جوء بخش بازاریابی تاحدی مثل اتاق خواب من زمانی که کلاس ششم دبیرستان بودم و به مهمانی دعوت داشتم شده بود . همکاران تند تند موهایشان را شانه می کردند و به خودشان عطر میزدند . اوراق و اسناد را این ور و اون ور می گذاشتند و با هیجان شایعه پراکنی می کردند . از دم در اتاق نیل گریگ که مسئول راهبردی رسانه های گروهی بود رد شدم . او را دیدم که تمام جوایز مارکتینگ ویک را روی میز تحریرش ردیف کرده و معاونش فیونا مشغول برق انداختن قاب عکسهای او در حال دست دادن با افراد مشهور است
داشتم کتم را آویزان می کرد که رئیس بخش ما " پل " مرا به کناری کشاند .
" در گلن اویل چه اتفاقی افتاد ؟ امروز صبح یه ایمیل عجیب و غریب از دگ همیلتن داشتم . تو روی اون نوشابه ریختی ؟ "
باورم نمیشد دگ همیلتن به پل خبر داده باشه . اما او به قول داده بود که این کار را نکند . سریع گفتم : این جوری هم که خیال می کنی نبود ! من می خواستم کیفیت خوب پنتر پریم رو ثابت کنم و یهو نوشابه ریخت ...
پل ابروهایش را بالا برد . اما نه به صورتی دوستانه ." بسیار خوب باشه ؛ با عذرخواهی از اون یه جوری سر و ته قضیه رو هم آوردم . حالا فهمیدم نبایستی از تو میخواستم به جلسه بری "
قلبم به تالاپ و تلوپ افتاد . خواهش می کنم نگو که یک قوطی نوشابه ی بی همه چیز موفقیت های مرا تباه کرده است .
فوری گفتم : این جوری هم که تو میگی نیست ! منظورم اینه که اگه فرصتی دیگه به من بدی تا خودم رو نشون بدم بهتره به ات قول میدم
تا بببینم چی میشه . او نگاهی به ساعتش کرد . بهتره بجنبی . میز تحریرت هم گند گرفته
بسیار خوب . راستی ... کار ارزیابی من چه موقع انجام میشه ؟
پل با لحنی مسخره گفت : إما . انگار خبر نداری امروز جک هارپر برای دیدن شرکت اومده البته اگه خیال می کنی ارزیابی شغلی تو مهم تر از کسیه که موسس شرکت ...
نه . منظورم این نبود .... من فقط ....
پل با لحنی کسل کننده گفت : زود باش . میزت رو مرتب کن . اگه یهو نوشابه ی پریم رو بریزی روی هارپر از کار برکناری
داشتم به سمت میز میرفتم که سیرل با قیافه ای که انگار جر و بحث کرده بود وارد اتاق شد . صورت گرد او عرق کرده و گوشه ی پیراهن راه راهش از زیر کت چهار دکمه اش بیرون زده بود
او دست هایش را بهم زد و گفت : توجه ؛ توجه . همگی توجه کنین . این یه دیدار غیر رسمیه . آقای هارپر برای حرف زدن با یکی دو نفر از شماها به این اتاق میاد . حواستون به کاری که می کنین باشه . از همه میخوام خیلی عادی رفتار کنین اما در معیاری سطح بالا
او چشمش به انبوهی از کاغذهای نمونه ی چاپی در کنار میز فرگس گریدی افتاد و با تشر گفت : این کاغذها دیگه چیه ؟
فرگس که آدمی خجالتی و خوش ذوق بود گفت : نمونه طراحی فعالیتهای جدید ادامس پنتره . روی میزم به حد کافی جا نداشتم
سیرل آنها را برداشت و در بغل فرگس چپاند و گفت : بسیار خوب . اینا نمیشه اینجا باشن ! یه کاریشون بکن ! اگه از تو سوالی کرد با خوشرویی و خیلی عادی جوابش رو بده . وقتی اون وارد این اتاق شد همه مشغول کار خودتون باشین . درست مثل روزهای قبل . خیلی عادی کارتون رو انجام بدین .
