پاسخ به: طنز در اسارت
جمعه 17 دی 1389 11:34 AM
اتو بمب
سربازان عراقي نميدانم به چه دليل و برهاني، از هر وسيله و اسبابي براي شكنجه و آزار ما مدد ميگرفتند، آن هم وسيله و اسبابي كه باور كنيد به عقل هيچ تنابندهاي خطور نميكند.
براي انتقال ما به اردوگاه، وسيلهي نقليهاي را آوردند كه بياغراق ميتوان گفت مال حداقل پنجاه شصت سال پيش بود. اين وسيلهي نقليه، اتوبوس دوطبقهاي بود كه صدايش غرشهاي شير را به يادم ميآورد.
وقتي سوار شديم ديديم راننده و چند نفر سربازي كه همراه ما بودند، چيزهاي سفيدي را از بغل پوتينشان درآوردند و در گوششان گذاشتند، ما تصور كرديم براي اين است كه ناله و فرياد مجروحان را كه روي هم ريخته شده بودند، نشنوند؛ ليكن وقتي اتوبوس روشن شد، قضيه را كاملاً فهميديم چون صدايي مهيب و وحشتناك از اگزوز و بدنهي آن درميآمد كه حقيقتاً بُرندهترين سوهان براي روح و فكر ما بود و آنوقت به حكمت آن پنبهها پي برديم. ولي چارهاي نبود و بايد تحمّل ميكرديم.
هنوز ساعتي از حركتمان نگذشته بود كه ديديم از انتهاي اتوبوس، دود بلند شده است. فهميديم كه اين سوهان روح جوش آورده است. وقتي به سرباز عراقي جريان را گفتيم، خيلي عادي و خونسرد رفت و درِ صندوقي را كه به جاي يكي از صندليها تعبيه شده بود، باز كرد و از چندگالني كه آنجا بود، يكي را برداشت و رفت پايين.
با ديدن گالنها و رفتار عادي و خونسرد سرباز عراقي فهميديم كه اين قصه سر دراز دارد و همانطور كه حدس ميزديم، بارها به همين دليل ماشين متوقف شد و بعد از نوشيدن چند جرعه آب، مجدّداً با غمزهي بيحد و بوق و كرنايي بيانتها حركت كرد اما اين تكان آخري و صداي مهيبي كه به گوش رسيد، ديگر از آن تو بميريها نبود.
و هنگامي كه با دقت به عقب اتوبوس و وسط جاده نگاه كرديم با كمال تعجب ميل گاردني را ديديم كه دراز به دراز توي جاده افتاده بود و به ما و سايرين دهنكجي ميكرد.
راننده و ساير سربازها كه ديدند ديگر نميشود كاري كرد، پياده شدند و سربازها دورتادور اتوبوس را محاصره كردند و راننده هم جلوي ماشينهاي عبوري را براي انتقال ما گرفت تا نهايتاً رانندهي مينيبوسي را با تهديد و ارعاب به كنار جاده كشيد و ما را سوار كرد و خود به جاي رانندهي بختبرگشتهي مينيبوس نشست و حركت كرديم.
به پشت سرمان كه نگاه كرديم در واقع آن «اتوبمببيل» را ديديم كه درِ طرف رانندهاش باز و بسته ميشد، گويي براي ما دست تكان ميداد و از ما خداحافظي ميكرد.