0

رمان رازم را نگهدار

 
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

رمان رازم را نگهدار

رمان رازم را نگه دار
نویسنده : سوفی کینزلا

البته من هم رازهایی داریم .
همه آدمها رازهایی دارند . کاملا طبیعی است .
منظورم رازهای مهم و خانمان برانداز نیست ، مثلا اینکه رییس جمهور خیال دارد ژاپن را بمباران کند یا فقط ویل اسمیت می تواند دنیا را نجات دهد ، بلکه رازهای عادی و پیش پا افتاده ی رومزه است .
به عنوان مثال ، چند نمونه از رازهای جوراجوری که به ذهنم رسیده از این قرار است :
مارک " کیت اسپید " کیف من قلابی است
من عاشق شراب اسپانیایی هستم ، گندترین مشروب عالم
روحم ابدا خبر ندارد که ناتو به چه درد می خورد و اصولا چه معنایی دارد
من 58 کیلو هستم و البته نامزدم کانر تصور میکند من 53 کیلوام . بعد از این دروغی که به او گفتم خیال داشتم رژیم بگیرم و وزن کم کنم
همیشه نظرم این بود که کانر شبیه " کن " است .( توضیح : عروسکی به شکل مرد که جفت عروسک باربی است )
گاهی من و کانر در بحبوبه ی عشقی آتشین هستیم که یک دفعه من از خنده ریسه میروم
پنهان از پدرم شرابی را که گفته بود باید مدت بیست سال نگهداری شود سر کشیدم
سامی ، ماهی قرمز ، همانی نیست که پدر و مادرم موقع سفر مصر به من دادند تا ازش مراقبت کنم
هر وقت همکارم آرتمس حسابی اعصابم را خرد می کند من آب پرتقال پای گلدانش می ریزم که تقریبا کار هر روزم است
لباس زیرم از شدت تنگی کلافه ام می کند
همیشه به نوعی یقین داشتم که من با بقیه ی مردم فرق می کنم و زندگی تازه ی پر هیجان و شگفت اوری در انتظارم است
اصلا یک کلمه هم از حرف های آن آقایی که کت و شلوار خاکستری پوشیده بود سر در نمی آوردم
تازه اسمش هم یادم رفته بود
تازه ده دقیقه بود که با آن آقا آشنا شده بودم ، او با صدای تو دماغی گفت : ما به ائتلاف تکوینی مدیریت چند جانبه ای اعتقاد داریم که در راس اموره
من هم فوری جواب دادم : البته فرمایش شما صحیحه
ائتلاف تکوینی مدیریتی چند جانبه ؟ یعنی چه ؟ من که نفهمیدم چه گفت
وای خدا جون اگه از من سوال کنه چی ؟
إما ، احمق نباش . اونا یهو معنی ائتلاف تکوینی مدیریتی چند جانبه رو ازت نمی پرسن . من فقط دنباله رو حرفه ی بازار یابی هستم ،مگه نه ؟ معلومه که راجع به بازاریابی چیزهایی می دونم
به هر حال اگه اونا در این مورد حرف بزنن من فوری بحث رو حرف می کنم
اصل مطلب این بود که بایستی خودم را با اعتماد به نفس و تاجرمآب نشان میدادم . می توانستم این کار را بکنم ، فرصتی عالی برایم پیش آمده بود و دلم نمیخواست آن را از دست بدهم
من در دفتر اداره ی مرکزی گلن اویل در گلاسکو نشسته بودم . با دیدن تصویر خودم در شیشه اتاق متوجه شدم عین تاجرهای درست و حسابی هستم . پس از نیم ساعت ور رفتن با سشوار و استفاده از ژل های جوواجور موهایم را که بلندی ان تا سر شانه می رسید صاف و خوش حالت کردم . گوشواره حلقه ی طلایم را انداختم و کت و دامن چهار خانه ی شبک جدیدی هم به تن کردم ( البته بگویم آنقدرها هم نو نبود ، چون آن را از فروشگاه کنسرریسرچ خریده بودم یک دکمه اش هم افتاده بود که خودم آن را دوختم . البته اصلا معلوم نبود .)
من به نمایندگی از شرکت پنتر در آنجا حضور داشتم . هدف از برگزاری جلسه تکمیل امور تبلیغاتی مربوط به نوشابه ی انرژی زا جدید پنتر پریم با طعم تمشک بین شرکت های گلن اویل و پنتر بود . صبح همان روز من مخصوصا برای همین کار از لندن پرواز کرده و به آنجا رفته بودم
وقتی رسیدم دو بازاریاب شرکت گلن اویل راجع به اینکه چه کسی بیشتر به واشنگتن سفر کرده و کارت طول پرواز او امتیاز بیشتری دارد با هم حرف میزدند و پز میدادند ، البته من هم به آنها بلوف زدم و گفتم زیاد به سفر می روم اما حقیقت این بود که این اولین ماموریت من بود
خب راستش این اولین جلسه ی تجاریم بود که به تنهایی در آن حضور پیدا می کردم . مدت یازده ماه بود که به عنوان دستیار بازاریاب که پایین ترین رده ی شغلی در بخش ما بود در شرکت پنتر کار می کردم . کار من اوایل تایپ نامه خرید ساندویچ و گرفتن لباسهای رئیسم "پل" از خشکشویی بود بعد از چند ماه به من اجازه ی تطبیق رونوشتها هم داده شد . از چند ماه پیش به بعد هم مسئولیت نوشتن آگهی تبلیغاتی برای پودر ماشین لباس شویی به من محول شد . خدایا چقدر ذوق زده بودم ! اول کتاب راهنمای تبلیغات خلاقانه را خریدم وبا استفاده از آن دو روز آخر هفته را صرف نوشتن تبلیغات کردم . هر چند پل نظری اجمالی به آن انداخت و طوری گفت : خوبه که انگار منظورش این بود که راجع به آنچه نوشته بودم با کسی حرفی نزنم ، خودم حسابی از نتیجه کارم راضی بودم
از آن موقع به بعد چند تا آگهی تبلیغاتی دیگر نوشتم و بابت آنها یکی دو جلسه مشورتی هم پل داشتم .به هر حال خیال می کردم دارم از نردبان ترقی بالا میروم و این احساس را داشتم که از بسیاری جهات واقعا مدیر عامل بازاریابی هستم ! با این تفاوت که مثل سابق کلی کار تایپ انجام میدادم . ساندویچ میخریدم و از خشکشویی لباس می گرفتم . علاوه بر این کارها یک سری کار دیگر هم انجام می دادم . مخصوصا از چند هفته پیش که منشی بخش ما " گلوریا " رفته و هنوز کسی جای او نیامده بود
به هر حال مطئن بودم روزی همه چیز تغییر خواهد کرد . آن جلسه می توانست باعث دگرگونی عظیمی برای من باشد . حالا اولین فرصت برایم پیش آمده بود تا به پل نشان بدهم چقدر با عرضه هستم . ان قدر به پل التماس کرده بودم تا بالاخره اجازه ی رفتن به جلسه را به من داده بود . بگذریم ،
سابقا شرکت های گلن اویل و پنتر یک سری معاملات تجاری با هم انجام میدادند ، پس همکاری انها اصلا تعجب آور نبود البته خودم می دانستم من به نمایندگی از شرکت پنتر در آنجا هستم صرفا چون من در دفتر پل بودم که او متوجه شد همزمان با تشکیل این جلسه یک قرار مهم ناهار توام با اعطای جوایز که بیشتر کارمندان بخش هم در ان حضور داشتند دارد . و از آنجا که نمی توانست ان را لغو کند مرا به آن جلسه فرستاد
از صمیم قلب امیدوار بودم جلسه ان روز خوب از آب دربیاید و من ارتقای مقام بگیرم . در آگهی استخدامی نوشته شده بود : احتمالا پس از یک سال ترفیع مقام ... تقریبا یک سال شده بود و روز دوشنبه جلسه ارزیابی شغلی داشتم . در دفترچه استخدامی کارمندان در مورد عبارت ارزیابی شغلی توضیح داده شده بود : فرصتی مناسب برای بحث در مورد امکانات ارتفای مقام ترفیع مقام . چقدر دلم برای این کلمه غنج می زد . می توانستم به پدرم بگویم که دیگر من بازنده ی تمام عیار نیستم و همین طور به مادر و کری . چه میشد به خانه می رفتم و می گفتم : راستی من ارتفای مقام پیدا کردم و مدیر عامل بازاریابی شدم . اما کریگن : مدیر بازاریابی
اما کریگن : معاون ارشد بازار یابی
تا حالا همه چیز به خوبی پیش رفته بود و طبق گفته ی پل بخش مهم معامله انجام شده بود و تنها کاری که لازم بود من انجام بدهم در حقیقت مطرح کردن زمان تبلیغات بود و بایستی از عهده ی این کار بر می امدم . حدس می زدم همه چیز به خیر و خوشی تمام خواهد شد

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
سه شنبه 21 دی 1389  9:36 AM
تشکرات از این پست
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان رازم را نگهدار

آره ، درست بود من از چند اصطلاح رایج اصلا سر در نمی آوردم اما سابق بر این با اینکه یک سری اصطلاحات زبان فرانسوی را بلد نبودم به هر حال نمره ب را می گرفتم
اسم گذاری مجدد کالا ، تجزیه و تحلیل ... سود آوری ...
آقایی که کت وشلوار خاکستری به تن داشت هنوز هم وراجی می کرد و ...
دستم را دراز کردم و کارت ویزیت او را کمی جلوتر آوردم تا بتوانم اسم روی آن را بخوانم
" دگ همیلتن " . بسیار خوب . یادم می ماند . دوگ .دگ آسان بود . در ذهنم یک بیل را تصور کردم با یک تکه گوشت خوک
ای بابا ، ول کن همین حالا اسمش را یادداشت می کنم
توی دفترم یادداشت کردم دگ همیلتون و اسم گذاری مجدد
چی شده اینقدر وول میخورم . خداوندا زیر شلواریم کلافه ام کرده بود ، هیچ وقت لباس های زیرم تا این حد مرا اذیت نکرده بود . دلیلش هم این بود که دو سایز کوچک تر بود
وقتی کانر آنها را برایم خریده بود به فروشنده گفته بود من 53 کیلو هستم و فروشنده حدس زده بود حتما سایزم چهار است
شب کریسمس بود . من و کانر هدایا را رد و بدل می کردیم . او به من یک دست لباس ابریشمی صورتی هدیه داد .سایز چهار
به طور کلی دو راه داشتم :
الف : اعتراف به حقیقت : می دونی چیه ؟ این واسه من خیلی تنگه . اخه سایز من هشته . راستش وزنم 53 کیلو نیست
ب: به هر بدبختی خودم را توی لباس زیر می چپاندم
به هر حال چه میشد کرد کسی که متوجه خطوط قرمز روی پوستم نمیشد .بایستی سریع تمام برچسب های لباسهایم را که روی انها سایز هشت نوشته شده بود می کندم تا کانر متوجه نشود
از آن موقع به بعد کمتر از ان لباس زیر استفاده کردم . گهگاهی در کشو چشمم به ان می افتاد که با وجود قشنگی و گرانقیت بودنش در گوشه ای خاک میخورد . حتی تصمیم گرفتم که برای خاطر ان هم شده رژیم بگیرم و وزن کم کنم
عجب آدم خنگی بودم
متاسفانه از موقع اسم گذاری مجدد کالا ، و تجدید نظر اساسی لازمه راههای موجود اشتراک مساعی رو مد نظر ...
تا ان لحظه من فقط نشسته بودم و سرم را تکان میدادم در این فکر بودم که ان جلسه ی تجاری چقدر بی درد سر است . اما یک دفعه صدای دگ همیلتن مانند چکشی به ذهنم ضربه زد . چه میگفت : ای بابا !
دگرگونی دو محصول تولیدی ... حالتهای متناقض ...
چه چیزی متناقض بود ؟ منظورش از تجدید نظر اساسی چه بود ؟ احساس کردم ضربه ای روحی به من وارد شده است
دگ همیلتن می گفت : ما از اشتراک مساعی مفید شرکتهای پنتر و گلن اویل که در گذشته باعث رضایت خاطرمون بوده قدرانی می کنیم . حالا شما باید متوجه این نکته مهم باشین که هر دو شرکت خط مشی های مختلفی در پیش گرفتن
خط مشی مختلف ؟
احساس کردم دل آشوبه دارم
آیا او می خواست با این حرف معامله را فسخ کند ؟
با لحنی بسیار آرام گفتم : معذرت میخواهم دگ تا اینجا متوجه تمام مطالبی که گفتین شدم . لبخندی بسیار حرفه ای و دوستانه به او زدم ، اما اگر شما صرفا ...بتونین به اختصار وضعیت ...
ولی حرفهای دلم را سر زبان نیاوردم
دگ همیلتن و آن مرد دیگر نگاههایی با هم رد و بدل کردند
دگ همیلتن گفت : مرغوبیت جنس مارک دار شما کمی ناراحتمون کرده
من هاج و واج گفتم : مرغوبیت جنس مارک دار من ؟
او نگاهی عجیب و غریب به من کرد و گفت : منظورم مرغوبیت محصوله . همون طور که توضیح دادم ما در شرکت گلن اویل سعی می کنیم روند اسم گذاری مجدد محصول رو دنبال کنیم و تصور ما از این اسم گذاری بیشتر به جنبه ی مواد نفتی مربوط میشه که دقیقا علامت گل نرگس شرکتمون چنین چیزی رو اثبات میکنه . ما احساس می کنیم نوشابه پنتر پریم با تاکیدش بر روی ورزش و رقابت صرفا حالت تحمیلی داره
مات و مبهوت به او زل زدم . تحمیلی ؟ اما این نوشابه ی میوه ایه
به هیچ وجه منطقی نبود . گلن اویل شرکت فراورده های نفتی بود و پنتر پریم بینوا هم که نوشابه ای با طعم تمشک بود .اصلا این نوشابه چطور می توانست تحمیلی باشه ؟
دگ همیلتن اشاره ای به بروشور بازاریابی روی میز کرد و گفت : شرکت پنتر طرفدار این تبلیغه : محرک ، نخبه گری ، مردانگی و حتی شعار درنگ نکن این نوع تبلیغ از مد افتاده و راستش ما گمان نمی کنیم این نوآوری مشترک بین دو شرکت امکان پذیر باشه
نه ، نه ،نمی شد چنین اتفاقی بیفتد . او نمی توانست عقب نشینی کند همه در شرکت خیال می کردند مقصر من بودم و کاسه و کوزه ها سرمن می شکست
قلبم به تالاپ و تولوپ افتاد . صورتم گر گرفته بود به هیچ وجه نمی گذاشتم چنین چیزی پیش بیاید اما چه می گفتم ؟ من که مقدمات این کار را فراهم نکرده بودم . طبق گفته ی پل کارهای آگهی تبلیغاتی هم انجام شده بود و تنها وظیفه ی من این بود که به آنها بگویم شرکت میخواهد زمان تبلیغ در ماه جون باشد
دگ گفت : قبل از تصمیم گیری مجدد مسلما دراین مورد بحث می کنیم . او لبخندی مختصر و مفید به من زد همون طور که گفتم ما تمایل داریم همکاری خودمون رو با شرکت پنتر ادامه بدیم .این جلسه هم مفید بوده و به هر حال.. او صندلی خود را عقب زد تا از جا بلند شود
دلم نمیخواست او به این آسانی از دستم در برود . به هر نحوی سعی کردم او را مجاب کنم
صدای خودم را شنیدم : صبر کنید ! یک لحظه ... صبر کنین . منم باید به چند نکته اشاره کنم
یک قوطی پنتر پریم روی میز بود از بابت تحت تاثیر قرار دادن انها نوشابه را برداشتم و برای لحظه ای با آن بازی کردم ،سپس از جا بلند شدم و به وسط اتاق رفتم .قوطی نوشابه را بالا گرفتم تا همه آن را ببینند
پنتر پریم نوشابه ای انرژی زا ....
کمی درنگ کردم ، سکوتی بر اتاق حکمفرما بود .صورتم به خارش افتاد ... اووم .... این .... این نوشابه ...
خدایا ، چیکار دارم می کنم ؟
هی ، زود باش إما فکر کن .درمورد پنتر پریم فکر کن ... در مورد پنتر کولا فکر کن ... فکر ... فکر ...
بله ! البته !
از موقع تولید پنتر کولا در اواخر سال 1980 این نوشابه از لحاظ انرژی ، شور و نشاط و طعم عالی زبان زد خاص و عام بوده
خدایا شکرت .حرفهای گفته شده ،آگهی استانداردی بازاریابی مربوط به پنتر کولا بود و از آنجا که چندین مرتبه آن را تایپ کرده بودم می توانستم در خواب هم ان کلمات را از حفظ بگویم
ادامه دادم : نوشابه ی پنتر یه پدیده ی نوین در بازاره که شهرت جهانی داره . شعار کلاسیکی : " درنگ نکن " تونسته جای خودش رو در فرهنگ لغات باز کنه ما سعی می کنیم فرصتی استثنایی برای شرکت گلن اویل ایجاد کنیم تا بتونه همکاری خودش رو با این محصول مرغوب و مشهور جهانی تقویت کنه ،
اعتماد به نفسم بیشتر شد ، در اتاق قدم زدم و قوطی به دست ژست گرفتم .
خرید نوشابه ی انرژی زا پنتر به منزله ی اشاره ای از طرف مصرف کننده ایه که صرفا به دنبال بهترین هاست . با دست دیگرم محکم روی قوطی نوشابه زدم ... از نوشابه ش بهترین ها رو توقع داره از نفت مصرفیش و از خودش هم بهترین ها رو توقع داره
به به ! داشتم پرواز می کردم . معرکه بودم ! اگر پل مرا درآن وضعیت میدید در جا به من ارتفای مقام می داد
به سمت میزرفتم و در چشمان دگ همیلتن زل زدم
وقتی مصرف کننده پنتر در قوطی رو باز می کنه در حقیقت خودش رو به دنیا معرفی می کنه و حالا از گلن اویل تقاضا دارم طبق تعهدات خودش عمل کنه
وقتی حرفهایم تمام شد قوطی نوشابه را محکم به وسط میز کوبیدم و سپس با لبخندی ملیح حلقه ی روی قوطی را کشیدم و درش را باز کردم
و آتشفشانی فوران کرد
نوشابه ی تمشکی گازدار با فش فش از قوطی بیرون ریخت و کاغذها و دفتذچه های یادداشت را با مایع قرمز پررنگش حسابی خیس کرد ... و
اوه ، نه ، خدایا نه ... و نوشابه روی پیراهن دگ همیلتون هم پاشید
نفس زنان گفتم : اوه ، اوه ، واقعا متاسفم
دگ همیلتن در حالی که دستمالی را از جیبش بیرون می آورد با عصبانیت از جای خود بلند شد . خدایا جای لکه ی نوشابه می مونه ؟
نا امیدانه قوطی را در دست گرفتم .راستش نمی دونم
آن مرد دیگر گفت : الان برات یه تیکه پارچه میارم و مثل برق از جای خود پرید
در اتاق پشت سرش بسته شد و به غیر از صدای چک چک نوشابه که آهسته روی زمین می ریخت سکوت همه جا را فرا گرفته بود
با صورتی بر افروخته و گوشهایی قرمز به دگ همیلتون خیره شدم و با صدای خس خس مانند گفتم : خواهش می کنم به رئیسم چیزی نگو
****

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
سه شنبه 21 دی 1389  9:36 AM
تشکرات از این پست
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان رازم را نگهدار