با حالتی آشفته و پریشان به دور و برش نگاه کرد . تعدادی از شما با تلفن صحبت کنین ؛ عده ای مشغول تایپ کردن باشن . یکی دونفرتون هم می تونین یه فکر بکر بکنین. ویادتون باشه این بخش قلب شرکت پنتره . شرکت پنتر بابت سابقه ی درخشان بازاریابیش شهرت داره
او ساکت شد و ما که زبانمان بند آمده بود به او زل زدیم . دو مرتبه دست هایش را به هم زد و گفت : بجنبید ! اینجا نایستین . به من اشاره کرد . آهای تو . یاالله بجنب
اوه خدایا . میزم پر از خرت و پرت بود . در کشو را باز کردم و همه را درون آن ریختم و سراسیمه خودکار و قلم ها را در جا قلمی مرتب کردم . آرتمس در پشت میز کنار من ماتیک خود را تجدید کرد
او خودش را توی آیینه نگاه کرد و گفت : شرط می بندم دیدار اون الهام بخش دیگران باشه . می دونی چیه ؟ عده ی زیادی تصور می کنن اون تک و تنها حرفه ی بازاریابی رو دگرگون کرده .
چشم او به من افتاد . إما این تاپ جدیده ؟ مال کجاس ؟
بعد از مکثی گفتم : إ...إ...فرنچ کانکشن
او چشمانش را تنگ کرد و گفت : من آخر هفته اونجا بودم ولی چنین مدلی رو ندیدم
خوب .... شاید فروخته شده . رویم را برگرداندم و تظاهر به مرتب کردن کشوی بالایی کردم
کارولین مدیر تولید گفت : اونو چی صدا کنیم ؟ آقای هارپر ؟ یا جک ؟
نیک یکی از مدیران بازاریابی پشت تلفن با آب و تاب گفت : کافیه فقط من پنج دقیقه با اون تنها باشم تا راجع به نظریه ی وب سایت باهاش حرف بزنم . منظورم اینکه یا مسیح اگه ؛ اون ...
خدایا ، ذوق و شوق مسری بود
شانه ای برداشتم وموهایم را شانه زدم و ماتیکم را بررسی کردم
خدا را چه دیدی . شاید او به استعداد ذاتی من پی برد و مرا از بین این همه آدم دستچین کرد
پل در حال قدم زدن در دفتر کار گفت : بسیار خوب . بچه ها اون الان توی این طبقه س . اول به اتاق مدیریت میره و ...
سیرل هیجان زده گفت : همگی مشغول کارتون باشین . یاالله
اه . کار روزانه ی من چه بود ؟؟؟
گوشی را برداشتم و دکمه ی پیام گیر را فشار دادم . می توانستم به پیام هایم گوش کنم
به دور و بر دفتر کار نگاه کردم و دیدم که همه مثل من گوشی به دست هستند
نمی شد همه ی ما پای تلفن باشیم . خیلی احمقانه بود ! بسیار خوب من کامپیوترم را روشن می کردم و صبر می کردم تا گرم شود
همان طور که رنگ صفحه ی کامپیوتر تغییر می کرد آرتمس با صدای بلند گفت : فکر کنم اصل قضیه همون نشاط و سر زندگیه . چشمان او دائما متوجه دم در بود . متوجه منظورم شدین ؟
نیک گفت : اوه ؛ بله ؛ بله
منظورم اینه که از محیط مدرن بازاریابی ما احتیاج داریم به ائتلاف راهبردی و بینش آینده نگری توجه کنیم
خدایا ؛ کامپیوترم کند کار می کرد هر لحظه ممکن بود جک هارپر از راه برسد و من مثل مجسمه مومیایی انجا نشسته بودم
فهمیدم چه کار کنم .می رفتم و قهوه میاوردم . چه کاری طبیعی تر از این ؟
از جایم بلند شدم و گفتم : من میرم قهوه بیارم
آرتمس سرش را بالا کرد و گفت : لطفا یکی هم برای من بیار ! بگذریم در رشته ی مدیریت هم که ..
