پاسخ به:كرامات امام زمان (عج)
سه شنبه 12 بهمن 1389 7:21 PM
اطاعت ازولي امر
|
|
|
آقا محمدباقر بهبهاني فرمودند:
« اوايلي كه به كربلاي معلي وارد شدم، روي منبر مردم را موعظه ميكردم. روزي حديث شريفي كه در كتاب خرائج راوندي نقل شده است لابلاي صحبتها بر زبانم جاري شد مضمون حديث اين است كه زياد نگوييد چرا حضرت ولي عصر عجلالله تعالي فرجه الشريف ظهور نميكنند چون شما طاقت معاشرت با ايشان را نداريد؛ زيرا لباس حضرت خشن و درشت و خوراك ايشان نان جو است و بعد هم گفتم از الطاف الهي نسبت به ما، غيبت حضرت صاحبالزمان عجلالله تعالي فرجه الشريف است؛ زيرا ما طاقت اطاعت ايشان را نداريم. اهل مجلس به يكديگر نگاهي كرده و شروع به نجوا كردند و ميگفتند:
اين مرد راضي نيست كه آن حضرت ظهور كند، تا مبادا رياست از دستش برود و به حدي زمزمه در بين مردم افتاد كه من ترسيدم؛ لذا با سرعت از منبر فرود آمده به خانه رفتم و در را بستم.
بعد از ساعتي درب خانه را زدند. پشت در آمدم و گفتم: كيستي؟
گفت: فلاني كه سجاده بردار تو هستم، در را گشودم، او سجاده را از همان جا به حياط خانه پرت كرد و گفت: اي مرتد، سجادهات را بردار؛ در اين مدت بيخود به تو اقتدا كرديم و عبادات خود را باطل انجام داديم.
من سجاده را برداشتم و او هم رفت و از ترسي كه داشتم در را محكم بستم و متحير نشستم. پاسي از شب گذشت ناگاه صداي در منزل بلند شد.
من با وحشت هرچه تمامتر پشت در رفتم و گفتم: كيستي؟ ديدم همان سجاده بردار است كه با معذرت خواهي و اظهار عجز و بيچارگي آمده است و مرا قسمهاي غليظ ميدهد كه در را باز كنم؛ اما من از ترس در را باز نميكردم.
آن قدر قسم خورد و اظهار عجز نمود كه به راستي و صداقتش يقين كردم، و در را گشودم ناگاه خود را بر پاهاي من انداخت و آنها را ميبوسيد. به او گفتم: اي مسلمان، آن سجاده آوردن و مرتد گفتن تو به من چه بود و اين پا بوسيدنت چه؟
گفت: مرا سرزنش نكن. وقتي از نزد شما رفتم و نماز مغرب و عشا را به جا آوردم و خوابيدم، در عالم رؤيا ديدم كه حضرت صاحبالزمان عليهالسلام ظهور فرمودهاند. خدمت ايشان مشرف شدم. حضرت به من فرمودند:
« فلاني عباي تو از اموال فلان شخص است و تو ندانسته آن را از ديگري گرفتهاي حال بايد آن را به صاحبش بدهي. »
من هم عبا را به صاحب اصلياش دادم. سپس فرمودند:
« قبايت نيز مربوط به فلان شخص است و تو آن را از ديگري خريدهاي بايد اين را هم به صاحب اولش برگرداني»
همچنين تمام لباسهايم را دستور دادند كه به مردم بدهم بعد نوبت به خانه و ظروف و فرشها و چهارپايان و زمينها و ساير چيزها رسيد و براي هر يك مالكي معين كرده و به او رد نمودند. سپس فرمودند:
« همسري كه داري خواهر رضاعي تو است و تو ندانسته با او ازدواج كردهاي بايد او را هم به خانوادهاش رد كني»
اين كار را هم كردم. من پسري به نام علي دارم ناگاه در آن اثنا همان جا پيدا شد و همين كه نظر حضرت بر او افتاد فرمودند:
« اين پسر هم از اين زن متولد شده است؛ لذا فرزند حرام است. اين شمشير را بردار و گردنش را بزن. »
در اين جا من غضبناك شدم و گفتم: به خدا قسم كه تو سيد نيستي و از ذريه پيغمبر نميباشي چه رسد به اين كه صاحبالزمان باشي. همين كه اين سخن را گفتم از خواب بيدار شدم و فهميدم كه ما طاقت اطاعت و فرمان برداري از آن حضرت را نداريم و صدق فرمايش جنابعالي بر من معلوم شد و از عمل خود نادم و از گفته خود پشيمانم. مرا عفو بفرماييد.
|
| |
راوي: |
منبع: پايگاه اطلاع رساني صالحين