گند زده بودم
سر افکنده و غصه دار در فرودگاه گلاسکو به زحمت قدم بر می داشتم . به یاد دگ همیلتن افتادم که سرانجام با من خیلی مهربان شد . او گفت که مطمئن هست که لکه های روی پیراهنش پاک میشود و در ضمن به من قول داد راجع به این اتفاق به پل حرفی نزند اما در مورد معامله به هیچ و جه تغییر عقیده نداد
اولین فرصت بزرگ من ، و ببین چه شد . دلم میخواست به شرکت زنگ بزنم و بگویم : همه چی تموم شد .هرگز به اونجا بر نمی گردم و در هر حال این من بودم که اون دفعه به دستگاه فتوکپی دست زدم و خرابش کردم
اما نمی توانستم . در مدت چهار سال این سومین شغل من بود .هر طور بود می بایست دوام می آوردم .برای احترام به خودم .برای عزت نفسم از این گذشته پدرم هم چهار صد پوند از من طلبکار بود
به محض رسیدن به فرودگاه به بار رفتم .هنوز یک ساعت به پروازم مانده بود .متصدی بار که استرالیایی بود سوال کرد : چی میل داری؟
سرم را بالا کردم و حیرت زده نگاهش کردم ، اصلا ذهنم کار نمی کرد . ا...ا... شراب سفید . نه .نه . ودکا و تونیک میخوام . متشکرم
وقتی او دور شد خودم را روی چهار پایه رها کردم در این موقع یک مهماندار هواپیما با موهای بورگیس بافت فرانسوی در فاصله ی دو سه صندلی از من نشست . به من لبخندی زد و من هم لبخندی شل و ول تحویلش دادم
سر در نمی اوردم مردم چطور از عهده ی شغلشان بر می امدند .واقعا سر در نمی اوردم ، دوست قدیمی ام لیزی همیشه دلش میخواست وکیل شود و بفرمایید حال وکیل امور مربوط به کلاهبرداری شده بود ،اما وقتی من کالج را تمام کردم در مورد شغل هیچ عقیده ی بخصوصی نداشتم اولین شغلم کار کردن در بنگاه معاملات املاک بود و چون دلم می خواست خانه ها را ببینم وارد این حرفه شدم دلیل دیگرش هم این بود که در محیط کار زنی را دیدم که ناخن های لاک زده جالبی داشت او به من گفت به قدری در این حرفه پول در اورده که می تواند در چهل سالگی خودش را بازنشسته کند
به محض شروع از ان کار بدم آمد و از تمام کار اموزان بنگاه معاملات املاک متنفرشدم . از گفتن چیزهایی مانند چه منظره ی زیبایی بیزاربودم . چقدر منزجز میشدم وقتی کسی می گفت برای خرید خانه فقط سیصد هزار پوند دارد و قرار بود ما خانه ای چهار صد هزار پوندی نشانش بدهیم و بعدش هم نگاهی تحقیر آمیز به او می انداختیم و می گفتیم تو فقط سیصد هزار پوند داری ؟ خدایا ! با این پول که بازنده ی تمام عیاری
بنابراین بعد از شش ماه به همه خبر دادم که میخواهم تغییر شغل بدهم و در عوض عکاس شوم . چه لحظه ی با شکوهی بود درست مثل صحنه هایی از یک فیلم . پدرم مبلغی بابت دوره ی عکاسی و خرید دوربین به من قرض داد و قرار شد به دنبال این حرفه ی خلاقانه بروم و زندگی جدیدی را شروع کنم
افسوس آن طوری که دلم میخواست نشد
اصلا خبر دارید در اوایل کار چقدر حقوق به دستیار عکاس می دهند ؟
هیچ ، واقعا مفت و مجانی
به هر حال میدانید برایم مهم نبود اگر کسی شغل دستیار عکاسی را به من پیشنهاد می کرد
آهی کشیدم و در ایینه ی پشت بار به قیافه ی ماتم زده ام خیره شدم
این هم یک بدبختی دیگر موهایم وز کرده بود ، ای بابا اون ژل ها هم به درد نخورد
به هر حال فقط من نبودم که به جایی نرسیدم از هشت نفری که دوره ی عکاسی را دیده بودند فقط یک نفرشان موفق شد که الان برای مجله ووگ عکس می گیرد . یکی عکاس مراسم عروسی شد یکی کارش با مربی اش به عشق وعاشقی کشید ، یکی به مسافرت رفت ،یکی بچه دارشد ،یکی در فروشگاه سنپی سنپز کار می کند و آخرین نفر هم الان در مورگن استنلی است
در ضمن قرض و قوله ی من هم هر روز بیشتر و بیشتر میشد . بنابراین به دنبال شغلی درست و حسابی می گشتم که پول خوبی بدهند .
سرانجام یازه ماه پیش کارم را به عنوان دستیار بازاریاب درشرکت پنتر شروع کردم
متصدی بار یک بطری ودکا و تونیک جلوی من گذاشت و با نگاهی هاج و واج گفت : غصه نخور ، بی خیالش ، دنیا انقدرها هم بد نیست
از او تشکر کردم و جرعه ای نوشیدم . حالم کمی بهتر شد
بایستی به پل زنگ میزدم و گزارش کارم را به او می دادم . ولی دست و دلم به این کار نمی رفت .بگذریم ، احتمالا او هنوز برای ناهار و مراسم اعطای جوایز بیرون بود ، اودلش نمی خواست با تلفن همراهش تماس بگیرم و مزاحمش شوم .بهتر بود تا دوشنبه صبر می کردم
جرعه ی دوم ودکایم را سر می کشیدم که تلفن همراهم زنگ زد، کمی مضطرب شدم اگر تلفن از محل کارم بود وانمود می کردم صدای زنگش را نشنیده ام
اما از آنجا نبود ، شماره تلفن خانه ام روی صفحه تلفن افتاده بود
الو؟
صدای لیزی به گوشم خورد . سلام منم ، چکار کردی ؟
لیزی نه تنها قدیمی ترین دوستم ، بلکه هم آپارتمانی ام هم بود . او موهای سیاه پر شت داشت و ضریب هوشی اش حدودا ششصد بود و عزیزترین فرد برای من بود
با بدبختی گفتم : افتضاح بود
- گمان نکنم انقدرها هم که میگی افتضاح بوده
- لیزی باورت نمیشه ، سر تا پای رئییس بازاریابی گل اویل رو با نوشابه ای انرژی زا طعم تمشک خیس کردم
در آن طرف بار ، متوجه شدم که مهماندار هواپیما لبخندی پنهانی بر لب دارد ، احساس کردم که صورتم گل انداخته است . چه عالی ! حالا تمام دنیا از شاهکار من خبردار شده بودند
ای وای خدایا می توانستم احساس کنم که لیزی در فکر کلامی مثبت بود تا به من بگوید ، خوب ، لاقل توجه اونا رو جلب کردی .دیگه به این آسونی فراموشت نمی کنن
با غصه گفتم : خیال می کنم همین طور هم باشه ، پیغامی دارم ؟
- اوه ، نه ، منظورم اینه که اره ، بابات زنگ زد . میدونی .... لیزی از ادامه ی حرفش طفره رفت
- لیزی او چی می خواست ؟
او مکثی کرد و سپس گفت : از قرار معلوم دختر دائیت جایزه ی صنعتی رو برده . اونا می خوان به این مناسبت روز شنبه که روز تولد مامانت هست جشنی بگیرن
- اوه ، چه عالی
توی صندلیم بیشتر فرو رفتم . فقط همین کم مانده بود که دختر داییم ، کری ، بهترین فروشنده ی مبلمان اداری دنیا بشود و کاپ قهرمانی جهان را بگیرد . ها . ها
لیزی اضافه کرد و کانر هم زنگ زد . میخواست ببینه چیکار کردی ؟ چه آدم محشریه . گفت : نمیخواست توی جلسه به ات زنگ بزنه ، مبادا مزاحمت بشه
راستی ؟
برای اولین بار در طول آن روز احساس کردم روحیه ام بالا رفت
کانر ، نامزدم . نامزد دوست داشتنی و با ملاحظه ام
لیزی گفت " اون یه تیکه جواهره . گفت : تمام امروز گرفتار جلسه بوده ، إما بازی اسکواشش را لغو کرده و حالا تو دلت میخواد امشب برای شام با اون بری بیرون ؟
با خوشحالی گفتم : اوه ، اوه . خوبه متشکرم ، لیزی
تلفن را قطع کردم و جرعه ای دیگر نوشیدم . خیلی سرحال شدم
نامزدم
به گفته ی جولی اندروز وقتی سگی گاز می گیرد وقتی زنبوری نیش می زند ... آن موقع یادم می اید که نامزدی دارم و زندگی آن قدرها هم مزخرف نیست
البته هیچ کس مثل نامزد من نمی شد . یک پسر بالا بلند ، خوش قیافه و باهوش که در مجله مارکتینگ ویک از او به عنوان جرقه ای درخشان در بازار تحقیقاتی دنیای امروز نام برده شده بود
در حین نوشیدن ودکا فکر کانر تلسی بخش من بود ، با آن موهای بورش که در آفتاب می درخشید و خنده های همیشگی اش او حتی بدون اینکه از من سوالی بکند سیستم کامپیوتری ام را ارتقا داد و ...
دیگر ذهنم کشش نداشت . احمقانه بود . منظورم این است که کانر جای تعریف زیاد داشت ، از آن پاهای درازش گرفته تا ... بله ، ان شانه های فراخش .یادم به موقعی افتاد که آنفلونزا گرفته بودم و از من پرستاری می کرد . چه تعداد نامزد وجود دارد که از این کارها بکند ؟
من چقدر خوش شانس بودم . واقعا شانس داشتم
تلفنم را کنار گذاشتم و دستی به موهایم کشیدم . به ساعت پشت بار نظری اجمالی انداختم . چهل دقیقه ی دیگر به پرواز مانده بود . وقت زیادی نبود . دچار دلواپسی عجیبی شدم .با یک قلپ اساسی ، لیوان ودکایم را خالی کردم
اوضاع درست میشه ، برای هزارمین بار به خودم گفتم : به قطع درست میشه
وحشت زده نبودم ، فقط کمی ... فقط کمی ...
بسیار خوب ، وحشت زده بودم
از پرواز وحشت دارم
تا حالا به کسی نگفته بودم که از پرواز وحشت دارم . باور کردنی نبود . منظورم این نبود که هول و هراس داشتم . این طور نبود که نتوانم سوار هواپیما شوم . فقط مسئله ... صرفا ترجیح میدادم روی زمین باشم تا هوا
صبح که با هواپیما به آنجا رفتم بابت جلسه آنقدر ذوق زده بودم که ترس و وحشت پرواز فراموشم شده بود . به هر حال کمی واهمه داشتم . چشمانم را بستم و نقس عمیق کشیدم و وقتی هواپیما نشست ، به پرواز برگشت بودم
قبلا اصلا از پرواز وحشت نداشتم . در این چند سال اخیر بود که موقع پرواز دچار دلهره می شدم . میدانستم که کاملا غیر منطقی است
می دانستم هر روز عده ی زیادی پرواز می کنند و اصولا هواپیما ایمن تر از دراز کشیدن روی تخت است . احتمال سانحه ی هوایی کمتر از پیدا کردن آدم توی شلوغی لندن بود
با این حال پرواز با هواپیما را دوست نداشتم
بهتره یه ودکای دیگه سفارش بدم
تا اعلان پروازم ، دو لیوان دیگر ودکا نوشیدم و احساس کردم حالم جا آمد .بله ، حق با لیزی بود . حداقل من روی انها تاثیر گذاشته بودم و هرگز حرکت مرا فراموش نمی کردند
کیف به دست به سوی گیت پرواز راه افتادم . احساس می کردم تاجری با اعتماد به نفس هستم . یکی دو نفر هنگام رد شدن از مقابلم به من لبخند زدند و من هم لبخندی گل و گشاد تحویلشان دادم ، ببین ، آنقدرها هم که خیال می کنی ، دنیا بد نیست . مسائله اینه که آدم باید مثبت باشه . ممکن بود هر اتفاقی در زندگی پیش بیاید . مگر غیر از این بود ؟ آدمی نمی داند لحظه ای بعد چه به سرش می آید
به در ورودی هواپیما رسیدم ، دم در همان مهمانداری که موهایش را گیس کرده و در بار نزدیک من نشسته بود ، کارتهای پرواز را از مسافران می گرفت
مهماندار به من زل زد . سلام .. ا...ا..
چیه ؟ چرا او خجالت زده به نظر می رسید ؟
معذرت میخوام .فقط ... می دونستی که ... و با دستش به جلوی من اشاره ی کرد
با خوشرویی گفتم : چی شده ؟ پایین را نگاه کردم و از شدت ناراحتی سرجایم میخکوب شدم
چه شده بود که دکمه های بلوز ابریشمی ام موقع راه رفتن باز شده بود ؟ سه تا دکمه ی جلو باز بود و لباس زیرم پیدا بود ، لباس زیر صورتی ام ، آن هم لباس زیری که در اثر شستن زیاد از شکل افتاده بود
پس به این دلیل بود مردم به من لبخند میزدند ، نه برای اینکه دنیا جای خوبی بود
مهماندار که دستش را برای گرفتن کارت پرواز دراز کرده بود دلسوزانه گفت : مث اینکه امروز بر وفق مرادت نبوده . درسته ؟
می بخشی اما استراق سمع دست خودم نبود
زورکی لبخندی زدم . اشکالی نداره . درسته امروز روز بدبیاری من بود .
کارت پروازم را برانداز کرد و سکوتی حکمفرما شد
سپس آهسته گفت : ببین چی میگم . دلت میخواد در قسمت درجه یک بنشینی ؟
چی ؟؟
با من بیا ، احتیاج به تنوع داری
راستی ؟ اما ... مگه میشه همین طوری الکی کسی رو توی درجه یک بشونی ؟
البته اگه صندلی خالی باشه می تونیم اینکار رو بکنیم . از اختیاراتمون استفاده می کنیم و این پرواز خیلی کوتاهه .
او لبخندی زیرکانه به من زد ... فقط به کسی نگو ، باشه ؟
او مرا به سمت جلوی هواپیما راهنمایی کرد و به صندلی پهن بزرگی اشاره کرد . در عمرم هنوز در قسمت درجه یک هواپیما ننشسته بودم . باورم نمیشد او این کار را بکند
حال و هوای پر شکوه قسمت درجه یک مرا گرفته بود . زیر لب گفتم : این قسمت درجه یکه ؟ درسمت راستم مردی خوش لباس با کامپیوتر لپ تاپ خودش کار می کرد و دو زن مسن هم در ان گوشه هدفون توی گوششون گذاشته بودند
مهماندار به من گفت : همه چی خوبه ؟
- عالیه ! خیلی متشکرم
- خواهش می کنم
او دوباره لبخندی تحویلم داد و دور شد . کیفم را زیر صندلی جلو هل دادم
به به ، چه صندلی های راحتی . جای پا هم داشت . پرواز برایم تجربه ای خوشایند می شد . دستم را به سوی کمربند دراز کردم و با خونسردی ان را بستم . سعی کردم به دلهره هایم از پرواز اعتنایی نکنم
مهماندار خوشرویم گفت : شامپاین میل داری ؟
- عالیه ، متشکرم
- شامپاین
- آقا ، شما چطور ؟ شامپاین ؟
مردی که کنارم نشسته بود تا حالا حتی سرش را بالا نکرده بود که نگاهی به من بیندازد. او شلوار جین و گرمکن کهنه ای پوشیده بود و از پنجره بیرون را تماشا می کرد . او روی خود را برگرداند تا جوابی بدهد . برای یک لحظه چشمم به او افتاد . چشمانی سیاه ، ته ریش و خط اخم روی پیشانی داشت
- لطفا براندی . متشکرم
لحن کلام او خشک و بی روح بود . لهجه ی امریکایی داشت . دلم میخواست از او سوال کنم اهل کجاست ، اما او فوری رویش را برگرداند و دو مرتبه بیرون را نگاه کرد
برای من بهتر بود ، راستش خودم هم حال و حوصله ی حرف زدن نداشتم .
خب حقیقت این است که من از این هم خوشم نیامد
می دانستم درجه یک است و میدانستم که تجملی است ، با وجود این دچار دلهره و ترس شده بود
ده دقیقه از پرواز گذشت و علامت بستن کمربندها خاموش شد. موقع بلند شدن هواپیما چشمانم را بستم و اهسته شمارش اعداد را شروع کردم که تا حدی موثر بود . اما به عدد سیصد و پنجاه که رسیدم انرژی ام ته کشید ، روی صندلی ام نشستم و جرعه جرعه شامپاین نوشیدم و مشغول خواندن مقاله ای با عنوان سی کار مهمی که قبل از رسیدن به سی سالگی باید انجام دهید از مجله ی کازمو شدم . نهایت سعی و تلاش خودم را کردم که عین یک مدیر عامل بازاریابی آرام به نظر برسم اما با کوچکترین صدایی یکهو از جا می پریدم و هر ارتعاشی نفسم را بند می اورد
با ارامشی تصنعی دستم را به سوی بروشورهای ایمنی دراز کردم و برای پنجمین مرتبه آن را خواندم . خروجهای اضطراری ، جلیقه ی نجات ، اگر جلیفه ی نجات لازم شد لطفا اول به کودکان و افراد مسن کمک کنید ، وای خدا جون ... اصلا چرا به ان بروشور نگاه کرده بودم ؟ نگاه کردن به عکس های کارتونی ادمهایی که با جلیقه ی نجات توی دریا می پریدند در حالی که هواپیما پشت سرشان در حال سقوط بود درد مرا که دوا نمی کرد . فوری بروشور را در جیب صندلی گذاشتم و جرعه ای شامپاین نوشیدم
برای اینکه حواس خودم را پرت کنم ، نگاهی به دور و برم انداختم . دو زن مسنی که قبلا آنها را دیده بودم به چیزی می خندیدند .آن مرد که لپ تاپ داشت مشغول تایپ کردن بود . پشت سرم پسرک مو بور حدودا دو ساله ی در کنار دختر خوشگل سیاه پوستی نشسته بود . همان طور که پسرک را نگاه می کردم او گردونه ای پلاستیکی را کف هواپیما انداخت که غلت خورد و زیر صندلی رفت . گریه و زاری پسرک شروع شد . دو زن مسن از خنده دست کشیدند و متوجه شدم مرد بغل دستی ام هم سرش را بالا کرد
مهماندار با عجله خودش را به پسرک رساند : طوری شده ؟ کاری از دستم بر میاد ؟
دختر سیاه پوست دستش را تکان داد ، نگران نباش ، آروم میشه
مهماندار لبخندی زد : تو مادرش هستی ؟
پرستارشم . او دستش را توی کیف کردو آب نباتی بیرون آورد و کاغذ دور آن را باز کرد .
الان آروم میشه
من گفتم : معذرت میخوام این بچه اسباب بازیش رو انداخت زمین
همه ی مسافران برگشتند و نگاهم کردند . سرخ شدم و توضیح دادم : شاید واسه اینه که گریه می کنه
دختر سیاه پوست از سر بی اعتنایی به من نگاهی کرد . چیزی نیست یه تیکه پلاستیکه ، همین حالا یادش می ره
او آب نبات را در دهان پسرک می گذاشت و پسر هم مشغول مکیدن آن شد ، اما اشک ازگونه هایش جاری بود
طفلکی بچه . پرستار او حتی نمی خواست تکانی به خودش بدهد تا اسباب بازی را بردارد ؟ یکهو کف هواپیما چشمم به شیئی رنگی و براق افتاد همان گردونه که به زیر صندلی های خالی غلتیده بود ، درست کنار پنجره
من گفتم : اوه نیگاه کن . اسباب بازی اونجاس
در کمال تعجب پرستار بچه شانه ای بالا انداخت و گفت : دیگه به فکرش نیست
با تشر گفتم : خیلی هم به فکرشه .
رو به بچه کردم : نگران نباش کمکت می کنم
همین طور که پیش خودم می گفتم هواپیما از لحاظ ایمنی اشکالی ندارد و حالا بلند می شوم و کمربندم را باز می کنم از جای خود بلند شدم . همه به من چشم دوخته بودند و من در نهایت خونسردی دولا شدم تا اسباب بازی را از کف هواپیما بردارم
بسیار خوب ، حالا دستم به آن اسباب بازی لعنتی نمی رسید
به هر حال بعد از آن همه مرافعه از رو نرفتم . بدون اینکه به کسی نگاه کنم کف هواپیما دراز کشیدم ، خداوندا کف آنجا بیش از حد انتظار در نوسان بود ، اگر یک دفعه کف هواپیما پایین می افتاد و من در آسمان می افتادم چه ؟
نه ، ول کن بابا ، طوری نمیشه . خودم را کف هواپیما رو به جلو کشیدم تا جایی که توانستم دستم را دراز کردم و و بالاخره نوک انگشتانم به گردونه ی پلاستیکی خورد .آن را جلو کشیدم و برش داشتم
از سر بی قیدی از جا بلند شدم .آرنجم محکم به سینی پشت صندلی خورد و دلم غش رفت . بالاخره اسباب بازی را به پسرک دادم و با صدایی رسا گفتم : اینو بگیر ، گمون کنم مال تو باشه
او محکم اسباب بازی را به سینه اش چسباند و من سراپا غرورشدم
لحظه ای بعد او دوباره گردونه را کف هواپیما پرت کرد که ان هم تقریبا به جای اولش غلتید
پرستار بچه آهسته خنده ی نخودی کرد . متوجه شدم که یکی از زنان مسن هم لبخندی زد
پس از درنگی کوتاه گفتم : بسیار خوب . بسیار خوب ، باشه از پروازتون لذت ببرین
سپس سر جای خود برگشتم . سعی می کردم ناراحتی ام را بروز ندهم .
مرد آمریکایی بغل دستی ام گفت : تلاش خوبی کردی
از سر بدگمانی نگاهش کردم اما به نظر نمی رسید به من بخندد .
مکثی کردم و و گفتم : اوه ، متشکرم
کمربندم را بستم و دوباره مجله را برداشتم . دیگه تموم شد . از جام تکون نمیخورم
مهمانداری با موی قرمز میزامپلی شده کنارم آمد و گفت : می بخشید خانم سفر شما تجاریه ؟
دستی به موهایم کشیدم و گفتم : بله ، درسته
او بروشوری با عنوان تسهیلات ویژه ی مدیران به دستم داد . روی آن عکس عده ای تاجر بود که جلوی تخته ای که روی آن نمودار رسم شده بود ایستاده بودند
این بروشور اطلاعاتی راجع به سالن استراحت در گتویکه و امکاناتی رو که برای اتاقهای ویژه ی تشکیل جلسات و کنفراس ها در نظر گرفته شده در اختیارتون میذاره . مایلین یکی بهتون بدم ؟
من یک زن تاجر ماب عالی رتبه بودم . مدیر عامل بازرگانی ارشد که همیشه با بلیت درجه یک مسافرت می کرد
البته
سپس نظری اجمالی به بروشور انداختم و ادامه دادم بله ، احتمالش زیاده که برای دادن اطلاعات لازم به تیم تحقیقاتی از این امکانات استفاده کنم . می دونی چیه ؟ من تیم بسیار بزرگی دارم که صد در صد در زمینه ی امور تجاری به رهنمودهای زیادی احتیاج دارن . گلویم را صاف کردم . بیشتر ... جنبه های چند مدیریتی
مهماندار کمی هاج و واج شد . که این طور
حرفم را ادامه دادم : راستش حالا که اینجا هستی بگو ببینم این صدایی که می شنوم عادیه ؟
کدوم صدا ؟
صدایی شبیه زوزه . مث اینکه صدا از سمت بال هواپیما میاد
من صدایی نمیشنوم . او نگاهی ترحم آمیز به من کرد . موقع پرواز دچار اضطراب می شین ؟
فوری گفتم : نه . من پوزخندی زدم . نه ،من اصلا مضطرب نیستم . فقط می خواستم برام سوال پیش اومده بود
او مهربانانه گفت : بسیارخوب . ببینم چکار می تونم بکنم
بفرمایین اقا . بروشور اطلاعات راجع به تسهیلات تجاری در گتویک
مرد امریکایی بی هیچ حرفی بروشور را گرفت و حتی نگاهی به آن نکرد و بروشور را توی جیب صندلی مقابلش گذاشت . مهماندار موقع دورشدن در اثر تکان مختصر هواپیما کمی تلو تلو خورد
چرا هواپیما آن طور بالا و پایین می رفت ؟
وای ، خدایا ، ترس و وحشت سر تا پایم را فرا گرفت . دیوانگی محض بود . دیوانگی ! نشستن توی جعبه ای بزرگ و سنگین بدون هیچ راه فراری ، آن هم با هزاران هزار پا فاصله از زمین
به هیچ وجه دست خودم نبود احساس می کردم به شدت نیاز دارم با کسی صحبت کنم . فردی مطمئن و قابل اعتماد
کانر
بی ارداه دستم به سوی تلفن همراهم دراز شد اما مهماندار بی درنگ مثل تیر شهاب خودش را به من رساند و با لبخندی نمکین گفت : متاسفانه نمی تونین در هواپیما از تلفن همراه استفاده کنین .لطفا مطمئن بشین که تلفنتون خاموشه
آه . ا... ا... می بخشی
البته نمی توانستم از تلفن همراه استفاده کنم . هزاران مرتبه این حرف را زده بودند عجب کله پوکی بودم
از تلفن داخل هواپیما چطور ؟
نه ، مهم نبود . لزومی نداشت کانر را معذب کنم . احمقانه بود . این یک پرواز کوتاه مدت از گلاسکو بود . حالم خوب بود . تلفن همراهم را توی کیف گذاشتم و به ساعتم نگاه کردم
از آخرین باری که به ساعتم نگاه کرده بودم فقط پنج دقیقه می گذشت و پینجاه و پنج دقیقه ی دیگر به پایان پرواز مانده بود
باشه ، اصلا در این مورد فکر نکن . نمیخواد اینقدر به ساعتت نگاه کنی
به صندلی تکیه دادم و سعی کردم حواسم را متوجه فیلم قدیمی " فاتی تاورز " که در هواپیما نشان میدادند کنم
شاید بهتر بود دوباره شمردن را شروع می کردم .سیصد و چهل و نه . سیصد و پنجاه . سیصد و ..
اوه ، سرم به سرعت تکان خورد . این حرکت شدید برای چه بود ؟ به چیزی برخورد کرده بودیم ؟؟
بسیار خوب ، نمی خواد هول بشی . یه تکون شدید دیگه بود . مطمن بودم که همه چیز خوب پیش خواهد رفت . احتمالا هواپیما به یک کبوتر یا چنین چیزی برخورد کرده بود . خب ، کجا بودم ؟
سیصد و پنجاه و یک ، سیصد و پنجاه و دو و سیصد و پنجاه و ...
از بالای سرم صدای جیغ و داد شنیدم . تقریبا قبل از اینکه بفهمم چه خبر شده است
وای خداجون . آه خدایا . اوه اوه ... وای ... نه ، نه ، نه
در حال سقوط بودیم . وای خدا، در حال سقوط بودیم
هواپیما مثل یک تکه سنگ در حال سقوط بود . مرد روبروی من یکهو به هوا پرتاب شد و سرش به سقف خورد . او دچار خونریزی شد . من محکم دسته های صندلی را چسبیدم . اما احساس کردم به سمت بالا رها شدم . انگار نیروی جاذبه وارد شده بود و کسی مرا رو به بالا می کشاند . ساکها ان بالا این طرف و آن طرف می افتاد و نوشابه ها کف هواپیما پخش میشد .یکی از مهماندارها کف هواپیما افتاد و سعی کرد محکم دستش را به صندلی بگیرد
وای خدا ، وای خدا ، آه . . وای ... تکان هواپیما کمتر شد . خب کمی بهترشد
به مرد امریکایی نگاه کردم . او هم مثل من محکم دسته ی صندلی اش را چسبیده بود
دل آشوبه گرفتم . فکر کردم ممکن است بالا بیاورم
صدایی از بلندگو هواپیما به گوش رسید . همه سرشان را بالا کردند
" خانمها ؛ آقایان ، خلبان صحبت می کنه "
قلبم درون سینه به لرزه در آمد . نمی توانستم به حرفهای او گوش دهم . ذهنم کار نمی کرد
" هواپیما در اثر برخورد با تندباد دچار تکانهای شدید شده و این تکانها تا مدتی ادامه داره . لطفا کمربند رو بسته نگه دارید و هر چه سریعتر به جای خودتون برگردین .."
ناگهان هواپیما به یکسو تکانی خورد وصدای خلبان بین جیغ و داد مسافران گم شد
همه چیز همچون کابوس بود ، کابوسی بسیار بد

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
سه شنبه 21 دی 1389  9:37 AM
تشکرات از این پست
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان رازم را نگهدار