دستگاه قهوه در جایی دنج نزدیک در ورودی بخش بود . منتظر مایع تهوع اور بودم تا فنجانم را پر کند . نظری انداختم وگراهام هیلینگدون را دیدم که با یکی دو نفر دیگر پشت سرش از اتاق مدیریت بیرون امد ! بخشکی شانس ! اه اه ؛ سر و کله اش پیدا شد
بسیار خوب ، خونسردیت رو حفظ کن . صبر کن تا فنجون دوم هم پر بشه ، خوب و طبیعی جلوه ....
اوه ؛ خودش بود ! با موهایی بور و کت و شلوار شیک وگرانقیمت و عینک دودی اش . اما در کمال تعجبم او قدمی به عقب برداشت تا از سر راه به کنار برود
در حقیقت هیچ کس به او نگاهی نمی کرد . تمام حواس دیگران متوجه شخصی دیگر بود ؛ مردی که شلوار جین و بلوز سیاه یقه اسکی پوشیده بود ، از در بیرون آمد ...
من مات و مبهوت به او زل زده بودم که یکدفعه رویش را برگرداند
اوه خدایا ؛ به محض دیدن صورتش احساس کردم توپی به سنگینی توپ بولینگ بشدت به سینه ام برخورد کرد
وای خودش بود
همان چشمان سیاه ، همان خطوط لبخند ، البته ته ریش نداشت اما صد در صد خودش بود
همون آقای توی هواپیما
او اینجا چه کار می کرد ؟
... و چرا همه حواسشان به او بود ؟ او داشت حرف میزد و دیگران هم هر کلمه ای را که او میگفت با جان و دل گوش می کردند
او دو مرتبه روی خود را برگرداند . من بی ارداه سعی کردم خودم را از نظر او پنهان و ارامشم را حفظ کنم . او اینجا چه کار میکرد ؟ او نمی توانست ....
اصلا امکان نداشت ...
به هیچ وجه امکان ...
با پاهایی لرزان به سمت میز خودم رفتم و سعی کردم قهوه روی زمین نریزد
با صدایی گرفته و خفه گفتم : هی ؛ آرتمس . می دونی جک هارپر چه شکلیه ؟
نه ؛ او قهوه اش را از دستم گرفت : متشکرم
کسی گفت : مو مشکیه
به سختی آب دهانم را قورت دادم . مو مشکی ؟ پس مو بور ... نیست ؟
کسی آهسته گفت : داره میاد این طرف . اومدش !
در صندلی ام فرو رفتم و قهوه ام را جرعه جرعه سر کشیدم و ناخوادگاه از طعم منزجرکننده ی قهوه ابروهایم تو هم رفت
صدای گراهام را شنیدم " رئیس بازاریابی و ترفیع مقام ؛ پلر فلچر "
همان لهجه ی امریکایی خشک به گوشم رسید . " از دیدنت خوشوقتم ، پل "
بله خودش بود . صد در صد خودش بود
اوه آروم باش ، شاید منو به خاطر نیاره ؛ پرواز کوتاهی بود . احتمالا اون زیاد پرواز می کنه.
پل او را به وسط اتاق راهنمایی کرد . قابل توجه همه ! بسیار خوشوقتم که بنیانگذار بازاریابی و مردی رو که نسل بازاریابی رو تحث تاثیر خودش قرار داد به شما معرفی کنم .... جک هارپر
صدای دست زدن و تشویق همه جا را فرا گرفت . جک هارپر سرش را تکان داد و لبخندی زد . " اختیار دارین . احتیاجی نیست نگران باشین . لطفا روال عادی کارهاتون رو دنبال کنین "
او مشغول قدم زدن در اتاق شد . گهگاهی می ایستاد و با کارمندان حرف میزد . پل در کنار او بود و کارمندان را معرفی می کرد و مرد مو بور هم مثل سایه همه جا دنبالش بود
ناگهان آرتمس زیر لبی گفت : اومدش این سمت ! و همه در انتهای بخش ما ، خودشان را جمع و جور کردند
قلبم به شدت می تپید . خودم را توی صندلی ام جمع کردم و سعی کردم پشت کامپیوترم پنهان شوم . شاید مرا نمی شناخت . شاید مرا به خاطر نمی اورد . شاید ...
