0

كرامات امام زمان (عج)

 
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

كرامات امام زمان (عج)


آقاي نمدپوش
 

مدت‌ها بود كه به بيماري نقرس و سياتيك دچار شده بودم، و به ناچار در شهرهاي اصفهان، خراسان و تهران به مداوا (گياهي و شيميايي) پرداختم. تا اين‌كه يك روز به همراه دوستان به شراوان رفتيم. در راه بازگشت در قوچان به زيارت امامزاده ابراهيم مشرف شديم. نهار را به اصرار دوستان در آن‌جا مانديم. من آهسته آهسته جهت تجديد وضو به كنار رودخانه‌اي در همان حوالي رفتم. بعد از گرفتن وضو، مردي با لباس‌هاي نمدي چوپاني سلام كرد و گفت: «آقاي ميرجهاني، شما با اين‌كه اهل دعا و دوا هستي، هنوز پاي خود را معالجه نكرده‌ايد؟»
گفتم: «تاكنون نشده است.»
دوباره گفت: «آيا دوست داريد (مايل هستيد) من پايتان را معالجه كنم؟»
با اجازه‌ي من در كنارم نشست و از جيب خود چاقوي كوچكي درآورد و اسم مادرم را گفت و سر چاقو را بر اولين نقطه‌ي دردناك گذاشت و به سمت پايين كشيد و تا پشت پا آورد. سپس فشار دارد. به حدي كه من ناله كردم. آن‌گاه چاقو را برداشت و گفت: «برخيز، خوب شدي.»
خواستم بر حسب عادت و مثل هميشه با عصا برخيزم كه عصا را از دستم گرفت و به آن طرف رودخانه پرت كرد. پايم سالم بود. پرسيدم: «شما كجا هستيد.» گفت: «من در همين قلعه‌ها هستم، و دست خود را به اطراف گردانيد.»
آدرس ايشان را خواستم، اما ايشان گفتند: «تو آدرس مرا نخواهي دانست، ولي من منزل شما را مي‌دانم كجاست. هروقت مقتضي باشد، خود نزد تو خواهم آمد.» و رفت. شگفت‌زده به اطراف نگريستم. او كه بود كه مرا مي‌شناخت، منزلم را بلد بود و شفاي دردم شد.
دوستانم در همين لحظه به نزديك رودخانه رسيدند. آن‌ها را به دنبال آقاي نمدپوش فرستادم. اما هرچه تفحص و جست‌و‌جو كردند، اثري از او نيافتند. در دلم زمزمه كردم «السلام عليك يا بقية‌الله.»

علامه ميرجهاني راوي:  
   منبع:    پايگاه اطلاع رساني صالحين  
 
 
سه شنبه 12 بهمن 1389  7:18 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:كرامات امام زمان (عج)

استغاثه به حضرت در بيمارستان!
 

حاج‌شيخ جعفر ابراهيمي سرباز امام زمان عليه‌السلام نقل كردند:
« حدود سه سال پيش فرزندم به نام " احسان ابراهيمي " صبح زود راهي مدرسه مي‌شود. چون منزل ما نزديك خط قطار بود، ايشان به واسطه‌ي باد قطار مجروح و بيهوش شد. او را به " بيمارستان نكوئي " قم برديم. دكتر معالج او هر چه كوشش كرد، به هوش نيامد تا اين‌كه بيهوشي او بيست و پنج شبانه‌روز طول كشيد و ما هم خيلي ناراحت بوديم.
در اين مدت، بنده با همسرم شب‌هاي چهارشنبه به جهت توسل به حضرت ولي‌عصر _ ارواحنا فداه _ به مسجد جمكران مي‌رفتيم. يكي از شب‌هايي كه رفته بوديم، جداً از آقا خواستيم كه توجهي نمايند بچه‌ام به هوش بيايد. به منزل آمديم. در همان شب، خواب ديدم كسي به من گفت: « اگر مي‌خواهي بچه‌ات به هوش بيايد، برو كنار تخت او و سه مرتبه بگو يا صاحب‌الزمان عليه‌السلام تا بچه‌ات به هوش بيايد و چشم باز كند. »
صبح چهارشنبه اول وقت بالاي تخت بچه رفتم ديدم هنوز به هوش نيامده است. ايستادم و سه مرتبه نام مقدس آقا امام عصر عليه ‌السلام را بردم. يك مرتبه ديدم هر دو چشم بچه باز شد. او را به اسم صدا زدم، ديدم تبسم كرد.
طوري اين بچه حالش بهبود پيدا كرد كه بعد از ظهر آن روز كاملاً ما را شناخت و روز بعد او را آورديم منزل و من متوجه شدم از اثر توسل به آقا امام زمان عليه‌السلام بود كه بچه‌ام بهتر شد و شفا پيدا كرد.
درود و سلام بر امام و ولي ما حضرت حجة‌بن‌الحسن (عج)

حاج‌شيخ جعفر ابراهيمي راوي:  
   منبع:    پايگاه اطلاع رساني صالحين     
 
 
سه شنبه 12 بهمن 1389  7:19 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:كرامات امام زمان (عج)

استغاثه به درگاه صاحب الامر
 

مدت سه سال بود كه از بيماري "فيستول" رنج مي‌بردم تا اين‌كه با گرفتن عكس رنگي و تشخيص دكتر، تصميم قطعي به بستري شدن در بيمارستان نكويي قم و عمل جراحي گرفتم. قبل از عمل و رفتن به بيمارستان شب چهارشنبه پنجم شعبان به مسجد جمكران مشرف شده و با انجام مستحبات مسجد و توسّل به حضرت مهدي، روانه‌ي بيمارستان شدم. مقدمات عمل فراهم شد از سينه‌ام عكس گرفتند. 24 ساعت قبل از عمل در بيمارستان بستري بودم. وقتي دكتر مرا در راهرو ديد، گفت: "براي عمل آمدي؟" و ادامه داد: "چاقوي ما تيز است."
صبح پنج‌شنبه مرا روي تخت عمل جراحي خواباندند و سرم وصل شد. من در همان حال به امام زمان (عج) متوسّل بودم. همين كه خواستند مرا بي‌هوش كنند، ناگهان آقاي دكتر گفت: "شما احتياج به عمل نداريد؛ ناراحتي شما برطرف شده است."

آقاي «ع_الف» راوي:  
   منبع:    كتاب كرامت هاي حضرت مهدي (عج)
 
 
سه شنبه 12 بهمن 1389  7:20 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:كرامات امام زمان (عج)


اطاعت ازولي امر
 

آقا محمدباقر بهبهاني فرمودند:
« اوايلي كه به كربلاي معلي وارد شدم، روي منبر مردم را موعظه مي‌كردم. روزي حديث شريفي كه در كتاب خرائج راوندي نقل شده است لابلاي صحبت‌ها بر زبانم جاري شد مضمون حديث اين است كه زياد نگوييد چرا حضرت ولي عصر عجل‌الله تعالي فرجه الشريف ظهور نمي‌كنند چون شما طاقت معاشرت با ايشان را نداريد؛ زيرا لباس حضرت خشن و درشت و خوراك ايشان نان جو است و بعد هم گفتم از الطاف الهي نسبت به ما، غيبت حضرت صاحب‌الزمان عجل‌الله تعالي فرجه الشريف است؛ زيرا ما طاقت اطاعت ايشان را نداريم. اهل مجلس به يكديگر نگاهي كرده و شروع به نجوا كردند و مي‌گفتند:
اين مرد راضي نيست كه آن حضرت ظهور كند، تا مبادا رياست از دستش برود و به حدي زمزمه در بين مردم افتاد كه من ترسيدم؛ لذا با سرعت از منبر فرود آمده به خانه رفتم و در را بستم.
بعد از ساعتي درب خانه را زدند. پشت در آمدم و گفتم: كيستي؟
گفت: فلاني كه سجاده بردار تو هستم، در را گشودم، او سجاده را از همان جا به حياط خانه پرت كرد و گفت: اي مرتد، سجاده‌ات را بردار؛ در اين مدت بي‌خود به تو اقتدا كرديم و عبادات خود را باطل انجام داديم.
من سجاده را برداشتم و او هم رفت و از ترسي كه داشتم در را محكم بستم و متحير نشستم. پاسي از شب گذشت ناگاه صداي در منزل بلند شد.
من با وحشت هرچه تمام‌تر پشت در رفتم و گفتم: كيستي؟ ديدم همان سجاده بردار است كه با معذرت خواهي و اظهار عجز و بيچارگي آمده است و مرا قسم‌هاي غليظ مي‌دهد كه در را باز كنم؛ اما من از ترس در را باز نمي‌كردم.
آن قدر قسم خورد و اظهار عجز نمود كه به راستي و صداقتش يقين كردم، و در را گشودم ناگاه خود را بر پاهاي من انداخت و آن‌ها را مي‌بوسيد. به او گفتم: اي مسلمان، آن سجاده آوردن و مرتد گفتن تو به من چه بود و اين پا بوسيدنت چه؟
گفت: مرا سرزنش نكن. وقتي از نزد شما رفتم و نماز مغرب و عشا را به جا آوردم و خوابيدم، در عالم رؤيا ديدم كه حضرت صاحب‌الزمان عليه‌السلام ظهور فرموده‌اند. خدمت ايشان مشرف شدم. حضرت به من فرمودند:
« فلاني عباي تو از اموال فلان شخص است و تو ندانسته آن را از ديگري گرفته‌اي حال بايد آن را به صاحبش بدهي. »
من هم عبا را به صاحب اصلي‌اش دادم. سپس فرمودند:
« قبايت نيز مربوط به فلان شخص است و تو آن را از ديگري خريده‌اي بايد اين را هم به صاحب اولش برگرداني»
همچنين تمام لباس‌هايم را دستور دادند كه به مردم بدهم بعد نوبت به خانه و ظروف و فرش‌ها و چهارپايان و زمين‌ها و ساير چيزها رسيد و براي هر يك مالكي معين كرده و به او رد نمودند. سپس فرمودند:
« همسري كه داري خواهر رضاعي تو است و تو ندانسته با او ازدواج كرده‌اي بايد او را هم به خانواده‌اش رد كني»
اين كار را هم كردم. من پسري به نام علي دارم ناگاه در آن اثنا همان جا پيدا شد و همين كه نظر حضرت بر او افتاد فرمودند:
« اين پسر هم از اين زن متولد شده است؛ لذا فرزند حرام است. اين شمشير را بردار و گردنش را بزن. »
در اين جا من غضبناك شدم و گفتم: به خدا قسم كه تو سيد نيستي و از ذريه پيغمبر نمي‌باشي چه رسد به اين كه صاحب‌الزمان باشي. همين كه اين سخن را گفتم از خواب بيدار شدم و فهميدم كه ما طاقت اطاعت و فرمان برداري از آن حضرت را نداريم و صدق فرمايش جنابعالي بر من معلوم شد و از عمل خود نادم و از گفته خود پشيمانم. مرا عفو بفرماييد.

  راوي:  
   منبع:    پايگاه اطلاع رساني صالحين     
 
 
سه شنبه 12 بهمن 1389  7:21 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:كرامات امام زمان (عج)


اگرشفادهد
 

آيت‌الله كاشاني فرمودند: شخصي به نام نوروزي به من نقل كرد پسرم مريض شد. وقتي دكتر بردم گفتند سرطان است. چندين دكتر مراجعه كردم، همه گفتند درد ايشان درمان ندارد. ناچار پسرم را به انگلستان بردم؛ تا آن‌جا هم بعد از چند روز آزمايش و عكس‌برداري همين تشخيص را دادند و گفتند‌ اگر عمل هم بكنيد، فايده ندارد.
بارها به خدا عرض كردم كه خدايا اين همه ثروت را كه به من عنايت فرموده‌ايد، از من بگير؛ فقط اين يك پسر را براي من نگه دار. عاقبت پسرم را از بيمارستان انگلستان مرخص كردم، سوار هواپيما شديم به طرف تهران. در حالي‌كه سرم دستش بود و از شدت درد ضعيف و رنجور شده بود، يك نفر در هواپيما به من گفت اين مريض را چرا اين‌جا آوردي، گفتم كجا ببرم؟ گفت: مسجد مقدس جمكران. اين‌جور مريض‌ها را بايد صاحب‌الزمان شفا بدهد؛ من در همان هواپيما نذر كردم كه اگر خداوند پسرم را شفا دهد، يك بيمارستان به نام مسجد مقدس جمكران بنا كنم. شروع كردم در هواپيما با امام زمان (ع) راز و نياز كردن؛ عرض كردم اي پسر فاطمه به حق فاطمه زهرا (ع) به اين پسر شفا عنايت فرما.
در همين حال بودم كه يك مرتبه پسرم از خواب بيدار شد و گفت بابا به من انار بده. گفتم چشم تهران براي شما انار مي‌دهم. بار دوم از خواب بيدار شد و گفت بابا به من بيسكويت بده. معلوم شد كه در خواب ديده سيد بزرگواري براي ايشان انار آورده و فرموده شما خوب شديد سرم را بيرون بياوريد. چون تهران رسيديم سرم را از دست ايشان بيرون آوردم ديدم حالش خيلي خوب است. چند روز در تهران مانديم، به دكترها مراجعه كردم؛ آزمايش و عكس‌برداري گفتند پسر شما سالم است. چون قبلاً ديده بودند گفتند اين فقط معجزه بود كه خداوند از صاحب‌الزمان و مسجد مقدس جمكران ايشان را شفا داده.
ضمناً آقاي نوروزي هر هفته شب چهارشنبه به مسجد مقدس جمكران مي‌آيد.

آيت‌الله کاشاني راوي:  
   منبع:    پايگاه اطلاع رساني قادر  
 
 
سه شنبه 12 بهمن 1389  7:22 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:كرامات امام زمان (عج)


الهي عظم البلاء
 

آقاي سيدمحمد جبل عامليان ساكن اصفهان، زينبيه، شهرك امام مي‌نويسد:
در حدود آذرماه سال 1372 بود كه تحت عمل جراحي سرطان پوست از نوع ( ملا نوماها گليتات ) قرار گرفتم و فايده‌اي نداشت و اين غده‌ي سرطاني به سرم زد و باز براي عمل نوبت زدم. خيلي مضطر شدم. به فكرم رسيد به مسجد جمكران بيايم و از وجود اقدس امام زمان (عج) كمك بگيرم.
پنج نوبت يا 6 بار به مسجد آمدم و آن شب‌ها را تا صبح ماندم و بعد از نماز صبح كه تمام شد، دعاي الهي عظم البلاء را خواندم و نوشتم و با دلي اندوهگين جمكران را ترك كردم و به بيمارستان رفتم و براي دومين عمل جراحي آماده شدم.
در حال بيهوشي در اطاق عمل احساس كردم مرا به تونلي وارد كردند و به سرعت مي‌برند. لكن شنيدم كه مي‌گويند: « دعا دارد، دعا دارد » مرا متوقف كردند؛ ناگاه بزرگواري نزدم آمد كه احساس كردم وجود امام زمان (عج) است و فرمودند كه ذكر بگو.
عرض كردم: « چه ذكري؟ » فرمودند: « يا ارحم الراحمين. » در حالي كه مشغول گفتن اين ذكر بودم و احساس مي‌كردم از تونل بيرون مي‌آيم، از بيهوشي نجات پيدا كرده و به هوش آمدم و به حمدالله شفا گرفتم و الآن كه ماه‌ها از اين عمل مي‌گذرد، هيچ ناراحتي ندارم.

سيدمحمد جبل عامليان راوي:  

   منبع:    سالنامه نورعلي نور       

 
 
سه شنبه 12 بهمن 1389  7:22 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:كرامات امام زمان (عج)


اهل بهشتي
 

شيخ ابراهيم وحشي كه از طايفه‌ي رماحيّه بود، نابينا بود. زمستان‌ها نزد طايفه‌ي خود و تابستان‌ها به نجف‌اشرف مي‌آمد.
هر شب پيش از آن‌كه در حرم مطهر را باز كنند، مي‌آمد و انتظار مي‌كشيد تا وقتي در باز شو. تا آخر وقت هم در آن‌جا مي‌ماند.
شبي با اهل بيت خود بحث كرد؛ لذا حوصله‌اش سر رفته همان‌جا دعاي توسل را خواند و خوابيد. در عالم رويا مشاهده كرد كه در حرم مطهر مي‌باشد و آن‌جا كاملا روشن است.
شيخ ابراهيم مي‌گويد: هرقدر نگاه كردم، شمع و چراغي ديده نمي‌شد متوجه شدم كه ضريح مقدس در جاي خود نيست و در محل دو انگشت مبارك دريچه‌اي است كه روشنايي از آن خارج مي‌شود.
آهسته آمدم و دستم را بر صندوق گذاشته، سرم را خم كردم و نگاه كردم و ديدم يك كرسي گذاشته شده و حضرت روي آن نشسته‌اند و نور از چهره‌ي مباركشان بيرون روشن شده است.
خود را بر پاي آن حضرت انداختم. در اين‌جا دستم به دست ايشان رسيد و سه نوبت دستشان را بر دست من كشيدند. سپس فرمودند: «تو اجر شهدا را داري.»
بيدار شدم؛ ديدم چشمم هنوز نابينا است. تأسف خوردم كه اي كاش دست مبارك را بر چشم من مي‌ماليدند.
شبي ديگر نيز دعاي توسل را خواندم و به خواب رفتم. ديدم در صحرايي هستم و جمعي نزديك سيصد نفر به طرفي مي‌روند و يك نفر جلوي آن‌ها بود. ناگاه آن كه جلوتر بود، ايستاد. ديگران هم ايستادند و جاي نماز را انداختند و مشغول نماز شدند. من نيز خود را داخل صف كردم.
وقتي نماز تمام شد، اسبي آوردند. آن بزرگوار سوار شد و تند رفت. پرسيدم: اين مرد كيست؟ گفتند: پشت سرش نماز خواندي ولي او را نشناختي؟ گفتم: الآن رسيده‌ام و نمي‌دانم.
گفتند: قائم آل‌محمد، حضرت حجت عليه‌السلام، است. من چشم خود را فراموش كردم و فرياد برآوردم: يابن رسول الله آيا من از اهل بهشتم يا از اهل جهنم؟
تا سه نوبت جواب ندادند.
نااميد شدم و فرياد برآوردم: قسم به اجداد طاهرينتان، من از اهل بهشتم يا از اهل دوزخ؟
آن حضرت نظري به من انداختند و تبسم نمودند. در اين هنگام من هم به ايشان رسيدم. حضرت سه بار دست بر چشم و سر من كشيدند و فرمودند: از اهل بهشتي.

  راوي:  
   منبع:    پايگاه اطلاع رساني صالحين     
 
 
سه شنبه 12 بهمن 1389  7:22 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:كرامات امام زمان (عج)


ايمان به اميرمؤمنان (ع)
 

«ما سنّى بوديم. اهل تسنن اسم حضرت فاطمه و زينب (عليهما السلام) را بچه‌ها خوب نمى‌دانند و عقيده دارند كه هر بچه‌اى به اين نام باشد به زودى مى‌ميرد، امّا من همسرى داشتم كه فاطمه نام داشت و در اولين زايمان هم دخترى به دنيا آورد. خانواده‌ي من اسم «حفصه» را براى او انتخاب كردند، ولى من زير بار نرفتم و اسم فرزندم را هم فاطمه گذاشتم. بعد از سه سال فاطمه مريض شد. دخترم را خدمت قبر رسول اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) بردم و از ايشان شفا خواستم كه الحمدللّه شفا دادند.
بعد از برگشتن از نزد قبر حضرت رسول، دخترم خوابيد. خوابش طولانى شد. هرچه صدايش كرديم، بيدار نشد. او را پيش دكتر برديم كه گفت: بچه مرده است. وقتى به دكتر ديگرى مراجعه كرديم، او هم همان جمله را گفت.
دخترم را به غسالخانه برديم. بعد از چند دقيقه ديدم كه او حركت كرد و از من آب خواست. برايش آب آوردم. وقتى او را بغل كردم، گفت: «بابا! توى خواب ديدم كه مردى پيش من ايستاده و دو ركعت نماز خواند. بعد از نماز دست مبارك خود را بر سر من كشيد و گفت:
بلند شو، شما زنده مى‌مانيد و فعلاً نمى‌ميريد! و گفت كه به بابايت بگو تا شيعه شويد.
از زمان به ولايت اميرمؤمنان ايمان آوردم و حالا، براى تشكر و قدردانى از آقا امام زمان (عليه السلام) عازم ايران شدم و به مسجد جمكران آمدم».

اهل عربستان راوي:  
   منبع:    پايگاه اطلاع رساني امام مهدي (عج)  
 
 
سه شنبه 12 بهمن 1389  7:23 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:كرامات امام زمان (عج)


بسم الله دواء
 

سيد زين‌العابدين، علي بن حسين الحسيني مي‌فرمايد:
«اين دعا را حضرت حجت عليه‌السلام در خواب به مرد مريضي از مجاورين حائر شريف ( كربلا ) تعليم داده‌اند؛ چون او از مرض خود به آن حضرت شكايت كرده بود.
به او دستور دادند كه اين دعا را بنويسد و بشويد و آب آن را بياشامد. شخص مريض طبق دستور حضرت عمل كرد و شفا يافت.
دعا اين است:
«بسم الله الرحمن الرحيم بسم الله دواء و الحمدلله شفاء و لا اله الا الله كفاء هو الشافي شفاء و هو الكافي كفا اذهب الباس برب الناس شفاء لا يغادر سقم و صلي الله علي محمد و اله النجباء.»

  راوي:  

   منبع:    پايگاه اطلاع رساني صالحين

 
 
سه شنبه 12 بهمن 1389  7:23 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:كرامات امام زمان (عج)


بشارت
 

در تاريخ 28 اسفندماه سال 1375، با هواپيما همراه بعضي از دوستان و عده‌اي از مسئولين كشور راهي مشهد مقدس شديم. بر فراز فرودگاه مشهد اعلام كردند، هواپيما به علت نقص فني نمي‌تواند بنشيند. نزديك 45 دقيقه هواپيما درآسمان مشهد سرگردان بود، در نهايت به تهران بازگشتيم.
اين رفت و آمد 6 ساعت طول كشيد. يكي از مسئولين، از خدمه‌ي هواپيما علت طولاني شدن سفر را پرسيد. ابتدا نمي‌گفتند، اما بعد خلبان به طور خصوصي به آن مسئول گفت: «در هنگام فرود متوجه شدم چرخ‌هاي هواپيما باز نمي‌شود. هرچه سعي كرديم نتيجه نداشت و الآن هم به تهران برمي‌گرديم. آن‌جا آتش‌نشاني آماده است؛ به خاطر اين‌كه احتمالاً سقوط مي‌كنيم و هواپيما آتش مي‌گيرد.
در نزديكي تهران اعلام كردند، امكان نشستن به صورت عادي وجود ندارد، بايد آماده‌ي سقوط باشيم. اگر كسي دندان مصنوعي دارد، بيرون بياورد. همه كفش‌هايشان را درآوردند، و هرعكس عينك داشت آن را از روي چشمش برداشت.
همه مضطرب بودند. عمامه را برداشتم و گفتم: «آقايان اگر آخرين لحظه‌ي زنده‌بودنمان است، بهتر هست كه به امام زمان (عج) متوسل شويم» دستم را روي سرم گذاشتم و گفتم: «همه بگوييد يا اباصالح‌المهدي ادركني» همگي نام مقدس آقا را صدا زديم. در آخرين دقايق خلبان گفت: «بشارت! امام زمان (عج) عنايت فرمود.
چرخ‌ها باز شد، همه يك‌صدا صلوات فرستادند و ما به سلامت به زمين نشستيم.