تمام خدمه ی هواپیما سر جای خود نشسته و کمربندها را بسته بودند . یکی از مهانداران خون روی صورتش را پاک کرد .همین چند لحظه ی پیش بود که آنها بادام زمینی عسلی به ما تعارف کرده بودند
می دانستم چنین اتفاقی برایم خواهد افتاد ، به هر حال می دانستم تمام ادمهایی که میگفتند هواپیما ایمن است دروغگو هستند
یکی از زنهای مسن گفت : ما باید آرامش خودمون رو حفظ کنیم ، همگی آروم باشین
آرام باشیم ؟ چه حرفها .. من نفسم بند آمده بود . چه برسد که آرام هم باشم . حالا چه خاکی توی سرمان می کردیم ؟ مگر میشد همه ی ما سر جایمان بنشینیم در حالی که هواپیما مثل اسبی چموش رم کرده بود ؟
از پشت سرم صدای کسی را شنیدم که دعا می خواند .. : ای مریم مقدس تو که وجودت پر از رحمت ...
آخ که چه حال بدی داشتم . دلهره شدید خفه ام می کرد . مسافران دست به دعا شدند . همه چیز واقعی بود
هممون می میریم
هممون می میریم
مرد امریکایی بغل دستم با چهره ای رنگ پریده و دلواپس نگاهی به من انداخت .
معذرت میخوام ، چی گفتی ؟
مگر بلند حرف زده بودم ؟
به صورت او زل زدم و گفتم : هممون می میریم
این مرد می توانست آخرین نفری باشد که زنده می دیدمش . چین و چروک دور چشمان سیاه و ته ریش روی چانه ی محکمش توجه مرا به خود جلب کرده بود
ناگهان هواپیما پایین رفت و من ناخوادگاه لرزیدم
آن مرد گفت : گمان نکنم هممون بمیریم . از قراره معلوم فقط یه تندباده
با آشفتگی جواب دادم : البته که هممون می میریم . معلومه اونا صریح نمی گن بسیار خوب مسافران گرامی همه ی ما رفتنی هستیم ..
یک بار دیگر هواپیما به طور وحشتناکی بالا و پایین رفت و من بی اختیار با دلهره بازوی مرد بغل دستی ام را چسبیدم
" هیچ کدوم جون سالم به در نمی بریم . مطمئنم . فاتحه ی هممون خونده ست . ای خدا .. من فقط بیست و پنج سالمه . وقت مردنم نیست . در هیچ زمینه ای به موفقیت نرسیدم .
نه بچه ای .. نه شوهری ... هرگز جون کسی رو نجات نداده ام
احساس کردم دو دستی به" مجله ی که حاوی مقاله ی سی کاری را که باید قبل از رسیدن به سی سالگی انجام دهید بود "، چسبیده ام
من هرگز از کوه بالا نرفتم . هرگز خالکوبی نکرده م
امریکایی که انگار یکه خورده بود ، گفت : معذرت میخوام ؟
اما من به سختی صدایش را شنیدم و لاینقطع حرف زدم
شغلم که مایه ی خنده بوده ، من یه زن تاجر عالیرتبه نیستم .
با چشمانی اشک بار به کت و دامنم اشاره کردم . من تیم بازرگانی ندارم ! صرفا یه دستیار لکنته ام و این اولین جلسه ی عمرم بوده که مایه ی آبروریزی تمام عیار شد .
بیشتر اوقات از حرفای مردم سر در نمی اورم . من معنی ائتلاف تکوینی و مدیریت چند جانبه را نمی دانم . هرگز ارتقای مقام پیدا نمی کنم . پدرم چهارصد پوند ازم طلبکاره . هرگز عاشق ...
باز هم هواپیما تکان شدیدی خورد و بر اثر این حرکت من بالا و پایین شدم
نفسی عمیق کشیدم و گفتم : معذرت میخوام . می دونم دلت نمیخواد این حرفا رو بشنوی
مرد گفت : خواهش می کنم اصلا اشکالی نداره
خدایا ، چه شد که نتوانستم جلوی زبانم را بگیرم؟
به هر حال آنچه گفتم حقیقت نداشت ، چون من عاشق کانر بودم . حتما به علت ارتفاع بود که خل شده بودم
با دستپاچگی موهایم را از روی صورتم کنار زدم و سعی کردم بر اعصابم مسلط شوم . بسیار خوب یک بار دیگر شمارش اعداد را شروع کردم .. سیصد و پنجاه و ...شش . سیصد و پنجاه و ...
وای خدایا ، خدایا ، نه ، نه ، باز هواپیما یک وری شد و همه ی ما این ور و آن ور شدیم
قبل از اینکه بتوانم جلوی خودم را بگیرم کلمات از دهانم بیرون پرید
هرگز کاری نکردم که پدر و مادرم به من افتخار کنن . هرگز
مرد مهربانانه گفت : مطمئنم که حقیقت نداره
حقیقت داره . شاید قدیما به من می بالیدن اما از وقتی دختر داییم کری پیش ما اومد تا با ما زندگی کنه انگار دیگه پدر و مادرم منو نمی بینن . تمام حواسشون متوجه اونه . وقتی اون به خونه ی ما اومد اون چهارده ساله و من ده ساله . خیال می کردم خیلی عالیه . متوجه منظورم میشی ؟ انگار یه خواهر بزرگتر داشتم . اما اصلا اینجوری نبود ...
نمیدانم چرا نمی توانستم جلوی زبانم را بگیرم . دست خودم نبود . هر وقت هواپیما تکانی شدید میخورد یا یک وری می شد سیل کلمات بود که همچون آبشار از دهانم بیرون می ریخت
..اون قهرمان شنا بود . قهرمان همه چی بود و من فقط ... قهرمان هیچی نبودم ...
رفتم دوره ی عکاسی و راستش خیال می کردم زندگیم رو تغییر میده ...
... پنجاه و سه کیلو نبودم .. اما خیال داشتم رژیم بگیرم...
... برای هرچی شغل در دنیا بود برگه ی استخدام پر کردم ، به قدری مستاصل شده بودم که حتی برای ....
... اون دختره ی مزخرف که اسمش آرتمسه ، روز گذشته به محض رسیدن میز جدید فورا اونو برداشت ، هر چند من یه میز کوچک مزخرف دارم
... هر وقت آرتمس اعصابم رو خورد میکنه اب پرتقال پای گیاه تارتن اون میریزم . به نظرم حقشه ...
... دختر نازنینی به اسم کتی در کارگزینی کار می کنه . بین خودمون یه رمزی داریم . وقتی اون میاد به اتاقم و میگه : إما ، می تونم یه سری از پرونده ها رو با تو مرورکنم ؟ ما از اداره جیم میشیم و قهوه می خوریم و شایعه پراکنی ...
...قهوه ی اداره تهوع آورترین چیزیه که تا به حال خوردم . سم تمام عیاره . اغلب برای نوشیدن قهوه به استارباکز میریم..
... در برگه ی سابقه ی کارم نمره ی ریاضیم رو به جای پ ، الف نوشتم ، می دونستم حقه بازیه و نباید این کار رو بکنم اما دلم می خواست کار گیر بیارم ...
چه بلایی سرم آمذه بود ؟ من معمولا حواسم جمع بود که بی اختیار از دهانم چیزی بیرون نپرد . ولی انگار فیلتر دهانم برداشته شده بود و بی اختیار حرف میزدم و اصلا دست خودم نبود
... گاهی خیال می کنم به خدا اعتقاد دارم چون در غیر این صورت چطوری همه ی ما به اینجا می رسیدیم ؟ اما وقتی راجع به جنگ فکر می کنم ...
... نمی دونی چقدر لباس زیرم تنگه و اذیتم می کنه ...
... سایز چهار، و من نمیدونستم چه کنم ، فقط به اون گفتم اوه ، چه عالیه ...
... غذای مورد علاقه ی من فلفل سرخ شده س ...
... به گروه کتابخونا ملحق شدم اما نتونستم کتاب آرزوهای بزرگ رو تموم کنم بنابراین فقط به خلاصه ی پشت جلد کتاب اکتفا کردم و وانمود کردم اونو خوندم ...
...تمام غذای ماهی رو به اش دادم اما راستش نمی دونم چی به سرش ...
... مجبور شدم ترانه ی نزدیک به تو رو بشنوم و اشکم سرازیر ...
... وعده ملاقات عالی با شامپاین برای شروع، که عین شعبده بازی سر میز ظاهر میشه ...
... به هیچ وجه توجه نداشتم در دور و برم چه می گذرد . مثل اینکه دنیا فقط در من و آن غریبه و دهانم که تمام افکار درونی و رازهایم را بیرون می ریخت خلاصه شده یود
...در فروشگاه ریسرچ کار میکرد ، یادم می یاد اولین باری که دیدمش به نظرم خیلی خوش تیپ اومد . قد بلند و مو بور وسوئدی تبار بود با اون چشمای آبی معرکه ش . از من خواست باهاش بیرون ..
... همیشه قبل از وعده ملاقاتم یه لیوان شراب اسپانیایی سر می کشیدم تا اعصابم آروم ...
... اون معرکه س . کانر یه پارچه آقاست . اون خیلی خوبه . یه تیکه جواهره و آدم موفقیه . همه میگن ما چقدر به هم میایم ...
... هرگز به کسی نمیگم . اصلا و ابدا . اما گاهی فکر می کنم زیادی خوش تیپه . یه خورده به کن شباهت داره البته کن مو بور...
و بعد موضوع کانر را پیش کشیدم . چیزهایی را گفتم که هرگز به کسی نگفته بودم . چیزهایی که حتی تصور نمی کردم به ذهنم بیاید
... برای هدیه ی کریسمس یه ساعت بند چرمی قشنگ به اش دادم اما اون یه ساعت دیجیتالی نارنجی بد ترکیب به مچش می بنده ، فقط چون درجه حرارت لهستان و یه سری چیزهای احمقانه دیگه رو نشون میده
...اون منو به کنسرت های جاز می برد و من برای حفظ احترام و ادب وانمود می کردم که خوشم میاد و حالا اون خیال می کنه من عاشق جاز...
...تمام فیلمهای وودی آلن رو دیدم و تمام حرفهای توی فیلمهاش رو از حفظ هستم و عاشق فیلمهاش ...
...از بس دائم می گفت : مثل چی می مونه ، مثل چی می مونه ؟ بنابراین من دروغهایی سر هم می کردم و به اش می گفتم معرکه اس و احساس میکنم بدنم مثل گل در حال بازشدنه و اون می گفت چه نوع گلی و من می گفتم مثل گل ماگنولیا ...
... نباید انتظار داشت عشق و محبت اولیه تا ابد دوام داشته باشه . اما آدم چطوری می تونه بگه در یه ارتباط دراز مدت عشق رنگ باخته . من و نامزدم دیگه مثل سابق از وجود هم لذت نمی بریم
...شوالیه ی زره پوش انتخاب واقعی نیست ، اما بخشی از وجودم خواهان عشق و محبت بی حد و حصره .من محبت میخوام . در زندگیم هیجان میخوام . با اون که هستم ....
معذرت میخوام ، خانم
بهت زده سرم را بالا کردم ! چیه ؟
مهماندار گیس فرانسوی لبخندزنان گفت : چیه ؟ ما فرود اومدیم
فرود اومدیم ؟ چطوری فرود اومدیم ؟
به دور و برم نگاه کردم و از پنجره ی هواپیما نظری اجمالی به ترمینال فرودگاه انداختم . هواپیما بی حرکت بود . ما روی زمین بودیم
احمقانه گفتم : پس دیگه تکون نمی خوریم
مرد امریکایی گفت : خیلی وقته که ما دیگه تکون نمی خوریم
ما ... پس ما نمی میریم
او با من هم عقیده بود . ما نمی میریم
طوری به او نگاه کردم انگار بار اول بود می دیدمش .یکهو همه چیز یادم آمد . خدایا من یک نفس کلی حرف چرت و پرت به یک ادم غریبه زده بودم . خدا می داند چه چیزهایی گفته بودم
دلم میخواست فوری از هواپیما نجات پیدا کنم .
با شرمندگی گفتم : معذرت میخوام ، بایستی جلوی حرف زدن من رو می گرفتی
کار مشکلی بود ، " نخودی خندید " یه نفس حرف زدی
مایه ی شرمندگیه
سعی کردم لبخند بزنم اما حتی نمی توانستم به چشمان آن مرد نگاه کنم . منظورم این است که راجع به هر آنچه نبایستی می گفتم برای ان مرد تعریف کرده بودم . از شدت خجالت صورتم داغ شد
نگران نباش . همه ی ما دچار فشار عصبی می شیم . به هر حال اینم یه جور پرواز بود دیگه . مکثی کرد . می تونی راحت بری خونه ؟
بله
صدایم می لرزید . بله حالم خوبه . با عجله دستم را زیر صندلی بردم و کیفم را برداشتم میبایست سریع از آنجا خارج می شدم
مطمئنی حالت خوبه ؟
آره ، حالم خوبه . کمربندم را باز کردم و بلند شدم . کمی تلو تلو خوردم . امیدوارم سفر خوبی داشته باشی
متشکرم . او به من لبخند زد و من هم سرم را تکان دادم . بعدش با سرعت هر چه تمامتر از او دور شدم.
*****

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
سه شنبه 21 دی 1389  9:37 AM
تشکرات از این پست
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان رازم را نگهدار

به محض اینکه پایم به ترمینال فرودگاه رسید خیالم راحت شد . من زنده بودم .سالم بودم . سعی کردم برخودم مسلط باشم . از راهروی دراز موکت شده رد شدم و به قسمت ورودی مسافران رفتم . احساس کردم خیس عرق هستم موهایم ژولیده است و سرم تیر می کشد . بعد از حال و هوای گرفته و پر تنش هواپیما فرودگاه آرام به نظر می رسید . زمین چقدر سف و محکم بود . مدتی روی صندلی پلاستیکی نشستم و سعی کردم بر اعصابم مسلط شوم . اما به محض بلند شدن دچار سر گیجه شدم . با حالتی منگ به سوی گمرگ رفتم . اصلا باورم نمیشد انجا هستم
به محض اینکه از قسمت ورودی مسافران بیرون آمدم . کسی صدایم زد .سرم را بالا نکردم . توی این دنیا کلی إما وجود داشت
اما ، اما ، این طرف رو نگاه کن
ناباورانه سرم را بالا کردم . این ...
نه نمی تونه باشه ،نمی شه .... بله کانر بود
خدایا این مرد چقدر خوش تیپ بود . پوست او مثل اکثر اسکاندیناوییها برنزه و چشمانش هم از همیشه آبی تر بود . او به سوی من دوید .اصلا سر در نمی اوردم . او آنجا چه می کرد . به محض اینکه به من رسید مرا در آغوش گرفت
با صدایی خشک گفت : خدایا شکر ، خدایا شکر ، حالت خوبه ؟
کانر ... تو .. تو اینجا چی کار می کنی ؟
می خواستم تو رو غافلگیر کنم وقتی اینجا رسیدم خبردار شدم تندباد به هواپیما برخورد کرده . او چشمانش را به زد . اما من فرود هواپیمایت را دیدم . امبولانس دم در هواپیما وایساده بود . بعد هم سر و کله ات پیدا شد .فکر کردم ... او بسختی آب دهانش را فورت داد . خودمم نمیدونم دقیقا چه فکری کردم
حالم خوبه . فقط سعی کردم بر اعصابم مسلط بشم . خدایا ، کانر خیلی وحشتناک بود . صدایم لرزید که بسیار احمقانه بود چون حالا در امان بودم . راستش یه لحظه احساس کردم دارم می میرم
وقتی از توی گیت بیرون نیومدی ..
کانر حرفش را قطع کرد و چند ثانیه ای در سکوت به من نگاه کرد . به نظرم برای اولین مرتبه این احساس به ام دست داد که چقدر احساسم نسبت به تو قویه
به لکنت افتادم : راستی ؟
اما ، گمان می کنم ما باید ...
ازدواج کنیم ؟ از شدت ترس احساس کردم الان قلبم بیرون می پرد . اوه ، خدایا ، او میخواست از من تقاضای ازدواج کند . درست در فرودگاه . چون جوابی می بایست به اش می دادم ؟ من آمادگی ازدواج نداشتم . اگر جواب منفی میدادم از من دلخورمیشد . بسیار خوب می گفتم خدایا کانر ، احتیاج به کمی وفت ...
او حرفش را تمام کرد ... پیش هم زندگی کنیم . بسیار خوب ، البته . از قرار معلوم او نمیخواست با من ازدواج کند . نظرت چیه ؟ او با ملایمت دستی روی موهایم کشید
ا... صورتم را لمس کردم و کمی با آن ور رفتم . نمی توانستم درست فکر کنم .با کانر همخانه شوم ؟
یک دفعه تمام انچه در هواپیما گفته بودم به ذهنم رسید . چیزهایی راجع به اینکه من هرگز عاشق کانر نبوده ام ، چیزهایی راجع به اینکه کانر درست احساس مرا درک نمی کند
اما ... اینها همه اش دری وری بود ، مگه نه ؟ منظورم این بود که ان موقع در شرف مردن بودم و منطقی فکر نمی کردم
ناگهان چیزی به یادم امد و گفتم : کانر ، جلسه ی مهم تو چی شد ؟
اونو لغو کردم
لغو کردی ؟ به او زل زدم . برای خاطر من ؟ احساس لرزش کردم . پاهایم به زحمت وزنم را تحمل می کرد . نمی دانستم این حالت نتیجه ی سفر با هواپیماست یا عشق
خدایا . به قیافه اش نگاه کردم . او بلند قد و خوش تیپ بود . جلسه ای مهم را لغو کرده بود و حالا هم می خواست مرا نجات دهد
این عشق بود ، این صد درصد عشق بود ...
نجوا کنان گفتم : کانر ، خیلی دلم میخواد با تو همخونه بشم
و در کمال تعجب یکهو بغضم ترکید .
صبح روز بعد با نور آفتاب که پلکهایم را گرم می کرد و با بوی خوش قهوه از خواب بیدار شدم
صدای کانر از دور شنیده شد . صبح بخیر
بی آنکه چشمانم را باز کنم زیر لب صبح بخیر گفتم
قهوه میخوای ؟
آره ، متشکرم
غلتی زدم و سرم را که تیر می کشید زیر بالش فرو بردم و تلاش کردم چند دقیقه ی دیگر بخوابم که معمولا امری پیش پا افتاده بود اما آن روز انگار یک جای کار ایراد داشت . چه چیزی را فراموش کرده بودم ؟
همان طور که در خواب و بیداری سر و صدای کانر در آشپزخانه و صدای ضعیف تلویزیون را می شنیدم ذهنم به گونه ای مبهم به دنبال سر نخی می گشت .صبح روز شنبه بود . من در خانه ی کانر بودم . شب قبل برای شام با هم بیرون رفته بودیم . اوه ، خدایا ، چه پرواز وحشتناکی داشتم ... او به فرودگاه امده و گفته بود ....
با هم همخانه شویم !
تازه روی تخت نشسته بودم که او با دو فنجان و یک قوری قهوه وارد اتاق شد . روبدوشامبر سفید شطرنجی پوشیده بود و پوستش می درخشید که حاکی از سلامتش بود . موهای بورش در زیر نور آفتاب صبحگاهی سایه روشن می زد. او واقعا زیبا بود . خیال نکنید غلو می کنم . قیافه کانر جان می داد برای اینکه مانکن مجلات یا هنرپیشه شود . از ان خوش تیپ های عالم بود . بابت داشتن او به خود می بالیدم
او لبخند زنان سلام کرد و فنجان قهوه را به دستم داد و گفت : مواظب باش ، چطورری ؟
موهایم را از روی صورتم کنار زدم و گفتم : خوبم ، یکم بی حالم
کانر ابروانش را بالا برد و گفت : تعجبی نداره ، با اون پروازی که داشتی
کاملا درسته . سرم را تکان دادم و جرعه ای از قهوه ام را نوشیدم .
خوب که قراره ما با هم زندگی کنیم ، آره ؟
البته اگه تو هم نظر موافقی داشته باشی
لبخندی زدم و گفتم : حتما ، حتما
احساس کردم یک شبه به فردی بالغ و درست و حسابی تبدیل شده ام . آهان ! من به خانه ی نامزدم می رفتم و با او همخانه می شدم
باید زودتر به اندرو خبر بدم فکر جا باشه . کانر با دست به سمت دیواری اشاره کرد که اتاق همخانه اش آنجا بود و منم باید به لیزی و جمیما خبر بدم
و ما باید جایی مناسب پیدا کنیم و تو قول بدی اونجا رو مرتب نگه داری . او پوزخندی تمسخر آمیز زد
تظاهر به عصبانیت کردم . " که اینطور آقا ! تویی که کلی سی دی این ور و اونور پخش می کنی "
این یکی فرق می کنه
چه فرقی ؟ می شه برام توضیح بدی ؟ عین کمدین ها دستهایم را به کمرم زدم .
کانر خنده اش گرفت
هر دو مکث کردیم . انگار انرژی مان تمام شده بود و دو تایی جرعه ای قهوه نوشیدیم
بعد از مدتی کانر گفت : به هر حال من باید برم . قرار بود کانر در آخر هفته یک دوره ی کامپیوتر بگذارند . متاسفم که نمی تونم به دیدن پدر و مادرت بیام
و واقعا هم این طور بود . منظورم این است که هر چند او از نظر من نامزدی عجیب و بی نقص نبود در واقع از دیدن پدر و مادرم لذت می برد
از بابت اینکه لطفی به او کرده باشم ژستی گرفتم و گفتم : بسیار خوب ، اشکالی نداره
اوه ، راستی یادم رفت به ات بگم ، کانر دست در جیبش کرد و پاکتی بیرون آورد . حدس بزن بلیت های چیه ؟
هیجان زده گفتم : آه ، اووم ...
داشت از دهنم می پرید بگویم پاریس ! که کانر خودش با هیجان گفت : بلیت فستیوال جاز ، دنیسون کوارتت . آخرین کنسرت امسال اوناس . یادت میاد در رانی اسکات برنامه شون رو تماشا کردیم
برای لحظه ی زبانم بند آمد . بالخره خودم را کنترل کردم و گفتم : به به ! دنیسون کوارتت . البته که یادم میاد
آنها مدت دو ساعت بی وقفه کلارینت می زدند . بی آنکه حتی نفسی تازه کنند
کانر از روی محبت دستی به بازویم زد و گفت : می دونستم ذوق زده میشی
اوه ، همین طوره
شاید زمانی معجزه ای رخ می داد و من از جاز خوشم می امد
تمام مدت که لباس پوشید دندانش را نخ کشید و کیف سامسونت اش را برداشت محو تماشایش بودم
پرسید : راستی ، هدیه ای رو که به ات دادم پوشیدی ؟ منظورش لباس زیری بود که در گوشه ی اتاق افتاده بود . معلوم بود حسابی خوشحال است
بله ... بیشتر مواقع اونو می پوشم . خیلی قشنگه
روزخوبی با خانواده ات داشته باشی . مکثی کرد ! اما ؟؟
بله ؟
روی لبه ی تخت نشست و با آن چشمان ابی روشن اش به من زل زد و گفت : می خوام یه چیزی به ات بگم . لب خود را گاز گرفت . خودت می دونی ما همیشه بدون رودربایستی در مورد رابطه مون با هم حرف می زنیم
ا..ا... آره . کمی احساس نگرانی کردم
این فقط یه نظریه س . شاید هم خوشت نیاد منظورم اینه ... کاملا بستگی به نظر تو داره ....
من هرگز ندیده بودم کانر ان طور پیچ و تاب بخورد . خدایا چرا یک دفعه رفتارش عجیب و غریب شده بود ؟
داشتم فکر می کردم .. شاید ما بتونیم ... یکدفعه حرفش را قطع کرد
بله ؟ برای اطمینان دادن به او دستم را روی دستش گذاشتم
ما می تونیم ... دو مرتبه حرفش را قطع کرد
بله ؟
باز سکوت برقرارشد . این طرز حرف زدنش نفسم را بند اورده بود . او شرمگینانه گفت : میشه همدیگر را جیگر صدا کنیم ؟
مثل احمق ها گفتم : چی ؟
آخه واسه اینکه ... صورت کانر از شدت خجالت سرخ شده بود . آخه ما میخوایم با هم زندگی کنیم این خودش تعهده و من متوجه شدم ما دو تا هرگز ...
به او زل زدم . حسابی جوش اورده بودم . گفتم : ما از کلمات محبت امیز استفاده نمی کنیم ؟
نه
اووه ، جرعه ای قهوه نوشیدم . وقتی درباره اش فکر کردم دیدم حق با اوست . ما این کار رو نمی کردیم
خوب ، نظرت چیه ؟ البته اگه دلت بخواد
البته . منظورم اینه که حق با توئه .البته که می تونیم این کار رو بکنیم . گلویم را صاف کردم . البته جیگر
متشکرم جیگر .او با مهربانی این جمله را گفتو من لبخندی تحویلش دادم . سعی کردم به اندک اعتراضی که در درونم بود اعتنایی نکنم
اصلا این کار درست نبود
حال و حوصله ی جیگر گفتن به او را نداشتم
جیگر آدمی متاهل است که چند رشته مروارید به گردن دارد و اتومبیلی شیک و آخرین مدل هم زیر پایش است
اما ؟؟؟ کانر پریشان به نظر می رسید . طوری شده ؟
خودمم نمی دونم . از روی اعتماد به نفس لبخندی زدم . آخه می دونی چیه ؟ هنوز اون جوری احساس جیگر بودن به من دست نداده اما ... شاید به مرور این احساس در وجودم رشد کنه
راستی ؟ خوب ، می تونیم از یه کلمه ی دیگه استفاده کنیم . مثلا عزیز دل
عزیز دل ؟؟ او این حرفها رو جدی می زد ؟
سریع گفتم : نه ، به نظرم همون جیگر بهتر باشه
" یا مثلا عشق من ... عسل من .... و یا فرشته ی من "
شاید ، ببین ، میشه حالا این بحث رو ول کنیم ؟
یکدفعه کانر کنف شد و احساس بدی به من دست داد . ای بابا ، من نامزدم را جیگر صدا کنم
کانر ، متاسفم ، نمی دونم چه مرگم شده ، شاید هنوز از پرواز دیشب کمی مضطربم ، جیگر
اشکالی نداره جیگر ، او مرا بوسید و قیافه اش باز شد . بعدا می بینمت
*****

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
سه شنبه 21 دی 1389  9:38 AM
تشکرات از این پست
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان رازم را نگهدار

حدود نیم ساعتی طول کشید تا از خانه کانر در میدا ویل به خانه ی خودم در ایزلنگتن رفتم . به محض اینکه در را باز کردم لیزی را دیدم که روی مبل نشسته و دورو برش یک خروار کاغذ پخش و پلا کرده و از شدت تمرکز حواس قیافه اش توی هم رفته است
لیزی خیلی زیاد کار می کرد . وقتی در مورد پرونده ای کار می کرد چند روزی در خانه میماند و مدارک تکنیکی مختلف را مطالعه می کرد و یادداشت بر می داشت من یاد گرفته بودم وقتی او در چنین موقعیتی است هرگز چیزی را دور نیندازم . این هم برای من تجربه ای شده بود چرا که یک روز قوطی خالی کورن فلکسی را دور انداختم که روی ان با خط خرچنگ قورباغه چیزهایی نوشته شده بود و بعدا معلوم شد آن دست نوشته سخنرانی جلسه ی افتتاحیه او بوده است
دلسوزانه سوال کردم : در مورد چی کار می کنی ؟ همون پرونده ی کلاهبردای کذاییه ؟
بیشتر پرونده های لیزی مربوط به کلاهبرداری و شرکت های برون مرزی و این جور مسائل بود . راستش کاری خشک و بی روح بود او می گفت از حرفه ی خودش لذت می برد اما گاهی هم خسته و کوفته می شد که کمی ناراحت کننده بود زیرا وقتی دبیرستان می رفتیم او جنبه های خلاقانه مسایل را ترجیح میداد . خیال می کردم او دوست دارد وارد دنیای هنر شود
به هر حال پدر و مادرش هرگز به او اجازه ندادند هنرمند شود یک بار به پدرش گفته بود دلش می خواهد نقاش شود و پدرش نطقی غرا برای او کرده بود که این کار پول در بیار نیست و آخر و عاقبت هم از .گرسنگی هلاک می شود و اگر لیزی دنبال این حرفه برود او هیج کمکی به اش نخواد کرد .طلفکی لیزی هیچ اختیاری از خودش نداشت منظورم این است که او فقط هفت سالش بود
لیزی گفت : نه ، پرونده نیست یه مقاله س و مجله ی پر زرق و برق را بالا گرفت . کمی خجالت زده به نظر می رسید " توی مجله نوشته که از زمان کلئوپاترا تا به حال معیار زیبایی عوض نشده و فقط از یه راه می شه فهمید کسی چقدر زیباست و اونم از طریق عملیه . تو تمام مقیاسها رو ..."
علاقمندانه گفتم : بسیار خوب . نمره ی زیبایی تو چنده ؟
دارم حساب می کنم . او دو مرتبه با قیافه ی درهم به صفحه ی مجله نگاه کرد . خوب پنجاه و سه ... منهای بیست ... میشه ... اوه .. خدایا ! نا امیدانه به صفحه زل زد . من فقط سی و سه امتیاز آوردم .
از چند تا ؟
از صد . سی و سه از صد !
اوه ، لیزی اینکه خیلی مزخرفه
لیزی با لحنی جدی گفت : می دونم . من زشتم . خودم می دونستم . می دونی چیه ؟ در عمرم به طور پنهانی می دونستم که .. اما ....
نه ! سعی کردم جلوی خنده ام را بگیرم . منظورم اینه که مجله مزخرفه ! کسی نمی تونه زیبایی رو با یه سری ارقام و ضرایب اندازه گیری کنه . به خودت نگاه کن
لیزی دختری بلند قد و لاغر اندام بود . او درشت ترین چشمان خاکستری دنیا و رنگ پریده ترین و درخشان ترین پوست را داشت . راستش دختری جذاب بود . هر چند در این اواخر مدل موی او افتضاح بود . منظورم اینه که تو کدوم رو باور می کنی ؟ آییینه رو یا مقاله ی مزخرف مجله رو ؟
لیزی قاطعانه گفت : مقاله ی مزخرف مجله رو
می دانستم لیزی آنقدرها هم جدی نمی گوید . از ماه پیش که دوست پسرش سیمون او را ترک کرده بود لیزی اعتماد به نفسش را از دست داده بود . راستش من خیلی نگرانش بودم
نکته ی جالب توجه این بود که او در دادگاه از اعتماد به نفس زیادی برخوردار بود . در حقیقت اسم مستعار او روت ویتر ( سگ مو کوتاه و سیاه ) بود . اخرین بار که او را در دادگاه دیده بودم ادمی شیاد می خواست قضیه را طوری جلوه دهد که ثابت کند خبر نداشته کار خلاف انجام داده و تقصیر کامپیوترش بوده است و لیزی کاملا او را شکست داده بود بعد هم یکی از وکلای مدافع مرتکب خطایی فنی شد که لیزی او را هم سر جای خود نشاند
اما هفته ی پیش او با مردی قرار ملاقات گذاشت و آن مرد پس از نیم ساعت عذر و بهانه ای اورد و پی کارش رفت . وقتی او به خانه آمد سفت و سخت معتقد بود که به علت پاهایش بوده که ان مرد او را ترک کرده زیرا موقع رفتن به پاهای او نگاه می کرده است
همخانه ی دیگرمان جمیما تلوتلو خوران با کفشهای پاشه بلندش وارد شد و گفت : این همون آزمایش زیبایی طلاییه ؟
جیمیما شلوار جین صورتی کمرنگ و بلوز چسبان سفیدی به تن داشت و طبق معمول حسابی به خودش رسیده و در آزمایش مجله برنده شده بود . از جنبه ی تئوری جمیما شاغل بوده و در گالری خیابان باند کار می کرد اما تنها کاری که می کرد اپیلاسیون ، زیر ابرو برداشتن ، ماساژ و قرار ملاقات گذاشتن با مدیران بانک بود . شب قبل از اینکه به آنها جواب مثبت بدهد ته و توی میزان حقوقشان را در می اورد
هر طور بود جمیما کنار می امدم . او عادت داشت تمام جملاتش را با اگر بخواهی ... شروع کند . مثلا اگر نشانی اس دبلیوتری را بخواهی یا اگر بخواهی به عنوان بهترین میزبان مهمانی شام معروف شوی
علاوه بر این از نظر جمیما بهترین میزبان مهمانی شام یعنی دعوت کردن عده ی زیادی از دوستان پولدار ، استخدام آشپز و پختن کلی غذای خوشمزه و وانمود کردن به اینکه تمام غذاها را خودش درست کرده ، فرستادن همخانه هانمی ننیش یعنی من و لیزی به سینما و دلخور کردن انها اگر جرات پیدا کنند و نصفه شب به خانه برگردند و برای خودشان شیر و شکلات داغ درست کنند
جمیما کیف صورتی مارک لویی ویتان خود را که هدیه ای بود از طرف پدرش به مناسبت دلداری او بعد از شکست عشقی برداشت و گفت : من این آزمایش را انجام دادم
در نظر داشته باشید که طرف یک قایق داشت و بنابراین می توان گفت که احتمالا این شکست قلب او را شکسته است
لیزی گفت : نمره ت چند بود ؟
هشتادو نه
جمیما یک خروار عطر به خودش پاشید ، موهای سیاه بلندش را حرکتی دادو در آیینه لبخندی تحویل خودش داد
خوب ! إما ، راسته که تو میخوای بری با کانر زندگی کنی ؟
بشدت جا خوردم . از کجا فهمیدی ؟
نقل هر مجلسییه . امروز صبح که اندرو زنگ زد به راپز تا راجع به کریکت حرف بزنه اینو به اش گفت
لیزی ناباورانه گفت : تو میخوای بری با کانر زندگی کنی ؟ چرا به من نگفته بودی ؟
میخواستم بگم ، فوق العاده نیست ؟
جمیما سرش را به چپ و راست تکان داد و گفت :کار بدیه ، إما ! ترفند خیلی خیلی بدیه
لیزی چشمانش را چرخاند و گفت : ترفند ؟ جمیما، اونا با هم ارتباط دارن ، شطرنج که بازی نمی کنن
جمیما در حال ریمل زدن به مژه هایش تشر زد ." خوب ارتباط مثل بازی شطرنجه . مامانم میگه تو همیشه باید جلوت رو نگاه کنی . باید مدبرانه برنامه ریزی کنی . اگر حرکتت اشتباه باشه دمار از روزگارت در میاد"
لیزی گفت : چرت و پرته ! رابطه به معنی همفکریه و اینکه یارهای جون جونی همدیگه رو پیدا کرده ن
جمیما با لحنی تحقیرامیز گفت : یارهای جون جونی ؛ بعد به من نگاه کرد . إما فقط یادت باشه اگه میخوای انگشتر ازدواج بره توی انگشتت با کانر همخونه نشو
سپس او چشمانش را به سوی عکسی از خودش و پرنس ویلیام که در مسابقه ی چوگان به نفع مستمندان گرفته شده بود ، چرخاند
لیزی گفت : هنوز هم چشم و دلت دنبال خاندان سلطنتیه ؟ جمیما پرنس ویلیام چند سال از تو کوچکتره ؟
او با تشر گفت : خل بازی در نیار لیزی . گاهی تو حسابی بچه میشی
من گفتم : به هر حال من که دلم نمی خواد انگشتر ازدواج بره توی انگشتم
جمیما ابروان هلالی اش را بالا داد و گفت : حیونکی ندید بدید و کیفش را برداشت
سپس چشمانش را تنگ کرد و پرسید : کدومتون دوباره ژاکت منو برداشتین ؟
در اتاق سکوت حکمفرما شد
من بی شیله و پیله گفتم : من که برنداشتم
لیزی در حال ورق زدن صفحه ای گفت : من حتی نمی دونم منظورت کدوم ژاکته
نتوانستم به لیزی نگاه کنم . مطمئن بودم دو شب قبل ژاکت را تن لیزی دیده بودم
چشمان آبی جمیما مثل صفحه ی رادار روی ما دو نفر می چرخید . گفت : چون دستای من ظریفه دلم نمی خواد آستین ژاکتم گشاد بشه . خیال هم نکنی متوجه نشدم . خیلی هم زود فهمیدم
به محض اینکه جمیما از خانه بیرون رفت . من و لیزی به هم نگاه کردیم
لیزی گفت : بخشکی شانس . می دونی چیه ؟ ژاکتش رو سر کار جا گذاشتم . باشه دوشنبه اونو بر میدارم . سپس شانه ای بالا انداخت و به سراغ مجله رفت
بسیار خوب . حقیقت این بود که گهگاهی ما دو نفر بدون اجازه ی جمیما لباسهایش را می پوشیدیم . از جبنه ی دفاعی باید بگویم او آن قدر لباس داشت که متوجه نمی شد و تازه طبق نظر لیزی از حقوق اولیه ی بشر است که همخانه ها می توانند از لباس های یکدیگر استفاده کنند . او می گفت : این بخشی از قانون اساسی نانوشته در انگلیس است
لیزی اضافه کرد : به هر حال اون بابت اینکه من در مورد قبض های جریمه ی رانندگیش به شورای ترافیک و رانندگی نامه نوشتم مدیون منه . اون حتی از من یه تشکر خشک و خالی هم نکرد . او چشمانش را ار روی مقاله ای راجع به نیکول کیدمن برداشت . میخوای بعدا چکار کنی ؟ دلت میخواد فیلم تماشا کنی ؟
از سر اکراه گفتم : نمی تونم . مجبورم برای ناهار برم خونه ی مامانم . جشن تولدشه
اوه ، بله البته
لیزی تنها فردی در دنیا بود که از احساسات من نسبت به خانواده ام خبر داشت . او قیافه ای دلسوزانه به خود گرفت و گفت : موفق باشی . امیدوارم همه چی به خیر و خوشی بگذره

ولی وقتی در قطار نشستم با خودم رفع و رجوع کردم که این مرتبه اوضاع بهتر خواهد شد . روز قبل فیلم سیندی بلین را که درباره تجدید دیدار دخترها با مادرشان بود تماشا کرده بودم . این فیلم به قدری احساسی بود که اشک به چشمانم آورد . سرانجام سیندی موعظه ی در مورد خانواده ها و اینکه فرزندان باید قدر پدر و مادرشان را بدانند کرد و بعد از این فیلم بود که من خودم را سرزنش کردم
**

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
سه شنبه 21 دی 1389  9:38 AM
تشکرات از این پست
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان رازم را نگهدار

قطع نامه های من بدین قرار بود :
من اجازه نمیدهم :
خانواده ام اعصابم را خرد کنند.
نسبت به کری حسادت بر وجودم غلبه کند یا " نیو " لج مرا در بیاورد.
که مرتب به ساعتم نگاه کنم تا هر چه زودتر از خانه ی پدر و مادرم جیم شوم .
من میخواهم :
آرامشم حفظ شود و به خاطر دارم همه ی ما حلقه های مقدسی از دایره ی ابدی زندگی هستیم .( البته جمله ی آخر به تقلید از حرف سیندی بلین بود )
کمی از ساعت دوازده گذشته بود که به خانه ی پدر و مادرم رسیدم . مادرم و دختر دائیم کری در آشپزخانه بودند . او و شوهرش نیو به دهکده ای نقل مکان کرده بودند که با اتومبیل تا استنینگ سنت جان پنج دقیقه فاصله داشت . بنابراین انها تمام مدت یکدیگر را می دیدند
با دیدن انها در کنار یکدیگر درد روحی شدید اشنایی را احساس کردم . آنها بیشتر به مادر و دختر شباهت داشتند تا عمه و برادرزاده . البته نه به خاطر شکل ظاهری .
هر دو تاپی به رنگ شاد پوشیده بودند که معلوم بود از یک مغازه خریده اند . هر دو میخندیدند و من روی پیشخوان متوجه یک بطری شراب سفید شدم که نصف آن خالی بود
با ذوق و شوق مادرم را در اغوش گرفتم و گفتم : " تولدت مبارک "
بهترین هدیه ی تولد را برای مادرم خریده بودم و صبر و قرار نداشتم که زودتر هدیه اش را به او بدهم
کری با آن پیش بندی که بسته بود رویش را برگرداند و به من سلام کرد . صلیب الماسی به گردن داشت که تا به حال آن را ندیده بودم . هر دفعه که کری را میدیدم یک تکه جواهر جدید به خودش اویزان کرده بود
اما ؟؟ از دیدنت خیلی خوشحالم . کم پیدایی . درست می گم عمه راشل ؟
مادرم مرا در اغوش گرفت و گفت : البته کری راست می گه
بطری شامپاین را در یخچال می گذاشتم که کری به سویم آمد و گفت : کتت رو بده اویزون کنم . چیزی میل داری ؟
کری همیشه طوری با من حرف می زد انگار من در خانه ی پدر و مادرم مهمان بودم
به هر حال مهم نبود. خیال نداشتم بابت این مساله اعصابم را خرد کنم . حلقه های مقدس دایره زندگی ...
گفتم : بسیار خوب . سعی کردم لحن صدایم خوشایند باشه .
سپس در قفسه ای را که همیشه در ان لیوان بود باز کردم و چشمم به قوطی های کنسرو متعدد گوجه فرنگی افتاد
کری به ان سمت اشپزخانه اشاره کردو گفت : لیوان ها اونجاست . جای همه چی رو عوض کردیم . حالا خیلی بهتر شده !
اوه ، باشه ، مشتکرم . لیوان را از دستش گرفتم و جرعه ای از شرابم را سر کشیدم ، راستی بابت جایزه ات آفرین می گم
مادرم هیجان زده گفت : تا حالا کلی جایزه گیرت اومده ، درسته کری جونم ؟
کری پوزخندی زدو گفت : پنج تا و اگه جوایز استانی رو هم به حساب بیاریم میشه هفت تا
لبخندی زورکی زدم " چه عالی " واقعا معرکه اس
خوب ... می تونم کمکتون کنم ؟
کری با حالتی انتقادی دور و بر آشپزخانه را نگاه کرد و گفت : گمان نکنم ، اکثر کارها انجام شده . سپس رو به مادرم کرد " به الین گفتم کفش هاش رو از کجا خریده و اون گفت از مارک اسپنسر ! باورم نمی شد "
می خواستم خودم رو وارد معرکه کنم و پرسیدم : الین کیه ؟
کری گفت : توی باشگاه گلفه
مادرم هرگز گلف بازی نمی کرد اما از وقتی به همپشایر آمده بود او و کری به باشگاه گلف می رفتند و هر چه می شنیدم راجع به مسابقات گلف و مهمانی های باشگاه گلف با دوستان جون جونی شان بود
یک مرتبه با آنها به باشگاه گلف رفته بودم تا ببینم قضیه از چه قرار است . اما آنها یک سری قوانین مسخره در مورد اینکه اعضا چه بپوشند و داشتند که روح من از آنها خبر نداشت و در باشگاه مردی مسن تقریبا دچار سکته قلبی شد صرفا چون من شلوار جین پوشیده بودم . مادرم گفت : خیال می کرده کری به من گفته بوده چه بپوشم ، اما او از این بابت هیچ حرفی نزده بود . بنابراین آنها مجبور شدند یک دامن و یک کفش بی قواره ورزشی برایم گیر بیاورند و وقتی من به زمین گلف رفتم نتوانستم توپ را بزنم ، " مسئله این نبود که نتوانستم به خوبی توپ را بزنم بلکه اصلا چوب گلف هیچ تماسی با توپ پیدا نکرد "
سرانجام آنها نگاههایی دلسوازنه با هم رد و بدل کردند و به من گفتند بهتر است در ساختمان باشگاه منتظرشان بمانم
کری در حالی که از پشت سرم دستش را دراز می کرد تا دیس غذا را بردارد گفت : می بخشی إما ، میشه از کنارت رد بشم ؟
من خودم را کنار کشیدم و گفتم : معذرت میخوام ، مامان واقعا کاری نیست که من انجام بدم ؟
او ظرف غذای ماهی را به دستم داد و گفت : می تونی غذای سامی رو بدی . سپس کمی قیافه اش تو هم رفت . می دونی چیه ، من کمی نگران سامی هستم
دچار دلهره شدم و گفتم : اوه ، واسه چی ؟
او به ظرف ماهی خیره شد و گفت : انگار این یه ماهی دیگه س ، نگاش کن ، نظرتو چیه ؟ ببین درست می گم ؟
من نگاه او را دنبال کردم و موقع برانداز کردن سامی ، قیافه ای متفکرانه به خودم گرفتم
خدایا ، هرگز تصورش را نمی کردم مادرم متوجه شود . خیلی تلاش کرده بودم یک ماهی عین سامی گیر بیاورم . منظورم این است که آن ماهی هم نارنجی بود ، دو تا باله داشت و شنا هم می کرد و .. مگر چه فرقی داشت ؟
بالاخره گفتم : کمی افسرده به نظر میرسه ، ولی مسئله ای نیست خوب میشه
در دلم دعا کردم خدا کند او را پیش دامپزشک نبرند . من موقع خرید ماهی حتی جنسیت ان را در نظر نگرفته بودم . راستی ماهیهای طلایی جنسیت هم دارند ؟
با دست و دلبازی مقدار زیادی غذای ماهی روی آب پخش کردم تا جلوی دید مادرم را بگیرد
کار دیگه ای هست که انجام بدم ؟
کری مهربانانه گفت : همه کارها را انجام دادیم
مادرم در حالیکه آبکش کردن نخود فرنگی که از آن بخار بلند میشد ، گفت : چرا نمیری به بابات سلامی بکنی ؟ غذا تا ده دقیقه دیگه حاضر میشه .

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
سه شنبه 21 دی 1389  9:39 AM
تشکرات از این پست
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان رازم را نگهدار

پدرم و نیو را در حال بازی کریکت در اتاق نشیمن پیدا کردم . پدرم که ریش خاکستری اش مثل همیشه مرتب کوتاه شده بود . مشغول نوشیدن آبجو از لیوان آبجو خوری بزرگش بود . اخیرا آن اتاق را با کاغذ دیواری راه راه تزیین کرده بودند اما هنوز هم کاپهای قرمانی شنای کری روی دیوار در معرض دید بود . مادرم هر هفته به طور مرتب آنها را برق می انداخت
پدرم را بوسیدم و به او سلام کردم
إما . او یک دستش را به حالت تعجب توام با تمسخر روی سرش گذاشت . بالاخره اومدی ! نه راه گم کردی و نه از شهرهای تاریخی سر در آوردی
لبخندی زدم و گفتم : خدا رو شکر امروز نه ، صحیح و سالم رسیدم
اوایل که پدر و مادرم به ان خانه نقل مکان کرده بودند من قطار اشتباهی سوار شدم و از سالیسبری سر در اوردم و حالا پدرم از آن بابت مرا دست می انداخت
سلام نیو ! چطوری ؟ نیشگانی از گونه اش گرفتم . او یک شلوار راه راه نخی با بلوز سفید چسبان پوشیده بود که سینه ی ستبرش را نشان میداد . زنجیر طلا به مچ دستش بسته بود و حلقه ی ازدواج الماس هم در انگشت داشت . نیو شرکت پدرش را اداره می کرد که تولید کننده ی آبسرد کن و پخش آن به تمام نقاط کشور بود . او با کری در گردهمایی کار آفرینان جوان آشنا شده بود . از قرار معلوم آشنایی شان را با تعریف از ساعتهای رولکس شروع کرده بودند
او گفت : سلام اما ، ماشین تازه م رو دیدی ؟
چی ؟ یکدفعه اتومبیل نو و پر زرق و برق دم در به یادم اقتاد
آره ، خیلی شیکه
بنز آخرین مدله . قیمتش چهل و دو هزار دلاره
اوه خدا
البته من اونقدر پول بالاش ندادم . نیو تلنگری به کنار بینی اش زد . " حدس بزن "
إ... إ .. چهل هزار تا ؟
یه حدس دیگه بزن
سی و نه تا
نیو پیروز مندانه گفت : قیمت رو تا سی و هفت هزار و دویست و پنجاه دلار پایین آوردم . با یه سی دی پخش کن . مالیات در رفته
چه عالی ، محشره
پدرم گفت : که این طور إما . هدفت اینه که به مقام مدیر عاملی برسی ، آره ؟ خیال می کنی موفق بشی ؟
نمی دونم ... راستی بابا یادم اومد یه چک برات دارم . با ناراحتی دستم را توی کیف کردم و چک سیصد پوندی را در آوردم
پدرم گفت : آفرین به تو . اینو از بدهیت کم می کنم . وقتی چک را در جیبش می گذاشت چشمان سبزش برق زد ." این کار یعنی ارزش قائل شدن برای پول ، این کار یعنی روی پای خود ایستادن "
نیو سرش را تکان داد . درس با ارزشی یادش میدی . او یک قلپ ابجو سر کشید و به پدر لبخندی زد
راستی یادم افتاد . إما شغل این هفته ت چیه ؟
وقتی اولین بار نیو را دیدم کار در بنگاه معاملات املاک را ول کرده بودم و دوره ی عکاسی را می گذراندم . دو سال و نیم پیش بود و حالا هر وقت مرا می دید از این بابت دستم می انداخت . هر دفعه لعنتی ..
بسیار خوب ، اروم بگیر . فکرهای شاد بکن . قدر خونواده ات رو بدون . قدر نیو رو بدون ..
با لحنی شاد گفتم : هنوز توی کار بازاریابی هستم تقریبا یه سالی میشه
اوه ، بازاریابی ! خوب ، خوبه !
چند دقیقه ای سکوت برقرار شد . دو مرتبه مشغول بازی کریکت شدند .یک دفعه پدر و نیو همزمان در حال بازی کردن ناله ای کردند
من گفتم : بسیار خوب ،باشه ، من دیگه ...
از روی مبل بلند شدم . آنها حتی زحمت سر چرخاندن هم به خودشان ندادند .
*****

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
سه شنبه 21 دی 1389  9:39 AM
تشکرات از این پست
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان رازم را نگهدار

از هال بیرون رفتم و کارتن کوچکی را که همراه خود اورده بودم برداشتم و از گیت کنار خانه رد شدم . در اتاقی را که به تازگی ضمیمه ی حیاط شده بود زدم و محتاطانه آن را هل دادم
پدر بزرگ ؟
پدر بزرگ پدر مادرم بود ، از ده سال پیش که قلبش عمل جراحی شده بود پیش ما زندگی می کرد . در خانه ی قدیمی او فقط یک اتاق خواب داشت اما در این خانه که بزرگتر بود او دو تا اتاق و آشپزخانه ای فسقلی چسبیده به خانه داشت ، او روی صندلی دسته دار مورد علاقه اش نشسته بود و با چشمانی بسته به موسیقی کلاسیک گوش میداد . مقابلش در کف اتاق شش کارتن بسته بندی شده پر از اسباب روی هم تلنبار شده بود . نظری اجمالی به انها انداختم . کارتن ها پر از روزنامه ،کتاب ، تلفن بی سیم قدیمی ، ساعت شماطه دار عهد بوق . یک پروژکتور و نقشه ی شهری سال 1977 بود
به پدر بزرگ سلام کردم
اما . چشمانش را باز کرد و چهره اش بشاش شد . دختر عزیزم بیا اینجا
دولا شدم و او را بوسیدم . دستم را محکم فشار داد . پوستش خشک و سرد بود . نسبت به دفعه ی آخر که او را دیده بودم موهایش سفید تر شده بود . به جعبه ام اشاره کردم و گفتم : چند تا ویفر انرژی زا برات آوردم
پدر بزرگ و همچنین دوستانش در باشگاه بولینگ به ویفرهای انرژی زا معتاد شده بودند و هر دفعه به خانه میرفتم یک کارتن ویفر با تخفیف ویژه همراه خودم می بردم . از قرار معلوم محصولات شرکت پنتر برای کارمندان مجانی بود اما از وقتی چند کارمند بخش طراحی محصولات مجانی خود را از طریق اینترنت فروخته بودند قانون مجانی بودن محصولات برداشته شده بود
پدربزرگ گل از گلش شکفت " متشکرم عزیزم . اما چه دختر خوبی هستی "
اینا رو کجا بذارم ؟
هر دو ناامیدانه به دور و بر اتاق درهم و برهم نگاه کردیم
بالاخره پدر بزرگ گفت : بذار اونجا . کنار شومینه
بزحمت از وسط اتاق ردشدم و جعبه را زمین گذاشتم . سپس از لابلای بسته های روزنامه و انبوهی کارت پستال و نامه و مشتی آت و آشغال رد شدم
پدر بزرگ بر چسب جعبه را خواند و گفت : طعم آناناس و پاپایا
مایوسانه سرش را بالا کرد . پس ویفر طعم سیب و کشمش چی شد ؟
توضیح دادم : فعلا اونا بیشتر روی میوه های گرمسیری اصرار دارن . روی یکی از کارتن ها نشستم . " چقدر هم روی این مورد تبلیغ کردن و ..."
وقتی پدر بزرگ سرش را تکان داد حرفم را قطع کردم
راستی تو توی فرنی پاپایا می ریزی ؟
حالت قیافه اش به قدری حاکی از انزجار بود که خنده ام گرفت " آخه این ویفرهای جو دو سر انرژی زا هستن "
دقیقا ، جو دو سر ، فرنی !
به ات قول میدم ویفر با طعم سیب و کشمش هم برات گیر بیارم
سیب و جو دو سر ، بله ، اناناس و جو دو سر ... پدر بزرگ مکثی کرد . " برف " ( برف = قی کردن ، بالا آوردن )
نزدیک بود از شدت تعجب خفه بشم . برف ؟؟؟؟؟؟
پدربزرگ گفت : این اصطلاح لات و لوتاس . اینو توی روزنامه خوندم . تعجب می کنم تو تا حالا چیزی در این مورد نشنیدی اما ؟
بسیارخوب . من شنیدم ولی ...
پدربزرگ قبل از اینکه من به حرفم ادامه بدهم گفت : و یه چیز دیگه . دیروز در لندن یه مقاله ی نگران کننده راجع به امنیت توی روزنامه خوندم . نگاهی به من کرد . " تو شبها با وسیله ی نقلیه ی عمومی تردد نمی کنی . درسته ؟
إ.. إ.. . بندرت . فقط گهگاهی . وقتی مجبور به ...
پدر بزرگ با حالتی دلولپس گفت : عزیز دلم .این کار رو نکن . توی روزنامه نوشته بود نوجوانان شنل پوش با چاقوی ضامن دار در مترو پرسه می زنن . آدمهای مست لایعقل بطریها رو می شکنن و چشمهای ادمها رو در میارن
دیگه این جورها هم نیست
إما . ارزش خطر کردن نداره . اونم واسته دو پوند کرایه تاکسی
با لحنی اطمینان بخش گفتم : پدر بزرگ راستش من خیلی احتیاط می کنم و سوار تاکسی میشم ، فقط بعضی اوقات حدودا سالی یک بار
تق تق !
یکهو سرم را بالا کردم . کری شراب به دست دم در ایستاده بود . " ناهار آماده س "
گفتم : متشکرم الان میام
*****

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
سه شنبه 21 دی 1389  9:40 AM
تشکرات از این پست
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان رازم را نگهدار

دلم نمیخواست احترام او را نگه دارم . اصلا دست خودم نبود دلم میخواست تارت میوه ام را به سوی کری پرت می کردم . مدت چهل دقیقه ای که سر میز بودیم تنها صدایی که شنیده می شد صدای کری بود
او در حال نطق بود " همه چی به شکل و قیافه لباس و طرز درست راه رفتن بستگی داره . وقتی توی خیابون راه میرم این پیام رو به جهانیان می رسونم که من زنی موفقم "
مادرم ستایشگرانه گفت : به ما نشون بده
باشه . کری لبخندی مصنوعی زد . " این جوری "
سپس صندلی اش را عقب زد و دور دهانش را با دستمال پاک کرد
مادرم گفت :إما باید اینو نگاه کنی و ازش یاد بگیری
در حالیکه همه به او نگاه می کردیم او مشغول شلنگ تخته انداختن در اتاق بود . چانه اش را بالا گرفته . سینه اش را جلو داده و در حالی که به دور دست خیره شده بود کپلش را با ناز و ادا این ور و اونور می چرخاند " به چیزی شبیه شتر مرغ و یکی از آدمهای ماشینی فیلم حمله ی کلون ها می ماند "
کری بدون اینکه بایستد گفت البته باید کفشم پاشنه بلند باشه
نیو مغرورانه گفت : همین قدر بهتون بگم که وقتی کری وارد سالن کنفراس میشه همه ی سرها به طرفش می چرخه
او جرعه ای شراب نوشید " مردم از هر کاری که می کنن دست می کشنو فقط به اون زل می زنن "
حاضر بودم شرط ببندم که همین طور است
اوه ، خدا جون کم مانده بود از خنده منفجر شوم ولی نبایستی میخندیدم . بایستی خودم را کنترل می کردم
کری گفت : إما میخوای از من یاد بگیری ؟
من گفتم : إ ... گمان نکنم . گمان می کنم احتمالا... البته اصل کار دستگیرم شد
بیش از این نتوانستم جلوی خنده ام را بگیرم ولی سعی کردم آن را به سرفه تبدیل کنم
مادرم گفت : إما . کری میخواد به تو کمک کنه .باید ازش ممنون باشی . مادرم لبخند زنان به کری نگاه کرد که او هم با لبخندی جوابش را داد . کری تو چقدر به اما لطف داری
جرعه ای شراب نوشیدم
آره درست بود کری میخواست به من کمک کند
به یاد زمانی افتادم که بعد از فاجعه ی دوره عکاسی شدیدا به کار نیاز داشتم و از کری خواستم برای کسب تجربه در شرکت مبلمان اداری او کار کنم . جوابش منفی بود . به خاطر دارم نامه ای طولانی برایش نوشتم و وضعیت ناجور خودم را شرح دادم و گفتم ممنونش خواهم شد که در صورت امکان اجازه دهد یکی دو روزی در انجا مشغول به کار شوم تا تجربه ای کسب کنم . اما او نامه ای مبنی بر عدم پذیرش برایم فرستاد که در ان نوشته بود " درخواست مرا در پرونده نگه می دارد ."
من حسابی تحقیر شدم . به هیچ کس حرفی نزدم . مخصوصا به پدر و مادرم
پدرم مشتاقانه گفت : اما تو باید به نکات مهم بازرگانی کری توجه کنی شاید . شاید اگر تا حالا بیشتر حواست رو جمع می کردی اوضاع زندگیت به کم بهتر بود
نیو لبخندی زد و با طعنه گفت : این فقط یه راه رفتنه ، شفای معجزه آسا که نیست
مادرم از بابت ملامت اخمی کرد و گفت : نیو
" إما خودش می دونه که شوخی می کنم . درسته اما ؟ پس از این حرف نیو لیوانش را دو مرتبه پر از شراب کرد
من لبخندی زورکی زدم و گفتم : البته
صبرکن تا من ارتقای مقام پیدا کنم
فقط صبر کن ، فقط صبر
یک دفعه صحنه ی پاشیدن نوشابه ی تمشکی به سر تا پای دگ همیلتن به ذهنم آمد و احساس ناراحتی کردم . از بهترین لحظاتم نبود . وقتی دیشب به خانه رفته بودم پیامی از پل روی تلفن همراهم دریافت کرده بودم که راجع به جلسه سوال کرده و گفته بود روز دوشنبه در مورد آن صبحت می کند
اما من می بایستی مثبت فکر می کردم او صرفا بابت یک اشتباه ترفیع مقام مرا لغو نمی کرد . نه ؟ منظورم این است که اگر بنا بود کسی در این مورد مقصرباشد تقصیر بخش طراحی بود انها می بایستی قوطی های نوشابه بهتری درست میکردند یا دست کم نوشابه ای با گاز کمتر ...
کری با حرکت خنده داری دستش را جلوی صورتم تکان داد . اما بیدار شو ! وقت هدیه دادنه
به خودم امدم . اوه باشه . میرم هدیه ی خودمو بیارم
درحین اینکه مادرم هدایای خود را باز می کرد که یک دوربین از طرف پدربود و کیفی از طرف پدر بزرگ به من احساس هیجان دست داده بود . خیلی امیدوار بودم مادرم از هدیه ی من خوشش بیاد
پاکت صورتی را به دستش دادم و گفتم : چیز قابل داری نیست . وقتی بازش کردی متوجه میشی
مادرم که هاج و واج به نظر می رسید گفت: چی ممکنه باشه ؟ او پاکت را پاره کرد و یک کارت گلدار ازان بیرون کشید . چهره اش بشاش شد " اوه إما "
پدر گفت : چیه ؟
مادر با ذوق و شوق گفت : گذروندن یه روز کامل در باشگاه ورزشی و کلی صفا کردن
پدر بزرگ دستم را نوازش داد و گفت : چه فکر جالبی . اما تو همیشه برای هدیه دادن عقاید خوبی داری
مادرم خم شد . مرا بوسید و گفت : عزیز دلم متشکرم . چقدر مدبرانه
احساسی بسیار خوشایند به من دست داد چند ماه پیش این فکر به ذهنم رسیده بود که این مجموعه ی بسیار خوبی خواهد بود
با خوشحالی گفتم در اونجا با ناهار شامپاین میدن و می تونی دمپایی مجموعه ی ورزشی رو برای خودت نگه داری
مادر گفت : چه عالی . چشم به راهش هستم . إما چه هدیه ی دوست داشتنی و جالبی
کری با خنده ای کوتاه گفت : وای خدا جون ! او نگاهی به پاکت بزرگ کرم رنگ در دستش انداخت . می دونی چیه هدیه ی من اون جورها که خیال می کنی نیست . اشکالی نداره اونو عوض می کنم
من با حالتی گوش به زنگ سرم را بالا کردم . چیزی در صدای کری بود می دانستم کلکی در کار است . می دانستم
مادرم گفت : منظورت چیه ؟
کری گفت : مهم نیست .. من فقط ... یه چیز دیگه برات پیدا می کنم . نگران نباش
او میخواست پاکت را در کیفش بگذارد . مادرم گفت : کری عزیزم این کار رو نکن ! احمق بازی در نیار . چیه ؟
کری گفت : آخه به نظر میرسه فکر من و إما یکی بوده . سپس با خنده پاکت را به دست مادرم داد . باورت میشه ؟
تمام بدنم منقبض شد
مادرم در سکوت محض پاکت را باز کرد
در حین اینکه بروشور نقش برجسته طلایی رنگ را از پاکت بیرون می آورد گفت : اوه خدا جون ! این چیه ؟ باشگاه ورزشی مریدین ؟
چیزی از دستانش افتاد و او آن را برداشت . " بلیت پاریس ؟ اوه کری "
کری با این کارش هدیه ی مرا ضایع کرده بود
" برای هر دوتون " لحن کری از خود راضی بود . برای عمو برایان هم هست
پدر شادمانه گفت : کری تو اعجازی
کری با لبخندی رضایت بخش گفت : از قرار معلوم باید خوب باشه . هتل پنج ستاره و سایر تسهیلات
مادرم با ذوق گفت : باورم نمی شه . او با ذوق و شوق بروشور را ورق می زد . " خدایا به استخرش نگاه کن . آه باغ اونجا رو ببین"
کارت گلدار من فراموش شده لابلای کاغذ کادوهای بازشده افتاده بود
یکهو احساس کردم بغض راه گلویم را بسته و اشک در چشمانم جمع شده است .
او می دانست . او می دانست
ناگهان بی اختیار گفتم : کری تو می دونستی . دیگر نمی توانستم خودم را کنترل کنم . " من به ات گفته بودم میخوام هدیه ی باشگاه ورزشی به اش بدم . به ات گفته بودم ! چند ماه پیش راجع به این حرف زده بودیم . یادته ؟ توی حیاط "
کری خیلی عادی گفت : راستی ؟ من که یادم نمی یاد
چرا . خیلی هم خوب یادت میاد
مادرم تشر زد : إما ، یه اشتباه ساده شده . درسته کری ؟
البته که همین طوره
کری قیافه ای حق به جانب به خود گرفته بود . إما اگه خیال می کنی تو رو ضایع کردم فقط می تونم عذرخواهی ...
ماردم گفت: کری عزیز دلم . احتیاجی به عذر خواهی نیست . اتفاق پیش میاد دیگه . هر دو هدیه هم خیلی دوست داشتنیه . هر دو تاشون. او دو مرتبه نگاهی به کارت من می کرد . شما دو تا بهترین دوست برای همدیگه هستین . اصلا خوشم نمی یاد با هم جر و بحث و دعوا کنین. مخصوصا روز تولدم
مادرم لبخندی به من زد و من سعی کردم به او لبخند بزنم . اما از درون احساس کردم که دو مرتبه ده ساله شده ام . کری همیشه سعی می کرد هر طور شده مرا کوچک کند . از وقتی پا به خانه ی ما گذاشت هر کاری می کرد همه طرف او را می گرفتند . مادرش فوت کرده بود و مثل اینکه وظیفه ی همه ما بود با او مهربان باشند . من هرگز نمی توانستم در هیچ کاری برنده شوم
سعی کردم بر اعصابم مسلط شوم . دستم را به سوی لیوان شراب دراز کردم و لاجرعه سر کشیدم . متوجه شدم که بی اختیار به ساعتم نگاه می کنم. می توانستم بهانه ای راجع به حرکت قطار سر هم کنم و ساعت چهار از آنجا بروم . یک ساعت و نیم دیگر به ساعت چهار مانده بود . شاید تا ان موقع تلویزیون تماشا می کردم یا ...
پدربزرگ مهربانانه دستی روی دستم کشید و گفت : به ام بگو تو چه فکری هستی ؟
انگار مچم را گرفته بودند .سرم را بالا کردم و گفتم : إ.. إ.. هیچی. راستش راجع به چیزی فکر نمی کردم.
بگذریم . اصلا اهمیتی نداشت چون قرار بود من ارتقای مقام پیدا کنم . آن وقت نیو از مسخره کردن شغلم دست بر می داشت و من می توانستم طلب پدرم را ... و همه تحت تاثیر قرار می گرفتند
در ضمن هنوز می بایست برای پل توضیح میدادم که چرا جلسه ی گلاسکو با ناکامی مواجه شد . البته منتظر چنین چیزی نبودم . با این حال صبح دوشنبه که از خواب بیدار شدم خوش بین بودم . اگر کسی ان واقعه ی پیش پا افتاده را نادیده می گرفت و بادیدی وسیع تر به ابعاد قضیه نگاه می کرد . این اواخر کار من واقعا عالی بود . خودم مطمئن بودم
مساله این بود که پل اصلا اهل تعریف و تمجید نبود اما مطمئن بودم او متوجه کارهای بی نظیری که این اواخر انجام داده بودم شده است . به احتمال زیاد اینها را در دفترچه ای یادداشت کرده بود . دفترچه را بیرون می اورد و صفحاتش را ورق میزد و می گفت : می دونی چیه ، تلاش و کوشش در این شرکت بی پاداش نمی مونه
موقع لباس پوشیدن هم آینده نگری می کردم . فکر این بودم دو مرتبه کت و دامن شیکم را بپوشم تا به پل نشان دهم من چه مدیر عامل معرکه ای خواهم بود . اما نه ممکن بود خیال کند که من می خواهم به او پز بدهم . پس همان لباس معمولی ام را که شلوار جین و یک تاپ قشنگ بود و آن را از فرنچ کانکشن خریده بودم پوشیدم
خوب ... دقیقا هم نمیشد گفت مال فرنچ کانکشن بود . راستش آن را از اکفسم خریده بودم اما مارکش مال فرنچ کانکشن بود حالا که بدهی ام را به پدرم صاف می کردم مهم نبود از کجا خرید کنم منظورم این است که یک تاپ نو از فرنچ کانکشن پنجاه پوند است در صورتی که این یکی فقط هفت و نیم پوند بود عملا نو هم بود
وقتی در بلک فریرز از ایستگاه مترو بیرون آمدم هوا تر و تازه و آسمان صبحگاهی آبی بود . کارمندان ادارات قهوه یا چای به دست در حالی که محکم کیف شان را گرفته بودند سر چهار راه ها به هم تنه می زدند و با عجله به سر کار خود می رفتند . مردی که بارانی پوشیده بود و کفشهایی سنگین به پا داشت از کنارم رد شد و نزدیک بود پایم را له کند اما من آن قدر حواسم پرت بود که عکس العملی نشان ندادم . مجسم می کردم ارتقای مقام گرفته ام و مادرم از من سوال می کند هفته ی خوبی را گذرانده ی ؟ و من در جوابش می گویم : خب راستش ...
نه کاری که می کنم این است که صبر کنم تا به خانه برسم و بعد با دیدن خونسردی کارت ویزیتم را به دست...
إما !!
سرم را برگرداندم و کتی کارمند قسمت کارگزینی را پشت سرم دیدم . کمی نفس نفس میزد . موهای مجعد قرمزش کاملا ژولیده بود و یک لنگه کفش به دست داشت . چشمان سبزش حتی از موقع معمول هم گشادتر شده بود . انگار حسابی از چیزی تعجب کرده بود
یکبار در اداره چند تا دختر راجع به کتی حرف میزدند . نظریه ی آنها این بود که قیافه ی کتی همیشه مثل آدمهای حیران است چون ابروهایش را زیادی کمانی بر میدارد . اما حقیقت این بود که بیشتر وقتها کتی از دست زندگی در حیرت بود . انگار آمادگی اش را نداشت . دقیقا مثل این بود که کتاب راهنمای زندگی هرگز در اختیار او گذاشته نشده بود
وقتی او به کنارم امد . گفتم : چی به روزت اومده ؟
او در جواب گفت : این کفش لعنتی ام !همین دیروز دادمش تعمیر . اما باز پاشنه اش در اومده . لنگه کفش را جلوی من تکان داد . برای این پاشنه شش پوند دادم . خدایا امروز روز بد بیاری منه ! شیرفروش یادش رفت برام شیر بیاره و اخر هفته ی بسیار مزخرفی هم داشتم
تعجب زده گفتم : خیال می کردم آخر هفته را با چارلی گذورندی ! چی شد ؟
چارلی اخرین مرد زندگی کتی بود . چند هفته ای بود یکدیگر را ملاقات می کردند و قرار بود آخر این هفته از خانه ییلاقی چارلی در خارج از استر دیدن کند
افتضاح بود .به محض اینکه پامون به اونجا رسید اون گفت می خواد بره گلف بازی کنه
سعی کردم نکته ای مثبت در این مورد پیدا کنم . " اوه بسیار خوب . چون اون با تو راحت بوده خیلی عادی با تو رفتار می کرده "
شاید . قیافه ی او مشکوک به نظر می رسید . بعدش چارلی به من گفت وقتی میره گلف بازی کنه اگه امکان داره من کمی کمکش کنم منم جواب مثبت دادم . اون یه قلم مو و سه تا قوطی رنگ به ام داد و گفت اگه سریع کار کنم رنگ نکردن اتاق نشیمن تموم میشه
چی ؟؟
بعد ساعت شش برگشت و از رنگ کردن من ایراد گرفت ! لحن صدای او از شدت اندوه بالا رفت . البته رنگ کردن من از روی بی دقتی نبود فقط چند جایی لک شد . اخه نردبان به حد کافی بلند نبود
حیرت زده به او زل زدم . کتی نکنه تو در حقیقت یه اتاق رو رنگ کردی ؟
درسته . می دونی می خواستم کمکی کنم . اما حالا که فکرش رو می کنم می بینم اون از من سو استفاده کرد
زبانم بند آمد . البته که اون از تو سوء استفاده کرد . اون دنبال یه نقاش مفت و مجانی می گشته . تو باید فوری با اون ترک مراوده کنی . فوری ، همین حالا
کتی لحظه ای ساکت ماند. من با نگرانی به او چشم دوختم . چهره ی او گرفته بود و من فهمیدم که هنوز خیلی چیزها برملا نشده است
ناگهان او از کوره در رفت ؛ اوه خدایا حق با توئه . حق با توئه . اون از من سوء استفاده کرد . تقصیر خودمه . می بایست همون موقع که از من سوال کرد در کار لوله کشی و پشت بام سازی سر رشته دارم . متوجه این مطلب می شدم ...
مات و مبهوت پرسیدم : چه موقع این سوال رو کرد ؟
در اولین دیدارمون ! راستش من اول خیال کردم اون میخواد به نحوی سر صحبت رو باز کنه
من بازویش را فشار دادم . کتی تقصیر تو نیست . تو آگاه نبودی
کتی بی حرکت در خیابان ایستاد و پرسید : اما من چه عیب و ایرادی دارم که فقط آدمای آشغال و به درد نخور جذب من میشن ؟
تو ایرادی نداری
چرا یه عیبی دارم ! تو به مردایی که باهاشون بیرون رفته م نگاهی بکن . او مشغول شمردن شد ." دانیل که ازم پول قرض گرفت و غیبش زد و به مکزیک رفت . به محض اینکه کاری برای اریک دست و پا کردم منو ترک کرد . دیوید هم که با من دو دوزه بازی کرد . دستگیرت شد چی می گم ؟
اهووم ... شاید ...
او با قیافه ای غصه دار گفت : به نظرم باید فاتحه ی خودمو بخونم . می دونم هرگز یه آدم درست و حسابی پیدا نمی کنم ؟
فوری گفتم : نه ، ناامید نشو . کتی . من به دلم برات شده که یهو زندگیت متحول میشه و مردی مهربون و درست و حسابی پیدا می کنی
کجا ؟
من .. نمی دونم ! اما می دونم که چنین اتفاقی می افته . از این بابت به احساس قوی دارم .
او چشمانش را به هم زد . راستی این جوریه ؟
صد در صد . لحظه ای فکر کردم ببین یه فکری به ذهنم رسید . چرا ... امروز برای ناهار به جایی دیگه نمیری ؟ جایی کاملا متفاوت
شاید اونجا یه آدم درست و حسابی پیدا کنی
او به من زل زد . نظرت اینه ؟ باشه . امتحان می کنم
دوباره در پیاده رو شروع به راه رفتن کردیم . وقتی به چهارراه رسیدیم . او گفت : تنها نکته ی مثبت آخر هفته ام این بود که تونستم بالا تنه ی قلاب بافیم رو تموم کنم . نظرت چیه ؟
او با افتخار کتش را در اورد و چرخی زد . چند لحظه ای به او زل زدم . مطمئن نبودم چه بگویم .
مسائله این نبود که من از قلاب بافی خوشم نمی امد
بسیار خوب من از قلاب بافی اصلا خوشم نمی امد . مخصوصا تاپ صورتی قلاب بافی یقه باز بدن نما
بالاخره با هر جان کندنی بود . گفتم : عالیه ! معرکه س
او لبخندی رضایت بخش به من زد و گفت : خیلی خوشگله ؛ نه ؟ و چقدر هم سریع تمومش کردم . دفعه ی بعد میخوام سر این تاپ یه دامن درست کنم
با بی حالی گفتم : عالیه ! تو چقدر زبر و زرنگی
نه این جورا هم نیست . من از قلاب باقی لذت می برم
لبخندی زد و دوباره کت اش را پوشید . از وسط خیابان رد شدیم . او گفت : خوب بگذریم . از خودت تعریف کن . آخر هفته ی خوبی داشتی ؟ شرط می بندم که عالی بود. کانر یه تیکه جواهره. شرط می بندم تو رو برای شام برد بیرون
در حالیکه احساس ناراحتی می کردم گفتم : راستش ازم خواست باهاش همخونه بشم
کتی نگاهی حسرت بار به من کرد و گفت: راستی ؟ خدایا ؛ اما شما دو تا خیلی به هم میاین . چقدر کارها برای شما دو تا راحت پیش میره
در وجودم احساس شادی می کردم . من و کانر ، زوجی ایده ال . الگویی برای دیگران
سعی کردم اهنگ صدایم عادی باشد . " انقدرها هم اسون نیست . منظورم اینه که ما با هم دعوا می کنیم . مثل بقیه ی آدما "
کتی مات و مبهوت شد . راستی ؟ اما من هرگز جر و بحث و دعوای شما دو تا رو ندیدم
البته که دعوا نمی کنیم
سعی کردم آخرین باری را که من و کانر دعوایمان شده بود به خاطر بیاورم . راستش خیلی زیاد دعوا کرده بودیم . دعوا کردن که کار همه ی زوج هاست .
آهان یادم امد . یک روز کنار رودخانه بودیم که من خیال کردم پرندگان سفید بزرگ غازهستند و کانر پایش را توی یک کفش کرده بود که نخیر . آنها قو هستند
***********

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
سه شنبه 21 دی 1389  9:42 AM
تشکرات از این پست
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان رازم را نگهدار

ساختمان پنتر ساختمانی شیشه ای و فولادی بزرگی در خیابان فرینگدن بود . همان طور که از پله های گرانیتی کمرنگی بالا می رفتیم که تصویر پلنگ سیاه در حال پرش روی آن نقش بسته بود کمی احساس دلهره به من دست داد .
راجع به جلسه ی گلن اویل به پل چه می گفتم ؟
بسیارخوب ؛ میبایست کاملا رو راست و صادق می بودم . بدون گفتن حقیقت ...
صدای کتی رشته ی افکارم را پاره کرد . هی اونجا رو نیگا کن
نگاه او را دنبال کردم . از پشت شیشه ی جلوی ساختمان متوجه شلوغی و همهمه ای در سرسرا شدم . عادی نبود . چه خبر شده بود ؟
خدایا جایی اتش گرفته بود ؟
وقتی من و کتی در شیشه ای چرخان سنگین را فشار دادیم . هاج و واج به هم نگاه کردیم . درهمه جا جنجال و غوغایی بر پا بود. عده ای تند تند از این ور به اون ور می رفتند . کسی نرده های برنجی را برق می انداخت . یک نفر دیگر گیاهان مصنوعی را تمیز می کرد . سیرل که مدیر ارشد اداره بود مردم را به داخل اسانسور هل می داد
سیرل با لحنی عصبی گفت : خواهش می کنم به اتاقهامون برگردین . کسی حق نداره توی سرسرا ول بگرده . همگی باید پشت میزهاتون باشین . چیز دیدنی که در اینجا وجود نداره برین پشت میزهاتون
من از دیو نگهبان امنیتی آنجا که به دیوار تکیه داده بود و طبق معمول فنجانی چای در دست داشت . پرسیدم چه خبر شده ؟
او جرعه ای چای نوشید و پوزخندی زد و گفت : قراره جک هارپر از اینجا دیدن کنه
هر دو بر و بر به او نگاه کردیم . چی ؟
امروز
جدی میگی ؟
در دنیای شرکت پنتر دیدار جک هارپر به منزله ی دیدار پاپ بود . جک هارپر یکی از موسسان شرکت پنتر بود . او پنتر کولا را اختراع کرده بود . این را از این جهت می دانستم که هزاران بار اگهی های مربوط به او را تایپ کرده بودم :
در سال 1987 جک هارپر جوان و پر جنب و جوش همراه با شریکش پیت لیدلر شرکت نوشابه ی زوت را خرید و زوتاکولا را تحت نام پنتر کولا با بسته بندی جدید وارد بازار کرد . شعار آنها این بود : " درنگ نکن " آنها با این کار تاریخ جدیدی در دنیای بازاریابی به وجود آوردند.
پس بیخود که سیرل این همه هیاهو به راه انداخته بود
دیو نگاهی به ساعتش کرد و گفت : تا پنج دقیقه ی دیگه سر و کله اش پیدا می شه
کتی گفت : اما .. اما چطوری ؟ منظورم اینه که یهو همین طوری ...
چشمان دیو برقی زد . از قرار معلوم او از اول صبح همین حرف را به همه زده و حسابی کیف کرده بود ." اون می خواد نگاهی به کسب و کار شرکتش در انگلیس بندازه "
جین از بخش حسابداری پشت سر ما بود و به حرفهمایمان گوش می داد . جلو آمد و گفت : خیال میکردم اون دیگه به کسب و کار علاقمند نیست. خیال می کردم از وقتی پیت لیدلر قوت کرده اون اندوهگین و منزوی شده . قرار بود مدتی خودشو از این حرفه دور نگه داره ، درسته ؟ مثلا به مزرعه ش بره یا کاری دیگه کنه
کتی خاطر نشان کرد : این قضیه مربوط به یه سال پیش بود . شاید حالاحالش بهترشده باشه ؟
جین با لحنی مردد گفت : شاید هم قصد فروش اینجا رو داشته باشه
دیو گفت : و اما نظریه ی من " همه ی ما سرمان را دولا کردیم تا بهتر بشنویم " اینه که میخواد ببینه آیا شرکت به حد کافی برق میزنه یا نه . سپس سرش را به سمت سیرل تکان داد و همه خندیدیم
سیرل سریکی داد میزد : حواست باشه . شاخه ها رو نشکنی . سپس سرش را بالا کرد : شما ها هنوز اینجا چیکار می کنین ؟
کتی گفت : هیچی . داشتیم به اتاقمون می رفتیم
و همگی به سمت پله ها به راه افتادیم . من هر روز از پله ها بالا می رفتم . چون نمیخواستم زحمت رفتن به باشگاه بدن سازی را به خودم بدهم خوشبختانه بخش بازاریابی در طبقه اول بود . درست به پاگرد پله رسیده بودیم که جین خبر داد اوه ، خداجون اوناهاش خودشه
درست در جلوی در شیشه ای لیموزینی توقف کرد . در همان موقع در اسانسور انتهای سرسرا باز شد و گراهام هیلینگدون مدیر عامل ارشد و مدیر امور اجرایی و شش نفر دیگر که همگی کت وشلواری تیره و بی عیب و نقص پوشیده بودند از آن بیرون آمدند
سیرل اهسته به نظافتچی بینوایی که در سرسرا بود گفت : بسه دیگه ؛ برو ، زود از اینجا برو
وقتی در لیموزین باز شد ما سه نفر مثل بچه ها با چشمان از حدقه در امده ایستاده بودیم . لحظه ای بعد مردی مو بور با کت و شلوار سورمه ای از ان بیرون آمد. عینک دودی به چشم زده ، دستکش چرمی سیاهی پوشیده بود و کیف دستی تیتانیوم در دست داشت
گراهام هیلینگدون و بقیه ی افراد بیرون روی پله ها صف کشیده بودند . آنها یکی یکی با او دست دادندو سپس او را به داخل ساختمان که سیرل در انجا منتظرشان بود راهنمایی کردند . مرد مو بور از زیر عینک به سرسرا نگاهی انداخت . سپس دستی روی کتش کشیده تا گرد و خاک آن را پاک کند
سیرل چاپلوسانه گفت : به شرکت پنتر در انگلیس خوش اومدین .امیدوارم سفر به تون خوش گذشته باشه
مرد با لهجه ای امریکایی گفت : بد نبود . متشکرم
کتی زیر لب گفت : هی نیگا کن ، کنی بیرون ساختمان گیر افتاده . " کنی دیوی یکی از طراحان روی پله ها ی بیرون ساختمان با شلوار جین و کفش مخصوص بیسبال پرسه می زد . تردید داشت که به داخل بیاید . یک دستش را روی در گذاشت . بعد کمی عقب رفت و باز به در نزدیک شد و با شک و تردید به داخل سرک کشید "
سیرل گفت : بیا تو و سپس با لبخندی شماتت بار در را باز کرد . یکی ازطراحان ما کنی دیوی تو بایستی ده دقیقه پیش اینجا بودی کنی ! به هر حال مهم نیست
او کنی را که مات و مبهوت شده بود به سوی آسانسور هل داد . بعد سرش را بالا کرد و تا چشمش به ما افتاد از روی خشم و غضب با اشاره ی دست به حالت چخ چخ ما را دور کرد
کتی گفت : راه بیفت بریم . سعی کردیم جلوی خنده مان را بگیریم . و هر سه با عجله از پله ها بالا رفتیم .
************

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
سه شنبه 21 دی 1389  9:43 AM
تشکرات از این پست
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان رازم را نگهدار

جوء بخش بازاریابی تاحدی مثل اتاق خواب من زمانی که کلاس ششم دبیرستان بودم و به مهمانی دعوت داشتم شده بود . همکاران تند تند موهایشان را شانه می کردند و به خودشان عطر میزدند . اوراق و اسناد را این ور و اون ور می گذاشتند و با هیجان شایعه پراکنی می کردند . از دم در اتاق نیل گریگ که مسئول راهبردی رسانه های گروهی بود رد شدم . او را دیدم که تمام جوایز مارکتینگ ویک را روی میز تحریرش ردیف کرده و معاونش فیونا مشغول برق انداختن قاب عکسهای او در حال دست دادن با افراد مشهور است
داشتم کتم را آویزان می کرد که رئیس بخش ما " پل " مرا به کناری کشاند .
" در گلن اویل چه اتفاقی افتاد ؟ امروز صبح یه ایمیل عجیب و غریب از دگ همیلتن داشتم . تو روی اون نوشابه ریختی ؟ "
باورم نمیشد دگ همیلتن به پل خبر داده باشه . اما او به قول داده بود که این کار را نکند . سریع گفتم : این جوری هم که خیال می کنی نبود ! من می خواستم کیفیت خوب پنتر پریم رو ثابت کنم و یهو نوشابه ریخت ...
پل ابروهایش را بالا برد . اما نه به صورتی دوستانه ." بسیار خوب باشه ؛ با عذرخواهی از اون یه جوری سر و ته قضیه رو هم آوردم . حالا فهمیدم نبایستی از تو میخواستم به جلسه بری "
قلبم به تالاپ و تلوپ افتاد . خواهش می کنم نگو که یک قوطی نوشابه ی بی همه چیز موفقیت های مرا تباه کرده است .
فوری گفتم : این جوری هم که تو میگی نیست ! منظورم اینه که اگه فرصتی دیگه به من بدی تا خودم رو نشون بدم بهتره به ات قول میدم
تا بببینم چی میشه . او نگاهی به ساعتش کرد . بهتره بجنبی . میز تحریرت هم گند گرفته
بسیار خوب . راستی ... کار ارزیابی من چه موقع انجام میشه ؟
پل با لحنی مسخره گفت : إما . انگار خبر نداری امروز جک هارپر برای دیدن شرکت اومده البته اگه خیال می کنی ارزیابی شغلی تو مهم تر از کسیه که موسس شرکت ...
نه . منظورم این نبود .... من فقط ....
پل با لحنی کسل کننده گفت : زود باش . میزت رو مرتب کن . اگه یهو نوشابه ی پریم رو بریزی روی هارپر از کار برکناری
داشتم به سمت میز میرفتم که سیرل با قیافه ای که انگار جر و بحث کرده بود وارد اتاق شد . صورت گرد او عرق کرده و گوشه ی پیراهن راه راهش از زیر کت چهار دکمه اش بیرون زده بود
او دست هایش را بهم زد و گفت : توجه ؛ توجه . همگی توجه کنین . این یه دیدار غیر رسمیه . آقای هارپر برای حرف زدن با یکی دو نفر از شماها به این اتاق میاد . حواستون به کاری که می کنین باشه . از همه میخوام خیلی عادی رفتار کنین اما در معیاری سطح بالا
او چشمش به انبوهی از کاغذهای نمونه ی چاپی در کنار میز فرگس گریدی افتاد و با تشر گفت : این کاغذها دیگه چیه ؟
فرگس که آدمی خجالتی و خوش ذوق بود گفت : نمونه طراحی فعالیتهای جدید ادامس پنتره . روی میزم به حد کافی جا نداشتم
سیرل آنها را برداشت و در بغل فرگس چپاند و گفت : بسیار خوب . اینا نمیشه اینجا باشن ! یه کاریشون بکن ! اگه از تو سوالی کرد با خوشرویی و خیلی عادی جوابش رو بده . وقتی اون وارد این اتاق شد همه مشغول کار خودتون باشین . درست مثل روزهای قبل . خیلی عادی کارتون رو انجام بدین .
با حالتی آشفته و پریشان به دور و برش نگاه کرد . تعدادی از شما با تلفن صحبت کنین ؛ عده ای مشغول تایپ کردن باشن . یکی دونفرتون هم می تونین یه فکر بکر بکنین. ویادتون باشه این بخش قلب شرکت پنتره . شرکت پنتر بابت سابقه ی درخشان بازاریابیش شهرت داره
او ساکت شد و ما که زبانمان بند آمده بود به او زل زدیم . دو مرتبه دست هایش را به هم زد و گفت : بجنبید ! اینجا نایستین . به من اشاره کرد . آهای تو . یاالله بجنب
اوه خدایا . میزم پر از خرت و پرت بود . در کشو را باز کردم و همه را درون آن ریختم و سراسیمه خودکار و قلم ها را در جا قلمی مرتب کردم . آرتمس در پشت میز کنار من ماتیک خود را تجدید کرد
او خودش را توی آیینه نگاه کرد و گفت : شرط می بندم دیدار اون الهام بخش دیگران باشه . می دونی چیه ؟ عده ی زیادی تصور می کنن اون تک و تنها حرفه ی بازاریابی رو دگرگون کرده .
چشم او به من افتاد . إما این تاپ جدیده ؟ مال کجاس ؟
بعد از مکثی گفتم : إ...إ...فرنچ کانکشن
او چشمانش را تنگ کرد و گفت : من آخر هفته اونجا بودم ولی چنین مدلی رو ندیدم
خوب .... شاید فروخته شده . رویم را برگرداندم و تظاهر به مرتب کردن کشوی بالایی کردم
کارولین مدیر تولید گفت : اونو چی صدا کنیم ؟ آقای هارپر ؟ یا جک ؟
نیک یکی از مدیران بازاریابی پشت تلفن با آب و تاب گفت : کافیه فقط من پنج دقیقه با اون تنها باشم تا راجع به نظریه ی وب سایت باهاش حرف بزنم . منظورم اینکه یا مسیح اگه ؛ اون ...
خدایا ، ذوق و شوق مسری بود
شانه ای برداشتم وموهایم را شانه زدم و ماتیکم را بررسی کردم
خدا را چه دیدی . شاید او به استعداد ذاتی من پی برد و مرا از بین این همه آدم دستچین کرد
پل در حال قدم زدن در دفتر کار گفت : بسیار خوب . بچه ها اون الان توی این طبقه س . اول به اتاق مدیریت میره و ...
سیرل هیجان زده گفت : همگی مشغول کارتون باشین . یاالله
اه . کار روزانه ی من چه بود ؟؟؟
گوشی را برداشتم و دکمه ی پیام گیر را فشار دادم . می توانستم به پیام هایم گوش کنم
به دور و بر دفتر کار نگاه کردم و دیدم که همه مثل من گوشی به دست هستند
نمی شد همه ی ما پای تلفن باشیم . خیلی احمقانه بود ! بسیار خوب من کامپیوترم را روشن می کردم و صبر می کردم تا گرم شود
همان طور که رنگ صفحه ی کامپیوتر تغییر می کرد آرتمس با صدای بلند گفت : فکر کنم اصل قضیه همون نشاط و سر زندگیه . چشمان او دائما متوجه دم در بود . متوجه منظورم شدین ؟
نیک گفت : اوه ؛ بله ؛ بله
منظورم اینه که از محیط مدرن بازاریابی ما احتیاج داریم به ائتلاف راهبردی و بینش آینده نگری توجه کنیم
خدایا ؛ کامپیوترم کند کار می کرد هر لحظه ممکن بود جک هارپر از راه برسد و من مثل مجسمه مومیایی انجا نشسته بودم
فهمیدم چه کار کنم .می رفتم و قهوه میاوردم . چه کاری طبیعی تر از این ؟
از جایم بلند شدم و گفتم : من میرم قهوه بیارم
آرتمس سرش را بالا کرد و گفت : لطفا یکی هم برای من بیار ! بگذریم در رشته ی مدیریت هم که ..
دستگاه قهوه در جایی دنج نزدیک در ورودی بخش بود . منتظر مایع تهوع اور بودم تا فنجانم را پر کند . نظری انداختم وگراهام هیلینگدون را دیدم که با یکی دو نفر دیگر پشت سرش از اتاق مدیریت بیرون امد ! بخشکی شانس ! اه اه ؛ سر و کله اش پیدا شد
بسیار خوب ، خونسردیت رو حفظ کن . صبر کن تا فنجون دوم هم پر بشه ، خوب و طبیعی جلوه ....
اوه ؛ خودش بود ! با موهایی بور و کت و شلوار شیک وگرانقیمت و عینک دودی اش . اما در کمال تعجبم او قدمی به عقب برداشت تا از سر راه به کنار برود
در حقیقت هیچ کس به او نگاهی نمی کرد . تمام حواس دیگران متوجه شخصی دیگر بود ؛ مردی که شلوار جین و بلوز سیاه یقه اسکی پوشیده بود ، از در بیرون آمد ...
من مات و مبهوت به او زل زده بودم که یکدفعه رویش را برگرداند
اوه خدایا ؛ به محض دیدن صورتش احساس کردم توپی به سنگینی توپ بولینگ بشدت به سینه ام برخورد کرد
وای خودش بود
همان چشمان سیاه ، همان خطوط لبخند ، البته ته ریش نداشت اما صد در صد خودش بود
همون آقای توی هواپیما
او اینجا چه کار می کرد ؟
... و چرا همه حواسشان به او بود ؟ او داشت حرف میزد و دیگران هم هر کلمه ای را که او میگفت با جان و دل گوش می کردند
او دو مرتبه روی خود را برگرداند . من بی ارداه سعی کردم خودم را از نظر او پنهان و ارامشم را حفظ کنم . او اینجا چه کار میکرد ؟ او نمی توانست ....
اصلا امکان نداشت ...
به هیچ وجه امکان ...
با پاهایی لرزان به سمت میز خودم رفتم و سعی کردم قهوه روی زمین نریزد
با صدایی گرفته و خفه گفتم : هی ؛ آرتمس . می دونی جک هارپر چه شکلیه ؟
نه ؛ او قهوه اش را از دستم گرفت : متشکرم
کسی گفت : مو مشکیه
به سختی آب دهانم را قورت دادم . مو مشکی ؟ پس مو بور ... نیست ؟
کسی آهسته گفت : داره میاد این طرف . اومدش !
در صندلی ام فرو رفتم و قهوه ام را جرعه جرعه سر کشیدم و ناخوادگاه از طعم منزجرکننده ی قهوه ابروهایم تو هم رفت
صدای گراهام را شنیدم " رئیس بازاریابی و ترفیع مقام ؛ پلر فلچر "
همان لهجه ی امریکایی خشک به گوشم رسید . " از دیدنت خوشوقتم ، پل "
بله خودش بود . صد در صد خودش بود
اوه آروم باش ، شاید منو به خاطر نیاره ؛ پرواز کوتاهی بود . احتمالا اون زیاد پرواز می کنه.
پل او را به وسط اتاق راهنمایی کرد . قابل توجه همه ! بسیار خوشوقتم که بنیانگذار بازاریابی و مردی رو که نسل بازاریابی رو تحث تاثیر خودش قرار داد به شما معرفی کنم .... جک هارپر
صدای دست زدن و تشویق همه جا را فرا گرفت . جک هارپر سرش را تکان داد و لبخندی زد . " اختیار دارین . احتیاجی نیست نگران باشین . لطفا روال عادی کارهاتون رو دنبال کنین "
او مشغول قدم زدن در اتاق شد . گهگاهی می ایستاد و با کارمندان حرف میزد . پل در کنار او بود و کارمندان را معرفی می کرد و مرد مو بور هم مثل سایه همه جا دنبالش بود
ناگهان آرتمس زیر لبی گفت : اومدش این سمت ! و همه در انتهای بخش ما ، خودشان را جمع و جور کردند
قلبم به شدت می تپید . خودم را توی صندلی ام جمع کردم و سعی کردم پشت کامپیوترم پنهان شوم . شاید مرا نمی شناخت . شاید مرا به خاطر نمی اورد . شاید ...
بخشکی شانس ! او داشت به من نگاه می کرد . متوجه حالت تعجب در چهره اش شدم . ابروانش را بالا برد
مرا شناخته بود
در دل دعا می کردم ، خواهش می کنم این طرف نیا. خواهش می کنم سراغ من نیا
او به پل گفت : این خانم کیه ؟
" إما کریگن . یکی از دستیارهای بازاریابی ما "
او به سمت من آمد . آرتمس از حرف زدن دست کشید . همه به او خیره شدند . از شدت خجالت بدنم داغ شده بود
او با لحنی خوشایند گفت : سلام
با هزار بدبختی گفتم : سلام آقای هارپر
بسیار خوب ؛ او مرا شناخته بود . اما لزومی نداشت انچه را من گفته بودم یادش مانده باشد . یک نفر بغل دستش توی هواپیما چیزهایی گفته بود . چه کسی این طور حرفها را به خاطر می سپارد ؟
اصلا شاید به حرفهایم گوش نمیداده است .
و تو چه کار می کنی ؟
زیر لب گفتم : إ.. إ.. من در بخش بازاریابی همکاری می کنم و در ضمن درمرحله ی مقدماتی ترفیع مقام هستم
پل گفت : اما هفته ی پیش ماموریتی به گلاسکو داشت . لبخند پل مصنوعی بود . ما اعتقاد داریم هر چه زودتر یه سری از مسولیتها رو به کارمندان کم سابقه محول کنیم
جک هارپر سرش را تکان داد . " کار عاقلانه ایه "
ناگهان چشمش به لیوان قهوه ی روی میزم افتاد. سرش را بالا کرد وچشم در چشم شدیم .
قهوه ات چطوره ؟ خوشمزه س ؟
درست مثل پخش صوت ، یک دفعه صدای احمقانه ی خودم را در سرم شنیدم که چرت و پرت می گفت : قهوه ی اداره تهوع آورترین چیزیه که تا به حال خوردم . سم تمام عیاره . اغلب برای نوشیدن قهوه به استارباکز میریم
گفتم : عالیه ؛ واقعا ... لذیذه !
خیلی خوشحالم که اینو می شنوم
برقی حاکی از تقریح و سرگرمی درچشمانش درخشید . احساس کردم صورتم سرخ شده است
پس او یادش بود . ای لعنتی . همه چیز یادش بود
پل گفت : اینم آرتمس هریسونه ؛ یکی از مدیران جوان و زبرو زرنگ بازاریابی
جک هارپر با حالتی متفکرانه گفت : آرتمس . چند قدمی به میز او نزدیک شد . " آرتمس چه میز بزرگ خوبی داری ." به او لبخندی زد . این میز جدیده ؟ "
اون دختره ی مزخرف که اسمش آرتمسه . روز گذشته به محض رسیدن میز جدید فوری اونو برداشت . هر چند من یه میز کوچک مزخرف دارم
او همه چیز یادش بود , نبود ؟ همه چیز
خدایا ؛ چه چیز مزخرف دیگری گفته بودم ؟
آرتمس برای اینکه خودی نشان دهد جوابی به او داد . من هم بدون حرکت مثل کارمندی خوب و وظیفه شناس سر جای خود نشسته بودم . ذهنم بی اختیار به عقب برگشت . سعی کردم حرفهای چرتی را که زده بودم به خاطر بیاورم . منظورم این است که همه چیز را راجع به خودم به این مرد گفته بودم . همه چیز رو . به او گفته بودم چه نوع لباس زیری می پوشم ، بستنی با چه طعمی دوست دارم و ...
ناگهان ترس همه وجودم را فرا گرفت
به یاد چیزی افتادم که نبایستی به او می گفتم . چیزی که نبایستی به کسی می گفتم ؟
... در برگه ی سابقه ی کارم نمره ی ریاضیم رو به جای ب ، الف نوشتم . می دونستم حقه بازیه و نبایداین کار رو بکنم . اما دلم می خواست کار گیر بیارم
من راجع به نمره ی تقلبی ام در برگه ی استخدامی ام حرف زده بودم . بسیار خوب کارم تمام شد . الفاتحه
او مرا از کار بر کنار می کرد . بابت دروغم ، سابقه ی کاری ام خراب میشد و دیگر کسی مرا استخدام نمی کرد
بسیار خوب ؛ هول نکن . ببینم چه خاکی توی سرم بریزم . عذرخواهی می کنم . بله ؛ به اش می گم خطایی ازم سر زه و از صمیم قلب متاسفم . من هرگز قصد نداشتم شرکت رو فریب بدم
نه ، میگم راستش من نمره ی الف گرفتم . ها ها ها - چه احمقی بودم ! یادم رفته بود . به هر حال هر طور بود زیر حرف خودم می زدم . اخر او امریکایی بود و هرگز نمی فهمید که ...
نه ، به هر حال به نحوی سر در می آورد
بسیار خوب ، شاید من از این بابت بیش از حد مته به خشخاش می گذاشتم . بهتر بود می گذاشتم اوضاع به همین منوال پیش برود .
جک هارپر مرد بسیار مهمی بود . به او نگاه کن ! لیموزین و کلی خدم و حشم و کارخانه ای عظیم داشت که هر سال میلیونها دلار سود می داد . او اهمیتی نمیداد که یکی از کارمندانش نمره الف زهرماری گرفته باشد یا نه . راست میگویم
از شدت فشار عصبی چنان بلند بلند خندیدم که آرتمس چپ چپ نگاهم کرد
جک هارپر به دور و بر دفتر کار که در سکوت مطلق بود نگاهی کرد و گفت : از دیدن همه شما خوشوقت شدم . در ضمن معاونم سون جیمز رو معرفی می کنم . و به مرد مو بور شیک پوش اشاره ای کرد . چند روزی اینجا هستم . امیدوارم شناخت بیشتری ازتون پیدا کنم . همون طور که اطلاع دارین پیت لیدلر موسس دیگه ی شرکت پنتر انگلیسی بود . برای همینم این کشور از بسیاری جهات برای من مهمه
نجوایی توام با دلسوزی در سر تا سر دفتر کار پیچید . او یک دستش را بلند کرد . سری تکان داد و از اتاق بیرون رفت . سون و تمام مدیران هم به دنبال او رفتند . به محض رفتن او همهمه و پچ پچ شروع شد
آرامشی سرتاسر بدنم را فرا گرفت . خدایا شکرت ، خدایا شکرت
راستش من ادم خل و چلی بودم . چه خیال بیهوده ای بود که تصور کنم جک هارپر تمام انچه را گفته بودم به یاد داشته باشد و به انها اهمیت بدهد .خیالی واهی بود که تصور کنم جک هارپر با آن برنامه ی شلوغ و پلوغش مرا به گوشه ای می کشاند و راجع به نمره ی تقلبی ام از من بازخواست می کند
همین طور که دستم را به سوی ماوس می بردم تا روی مدارک جدید کلیک کنم لبخندی گل و گشاد چهره ام را باز کرد
إما ؟ سرم را بالا کردم و پل را کنار میزم دیدم . او مودبانه گفت : جک هارپر میخواد تو رو ببینه
چی ؟
لبخندم محو شد . منو ؟؟
در اتاق کنفراس . پنج دقیقه ی دیگه
به تو گفت که .... چرا ؟
نه
پل از میزم دور شد و من خشک و بی روح به صفحه ی کامپیوتر زل زدم . احساس بسیار بدی داشتم
پس حق با من بود . شغلم را از دست می دادم
بابت مشتی حرفهای مزخرف در پروازی لعنتی . شغلم را از دست میدادم . خودم می دانستم
اصلا چرا من بایستی در قسمت درجه یک می نشستم ؟ چرا دهان کوفتی ام را باز کرده بودم؟
آرتمس با لحنی مشکوک گفت : چرا جک هارپر میخواد تو رو ببینه ؟
گفتم : نمی دونم
کسی دیگه رو هم می بینه ؟
با حالتی سردرگم گفتم : خبر ندارم
برای اینکه از دست سوالات او خلاص شوم مشغول تایپ کردن مشتی چرت و پرت در کامپیوترم شدم اما ذهنم جایی دیگر بود
نبایستی این کار را از دست میدادم . نبایستی این شغل را ضایع می کردم
منظورم این است که راستش اگر می دانستم که او کارفرمای من است هرگز راجع به نمره ام ... و حرفی به او نمی زدم
به هر حال ادم که نکشته بودم . کار خلافی از من سر نزده بود . فقط در مورد نمره ام دروغ گفته بودم . ... من کارمند خوبی بودم . تمام تلاش خود را می کردم و بیشتر اوقات از زیر کار در نمی رفتم . و تازه چقدر هم برای تبلیغ پوشاک ورزشی اضافه کاری کرده بودم و من بودم که ترتیب لاتاری مراسم کریسمس ...
بشدت مشغول تایپ کردن بودم و از شدت خشم و غضب صورتم گل انداخته بود
إما ؟ پل نگاهی معنی دار به ساعتش انداخت
بسیار خوب . نفس عمیقی کشیدم و از جایم بلند شدم
به هیچ وجه اجازه نمی دادم او مرا از کار برکنار کند . نمی گذاشتم چنین اتفاقی بیفتد
از دفتر کار بیرون امدم و از راهرو یکسراست به سمت اتاق کنفراس رفتم . در زدم و آن را باز کردم
جک هارپر پشت میز کنفرانس نشسته بود و یادداشت بر میداشت
به محض ورود من سرش را بالا کرد . قیافه اش به قدری جدی و گرفته بود که از شدت دلهره دلم پیچ خورد
می بایست هر طور بود از خودم دفاع می کرد . بایستی این شغل را نگه می داشتم
او گفت : سلام . لطفا در را ببند
صبر کرد تا در را بستم سپس سرش را بالا کرد .
إما ما باید راجع به چیزی با هم صحبت کنیم
گفتم : خودم اطلاع دارم که باید این کار انجام بشه . سعی می کردم لحن کلامم آرام و یکنواخت باشد. اگه اجازه بدین دلم میخواد اول من حرف دلم رو بزنم
برای لحظه ی جک هارپر یکه خورد . سپس ابروانش را بالا برد
البته حرفت رو بزن
قدم به اتاق گذاشتم و مستقیم به چشمانش نگاه کردم .
آقای هارپر می دونم واسه چی میخواستین منو ببینین . از کار اشتباهم خبر دارم . به هر حال خطایی از من سر زده که از صمیم قلب متاسفم . واقعا متاسفم . دیگه هرگز چنین اتفاقی نخواهد افتاد. و اما در دفاع از خودم ... صدای خود را می شنیدم که در اثر احساساتی شدن بلند شده بود . به منظور دفاع از خودم باید بگم که توی هواپیما به هیچ وجه از هویت شما خبر نداشتم و خیال نمی کنم بابت اشتباهی که از روی صداقت و سادگی بوده مستحق تاوان پس دادن باشم
سکوت برقرار شد
جک هارپر با اخم گفت : تو خیال می کنی من تو رو تنبیه می کنم ؟
بله ! اما باید بدونین اگه من می دونستم شما کی هستین هرگز راجع به نمره ی تقلبیم حرفی نمی زدم . اگه اینجا دادگاه بود قاضی جلسه رو مختومه اعلام می کرد و حتی به شما اجازه نمی داد که ...
جک هارپر ابروانش را پایین انداخت و گفت : نمره ی تو ؟ آهان ، نمره ی توی برگه ی استخدامیت . او بدقت سر تا پای مرا برانداز کرد . " باید بگم نمره ی تقلبی تو .... آهان !
با شنیدن این حرف از دهانش احساسم کردم صورتم گر گرفت
جک هارپر به پشتی صندلی اش تکیه داد و گفت : می دونی از نظر عده ای عمل تو به منزله ی کلاهبرداریه
خودم اینو می دونم . می دونم اشتباه کردم . نبایستی این کار رو می کردم اما به هیچ وجه روی کار من تاثیر نذاشته و به هیچ عنوان ...
او متفکرانه سرش را تکان داد . که اینطور ؟ آره ؟ دستکاری توی نمره . فکر نکردی شاید ما ازت بخوایم یه سری کار محاسباتی انجام بدی و ؟ ...
از سر استیصال گفتم : من می تونم محاسبه کنم . می تونین هر نوع سوال ریاضی که دلتون بخواد ازم بکنین ...یاالله ... سوال کنین
بسیار خوب . هشت ضربدر نه ؟
به او زل زدم . قلبم به شدت میزد . ذهنم از کار افتاده بود . هشت ضربدر نه ؟ نمی دانستم . بخشکی شانس . باشد . یک نه تا ، نه تا ، دو نه تا ...
نه ، فهمیدم . هشت ده تا هشتاد تا . پس با این حساب هشت نه تا هفتاد و دو تا
با فریاد گفتم : هفتاد و دو تا
او پوزخندی زد و من آرامتر گفتم : هفتاد و دو تا
بسیار خوب .
او با احترام به صندلی اشاره کرد که بنشینم . خوب حالا حرفات تموم شد یا اینکه بقیه داره ؟
با حالتی سردرگم دستی به صورتم کشیدم و گفتم : من ...شما ، شما که منو از کار برکنار نمی کنین ؟
جک هارپر صبورانه گفت : نه من تو رو از کار برکنار نمی کنیم . میشه حالا حرف بزنیم ؟
درحالی که می نشستم بدگمانی شدیدی ذهنم را را فرا گرفته بود . گلویم را صاف کردم .بابت نمره ام بود که میخواستین منو ببینین ؟
او با ملایمت گفت : نه دلیلش این نبود
دلم میخواست در جا می مردم
موهایم را عقب زدم و سعی کردم بر اعصابم مسلط شوم و قیافه ی تاجرمابها را به خود گرفتم .
بسیار خوب ، پس واسه چی ...
می خواستم ازت تقاضای کوچکی کنم
بفرمایید . هر چی که بخواین ... چیه ؟
جک هارپر گفت : به دلایل گوناگون ترجیح میدم هیچ کس از سفر هفته ی پیش من به اسکاتلند با خبر نشه .
نگاهش با نگاهم تلاقی کرد و دلم میخواد ملاقات ما در اون روز فقط بین خودمان باشه
بعد از مکثی گفتم : بسیار خوب . البته ، حتما . می تونم این کار رو بکنم
تا حالا به کسی نگفتی ؟
نه ، به هیچ احدی نگفتم . حتی به ... منظورم اینه به هیچ کس ... به هیچ کس نگفتم
خوبه . متشکرم. از این بابت خیلی متشکرم
او لبخندی زد و از جا بلند شد . إما از ملاقاتت خوشوقتم . حتما بازم تو رو می بینم
فقط همین ؟
فقط همین . مگه اینکه تو دلت بخواد راجع به چیز دیگه حرف بزنی
نه ، آنقدر با عجله از جا بلند شدم که قوزک پایم به پایه ی میز خورد و دلم ضعف رفت
چه خیالاتی به سرم زده بود ؟ که او ازمن بخواد سرپرستی پروژه ی جدید بین المللی اش را به عهده بگیرم
جک هارپر در را باز کرد و مودبانه آن را برایم نگه داشت . داشتم بیرون می رفتم که یکهو ایستادم و گفتم : صبر کنین
چیه ؟؟
خجالت زده سوال کردم : به بقیه بگم شما میخواستین راجع به چه چیزی با من حرف بزنین ؟ می دونین که همه ازم سوال می کنن ؟
بهتره بگی در مورد ائتلاف تکوینی و مدیریت چند جانبه بحث می کردیم .
او ابروانش را بالا برد و در را بست
او غریبه بود . و قرار بود غریبه هم باقی بماند . ان شب در راه برگشت به خانه هنوز هم بابت بی عدالتی مزبور هاج و واج بودم . اصل مطلب در مورد غریبه ها این بود که آنها دود می شدند و به هوا می رفتند و دیگر کسی آنها را نمی دید . سر و کله شان به عنوان کارفرمایی کله گنده در دفتر کار پیدا نمی شد . از تو جدول ضرب نمی پرسیدند
فقط می توانم بگویم که من درس عبرتی گرفتم . همیشه پدر و مادرم میگفتند هرگز با غریبه ها حرف نزن . حق با آنان بود دیگر هیچ وقت با هیچ غریبه ای حرف نمی زدم . اصلا و ابدا

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
سه شنبه 21 دی 1389  9:44 AM
تشکرات از این پست
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان رازم را نگهدار

قرار بود آن شب به خانه کانر بروم . به محض اینکه وارد شدم احساس آرامش کردم . دور از دفتر کارم و به دور از حرفهای بی پایان جک هارپر
کانر مشغول پخت و پز بود .
چقدر عالی ! بوی خوش غذا در سرتاسر اشپزخانه پیچیده بود و لیوان شرابی روی میز انتظارم را می کشید
او را بوسیدم و گفتم : سلام
گفت : سلام جیگر . سرش را از روی اجاق گاز بالا کرد
خاک بر سرم کنند بازهم یادم رفته بود به او جیگر بگویم . بسیار خوب ، چه جوری می بایست این کلمه را به خاطر می سپردم ؟
فهمیدم . می بایست کف دستم می نوشتم
کانر به پوشه ای روی میز اشاره کرد و گفت : نگاهی به اینا بنداز . اینا رو از اینترنت کپی کردم
پوشه را باز کردم و چشمم به عکس سیاه و سفید نقطه نقطه ای افتاد که یک مبل و گیاهی آپارتمانی در آن بود . گفتم : جزئیات سطحیه ! کدپستی آن را بررسی کردم . در منطقه ی میداویل بود . در حقیقت در همان نزدیکی ها بود . یادم نمی امد راجع به ان منطقه با او حرفی زده باشم . بگذریم ، مهم نبود
گفتم : اوه ، چقدر سریع ! من هنوز بابت تخلیه به همخونه هام حرفی نزدم
کانر گفت : به هر حال لازمه دنبال آپارتمان بگردیم .ببین این یکی تراس هم داره و یکی شون شومینه هم داره
اوه خدا جون
روی صندلی نشستم و به عکس مات چشم دوختم . مجسم می کردم من و کانر با هم زندگی می کنیم . نشستن روی مبل فقط ما دو نفر ، هر شب ، اوه خدایا
دلم میخواست بدانم راجع به چه چیزی حرف خواهیم زد
بسیار خوب ! بسیار خوب ! راجع به ... هر آنچه همیشه حرف میزدیم
اگر هم حوصله مان سر می رفت شاید کمی مونوپولی بازی می کردیم
به عکس دیگر نگاه کردم و ناگهان سراپا ذوق و شوق شدم
آپارتمانی کف پارکت بود با پنجره ی کرکره ای . همیشه عاشق کف پارکت و پنجره ی کرکره ای بودم . اوه ، آشپزخانه اش چقدر با حال بود با آن گرانیت هایش ..
ررد
جرعه ای شراب نوشیدم و میخواستم کیف کنم که یکهو کانر گفت : راستی سر زدن جک هارپر به شرکت خیلی جالب بود مگه نه ؟
اوه ، باز هم حرف این جک هارپر فلان فلان شده پیش آمده بود
کانر با کاسه ای بادام زمینی به سویم آمد و گفت : موفق شدی اونو ببینی ؟ شنیدم که بخش بازاریابی ....
إ ... آره ، اونو ملاقات کردم
کانر هیجان زده نگاهی به من کرد و گفت : امروز بعد از ظهر اون به بخش تحقیقات اومد ، اما من توی جلسه بودم . خوب بگو ببینم او چه شکلیه ؟
اون .. درست نمی دونم . مو سیاه ... امریکایی ... خوب ، تو بگو ببینم جلسه چه جوری بود ؟
کانر اصلا حواسش نبود که من میخواستم به نحوی از حرف زدن راجع به جک هارپر طفره بروم . راستی جالب نیست ؟چهره ی او از خوشحالی برق میزد . جک هارپر رو می گم
شانه ای بالا انداختم و گفتم : به نظرم آره . بگذریم ...
کانر تعجب زده گفت : اما تو هیجان زده نیستی ؟
ما داریم راجع به موسس شرکتمون صحبت می کنیم .راجع به مردی حرف می زنیم که برای اولین بار ایده ی پنتر کولا رو مطرح کرد . کسی که یه محصول گمنام رو برداشت . مجددا اونو اسم گذاری و بسته بندی کرد و به جهانیان فروخت! اون یه شرکت ورشکسته رو به شرکتی عظیم و موفق تبدیل کرد و حالا ما موفق به دیدار چنین شخصی شدیم از نظر تو این قضیه جالب نیست؟
این مورد می تونه یه فرصت مادام العمر برای همه ما باشه . و ما باید از این نابغه ی قرن درس بگیریم . می دونی اون هرگز کتابی ننوشته . هرگز افکارش رو با کسی غیر پیت لیدلر در میان نذاشته ...
کانر در یخچال را باز کرد و یک بطری پنتر کولا برداشت و درش را باز کرد . کانر وفادارترین کارمند دنیا بود . یک روز که به پیک نیک رفته بودیم ، من پپسی خریدم و تقریبا حالت سکته به او دست داد
او جرعه ای نوشید وگفت : می دونی بیشتر عاشق چه چیزی هستم ؟ همپا شدن با اون ؟ چشمهایش برقی زد . همپا با جک هارپر . تصور نمی کنی این قضیه جالب ترین ترقی و پشیرفت شغلیه ؟
همپا شدن با جک هارپر
اره واقعا احساس می کنم ارزش شغلیم رو بالا میبره
از سر اکراه گفتم : گمان می کنم همین طور باشه
البته که همین طوره . چقدر خوبه که فرصتی پیش بیاد تا آدم به حرفاش گوش کنه . همه ی حرفاش رو باید با جون و دل شنید . منظورم اینه که این ادم مدت یه سال منزوی بوده . حالا تصورش رو بکن در این مدت چه ایده های نابی رو در ذهنش پرورانده ؟ حتما به کلی بینش و نظریه رسیده ؛ نه تنها در مورد بازاریابی بلکه در مورد تجارت ... در مورد کار افراد . در مورد خود زندگی
لحن کلام پر ذوق و شوق کانر مثل نمک پاشیدن روی زخم بود چه خوب میشد اگر می توانستم قضیه را به کانر بگویم . می گفتم من بغل دست جک هارپر خلاق و نابغه و منبع تمام خردها در دنیای بازاریابی و تجارت نشسته بودم . ولی حرفی از پر از راز و رمزترین جنبه های زندگی ام که به جک هارپر گفته بودم . نمی زدم
و چه خاکی بر سرم می کردم ؟ سوالات خردمندانه از او می کردم ؟ او را به بحث های عاقلانه می کشاندم ؟ از او چیزی یاد می گرفتم ؟
نه بحث را به موضوعات جالبی مثل چه نوع لباس زیری را ترجیح میدهم می کشاندم
اما ؛ این یه جهش شغلی معرکه س . یکی از بهترین ها
*************

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
سه شنبه 21 دی 1389  9:45 AM
تشکرات از این پست
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان رازم را نگهدار

صبح روز بعد کانر عازم جلسه ای بود اما قبل از رفتن مقاله ای از مجله ای قدیمی راجع به جک هارپر را آورد و با دهانی پر از نان برشته گفت : اینو بخون . اطلاعات جالبی راجع به سوابق کاری اون داده
حال و حوصله ی کسب اطلاعات راجع به سوابق کاری او را نداشتم ! دلم میخواست اینرا بگویم ؛ اما کانر از در بیرون رفت
سعی کردم مقاله را فراموش کنم و حتی زحمت نگاه کردن به ان را به خود ندادم. اما فاصله ی میداویل تا سر کارم زیاد بود و مجله ای برای خواندن با خود نداشتم . بنابراین مجله را با خود بردم و در مترو از سر اکراه مشغول خواندن آن شدم . مقاله ی جالبی بود .راجع به این بود که چطور جک هارپر و پیت لیدلر پس از آشنا شدن با یکدیگر در یک موسسه ی بازاریابی کوچک با هم دوست شدند و تصمیم گرفتند شرکتی راه بیندازند . جک هارپر مغز متفکر بود و پیت هم عیاش و خانم بازی تمام عیار . آنها به کمک یکدیگر میلیاردر شدند. هر دو عملا مانند دو برادر بودند . به قول یکی از غولهای دنیای تجارت که جلساتی با آنها داشتند چقدر ناراحت کننده بود که ان دو تا چه حد با هم همنوا و اخت شده بودند و توقع داشتند دیگران هم دنباله رو آنان باشند
سپس پیت با مرسدس بنز خود تصادفی شدید کرد و روز بعد در گذشت . جک از این واقعه به قدری مات و مبهوت شد که به صورت فردی منزوی در امد و از همه چیز چشم پوشید
البته بعد از خواندن این مقاله احساس کردم که چقدر احمق بودم . می بایست جک هارپر را می شناختم . منظورم این است که من صد در صد پیت لیدلر را می شناختم یکی به این دلیل که او شبیه رابرت ردفورد بود ؛ و دلیل دیگر : وقتی فوت کرد تمام روزنامه ها عکسش را را انداختند و مطالبی راجع به او نوشتند . حالا بوضوح همه چیز یادم آمده بود هر چند هیچ ربطی به شرکت پنتر نداشت
پس از بیرون امدن از مترو و وارد شدن به خیابان ، از آفتاب صبحگاهی درخشان لذت بردم . اول به سراغ آبمیوه فروشی رفتم . غالبا هر روز صبح قبل از رفتن به سر کار آب انبه می نوشیدم که هم برای سلامت خوب بود و هم موجب تقویت بدن می شد
مردی نیوزلندی بنام ایدان پشت پیشخوان آب میوه فروشی کار می کرد که موهای قهوه ای کوتاه ماشین شده و سفیدترین دندانها را داشت و از نظر اندام بی نظیر بود . راستش قبل از اینکه با کانر دوست شوم کمی دلم برای او رفته بود . وقتی او در ابمیوه فروشی کار نمی کرد مربی ورزش بود و همیشه در مورد مواد معدنی اصلی و اینکه چه غذاهایی برای تندرستی مفید است برای من توضیح می داد
وقتی به مغازه رسیدم به من سلام کرد و پرسید : خوب ، با ورزش رزمی چطوری ؟
کمی رنگ به رنگ شدم و گفتم : اوه عالیه ، متشکرم
راستی اون فنی رو که برات توضیح دادم امتحان کردی ؟
اووم ، اره و خیلی کمکم کرد
گفت : می دونستم . خوشحال به نظر می رسید و به آن سمت مغازه رفت تا برایم اب میوه بگیرد
راستش من اصلا هنرهای رزمی را تمرین نکرده بودم . فقط یکی از دو بار ، ان هم در باشگاه تفریحی محله مان و د رحقیقت هاج وواج شدم . اصلا نمی دونستم این ورزش ان قدر پر خشونت است اما ایدان در مورد ان خیلی ذوق و شوق به خرج می داد و مرتب به من می گفت که این کار زندگی ام را متحول می کند . اصلا دل و جرات اقرار نداشتم که به او بگویم فقط بعد از یک جلسه از خیر ورزش رزمی گذشتم . به هر حال او که متوجه نمی شد . این طور نبود که من بیرون از آبمیوه فروشی مرتب او را ببینم
ایدان گفت : اینم آب انبه ی شما
گفتم : و ... یه کیک شکلاتی ، البته برای همکارم
ایدان کیک شکلاتی را برداشت ، ان را در پاکت گذاشت و در حالی که قیافه ای نگران به خود گرفته بود گفت : می دونی چیه ، همکار تو احتیاج داره در مورد قند خونش تجدید نظر کنه اون به طور متوسط هفته ای سه تا کیک شکلاتی میخوره
صادقانه گفتم : می دونم ، حتما به اش میگم . متشکرم . ایدان
ایدان گفت : خواهش می کنم . راستی یادت باشه یک - دو - روی پا بچرخ
من تکرار کردم : یک - دو - روی پا بچرخ .یادم باشه یک - دو - روی پا بچرخ
**************

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
سه شنبه 21 دی 1389  9:46 AM
تشکرات از این پست
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان رازم را نگهدار

وقتی وارد دفتر کار شدم همه چیز آرام و ساکت بود ؛ بجز اینکه یکی دونفر نجواکنان تلفنی حرف می زدند . به نظر می رسید بعد از ان شلوغ پلوغی دیروز انرژی همه تحلیل رفته بود در حال اویزان کردن کتم بودم که نیک خمیازه ای جانانه کشید و سپس متوجه من شد که با چشم غره نگاهش می کردم
پل از دفتر خودش بیرون امد . بشکنی زد و گفت :إما ، ارزیابی
از شدت دلهره دلم پیچ خورد و نزدیک بود اخرین تکه ی کیک شکلاتی که در گلویم گیر کرده بود خفه ام کند ، اوه خدایا ، فقط همین مانده بود . من که امادگی نداشتم . بله . آمادگی داشتم . زود باش . از خودت اعتماد به نفس نشون بده . من زنی بودم که بالاخره به جایی می رسیدم
ناگهان به یاد کری و طرز راه رفتنش افتادم . می دانستم که کری زنی منزجر کننده است اما او شرکت خودش را داشت و هرسال میلیاردها پوند پول پارو می کرد . حتما کارش درست بود . بهتر بود من هم امتحانی می کردم . محتاطانه سینه ام را جلو دادم .سرم را رو به بالا گرفتم و با ژست مانکنی و قیافه ای حدی و قر کمر به ان طرف و به سوی اتاق پل رفتم
وقتی دم در اتاقش رسیدم گفت : إما ، طوریت شده ؟
إ.. إ... نه چطور مگه ؟
اخه یکم عجیب و غریب به نظر میرسی. خوب بشین ببینم .
او در اتاق را بست . پشت میزش نشست و برگه ای را که روی آن برچسب تجدید نظر و بررسی ارزیابی کارمندان را داشت باز کرد ، معذرت میخوام که نتونستم دیروز تو رو ببینم . ورود جک هارپر همه چی رو قاراشمیش کرده بود
اشکالی نداره
سعی کردم لبخندی بزنم اما دهانم خشک شده بود . باورم نمی شد این قدرمضطرب باشم . این لحظه برایم بدتر ازگرفتن کارنامه ی دبیرستانم بود . پل را در حال ورق زدن پرونده نگاه کردم . پس از برانداز کردن او به این نتیجه رسیدم علی رغم اینکه موهای جلوی سرش ریخته مردی خوش قیافه است. او بلند قد و لاغر بود و خنده ای مسری داشت . اگر کسی با او در مهمانی اشنا میشد به احتمال قوی از مصاحبتش لذت می برد
اما من هرگز او را در مهمانی ندیده بودم همیشه او را در شرکت زیارت می کرد . رئیس لولو خور خوره ی من
بسیار خوب ، اما کرگین . او به پرونده ام نگاه کرد و داخل مربع ها تیک زد . به طور کلی کارت خوب بوه . دیر سر کار نمیای ... وظایف محموله رو متوجه می شی ...بازده نسبتا خوبی داری ... همکاریت با سایر همکاران خوبه ... فلان و بیسان و بهمان ... سپس سرش را بالا کرد . مشکل خاصی داری ؟
نه
تا به حال مورد آزار کسی قرار گرفته ای ؟
نه
خوبه . او مربع دیگری را تیک زد و مشغول نوشتن چیزی در انتهای برگه شد . خوب ، تموم شد . احسنت . لطفا به نیک بگو بیاد اینجا ؟
چی ؟ یادش رفته بود ؟ با لحنی که سعی می کردم حالت نگرانی نداشته باشد . پرسیدم : پس ارتقای مقام چی میشه ؟
ارتقای مقام ؟ او از نوشتن دست کشید . کدوم ارتقای مقام ؟
ارتقا به مرحله ی مدیریت
تو چی داری زرزر می کنی ؟
توی آگهی استخدامی نوشته بود ... کاغذی مچاله شده را از جیب شلوار جین ام که از دیروز در انجا بود در آوردم و نشانش دادم
" احتمال ارتقای مقام پس از یه سال "
او با اخم و تخم به آن نگاهی کرد . إما این موضوع مربوط به کاندیداهای استثناییه . تو هنوز آمادگی ارتقای مقام رو نداری . در درجه ی اول تو باید شایستگی خودت رو ثابت کنی . آگهی را به من پس داد . ولی ... من هر کاری از دستم بر بیاد انجام میدم ! اگه تو به ام فرصت بدی
او ابروهایش را بالا برد و با لحنی تحقیقر کننده ادامه داد : تو در گلن اویل فرصت خوبی داشتی ، إما اخرین حرفم اینه که تو هنوز آمادگی ارتقای مقامی بالاتر رو نداری . ببینم تا سال بعد چی میشه
یه سال دیگه ؟
باشه ؟ حالا برو سر کارت
سرم گیج رفت . بایستی با متانت این موضوع را قبول می کردم و چنین چیزی می گفتم : " پل به عقیده ت احترام میزارم . " سپس با او دست می دادم و از اتاق بیرون میرفتم . بایستی این کار را می کردم
اما مشکل این بود که اصلا نمی توانستم از روی صندلی ام بلند شوم
بعد از چند دقیقه پل هاج و واج نگاهم کرد و گفت : اما ، والسلام
نمی توانستم حرکت کنم اگر پایم را از ان اتاق بیرون می گذاشتم همه چیز تمام میشد
إما ؟؟
نمی توانستم بیش از این خودم را کنترل کنم . بی اختیار کلمات از دهانم بیرون پرید . " تا جایی که می تونستم کارم رو به خوبی انجام دادم . از روی بروشورها کپی گرفتم . قرار دادها رو تنظیم کردم و ... تمام تبلیغات مربوط به پاتیناژ رو راست و ریس کردم ... گذشت از این کارهای تایپ رو هم انجام می دادم . منظور اینه که انگار من دو تا شغل داشتم که می بایست هر دو رو انجام میدادم "
قیافه ی پل در هم رفت و گفت : خوب ، که این طور ، اگه خیال می کنی وظایف تو سنگینه ....
نه منظورم اینه که ... از شدت عصبانیت آگهی استخدام را در دستم مچاله کردم ... دلم میخواد کارهای جالب بیشتری انجام بدم ! ایده های زیادی دارم . مثلا یادت میاد دادن آدامس پنتر مجانی با حوله های باشگاه ورزشی عقیده ی من بود . یادت میاد که ؟
پل خودکارش را روی میز گذاشت و آهی کشید . " إما منظورم این نیست که تو وظایفت رو خوب انجام ندادی ..."
تو رو خدا به من ارتقای مقام بده . تنها آرزوم در دنیا همینه . هر چی دلت بخواد کار می کنم . به ات قول میدم . حتی اواخر هفته هم میام سر کار و ... به ات قول میدم که .. تازه کت و دامن های شیک تنم می کنم ...
پل طوری به من نگاه می کرد انگار تبدیل به یک ماهی قرمز شده بودم .
چی میگی ؟
بسیار خوب . می بایست بر خودم مسلط می شدم . نفس عمیق بکش . نفسی ملایم و خوب
" احساس می کنم ارتقای مقام حقمه "
پل بی درنگ گفت : و من احساس می کنم فعلا استحقاقش رو نداری
لبم را گاز گرفتم . بسیار خوب پس وقتی ....
رسیدن به مدیریت بازاریابی قدمی بزرگه . اگه میخوای در این مسیر پیش بری باید فرصت های طلایی برای خودت ایجاد کنی جدی به ات میگم . فعلا دست از سر کچل من بردار و از اینجا برو بیرون و به نیک هم بگو بیاد دفتر من
در حین رفتن از آنجا او را می دیدم که سرش را رو به بالا گرفته و با خط خرچنگ قورباغه اش روی برگه ی من چیزی می نویسد
غصه دار سر میزم برگشتم . آرتمس مثل گربه ای براق سرش را بالا کرد ، نگاهی به من انداخت و گفت : اوه ، إما دختر دائیت کری زنگ زد
تعجب زده گفتم : راستی ؟ کری هیچ وقت در سر کار به من زنگ نمی زد . راستش او هرگز به من زنگ نزده بود .
" برام پیغامی گذاشت ؟ "
بله میخواست بدونه از ارتقای مقامت خبری شده ؟
حالا قضیه رسمی شده بود و همه هم خبردار شده بودند . واقعااز کری متنفر بودم
بسیار خوب . این کلمه را طوری ادا کردم انگار استنطاقی روزانه و کسل کننده بود . " متشکرم "
آرتمس با صدایی بلند و گوشخراش پرسید : إما ، ارتقای مقام پیدا کردی ؟ اوه من که خبر نداشتم .
چند نفری از روی کنجکاوی سرشان را بالا کردند . خوب ، پس تو میخوای مدیر بازاریابی بشی ؟
زیر لب گفتم : نه ، نمیخوام بشم . صورتم از شدت تحقیر داغ شده بود
آرتمس قیافه ای سردرگم به خود گرفت ، اوه ! خوب پس چرا...
کارولین گفت : خفه شو ، آرتمس
نگاهی از روی قدردانی به کارولین انداختم و توی صندلی ام فرو رفتم
یک سال دیگر . می بایست یک سال دیگر دستیار بازاریابی می بودم و تک تک کارمندان خیال می کردند من به درد نخور هستم . یک سال دیگر می بایست مدیون پدرم می بودم و یک سال دیگر هم کری و نیو به ریش من میخندیدند . احساس کردم بازنده ای تمام عیار هستم . کامپیوترم را روشن کردم و کپی بروشور جدید پنتر لایت را روی صفحه ی کامپیوترم آوردم. اما ناگهان تمام انرژی ام ته کشید
گفتم : میخوام برم قهوه بیارم ! کسی قهوه میخواد ؟
از کجا قهوه بیاری ؟ آرتمس نگاهی عجیب و غریب به من کرد
مگه ندیدی ؟
چی رو ندیدم ؟
نیک گفت : وقتی تو پیش بیل بودی دستگاه قهوه رو بردن
اونو بردن ؟ ولی ... چرا ؟
نیک در حال رفتن به اتاق نیک گفت : نمی دونم
" یکی دو نفر اومدن و اونو بردن "
کارولین گفت : لابد یه دستگاه جدید برامون میارن ! البته طبقه ی پایینی ها چنین حرفی زدن . یه نوع بسیار خوب و عالی با قهوه ی قابل نوشیدن . ظاهرا دستور جک هارپره
جک هارپر سفارش دستگاهی نو داده بود ؟
آرتمس با تشر گفت : إما شنیدی چی گفتم ؟ ازت میخوام فوری بروشور آگهی تسکو رو که دو سال پیش در موردش کار می کردیم برام پیدا کنی " معذرت میخوام مامان ! او پشت خط بود . داشتم به دستیارم چیزی می گفتم "
دستیارش ، خدایا وقتی این کلمه را می گفت چقدر خشمگین میشدم
اما راستش اینقدر احساس گیجی میکردم که به هیچ وجه ناراحت نشدم
وقتی در قسمت پایین قفسه ی پرونده ها به دنبال بروشور تسکو میگشتم به خودم گفتم این هیچ ربطی به من ندارد . احتمالا هارپر خودش خیال داشته یک دستگاه جدید قهوه سفارش دهد . احتمالا او ...
با انبوهی پرونده در دست ایستادم . نزدیک بود نقش زمین شوم
اه باز هم سر و کله اش پیدا شده بود
دقیقا در مقابلم ایستاده بود . با شلوار جین و پلوور خاکستری .
بازم سلام . لبخندش دور چشمانش را چروک انداخت . چطوری ؟
إ ... خ... خوبم ، متشکرم . آب دهانم را به سختی قورت دادم . همین الان چیزهایی درباره دستگاه قهوه شنیدم . إ..متشکرم
خواهش میکنم
پل که پشت سر او قدم بر می داشت گفت : توجه کنین . امروز صبح آقای هارپر میخوان در این بخش بنشینن
جک هارپر لبخندی زد و گفت : لطفا منو جک صدا کنین
بسیار خوب . امروز صبح جک در این بخش می شینه و میخواد بر کارهای شما نظارت کنه و بفهمه ما به عنوان تیم چطوری کار می کنیم . لطفا عادی رفتار کنین . کار خاصی انجام ندین . نگاه پل به من بود . او لبخندی نمکین زد به من زد
" سلام إما ، چطوری ؟ همه چی خوبه ؟ "
زیر لبی گفتم : بله مشتکرم پل همه چی عالیه
بسیار خوب . کارمندان شاد و شنگول . ما این طوری هستیم دیگه . خواهش میکنم همگی حواستون به من باشه . او سرفه ای کرد . میخواست به نحوی حواس همه را جمع کند . راستی باید خاطر نشان کنم که بزودی روز پیک نیک خونوادگی شرکت فرا میرسه . روز شنبه ی هفته ی دیگه . برای همه ی ما فرصتیه که تمدد اعصاب کنیم و از دیدار با خونواده های همدیگه لذت ببریم و کیف کنیم
یکی دو نفر نگاه هایی با هم رد و بدل کردند . تا این لحظه پل همیشه روز پیک نیک خونوادگی شرکت را رو عزا می نامید و می گفت ترجیح می دهد ..... او را قطع کنند تا اینکه خانواده اش را به آن پیک نیک ببرد
بسیار خوب ، همگی مشغول کار بشین . جک بذار یه صندلی برات بیارم
جک نشست و گفت : خیال کنین من اینجا نیستم و همگی عادی رفتار کنین
عادی رفتار کنیم . چشم البته
خوب که این طور عادی رفتار کنم . یعنی می نشستم کفش هایم را در می آوردم . ایمیل هایم را چک می کردم . کمی کرم مرطوب کننده به دستم می زدم . چند تا اسمارتیز میخوردم . فالم را از توی اینترنت میخواندم . بعدش هم فال کانر را می خواندم و ایمیلی هم برایش می فرستادم چند دقیقه ای صبر می کردم تا او جوابم را بدهد جرعه ای آب معدنی می نوشیدم و بعد بالاخره مشغول پیدا کردن بروشور تسکو برای آرتمس می شدم
به نظرم نمی شد این کارها را کرد
وقتی به پشتی صندلی تکیه دادم ذهنم سریع به کار افتاد .
فرصت های طلایی ایجاد کن . این گفته ی پل بود
و اگر فرصتی نبود چه ؟
جک هارپر هم که انجا نشسته بود و کار کردن مرا تماشا می کرد
جک هارپر کبیر . رئیس کل . رئیس ارشد شرکت . مطمئنا به طریقی می توانستم او را تحت تاثیر قرار دهم
اما شاید هم این فرصتی بود تا خودم را دل او جا کنم . اگر می توانستم به نحوی نشان دهم که آدمی زبر و زرنگ و با انگیزه ...
وقتی نشستم و پرونده ی مربوط به ارتقای مقام را ورق زدم حواسم بود که سرم را از حد معمول کمی بالاتر بگیرم طوری که انگار در کلاس مانکنی هستم . نگاهی به دور وبرم انداختم . به نظرم می رسید بقیه هم در همین کلاس بودند . قبل از آمدن جک هارپر آرتمس پشت خط بود و با مادرش حرف میزد . اما حالا با عینک مدل گربه ای اش تند تند مشغول تایپ کردن بود گهگاه هم مکثی می کرد و به انچه تایپ کرده بود لبخندی میزد که مثلا نشان دهد چه آدم زبر و زرنگی است . نیک هم که قبلا مشغول خواندن مقاله ای ورزشی از روزنامه تلگراف بود از جای خود بلند شد و به سمت میز فرگس رفت
او با صدای بلند و بیش ازحد خودمانی گفت : راستی تو در مورد کارهای طراحی و نقاشی تبلیغ آدامس پنتر چیزی به ذهنت رسیده ؟
فرگس مات و مبهوت نگاهش کرد و گفت : إ.. بله
نیک یک اسباب بازی پلاستیکی کوچک و رنگارنگ را برداشت و گفت : اینم جایزه ایه که به هر حال می تونیم به نوعی ازش استفاده کنیم ... اونو بالا و پایین میندازی و باهاش بازی می کنی . کیف هم داره
اوه خدایا ؛ این مردک چقدر خودمانی میکرد . واقعا مایه ی شرمندگی بود
جک هارپر با صدایی دورگه گفت : تو که اینو سر و ته گرفتی
همه در اتاق مات و مبهوت شدند . نیک دور و بر اتاق چرخی زد . ظاهرا از اینکه توجه جک هارپر را به خودش جلب کرده بود شاد و شنگول بود
نیک چند بار سرش را تکان داد و گفت : بله . درست فرمودین ! با این حساب شما دوست دارین که مفهوم کلی سر و ته باشه ؟ منظورم اینه که وارونه بشه . البته اگه شما دوست دارین ...
جک گفت : منظورم مفهوم کلی نیست ، بلکه منظور به اسباب بازیه
نیک مات و مبهوت به اسباب بازی در لای انگشتانش نگاه کرد
جک نگاهی عاقل اندر سفیه به او کرد و گفت : این اسباب بازی رو به اون طرف می شینه . کافیه بندش رو بکشی تا بچرخه . خودت خوب می دونی ، درسته ؟
رنگ صورت نیک پرید . " صد در صد " البته که می دونم بسیار خوب . به هر حال .. ما باید فکر بکر داشته باشیم . درسته ؟
سکوت همه جا را فرا گرفت . او اسباب بازی را روی میز فرگس گذاشت و خجالت زده به سوی میز خود رفت
خیلی دلم میخواست غش غش میخندیدم . اما حسابی گیج و منگ بودم ، وای چی می شد اگر من نفر بعدی بودم که جک هارپر بهم گیر میداد ؟
آرتمس با لحن دلبرانه ی مصنوعی گفت : اون بروشوری رو که ازت خواستم پیدا کردی ؟ اصلا عجله ای در کار نیست إما ولی ..
آره ایناهاش . صندلی ام را عقب زدم . ایستادم و به سمت میز او رفتم . سعی می کردم حتی االامکان حرکاتم طبیعی باشد . خدایا ، این جوری آدم خیال می کرد توی تلویزیون است . انگار پاهایم تحت اختیارم نبود . لبخندم مصنوعی بود ! احساس کردم دلم میخواهد فریاد بزنم و بگویم : برای من فیلم بازی نکن ولی در عوض گفتم : بفرمایین آرتمس ! و به دقت بروشور را روی میز گذاشتم
آرتمس گفت : خدا خیرت بده ! چشمم به چشمش افتاد و متوجه شدم چقدر فیلم بازی می کند . او دستش را روی دستم گذاشت و لبخندی ملیح زد . نمی دونم بدون تو چی کار می کردم اما
چوبکاری نکن . اشکالی نداره
اه . مرده شور . به سمت میزم رفتم . یکهو به ذهنم رسید کاشکی جوابی دندان شکن به او می دادم . مثلا چنین چیزی می گفتم : کار گروهیه که این تشکیلات رو سر پا نگه داشته
باشه ولش کن بابا ، هنوزم می تونم تاثیر گذار باشم
سعی کردم حتی الامکان طبیعی رفتار کنم . پرونده ای را باز کردم و بسرعت مشغول تایپ شدم . صاف و صوف نشسته بودم . هرگز محیط کار را به این بی و سرو صدایی ندیده بودم . همه مشغول کار بودند . پایم به خارش افتاد ، اما جرات خاراندن آن را نداشتم . ذله شده بودم . تازه پنج دقیقه از اوضاع و احوال گذشته بود
بعد از مدتی جک هارپر گفت : چقدر اینجا بی سر و صداست ؟ همیشه همین طوره ؟
همه ی ما از سر تردید به یکدیگر نگاه کردیم
لطفا جلوی من رو دربایستی نکنین . مثل روزهای عادی حرف بزنین . به احتمال قوی شما اینجا با هم گپ می زنین . او از جایش بلند شد . کش و قوسی به خود داد و مشغول راه رفتن در اتاق شد . وقتی من در اداره کار می کردم راجع به هر چیزی حرف می زدیم . سیاست . کتاب .... مثلا اخیرا چه کتابی خوندین ؟
آرتمس فوری گفت : راستش من کتاب خاطرات مائوتسه تانگ رو خوندم . چه کتاب محشری
نیک گفت : من کتاب تاریخی قرن چهاردهم اروپا رو در دست دارم
کارولین شانه ای بالا انداخت و گفت : منم دارم دوباره کتابی از پروست میخونم . البته به زبان اصلی ، فرانسوی
جک هارپر با قیافه ای خشک و بیروح سرش را تکان داد و گفت : آهان . و تو چطور اما ... تو چی می خونی ؟
اوووم ... راستش .. آب دهانم را قورت دادم . با خودم کلنجار می رفتم که چه بگویم
نمی توانستم بگویم که من بیشتر پیشگویی مربوط به عشاق را میخوانم . هر چند خیلی خوب بود. سریع و مفید . کدام کتاب جدی و سنگینی بود که می توانستم نام ببرم ؟
بالاخره کارولین به دادم رسید و گفت : إما تو داشتی آرزهای بزرگ رو میخوندی . درسته ؟
خدا عمرش را بدهد . خیالم را راحت کرد . آره آره درسته
وقتی چشمم به چشمان جک هارپر افتاد که به من زل زده بود یکهو حرفم را قطع کردم
مرده شور قیافه ت رو ببرن . خدا ذلیلت کنه
صدای خودم را می شنیدم که در هواپیما چرت و پرت می گفتم
به گروه کتابخونا ملحق شدم اما نتونستم کتاب آرزوهای بزرگ رو تموم کنم . بنابراین فقط به خلاصه ی پشت جلد کتاب اکتفا کردم و وانمود کردم اونو خوندم
جک هارپر متفکرانه گفت : آرزوهای بزرگ . بسیار خوب . اما نظرت راجع به این کتاب چیه ؟
باورم نمی شد از من سوال کند
چند لحظه ای منگ شدم
گلویم را صاف کردم و گفتم : راستش ... گمان می کنم ... در حقیقت خیلی ....
آرتمس بی شیله و پیله گفت : هر کسی که کاملا نمادهای این کتاب رو درک کنه ...
خففان بگیر ، عنتر ، نکبتی . اوه خدایا چی بگم ؟
بالاخره گفتم : گمان می کنم که واقعا ... خیلی پر طنین بود
نیک هاج و واج گفت : منظورت از پر طنین چیه ؟
گلویم را صاف کردم و گفتم : إ.. یعنی پژواک داره
آرتمس گفت : که این طور پژواک ... پژواک ؟
لجوجانه گفتم : آره دیگه . طنین داره . ای بابا . بذارین به کارهام برسم . با چشم غره ای به انان مشغول تایپ شدم
بسیارخوب در مورد بحث کتاب که خیطی بار آوردم. فکر مثبت کن اما . من هنوز وقت داشتم . مطمئن بودم که می توانم او را تحت تاثیر قرار دهم
آرتمس با ناز و عشوه گفت : خدایا نمی دونم این چه دردی گرفته . هر روز هم که به اش آب میدم ولی .. او راجع به گیاه تارتن اش حرف میزد .
راستی جک تو چیزی از گیاه سر در میاری ؟
راستش نه
سپس جک با قیافه ی ساختگی نگاهی به من کرد و گفت : اما گمان می کنی این گیاه چه ش شده ؟
...هر وقت آرتمس اعصابم رو حسابی خرد میکنه آب پرتقال ...
در حالیکه صورتم مثل کوره داغ شده بود به تایپ کردن ادامه دادم و گفتم : من .. من چه می دونم
ولش کن بابا ، مهم نیست . حالا به یک گیاه کوچولو آب پرتقال دادم اسمون که به زمین نیومده . هنوزم که خشک نشده . درسته ؟
پل با اخم وارداتاق شد و گفت : کسی لیوان دسته دار ورلد کاپ منو ندیده ؟ نمی دونم کجاس .
هفته ی پیش لیوان دسته دار رئیسم رو شکستم و تیکه هاشو توی کیفم قایم کردم ...
ای مرده شور ، گور به گور بشی
بیخیال حالا یه لیوان دسته دار فسکنی رو هم شکستم به تایپ کردن ادامه بده
نیک با لحنی دوستانه به جک هارپر گفت : هی جک ، اگه خیال می کنی حوصله ات سر رفته اینجا رو نگاه کن . او به فتوکپی عکسی که فقط قسمت پایین تنه ی زنی را با لباس زیر نشان میداد و از موقع کریسمس تا به حال روی تخته ی اعلانات نصب شده بود اشاره ای کرد ما هنوز نفهمیدیم این عکس کیه
.... توی مهمونی کریسمس بیش از حد مشروب خوردم و ..."
دلم میخواست زمین دهان باز می کرد و مرا می بلعید . خداوندا...
سلام اما . صدای کتی بود . سرم را بالا کردم و او را که با عجله وارد اتاق می شد دیدم . صورتش از شدت ذوق و شوق گل انداخته بود . چشمش به جک هارپر و در جا خشک شد . اوه
جک دستش را تکان داد و گفت : اشکالی نداره ، خیال کن من پشه ی روی دیوارم . منو ندیده بگیر . هر چی میخواستی بگی ؛ بگو
زورکی جوابش را دادم . سلام کتی . چیه ؟
به محض اینکه اسم او را آوردم جک هارپر سرش را بالا کرد و با خوشحالی او را نگاه کرد
راجع به کتی به او چه گفته بودم؟ یادم نمی امد . چه گفته بودم ؟ چه ...

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
سه شنبه 21 دی 1389  9:48 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها