذريم ! حال ميخواهم به شما قدم و رژه را آموزش بدهم. ناگفته نماند كه زمين اردوگاه در آن زمان كاملاً خاكي بود. بچّهها شروع به حركت كردند و چنان قدمرويي را در مقابل افسر عراقي به نمايش گذاشتند كه بيا و ببين ! بچّهها مانند اسبسواراني كه در ميدان تاخت و تاز كنند، فضاي اردوگاه را پر از گرد و غبار كردند؛ به طوري كه افسر عراقي دهان و بيني خود را گرفته و به كناري پناه برده بود. البته من نميتوانم صحنه را آن طور كه بود، توصيف كنم. بچّهها با آهنگي ناموزون، پا بر زمين ميكوبيدند و همگي از اين صحنه چنان به خنده افتاده بودند كه بيا و ببين؛ ولي چه كسي جرأت داشت با صداي بلند بخندد ! خلاصه بعد از اين كه افسر عراقي كاملاً نااميد شد، دستور داد بچّهها را با كتك روانهي اتاقها كردند، در حالي كه بچّهها از اين حركت خود رضايت داشتند و حسابي روحيه گرفته بودند.