بخشکی شانس ! او داشت به من نگاه می کرد . متوجه حالت تعجب در چهره اش شدم . ابروانش را بالا برد
مرا شناخته بود
در دل دعا می کردم ، خواهش می کنم این طرف نیا. خواهش می کنم سراغ من نیا
او به پل گفت : این خانم کیه ؟
" إما کریگن . یکی از دستیارهای بازاریابی ما "
او به سمت من آمد . آرتمس از حرف زدن دست کشید . همه به او خیره شدند . از شدت خجالت بدنم داغ شده بود
او با لحنی خوشایند گفت : سلام
با هزار بدبختی گفتم : سلام آقای هارپر
بسیار خوب ؛ او مرا شناخته بود . اما لزومی نداشت انچه را من گفته بودم یادش مانده باشد . یک نفر بغل دستش توی هواپیما چیزهایی گفته بود . چه کسی این طور حرفها را به خاطر می سپارد ؟
اصلا شاید به حرفهایم گوش نمیداده است .
و تو چه کار می کنی ؟
زیر لب گفتم : إ.. إ.. من در بخش بازاریابی همکاری می کنم و در ضمن درمرحله ی مقدماتی ترفیع مقام هستم
پل گفت : اما هفته ی پیش ماموریتی به گلاسکو داشت . لبخند پل مصنوعی بود . ما اعتقاد داریم هر چه زودتر یه سری از مسولیتها رو به کارمندان کم سابقه محول کنیم
جک هارپر سرش را تکان داد . " کار عاقلانه ایه "
ناگهان چشمش به لیوان قهوه ی روی میزم افتاد. سرش را بالا کرد وچشم در چشم شدیم .
قهوه ات چطوره ؟ خوشمزه س ؟
درست مثل پخش صوت ، یک دفعه صدای احمقانه ی خودم را در سرم شنیدم که چرت و پرت می گفت : قهوه ی اداره تهوع آورترین چیزیه که تا به حال خوردم . سم تمام عیاره . اغلب برای نوشیدن قهوه به استارباکز میریم
گفتم : عالیه ؛ واقعا ... لذیذه !
خیلی خوشحالم که اینو می شنوم
برقی حاکی از تقریح و سرگرمی درچشمانش درخشید . احساس کردم صورتم سرخ شده است
پس او یادش بود . ای لعنتی . همه چیز یادش بود
پل گفت : اینم آرتمس هریسونه ؛ یکی از مدیران جوان و زبرو زرنگ بازاریابی
جک هارپر با حالتی متفکرانه گفت : آرتمس . چند قدمی به میز او نزدیک شد . " آرتمس چه میز بزرگ خوبی داری ." به او لبخندی زد . این میز جدیده ؟ "
اون دختره ی مزخرف که اسمش آرتمسه . روز گذشته به محض رسیدن میز جدید فوری اونو برداشت . هر چند من یه میز کوچک مزخرف دارم
او همه چیز یادش بود , نبود ؟ همه چیز
خدایا ؛ چه چیز مزخرف دیگری گفته بودم ؟
آرتمس برای اینکه خودی نشان دهد جوابی به او داد . من هم بدون حرکت مثل کارمندی خوب و وظیفه شناس سر جای خود نشسته بودم . ذهنم بی اختیار به عقب برگشت . سعی کردم حرفهای چرتی را که زده بودم به خاطر بیاورم . منظورم این است که همه چیز را راجع به خودم به این مرد گفته بودم . همه چیز رو . به او گفته بودم چه نوع لباس زیری می پوشم ، بستنی با چه طعمی دوست دارم و ...
ناگهان ترس همه وجودم را فرا گرفت
به یاد چیزی افتادم که نبایستی به او می گفتم . چیزی که نبایستی به کسی می گفتم ؟
... در برگه ی سابقه ی کارم نمره ی ریاضیم رو به جای ب ، الف نوشتم . می دونستم حقه بازیه و نبایداین کار رو بکنم . اما دلم می خواست کار گیر بیارم
من راجع به نمره ی تقلبی ام در برگه ی استخدامی ام حرف زده بودم . بسیار خوب کارم تمام شد . الفاتحه
او مرا از کار بر کنار می کرد . بابت دروغم ، سابقه ی کاری ام خراب میشد و دیگر کسی مرا استخدام نمی کرد
بسیار خوب ؛ هول نکن . ببینم چه خاکی توی سرم بریزم . عذرخواهی می کنم . بله ؛ به اش می گم خطایی ازم سر زه و از صمیم قلب متاسفم . من هرگز قصد نداشتم شرکت رو فریب بدم
نه ، میگم راستش من نمره ی الف گرفتم . ها ها ها - چه احمقی بودم ! یادم رفته بود . به هر حال هر طور بود زیر حرف خودم می زدم . اخر او امریکایی بود و هرگز نمی فهمید که ...
نه ، به هر حال به نحوی سر در می آورد
بسیار خوب ، شاید من از این بابت بیش از حد مته به خشخاش می گذاشتم . بهتر بود می گذاشتم اوضاع به همین منوال پیش برود .
جک هارپر مرد بسیار مهمی بود . به او نگاه کن ! لیموزین و کلی خدم و حشم و کارخانه ای عظیم داشت که هر سال میلیونها دلار سود می داد . او اهمیتی نمیداد که یکی از کارمندانش نمره الف زهرماری گرفته باشد یا نه . راست میگویم
از شدت فشار عصبی چنان بلند بلند خندیدم که آرتمس چپ چپ نگاهم کرد
جک هارپر به دور و بر دفتر کار که در سکوت مطلق بود نگاهی کرد و گفت : از دیدن همه شما خوشوقت شدم . در ضمن معاونم سون جیمز رو معرفی می کنم . و به مرد مو بور شیک پوش اشاره ای کرد . چند روزی اینجا هستم . امیدوارم شناخت بیشتری ازتون پیدا کنم . همون طور که اطلاع دارین پیت لیدلر موسس دیگه ی شرکت پنتر انگلیسی بود . برای همینم این کشور از بسیاری جهات برای من مهمه
نجوایی توام با دلسوزی در سر تا سر دفتر کار پیچید . او یک دستش را بلند کرد . سری تکان داد و از اتاق بیرون رفت . سون و تمام مدیران هم به دنبال او رفتند . به محض رفتن او همهمه و پچ پچ شروع شد
آرامشی سرتاسر بدنم را فرا گرفت . خدایا شکرت ، خدایا شکرت
راستش من ادم خل و چلی بودم . چه خیال بیهوده ای بود که تصور کنم جک هارپر تمام انچه را گفته بودم به یاد داشته باشد و به انها اهمیت بدهد .خیالی واهی بود که تصور کنم جک هارپر با آن برنامه ی شلوغ و پلوغش مرا به گوشه ای می کشاند و راجع به نمره ی تقلبی ام از من بازخواست می کند
همین طور که دستم را به سوی ماوس می بردم تا روی مدارک جدید کلیک کنم لبخندی گل و گشاد چهره ام را باز کرد
إما ؟ سرم را بالا کردم و پل را کنار میزم دیدم . او مودبانه گفت : جک هارپر میخواد تو رو ببینه
چی ؟
لبخندم محو شد . منو ؟؟
در اتاق کنفراس . پنج دقیقه ی دیگه
به تو گفت که .... چرا ؟
نه
پل از میزم دور شد و من خشک و بی روح به صفحه ی کامپیوتر زل زدم . احساس بسیار بدی داشتم
پس حق با من بود . شغلم را از دست می دادم
بابت مشتی حرفهای مزخرف در پروازی لعنتی . شغلم را از دست میدادم . خودم می دانستم
اصلا چرا من بایستی در قسمت درجه یک می نشستم ؟ چرا دهان کوفتی ام را باز کرده بودم؟
آرتمس با لحنی مشکوک گفت : چرا جک هارپر میخواد تو رو ببینه ؟
گفتم : نمی دونم
کسی دیگه رو هم می بینه ؟
با حالتی سردرگم گفتم : خبر ندارم
برای اینکه از دست سوالات او خلاص شوم مشغول تایپ کردن مشتی چرت و پرت در کامپیوترم شدم اما ذهنم جایی دیگر بود
نبایستی این کار را از دست میدادم . نبایستی این شغل را ضایع می کردم
منظورم این است که راستش اگر می دانستم که او کارفرمای من است هرگز راجع به نمره ام ... و حرفی به او نمی زدم
به هر حال ادم که نکشته بودم . کار خلافی از من سر نزده بود . فقط در مورد نمره ام دروغ گفته بودم . ... من کارمند خوبی بودم . تمام تلاش خود را می کردم و بیشتر اوقات از زیر کار در نمی رفتم . و تازه چقدر هم برای تبلیغ پوشاک ورزشی اضافه کاری کرده بودم و من بودم که ترتیب لاتاری مراسم کریسمس ...
بشدت مشغول تایپ کردن بودم و از شدت خشم و غضب صورتم گل انداخته بود
إما ؟ پل نگاهی معنی دار به ساعتش انداخت
بسیار خوب . نفس عمیقی کشیدم و از جایم بلند شدم
به هیچ وجه اجازه نمی دادم او مرا از کار برکنار کند . نمی گذاشتم چنین اتفاقی بیفتد
از دفتر کار بیرون امدم و از راهرو یکسراست به سمت اتاق کنفراس رفتم . در زدم و آن را باز کردم
جک هارپر پشت میز کنفرانس نشسته بود و یادداشت بر میداشت
به محض ورود من سرش را بالا کرد . قیافه اش به قدری جدی و گرفته بود که از شدت دلهره دلم پیچ خورد
می بایست هر طور بود از خودم دفاع می کرد . بایستی این شغل را نگه می داشتم
او گفت : سلام . لطفا در را ببند
صبر کرد تا در را بستم سپس سرش را بالا کرد .
إما ما باید راجع به چیزی با هم صحبت کنیم
گفتم : خودم اطلاع دارم که باید این کار انجام بشه . سعی می کردم لحن کلامم آرام و یکنواخت باشد. اگه اجازه بدین دلم میخواد اول من حرف دلم رو بزنم
برای لحظه ی جک هارپر یکه خورد . سپس ابروانش را بالا برد
البته حرفت رو بزن
قدم به اتاق گذاشتم و مستقیم به چشمانش نگاه کردم .
آقای هارپر می دونم واسه چی میخواستین منو ببینین . از کار اشتباهم خبر دارم . به هر حال خطایی از من سر زده که از صمیم قلب متاسفم . واقعا متاسفم . دیگه هرگز چنین اتفاقی نخواهد افتاد. و اما در دفاع از خودم ... صدای خود را می شنیدم که در اثر احساساتی شدن بلند شده بود . به منظور دفاع از خودم باید بگم که توی هواپیما به هیچ وجه از هویت شما خبر نداشتم و خیال نمی کنم بابت اشتباهی که از روی صداقت و سادگی بوده مستحق تاوان پس دادن باشم
سکوت برقرار شد
جک هارپر با اخم گفت : تو خیال می کنی من تو رو تنبیه می کنم ؟
بله ! اما باید بدونین اگه من می دونستم شما کی هستین هرگز راجع به نمره ی تقلبیم حرفی نمی زدم . اگه اینجا دادگاه بود قاضی جلسه رو مختومه اعلام می کرد و حتی به شما اجازه نمی داد که ...
جک هارپر ابروانش را پایین انداخت و گفت : نمره ی تو ؟ آهان ، نمره ی توی برگه ی استخدامیت . او بدقت سر تا پای مرا برانداز کرد . " باید بگم نمره ی تقلبی تو .... آهان !
با شنیدن این حرف از دهانش احساسم کردم صورتم گر گرفت
جک هارپر به پشتی صندلی اش تکیه داد و گفت : می دونی از نظر عده ای عمل تو به منزله ی کلاهبرداریه
خودم اینو می دونم . می دونم اشتباه کردم . نبایستی این کار رو می کردم اما به هیچ وجه روی کار من تاثیر نذاشته و به هیچ عنوان ...
او متفکرانه سرش را تکان داد . که اینطور ؟ آره ؟ دستکاری توی نمره . فکر نکردی شاید ما ازت بخوایم یه سری کار محاسباتی انجام بدی و ؟ ...
از سر استیصال گفتم : من می تونم محاسبه کنم . می تونین هر نوع سوال ریاضی که دلتون بخواد ازم بکنین ...یاالله ... سوال کنین
بسیار خوب . هشت ضربدر نه ؟
به او زل زدم . قلبم به شدت میزد . ذهنم از کار افتاده بود . هشت ضربدر نه ؟ نمی دانستم . بخشکی شانس . باشد . یک نه تا ، نه تا ، دو نه تا ...
نه ، فهمیدم . هشت ده تا هشتاد تا . پس با این حساب هشت نه تا هفتاد و دو تا
با فریاد گفتم : هفتاد و دو تا
او پوزخندی زد و من آرامتر گفتم : هفتاد و دو تا
بسیار خوب .
او با احترام به صندلی اشاره کرد که بنشینم . خوب حالا حرفات تموم شد یا اینکه بقیه داره ؟
با حالتی سردرگم دستی به صورتم کشیدم و گفتم : من ...شما ، شما که منو از کار برکنار نمی کنین ؟
جک هارپر صبورانه گفت : نه من تو رو از کار برکنار نمی کنیم . میشه حالا حرف بزنیم ؟
درحالی که می نشستم بدگمانی شدیدی ذهنم را را فرا گرفته بود . گلویم را صاف کردم .بابت نمره ام بود که میخواستین منو ببینین ؟
او با ملایمت گفت : نه دلیلش این نبود
دلم میخواست در جا می مردم
موهایم را عقب زدم و سعی کردم بر اعصابم مسلط شوم و قیافه ی تاجرمابها را به خود گرفتم .
بسیار خوب ، پس واسه چی ...
می خواستم ازت تقاضای کوچکی کنم
بفرمایید . هر چی که بخواین ... چیه ؟
جک هارپر گفت : به دلایل گوناگون ترجیح میدم هیچ کس از سفر هفته ی پیش من به اسکاتلند با خبر نشه .
نگاهش با نگاهم تلاقی کرد و دلم میخواد ملاقات ما در اون روز فقط بین خودمان باشه
بعد از مکثی گفتم : بسیار خوب . البته ، حتما . می تونم این کار رو بکنم
تا حالا به کسی نگفتی ؟
نه ، به هیچ احدی نگفتم . حتی به ... منظورم اینه به هیچ کس ... به هیچ کس نگفتم
خوبه . متشکرم. از این بابت خیلی متشکرم
او لبخندی زد و از جا بلند شد . إما از ملاقاتت خوشوقتم . حتما بازم تو رو می بینم
فقط همین ؟
فقط همین . مگه اینکه تو دلت بخواد راجع به چیز دیگه حرف بزنی
نه ، آنقدر با عجله از جا بلند شدم که قوزک پایم به پایه ی میز خورد و دلم ضعف رفت
چه خیالاتی به سرم زده بود ؟ که او ازمن بخواد سرپرستی پروژه ی جدید بین المللی اش را به عهده بگیرم
جک هارپر در را باز کرد و مودبانه آن را برایم نگه داشت . داشتم بیرون می رفتم که یکهو ایستادم و گفتم : صبر کنین
چیه ؟؟
خجالت زده سوال کردم : به بقیه بگم شما میخواستین راجع به چه چیزی با من حرف بزنین ؟ می دونین که همه ازم سوال می کنن ؟
بهتره بگی در مورد ائتلاف تکوینی و مدیریت چند جانبه بحث می کردیم .
او ابروانش را بالا برد و در را بست
او غریبه بود . و قرار بود غریبه هم باقی بماند . ان شب در راه برگشت به خانه هنوز هم بابت بی عدالتی مزبور هاج و واج بودم . اصل مطلب در مورد غریبه ها این بود که آنها دود می شدند و به هوا می رفتند و دیگر کسی آنها را نمی دید . سر و کله شان به عنوان کارفرمایی کله گنده در دفتر کار پیدا نمی شد . از تو جدول ضرب نمی پرسیدند
فقط می توانم بگویم که من درس عبرتی گرفتم . همیشه پدر و مادرم میگفتند هرگز با غریبه ها حرف نزن . حق با آنان بود دیگر هیچ وقت با هیچ غریبه ای حرف نمی زدم . اصلا و ابدا