روحاني ساكن تهران راوي:  
   منبع:    پايگاه اطلاع رساني www.jamkaranqom.ir     
 
 
سه شنبه 12 بهمن 1389  7:23 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:كرامات امام زمان (عج)


پاسخ به مسائل
 

شيخ كليني و قطب راوندي و ديگران روايت كرده‌اند از مردي از اهل مدائن كه گفت: با رفيقي به حج رفتم و در موقف عرفات نشسته بوديم جوانى نزديك ما نشسته بود و عبا و ردايي پوشيده بود كه قيمت كرديم آن‌ها را صد و پنجاه دينار مي‌ارزيد و نعل زردي در پا داشت و اثر سفر در او ظاهر نبود پس سائلي از ما سؤال كرد او را رد كرديم نزديك آن جوان رفت و از او سؤال كرد جوان از زمين چيزي برداشت و به او داد، سائل او را دعاي بسيار نمود جوان برخاست و از ما دور شد. نزد سائل رفتيم و از او پرسيديم كه آن جوان چه چيز به تو داد كه آن قدر او را دعا نمودي؟ به ما نشان داد سنگريزه طلائي كه مانند ريگ دندانه‌ها داشت چون وزن كرديم بيست مثقال بود، به رفيق خود گفتم كه امام ما و مولاى ما نزد ما بود و ما نمي‌دانستيم؛ زيرا كه به اعجاز او سنگريزه طلا شد. پس رفتيم و در جميع عرفات گرديديم و او را نيافتيم، پرسيديم از جماعتي كه در دور او بودند از اهل مكه و مدينه كه اين مرد كي بود؟ گفتند: جوانى است علوى هر سال پياده به حج مي‌آيد.

  راوي:  

   منبع:    پايگاه اطلاع رساني http://www.Deabel.ir       

 
 
سه شنبه 12 بهمن 1389  7:24 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:كرامات امام زمان (عج)


پناه درماندگان
 

بيمار: خانم «ن _ پ» 27 ساله، متأهل و ساكن تهران، سرآسياب و همسر آقاى «ا _ ز» سرپرست مكانيك ماشين هاى سنگين شركت هپكو.
بيمارى: سرطان كبد و طحال.
«مدتى بود كه دخترم هر روز لاغر و نحيف مى‌شد، تا اين‌كه موجب ناراحتى ما شد. ابتدا او را نزد دكتر سيد محمّد سه‌دهى برديم. ايشان پس از انجام معاينات گفت: كار من نيست. بايد او را پيش دكتر كيهانى ببريد. وقتى به آقاى دكتر كيهانى مراجعه كرديم، ايشان بلافاصله او را در بيمارستان آزاد، بسترى كرد. عكس‌بردارى‌هاى متعدد صورت گرفت و از جمله، توسط دكتر كلباسى تكّه‌بردارى به عمل آمد.
دكتر كلباسى گفت: متأسفانه، كار تمام شده است و زخم سرطان، طحال و كبد را پر كرده است و درمان هم نتيجه‌اى ندارد و در صورت انجام شدن يا نشدن عمل، مريض شش ماه بيش‌تر زنده نخواهد ماند. شما هم بى‌جهت خرج نكنيد، ولى براى دلخوشى شما، پنجاه جلسه، شيمى درمانى مى‌كنيم.
من همان شب به يكي از اعضاى هيأت امناى مسجد مقدّس جمكران زنگ زدم و تقاضاى دعا نمودم. هفته‌ي بعد هم به مسجد جمكران رفتيم و در آن‌جا مانديم. من از حضرت مهدى (عليه السلام) شفاى دخترم را خواستم. هيأت محبّان پنج تن آل عباى تهران هم بودند. علاوه بر توسل، نذر گوسفند و وليمه‌اى را در مسجد جمكران نمودم.
پرونده‌ي بيمارى دخترم را به آمريكا نزد فرزندم كه در آن‌جا است، فرستادم. او پرونده را به چند نفر از متخصصين سرطان نشان داد. آن‌ها هم نظريه‌ي دكتر كيهانى را تأييد نمودند. خلاصه، هرچه توانستم در اين راه جدّ و جهد كردم. از جمله، بيمارستانى كه در مكزيك با داروهاى گياهى بيماران را درمان مى‌كند نيز داروهاى گياهى گرفتم، امّا مثمر ثمر واقع نشد. ولي توسلات خود را به ائمه (عليهم السلام) مخصوصاً حضرت حجّت (عليه السلام) قطع نكردم و به نذر و نيازها ادامه دادم.
تا اين‌كه جلسه‌ي هشتم شيمى درمانى بود كه آقاى دكتر كيهانى با تعجب به من گفت: حاج آقا! چه كار كردى كه ديگر اثرى از زخم‌ها وجود ندارد؟
عرض كردم: به كسى پناه بردم كه همه‌ي درماندگان به آن پناه مى برند؛ توسل به مولايم صاحب الزمان(عليه السلام) پيدا كردم.
ايشان براى اطمينان، مجدداً عكس‌بردارى كرد و آزمايشات لازم را انجام داد و شفاى فرزندم را تأييد كرد و گفت: آثارى از مرض وجود ندارد و به لطف امام زمان (عليه السلام) حالشان خوب است و يقيناً شفا گرفته است.

پدر بيمار راوي:  
   منبع:    پايگاه اطلاع رساني امام مهدي (عج)     
 
 
سه شنبه 12 بهمن 1389  7:24 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:كرامات امام زمان (عج)


پناه و دادرس شيعيان
 

مطلبي را كه مي‌خوانيد مربوط به آقاي «حاج رمضان‌علي زاغري» ساكن كرج، است كه براي جناب آقاي حاج «غلام‌عباس حيدري» نقل كرده و در نزد خود ايشان نوشته و در دسترس قرار داده‌اند. اين داستان از اين قرار است كه:
« حدود 25 سال قبل، با شخصي به نام محمد كميلي، در تهران شريك بودم و خانه مي‌ساختيم و مي‌فروختيم.
موقعي بود كه چند باب خانه را ساخته و منتظر مشتري بوديم. روزي در حالي كه شريكم نبود، يك مشتري آمد و يكي از اين خانه‌ها را پسنديد و گفت:
« با من حضرت عباسي معامله كن. »
من هم قيمت را پايين آوردم، لكن شريكم نسبت به سهم خودش به اين معامله، راضي نشد، من خيلي ناراحت شده و تصميم گرفتم از او جدا شوم.
همان شب در عالم رؤيا ديدم كه تمام ساختمان‌هايي كه براي فروش آماده كرديم، خراب شد و جاي آن‌ها بصورت يك گودال بسيار خطرناك درآمد.
صبح كه بيدار شدم به همسرم گفتم:
« من خوابي ديده‌ام كه بر بيچارگي و ورشكستگي ما دلالت دارد. »
چند روز بيشتر طول نكشيد كه دو سه نفر مأمور آگاهي و ساواك سراغ شريكم آمدند، او را گرفتند و بردند و نفهميدند من شريك او هستم.
تمام ساختمان‌هاي بساز و بفروش ما را تصاحب كردند. معلوم شد بدون اين‌كه من بدانم شريكم در كار قاچاق دست داشته است. با اين‌كه بي‌گناه بودم از ترس اين‌كه مبادا باعث زحمتم شوند، از منزلي كه اجاره نشين بودم، بيرون آمدم و جاي ديگري در منزل پيرزني دو اتاق اجاره كردم و با اهل و عيال خود، آن‌جا زندگي مي‌كردم.
از طرفي، چكي به مبلغ پانصد هزار تومان دست كسي داشتم كه پولش را داده بودم ولي چك نزد او مانده بود و معلوم شد بهائي است و وقتي جريان كار ما را فهميد، گفته بود: « اين چك را به اجرا مي‌گذارم. »
خدا مي‌داند كه غم و غصه‌ي عالم در دلم جا كرده بود و هميشه مهموم و مغموم و گاه بي‌توجه، شروع به گريه مي‌كردم، انساني بودم ورشكسته، بي‌كار و ناراحت!
پيرزن صاحب‌خانه كه وضع مرا ديد، به حالم رقت كرد و گفت:
« پسرم! اگر مي‌خواهي از گرفتاري و همّ و غم، نجات پيدا كني بيا با حاج آقا «كافي» ( كه آن زمان زنده بودند) شب‌هاي چهارشنبه به «مسجد جمكران قم» برو و از امام زمان (ارواحنا فداه) بخواه تا مشكلات تو را برطرف نمايد. »
تصميم گرفتم و با هيئت ايشان، به جمكران مشرف شده و چون ماشين سواري داشتم، شب‌هاي چهارشنبه‌‌ي بعد، خودم به قم و مسجد جمكران مي‌رفتم و انجام وظيفه مي‌كردم. تا اين‌كه چهل شب چهارشنبه تمام شد و چون نتيجه‌اي نديدم، سخت ناراحت بودم و با خود مي‌گفتم پس نتيجه‌ي چهل شب چهارشنبه‌ي مسجد جمكران چيست؟
صبح همان روز هم عريضه‌اي نوشتم و به چاهي كه در آن‌جا بود انداختم و به «حسين بن روح نايب خاص حضرت» عرض كردم:
« سلام و عريضه‌ي مرا به خدمت آقا امام زمان (عليه السلام) برسان. »
از مسجد جمكران بيرون آمدم و به طرف قم روانه شدم، به زيارت قبر حضرت معصومه (سلام الله عليها) رفتم و به تهران برگشتم. با حالت خسته و غمگين به خانه رفتم. فرداي آن روز، بعدازظهر روز پنج شنبه، تصميم گرفتم به زيارت حضرت عبدالعظيم (عليه السلام) بروم و در ضمن، مسافر هم سوار كنم كه براي عائله‌ام چيزي تهيه كنم.
از ميدان اعدام، صد قدمي دور شدم كه يك دفعه چشمم به شخصي كنار خيابان افتاد، به طرف من اشاره كرد و با اشاره‌ي او ماشين بدون ترمز ايستاد؛ درب ماشين را باز كرد و وارد ماشين شد. شخصي بود در سن تقريباً چهل سال و تسبيحي در دست و لباس بلندي پوشيده بود.
فرمود: « كجا مي‌روي؟ »
عرض كردم: « حضرت عبدالعظيم (ع). »
فرمود: « من هم به آن طرف مي‌آيم »
حركت كرديم، مسافر تازه وارد به من فرمود: « خيلي پريشان و ناراحتي؟ »
گفتم: « اي آقا! گرفتاري و ناراحتي من به اندازه‌اي است كه ديگر از اين عالم سير شده‌ام. »
فرمود: « در صورتت خواندم. »
گفتم: « گرفتاري من يكي و دو تا نيست، ورشكستگي، طلبكارها، چك‌هايي، دست افراد دارم كه پولش را هم داده‌ام، اما چك‌هاي خود را نگرفته‌ام و آن‌ها چك‌هاي مرا به اجرا گذاشته‌اند و خلاصه مأمورين در تعقيب من هستند و در حالي كه گنهكار نيستم، آبرويم دارد مي‌ريزد، نمي‌دانم چه كنم؟ »
فرمود: « هيچ غصه نخور و ناراحت نباش، تمام كارهايت روبه‌راه مي‌شود، ان شاالله. »
ايشان دست به جيب خود نمود، كاغذ تا شده‌اي بيرون آورده، به من دادند و فرمودند: « اين كاغذ را هميشه با خود نگه‌دار تا موقعي كه اين كاغذ را داري از هيچ‌ كس و هيچ چيز نترس. همين امروز هم مي‌روي پيش آن‌هايي كه خود را طلبكار مي‌دانند و از آن‌ها ترس داري و مي‌خواهند جلبت كنند، مي‌بيني با تو هيچ كاري ندارند، خاطرت جمع باشد. »
كاغذ را گرفتم و در جيبم گذاشتم، مثل اين‌كه تمام نگراني‌هايم از بين رفت و راحت شدم. به خيابان نازي آباد رسيده بوديم كه فرمود: « من كاري دارم، بايد اين‌جا پياده شوم. »
من ماشين را نگه داشتم، باز سفارش كردند كه:
« اين كاغذ كه به تو دادم، در داخل كاغذ، دعا نوشته شده، همين‌طور كه تا كرده‌ام، بازش مكن و هميشه با خود داشته باش و قدر آن را بدان. »
در همين موقع كه پياده مي‌شدند، چند سكه هم به جاي كرايه به من دادند كه نگرفتم، خودشان داخل ظرفي كه جلوي ماشين قرار داشت و پول داخل آن بود، ريختند و پياده شدند. به محض پايين رفتن، درب ماشين بسته شد و ايشان را نديدم. فكر كردم كنار جاده چاه يا گودال بود كه او داخل آن افتاده است. پياده شده، آمدم ديدم كه نه، جاده صاف است ولي از او خبري نيست. به ذهنم رسيد كه شخص مسافر وجود مقدس امام زمان (ارواحنا فداه) بوده كه چهل شب چهارشنبه در مسجد جمكران او را خوانده و عريضه به محضرش نوشتم و تمام مطالب در ذهنم آمد.
همان‌جا تنها براي گريه كردن نشستم. هيچ عبور و مروري نبود، آن‌قدر گريه كردم كه بي‌هوش شدم. در حال بي‌هوشي ديدم، همان آقا بالاي سرم آمدند و فرمودند:
« بلند شو، برو! من گفتم گرفتاري‌هايت تمام شد، بلند شو!» چشم خود را باز كردم و آن آقا را نديدم. از طرفي غمگين بودم كه چرا آقا را نشناختم و از طرفي خوشحال كه رفع نگراني‌هايم شده، از همان‌جا به خانه برگشتم و جريان را به همسرم گفتم.
دوستي به نام آقاي «سيد حسن مطهري‌كيا» داشتم كه از جريان وضع من اطلاع داشت. همان ساعت با همسرم نزد او رفته و بعد از گريه‌ي زياد، جريان مسجد جمكران و ملاقات آقا را در ماشين گفتم.
گفت: « همين الآن برويم، درب مغازه‌ي عباس درخشان كه چك پانصد هزار توماني را نداده و حكم جلب تو را هم گرفته است. »
سه نفري حركت كرده و رفتيم تا در دكان او رسيديم؛ به محض اين‌كه جلو دكان نامبرده از ماشين پياده شديم و او چشمش به ما افتاد، با اين‌كه بهائي بود، خوشحال و خندان به طرف ما آمد و مرا بغل كرد و بوسيد و گفت: « كجا بودي؟ خوب شد آمدي، چهار، پنج ساعت است، مثل اين‌كه يك نفر مأمور با اسلحه پشت سر من ايستاده و به من مي‌گويد: چرا چك اين مرد كه پول تو را داده، اجرا گذاشتي و حكم جلب او را گرفتي، از خدا نمي‌ترسي؟ من منتظر بودم، بيايي و اين چك را به شما برگردانم. »
چك را با سه هزار تومان كه زيادي به او داده بودم، پس داد و مرا بوسيد و عذر خواهي كرد. ما مجدداً شروع به گريه كرديم و او متعجب ماند.
عباس درخشان بهائي گفت: « به جاي خوشحالي گريه مي‌كني؟ »
گفتم: « اين گريه‌ي خوشحالي است و به خاطر محبتي است كه امام زمان (عج) ما نسبت به من داشته و شما كه او را نمي‌شناسيد و ارزش او را نمي‌دانيد، ولي ما شيعيان پناه و دادرس داريم كه در موارد گرفتاري، به او توسل پيدا مي كنيم. »
تعجب كرد و گفت: « بي‌جهت نبود كه چند ساعت است به من چنين حالتي دست داده و بي‌اختيار منتظر تو بودم. »
از او جدا شديم و به ساير بدهكاران مراجعه نموديم، همان‌طور كه آقا فرموده بودند همه با روي باز از من استقبال كردند و رفع گرفتاري‌ها و نگراني‌هايم شد و تا الآن كه سال 1414 هجري قمري است، به خوبي و آبرومندي و بدون نگراني زندگي كرده‌ايم و اين از عنايت امام زمان (عليه السلام) و آن نامه‌اي كه حضرت به من داده اند، مي باشد.
در پايان لازم است نظر شما را به دو موضوع ديگر در اين رابطه جلب كنم:
اول، اثر آن نامه
دوم، اثري از پول‌هايي كه حضرت به كاسه‌ي پول من ريخت.
نامه‌ي حضرت
حدود چهار سال قبل بود، سوار اتوبوس شدم و موقع پايين آمدن فراموش كردم كتم را بردارم. به منزل كه رسيدم، يادم آمد و خيلي متأثر بودم مخصوصاً براي نامه‌اي كه حضرت به من داده و در جيب كتم بود. پس از چند روز، زنگ منزل زده شد و شخص ناشناسي بدون اين‌كه او را بشناسم يا آدرسي در داخل جيب كتم باشد يا كسي او را راهنما باشد، آمد و به من گفت:
« اين كت از شما در اتوبوس جا مانده است. » كت را به دست من داد و خداحافظي كرد و رفت. از آن روز به بعد، كاغذ را در صندوق مخصوصي نهاده و روزي چند نوبت، زيارت مي كنم.
پول‌هاي با بركت حضرت
همان روز، ماشين احتياج به بنزين داشت؛ وقتي بنزين زدم فراموش نمودم و سكه‌هاي آقا را با قسمتي از پول خودم دادم و حركت نمودم. هر موقعي نگاه به باك ماشين مي‌كردم، پر بود، تا اين‌كه پس از دو ماه، براي ديدن پيش نماز مسجد صاحب الزمان (عليه السلام) در بيست كيلومتري تفرش رفتم و جريان تشرفم را خدمت امام زمان (عليه السلام)، و نجات از طلبكاران و موضوع پر بودن باك ماشين را به او گفتم. جلسه تمام شد خداحافظي كردم. آمدم سوار شدم، خواستم ماشين را روشن كنم، ديدم بنزين ندارد و خشك شده به آقاي « نجفي» پيش نماز مسجد، گفتم: « تعجب است، باك ماشين بنزينش خشك شده. »
ايشان در جواب با تبسمي فرمود: « كاش حرف بنزين را نمي گفتي، ديگر فايده ندارد. » اين جريان و سرگذشت من بود، خداوند همه را روزي كند كه جمالش را ببينيم و از گل رويش بهره بگيريم.»

  راوي:  

   منبع:    پايگاه اطلاع رساني صالحين

 
 
سه شنبه 12 بهمن 1389  7:24 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:كرامات امام زمان (عج)


تشرف زن انگليسي
 

يكي از هموطنان ايراني يك سال در ايام محرم به انگلستان سفر كرده بود. يك روز در منزل يكي از دوستان با تعجب ديد كه آن‌جا بساط ديگ و آتش و نذري امام حسين (ع) برپاست. همه پيراهن مشكي به تن كرده و شال عزا به گردن آويخته؛ در اين مجلس زوجي مسيحي بودند كه شيعه شده.
مرد متخصص قلب و عروق و زن فوق تخصص زنان و زايمان؛ سر صحبت را با زن باز كرده و او گفت: « من وقتي مسلمان شدم، همه چيز اين دين را پذيرفتم. به خصوص اين كه به شوهرم خيلي اطمينان داشته باشم و مي‌دانستم بي‌جهت به دين دگيري رو نمي‌آورم. نماز و روزه و تمام برنامه‌ها و اعمال اسلام را پذيرفتم و ديگر هيچ شكي نداشتم. فقط در يك چيزي كمي شك داشتم هر چه مي‌كردم، دلم آرام نمي‌گرفت. آن مسأله آخرين امام و منجي اين دين مقدس بود. تا اين كه ايام حج فرا رسيد. روز عرفه به صحراي عرفات رفتيم. تراكم جمعيت آن‌چنان بود كه گويا قيامت برپا شده و مردم در صحراي محشر بودند. در آن شلوغي متوجه شدم كه كاروانم را گم كرده‌ام. هوا خيلي گرم بود و كسي زبان مرا نمي‌فهميد. هر چه گشتم چادرهايمان را پيدا نكردم. نزديك غروب گوشه‌اي نشستم و شروع كردم به گريه. گفتم خدايا به فريادم برس.
در همين لحظه جواني خوش‌سيما به طرف من مي‌آيد. جمعيت را كنار زد و به من رسيد. چهره‌اش چنان جذاب و دلربا بود كه تمام غم و ناراحتي خود را فراموش كردم. وقتي به من رسيد، با جملاتي شمرده و با لهجه‌ي فصيح انگليسي، به من گفت: «‌راه را گم كرده‌اي بيا تا من قافله را به تو نشان دهم. »‌او مرا راهنمايي كرد. چند قدمي بعد با چشم خود كاروان لندن را ديدم. از او حسابي تشكر كردم و موقع خداحافظي به من گفت: « به شوهرت سلام مرا برسان. » من بي‌اختيار پرسيدم بگويم چه كسي سلام رساند. او گفت: « بگو آخرين امام و آن منجي آخرالزمان كه تو در راز و رمز بلند عمرش سرگرداني. »
آن‌جا بود كه متوجه شدم امام زمان عزيزم را ملاقات كرده‌ام و به اين وسيله مسأله‌ي طول عمر حضرت نيز برايم يقيني شد.»

  راوي:  
   منبع:    سالنامه نورعلي نور     
 
 
سه شنبه 12 بهمن 1389  7:25 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:كرامات امام زمان (عج)


تشرفي كه 4000 سني را شيعه كرد
 

سيدبحرالعلوم يمني، از علماي بزرگ زيريه در يمن بوده كه وجود حضرت ولي عصر عليه الصلوه والسلام را انكار مي‌كرده است .... تا اين‌كه آن جناب نامه‌اي كه حضرت آيت‌الله ابوالحسن اصفهاني رضوان‌الله تعالي‌عليه مي‌نويسد و براي اثبات وجود امام زمان (عج) دليل قاطعي درخواست مي‌كند. آيت‌الله اصفهاني در جواب مي‌نويسد: «جواب شما را بايد به طور حضوري بدهم، شما طي سفر به نجف‌اشرف مشرف شويد تا جواب را دريافت كنيد».
و اينك بشنويد ماجراي شيعه شدن سيد يمني را از زبان فرزند او :
«... وقتي به مقام مهدي (عج) در وسط وادي السلام نجف وارد شديم، ديديم كه آيت‌الله سيد ابوالحسن اصفهاني به سوي چاهي كه در آن‌جا بود، رفت و به دست خود از آن آب كشيد و تجديد وضو كرد و اين در حالي بود كه ما به عمل او مي‌خنديديم. آن گاه وارد مسجد مقام شد و چهار ركعت نماز خواند و كلماتي گفت ....
به ناگاه ديديم كه تمام فضاي مقام غرق نور و روشنايي گشت، در آن هنگام آيت‌الله اصفهاني پدرم را داخل مسجد طلبيد، پدرم به آن مقام وارد شد اما طولي نكشيد كه صداي گريه‌اش بلند شد و آن‌گاه فريادي بلند زد و از هوش رفت.
وقتي داخل شدم ديدم كه آيت‌الله اصفهاني بالاي سر پدرم نشسته است و شانه‌هاي او را مالش مي‌دهد تا به هوش آيد، ‌وقتي از آن‌جا برگشتيم، پدرم گفت: «حضرت ولي‌عصر حجت بن الحسن العسگري (عج) را به طور حضوري زيارت كردم و با ديدنش مستبصر و شيعه اثني‌عشري شدم».
سيد بحرالعلوم يمني، پس از بازگشت به يمن 4000 نفر از مريدان سني خويش را به مذهب تشيع مشرف گرداند.

قاضي زاهدي راوي:  

   منبع:    كتاب شيفتگان حضرت مهدي (عج) جلد 1   -  صفحه: 124 

   
 

 
 
سه شنبه 12 بهمن 1389  7:25 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها