0

كرامات امام زمان (عج)

 
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:كرامات امام زمان (عج)
سه شنبه 12 بهمن 1389  7:24 PM


پناه و دادرس شيعيان
 

مطلبي را كه مي‌خوانيد مربوط به آقاي «حاج رمضان‌علي زاغري» ساكن كرج، است كه براي جناب آقاي حاج «غلام‌عباس حيدري» نقل كرده و در نزد خود ايشان نوشته و در دسترس قرار داده‌اند. اين داستان از اين قرار است كه:
« حدود 25 سال قبل، با شخصي به نام محمد كميلي، در تهران شريك بودم و خانه مي‌ساختيم و مي‌فروختيم.
موقعي بود كه چند باب خانه را ساخته و منتظر مشتري بوديم. روزي در حالي كه شريكم نبود، يك مشتري آمد و يكي از اين خانه‌ها را پسنديد و گفت:
« با من حضرت عباسي معامله كن. »
من هم قيمت را پايين آوردم، لكن شريكم نسبت به سهم خودش به اين معامله، راضي نشد، من خيلي ناراحت شده و تصميم گرفتم از او جدا شوم.
همان شب در عالم رؤيا ديدم كه تمام ساختمان‌هايي كه براي فروش آماده كرديم، خراب شد و جاي آن‌ها بصورت يك گودال بسيار خطرناك درآمد.
صبح كه بيدار شدم به همسرم گفتم:
« من خوابي ديده‌ام كه بر بيچارگي و ورشكستگي ما دلالت دارد. »
چند روز بيشتر طول نكشيد كه دو سه نفر مأمور آگاهي و ساواك سراغ شريكم آمدند، او را گرفتند و بردند و نفهميدند من شريك او هستم.
تمام ساختمان‌هاي بساز و بفروش ما را تصاحب كردند. معلوم شد بدون اين‌كه من بدانم شريكم در كار قاچاق دست داشته است. با اين‌كه بي‌گناه بودم از ترس اين‌كه مبادا باعث زحمتم شوند، از منزلي كه اجاره نشين بودم، بيرون آمدم و جاي ديگري در منزل پيرزني دو اتاق اجاره كردم و با اهل و عيال خود، آن‌جا زندگي مي‌كردم.
از طرفي، چكي به مبلغ پانصد هزار تومان دست كسي داشتم كه پولش را داده بودم ولي چك نزد او مانده بود و معلوم شد بهائي است و وقتي جريان كار ما را فهميد، گفته بود: « اين چك را به اجرا مي‌گذارم. »
خدا مي‌داند كه غم و غصه‌ي عالم در دلم جا كرده بود و هميشه مهموم و مغموم و گاه بي‌توجه، شروع به گريه مي‌كردم، انساني بودم ورشكسته، بي‌كار و ناراحت!
پيرزن صاحب‌خانه كه وضع مرا ديد، به حالم رقت كرد و گفت:
« پسرم! اگر مي‌خواهي از گرفتاري و همّ و غم، نجات پيدا كني بيا با حاج آقا «كافي» ( كه آن زمان زنده بودند) شب‌هاي چهارشنبه به «مسجد جمكران قم» برو و از امام زمان (ارواحنا فداه) بخواه تا مشكلات تو را برطرف نمايد. »
تصميم گرفتم و با هيئت ايشان، به جمكران مشرف شده و چون ماشين سواري داشتم، شب‌هاي چهارشنبه‌‌ي بعد، خودم به قم و مسجد جمكران مي‌رفتم و انجام وظيفه مي‌كردم. تا اين‌كه چهل شب چهارشنبه تمام شد و چون نتيجه‌اي نديدم، سخت ناراحت بودم و با خود مي‌گفتم پس نتيجه‌ي چهل شب چهارشنبه‌ي مسجد جمكران چيست؟
صبح همان روز هم عريضه‌اي نوشتم و به چاهي كه در آن‌جا بود انداختم و به «حسين بن روح نايب خاص حضرت» عرض كردم:
« سلام و عريضه‌ي مرا به خدمت آقا امام زمان (عليه السلام) برسان. »
از مسجد جمكران بيرون آمدم و به طرف قم روانه شدم، به زيارت قبر حضرت معصومه (سلام الله عليها) رفتم و به تهران برگشتم. با حالت خسته و غمگين به خانه رفتم. فرداي آن روز، بعدازظهر روز پنج شنبه، تصميم گرفتم به زيارت حضرت عبدالعظيم (عليه السلام) بروم و در ضمن، مسافر هم سوار كنم كه براي عائله‌ام چيزي تهيه كنم.
از ميدان اعدام، صد قدمي دور شدم كه يك دفعه چشمم به شخصي كنار خيابان افتاد، به طرف من اشاره كرد و با اشاره‌ي او ماشين بدون ترمز ايستاد؛ درب ماشين را باز كرد و وارد ماشين شد. شخصي بود در سن تقريباً چهل سال و تسبيحي در دست و لباس بلندي پوشيده بود.
فرمود: « كجا مي‌روي؟ »
عرض كردم: « حضرت عبدالعظيم (ع). »
فرمود: « من هم به آن طرف مي‌آيم »
حركت كرديم، مسافر تازه وارد به من فرمود: « خيلي پريشان و ناراحتي؟ »
گفتم: « اي آقا! گرفتاري و ناراحتي من به اندازه‌اي است كه ديگر از اين عالم سير شده‌ام. »
فرمود: « در صورتت خواندم. »
گفتم: « گرفتاري من يكي و دو تا نيست، ورشكستگي، طلبكارها، چك‌هايي، دست افراد دارم كه پولش را هم داده‌ام، اما چك‌هاي خود را نگرفته‌ام و آن‌ها چك‌هاي مرا به اجرا گذاشته‌اند و خلاصه مأمورين در تعقيب من هستند و در حالي كه گنهكار نيستم، آبرويم دارد مي‌ريزد، نمي‌دانم چه كنم؟ »
فرمود: « هيچ غصه نخور و ناراحت نباش، تمام كارهايت روبه‌راه مي‌شود، ان شاالله. »
ايشان دست به جيب خود نمود، كاغذ تا شده‌اي بيرون آورده، به من دادند و فرمودند: « اين كاغذ را هميشه با خود نگه‌دار تا موقعي كه اين كاغذ را داري از هيچ‌ كس و هيچ چيز نترس. همين امروز هم مي‌روي پيش آن‌هايي كه خود را طلبكار مي‌دانند و از آن‌ها ترس داري و مي‌خواهند جلبت كنند، مي‌بيني با تو هيچ كاري ندارند، خاطرت جمع باشد. »
كاغذ را گرفتم و در جيبم گذاشتم، مثل اين‌كه تمام نگراني‌هايم از بين رفت و راحت شدم. به خيابان نازي آباد رسيده بوديم كه فرمود: « من كاري دارم، بايد اين‌جا پياده شوم. »
من ماشين را نگه داشتم، باز سفارش كردند كه:
« اين كاغذ كه به تو دادم، در داخل كاغذ، دعا نوشته شده، همين‌طور كه تا كرده‌ام، بازش مكن و هميشه با خود داشته باش و قدر آن را بدان. »
در همين موقع كه پياده مي‌شدند، چند سكه هم به جاي كرايه به من دادند كه نگرفتم، خودشان داخل ظرفي كه جلوي ماشين قرار داشت و پول داخل آن بود، ريختند و پياده شدند. به محض پايين رفتن، درب ماشين بسته شد و ايشان را نديدم. فكر كردم كنار جاده چاه يا گودال بود كه او داخل آن افتاده است. پياده شده، آمدم ديدم كه نه، جاده صاف است ولي از او خبري نيست. به ذهنم رسيد كه شخص مسافر وجود مقدس امام زمان (ارواحنا فداه) بوده كه چهل شب چهارشنبه در مسجد جمكران او را خوانده و عريضه به محضرش نوشتم و تمام مطالب در ذهنم آمد.
همان‌جا تنها براي گريه كردن نشستم. هيچ عبور و مروري نبود، آن‌قدر گريه كردم كه بي‌هوش شدم. در حال بي‌هوشي ديدم، همان آقا بالاي سرم آمدند و فرمودند:
« بلند شو، برو! من گفتم گرفتاري‌هايت تمام شد، بلند شو!» چشم خود را باز كردم و آن آقا را نديدم. از طرفي غمگين بودم كه چرا آقا را نشناختم و از طرفي خوشحال كه رفع نگراني‌هايم شده، از همان‌جا به خانه برگشتم و جريان را به همسرم گفتم.
دوستي به نام آقاي «سيد حسن مطهري‌كيا» داشتم كه از جريان وضع من اطلاع داشت. همان ساعت با همسرم نزد او رفته و بعد از گريه‌ي زياد، جريان مسجد جمكران و ملاقات آقا را در ماشين گفتم.
گفت: « همين الآن برويم، درب مغازه‌ي عباس درخشان كه چك پانصد هزار توماني را نداده و حكم جلب تو را هم گرفته است. »
سه نفري حركت كرده و رفتيم تا در دكان او رسيديم؛ به محض اين‌كه جلو دكان نامبرده از ماشين پياده شديم و او چشمش به ما افتاد، با اين‌كه بهائي بود، خوشحال و خندان به طرف ما آمد و مرا بغل كرد و بوسيد و گفت: « كجا بودي؟ خوب شد آمدي، چهار، پنج ساعت است، مثل اين‌كه يك نفر مأمور با اسلحه پشت سر من ايستاده و به من مي‌گويد: چرا چك اين مرد كه پول تو را داده، اجرا گذاشتي و حكم جلب او را گرفتي، از خدا نمي‌ترسي؟ من منتظر بودم، بيايي و اين چك را به شما برگردانم. »
چك را با سه هزار تومان كه زيادي به او داده بودم، پس داد و مرا بوسيد و عذر خواهي كرد. ما مجدداً شروع به گريه كرديم و او متعجب ماند.
عباس درخشان بهائي گفت: « به جاي خوشحالي گريه مي‌كني؟ »
گفتم: « اين گريه‌ي خوشحالي است و به خاطر محبتي است كه امام زمان (عج) ما نسبت به من داشته و شما كه او را نمي‌شناسيد و ارزش او را نمي‌دانيد، ولي ما شيعيان پناه و دادرس داريم كه در موارد گرفتاري، به او توسل پيدا مي كنيم. »
تعجب كرد و گفت: « بي‌جهت نبود كه چند ساعت است به من چنين حالتي دست داده و بي‌اختيار منتظر تو بودم. »
از او جدا شديم و به ساير بدهكاران مراجعه نموديم، همان‌طور كه آقا فرموده بودند همه با روي باز از من استقبال كردند و رفع گرفتاري‌ها و نگراني‌هايم شد و تا الآن كه سال 1414 هجري قمري است، به خوبي و آبرومندي و بدون نگراني زندگي كرده‌ايم و اين از عنايت امام زمان (عليه السلام) و آن نامه‌اي كه حضرت به من داده اند، مي باشد.
در پايان لازم است نظر شما را به دو موضوع ديگر در اين رابطه جلب كنم:
اول، اثر آن نامه
دوم، اثري از پول‌هايي كه حضرت به كاسه‌ي پول من ريخت.
نامه‌ي حضرت
حدود چهار سال قبل بود، سوار اتوبوس شدم و موقع پايين آمدن فراموش كردم كتم را بردارم. به منزل كه رسيدم، يادم آمد و خيلي متأثر بودم مخصوصاً براي نامه‌اي كه حضرت به من داده و در جيب كتم بود. پس از چند روز، زنگ منزل زده شد و شخص ناشناسي بدون اين‌كه او را بشناسم يا آدرسي در داخل جيب كتم باشد يا كسي او را راهنما باشد، آمد و به من گفت:
« اين كت از شما در اتوبوس جا مانده است. » كت را به دست من داد و خداحافظي كرد و رفت. از آن روز به بعد، كاغذ را در صندوق مخصوصي نهاده و روزي چند نوبت، زيارت مي كنم.
پول‌هاي با بركت حضرت
همان روز، ماشين احتياج به بنزين داشت؛ وقتي بنزين زدم فراموش نمودم و سكه‌هاي آقا را با قسمتي از پول خودم دادم و حركت نمودم. هر موقعي نگاه به باك ماشين مي‌كردم، پر بود، تا اين‌كه پس از دو ماه، براي ديدن پيش نماز مسجد صاحب الزمان (عليه السلام) در بيست كيلومتري تفرش رفتم و جريان تشرفم را خدمت امام زمان (عليه السلام)، و نجات از طلبكاران و موضوع پر بودن باك ماشين را به او گفتم. جلسه تمام شد خداحافظي كردم. آمدم سوار شدم، خواستم ماشين را روشن كنم، ديدم بنزين ندارد و خشك شده به آقاي « نجفي» پيش نماز مسجد، گفتم: « تعجب است، باك ماشين بنزينش خشك شده. »
ايشان در جواب با تبسمي فرمود: « كاش حرف بنزين را نمي گفتي، ديگر فايده ندارد. » اين جريان و سرگذشت من بود، خداوند همه را روزي كند كه جمالش را ببينيم و از گل رويش بهره بگيريم.»

  راوي:  

   منبع:    پايگاه اطلاع رساني صالحين

 
 
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها