0

كرامات امام زمان (عج)

 
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:كرامات امام زمان (عج)
سه شنبه 12 بهمن 1389  7:25 PM


تشرف زن انگليسي
 

يكي از هموطنان ايراني يك سال در ايام محرم به انگلستان سفر كرده بود. يك روز در منزل يكي از دوستان با تعجب ديد كه آن‌جا بساط ديگ و آتش و نذري امام حسين (ع) برپاست. همه پيراهن مشكي به تن كرده و شال عزا به گردن آويخته؛ در اين مجلس زوجي مسيحي بودند كه شيعه شده.
مرد متخصص قلب و عروق و زن فوق تخصص زنان و زايمان؛ سر صحبت را با زن باز كرده و او گفت: « من وقتي مسلمان شدم، همه چيز اين دين را پذيرفتم. به خصوص اين كه به شوهرم خيلي اطمينان داشته باشم و مي‌دانستم بي‌جهت به دين دگيري رو نمي‌آورم. نماز و روزه و تمام برنامه‌ها و اعمال اسلام را پذيرفتم و ديگر هيچ شكي نداشتم. فقط در يك چيزي كمي شك داشتم هر چه مي‌كردم، دلم آرام نمي‌گرفت. آن مسأله آخرين امام و منجي اين دين مقدس بود. تا اين كه ايام حج فرا رسيد. روز عرفه به صحراي عرفات رفتيم. تراكم جمعيت آن‌چنان بود كه گويا قيامت برپا شده و مردم در صحراي محشر بودند. در آن شلوغي متوجه شدم كه كاروانم را گم كرده‌ام. هوا خيلي گرم بود و كسي زبان مرا نمي‌فهميد. هر چه گشتم چادرهايمان را پيدا نكردم. نزديك غروب گوشه‌اي نشستم و شروع كردم به گريه. گفتم خدايا به فريادم برس.
در همين لحظه جواني خوش‌سيما به طرف من مي‌آيد. جمعيت را كنار زد و به من رسيد. چهره‌اش چنان جذاب و دلربا بود كه تمام غم و ناراحتي خود را فراموش كردم. وقتي به من رسيد، با جملاتي شمرده و با لهجه‌ي فصيح انگليسي، به من گفت: «‌راه را گم كرده‌اي بيا تا من قافله را به تو نشان دهم. »‌او مرا راهنمايي كرد. چند قدمي بعد با چشم خود كاروان لندن را ديدم. از او حسابي تشكر كردم و موقع خداحافظي به من گفت: « به شوهرت سلام مرا برسان. » من بي‌اختيار پرسيدم بگويم چه كسي سلام رساند. او گفت: « بگو آخرين امام و آن منجي آخرالزمان كه تو در راز و رمز بلند عمرش سرگرداني. »
آن‌جا بود كه متوجه شدم امام زمان عزيزم را ملاقات كرده‌ام و به اين وسيله مسأله‌ي طول عمر حضرت نيز برايم يقيني شد.»

  راوي:  
   منبع:    سالنامه نورعلي نور     
 
 
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها