0

رمان رازم را نگهدار

 
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان رازم را نگهدار
سه شنبه 21 دی 1389  9:37 AM

گند زده بودم
سر افکنده و غصه دار در فرودگاه گلاسکو به زحمت قدم بر می داشتم . به یاد دگ همیلتن افتادم که سرانجام با من خیلی مهربان شد . او گفت که مطمئن هست که لکه های روی پیراهنش پاک میشود و در ضمن به من قول داد راجع به این اتفاق به پل حرفی نزند اما در مورد معامله به هیچ و جه تغییر عقیده نداد
اولین فرصت بزرگ من ، و ببین چه شد . دلم میخواست به شرکت زنگ بزنم و بگویم : همه چی تموم شد .هرگز به اونجا بر نمی گردم و در هر حال این من بودم که اون دفعه به دستگاه فتوکپی دست زدم و خرابش کردم
اما نمی توانستم . در مدت چهار سال این سومین شغل من بود .هر طور بود می بایست دوام می آوردم .برای احترام به خودم .برای عزت نفسم از این گذشته پدرم هم چهار صد پوند از من طلبکار بود
به محض رسیدن به فرودگاه به بار رفتم .هنوز یک ساعت به پروازم مانده بود .متصدی بار که استرالیایی بود سوال کرد : چی میل داری؟
سرم را بالا کردم و حیرت زده نگاهش کردم ، اصلا ذهنم کار نمی کرد . ا...ا... شراب سفید . نه .نه . ودکا و تونیک میخوام . متشکرم
وقتی او دور شد خودم را روی چهار پایه رها کردم در این موقع یک مهماندار هواپیما با موهای بورگیس بافت فرانسوی در فاصله ی دو سه صندلی از من نشست . به من لبخندی زد و من هم لبخندی شل و ول تحویلش دادم
سر در نمی اوردم مردم چطور از عهده ی شغلشان بر می امدند .واقعا سر در نمی اوردم ، دوست قدیمی ام لیزی همیشه دلش میخواست وکیل شود و بفرمایید حال وکیل امور مربوط به کلاهبرداری شده بود ،اما وقتی من کالج را تمام کردم در مورد شغل هیچ عقیده ی بخصوصی نداشتم اولین شغلم کار کردن در بنگاه معاملات املاک بود و چون دلم می خواست خانه ها را ببینم وارد این حرفه شدم دلیل دیگرش هم این بود که در محیط کار زنی را دیدم که ناخن های لاک زده جالبی داشت او به من گفت به قدری در این حرفه پول در اورده که می تواند در چهل سالگی خودش را بازنشسته کند
به محض شروع از ان کار بدم آمد و از تمام کار اموزان بنگاه معاملات املاک متنفرشدم . از گفتن چیزهایی مانند چه منظره ی زیبایی بیزاربودم . چقدر منزجز میشدم وقتی کسی می گفت برای خرید خانه فقط سیصد هزار پوند دارد و قرار بود ما خانه ای چهار صد هزار پوندی نشانش بدهیم و بعدش هم نگاهی تحقیر آمیز به او می انداختیم و می گفتیم تو فقط سیصد هزار پوند داری ؟ خدایا ! با این پول که بازنده ی تمام عیاری
بنابراین بعد از شش ماه به همه خبر دادم که میخواهم تغییر شغل بدهم و در عوض عکاس شوم . چه لحظه ی با شکوهی بود درست مثل صحنه هایی از یک فیلم . پدرم مبلغی بابت دوره ی عکاسی و خرید دوربین به من قرض داد و قرار شد به دنبال این حرفه ی خلاقانه بروم و زندگی جدیدی را شروع کنم
افسوس آن طوری که دلم میخواست نشد
اصلا خبر دارید در اوایل کار چقدر حقوق به دستیار عکاس می دهند ؟
هیچ ، واقعا مفت و مجانی
به هر حال میدانید برایم مهم نبود اگر کسی شغل دستیار عکاسی را به من پیشنهاد می کرد
آهی کشیدم و در ایینه ی پشت بار به قیافه ی ماتم زده ام خیره شدم
این هم یک بدبختی دیگر موهایم وز کرده بود ، ای بابا اون ژل ها هم به درد نخورد
به هر حال فقط من نبودم که به جایی نرسیدم از هشت نفری که دوره ی عکاسی را دیده بودند فقط یک نفرشان موفق شد که الان برای مجله ووگ عکس می گیرد . یکی عکاس مراسم عروسی شد یکی کارش با مربی اش به عشق وعاشقی کشید ، یکی به مسافرت رفت ،یکی بچه دارشد ،یکی در فروشگاه سنپی سنپز کار می کند و آخرین نفر هم الان در مورگن استنلی است
در ضمن قرض و قوله ی من هم هر روز بیشتر و بیشتر میشد . بنابراین به دنبال شغلی درست و حسابی می گشتم که پول خوبی بدهند .
سرانجام یازه ماه پیش کارم را به عنوان دستیار بازاریاب درشرکت پنتر شروع کردم
متصدی بار یک بطری ودکا و تونیک جلوی من گذاشت و با نگاهی هاج و واج گفت : غصه نخور ، بی خیالش ، دنیا انقدرها هم بد نیست
از او تشکر کردم و جرعه ای نوشیدم . حالم کمی بهتر شد
بایستی به پل زنگ میزدم و گزارش کارم را به او می دادم . ولی دست و دلم به این کار نمی رفت .بگذریم ، احتمالا او هنوز برای ناهار و مراسم اعطای جوایز بیرون بود ، اودلش نمی خواست با تلفن همراهش تماس بگیرم و مزاحمش شوم .بهتر بود تا دوشنبه صبر می کردم
جرعه ی دوم ودکایم را سر می کشیدم که تلفن همراهم زنگ زد، کمی مضطرب شدم اگر تلفن از محل کارم بود وانمود می کردم صدای زنگش را نشنیده ام
اما از آنجا نبود ، شماره تلفن خانه ام روی صفحه تلفن افتاده بود
الو؟
صدای لیزی به گوشم خورد . سلام منم ، چکار کردی ؟
لیزی نه تنها قدیمی ترین دوستم ، بلکه هم آپارتمانی ام هم بود . او موهای سیاه پر شت داشت و ضریب هوشی اش حدودا ششصد بود و عزیزترین فرد برای من بود
با بدبختی گفتم : افتضاح بود
- گمان نکنم انقدرها هم که میگی افتضاح بوده
- لیزی باورت نمیشه ، سر تا پای رئییس بازاریابی گل اویل رو با نوشابه ای انرژی زا طعم تمشک خیس کردم
در آن طرف بار ، متوجه شدم که مهماندار هواپیما لبخندی پنهانی بر لب دارد ، احساس کردم که صورتم گل انداخته است . چه عالی ! حالا تمام دنیا از شاهکار من خبردار شده بودند
ای وای خدایا می توانستم احساس کنم که لیزی در فکر کلامی مثبت بود تا به من بگوید ، خوب ، لاقل توجه اونا رو جلب کردی .دیگه به این آسونی فراموشت نمی کنن
با غصه گفتم : خیال می کنم همین طور هم باشه ، پیغامی دارم ؟
- اوه ، نه ، منظورم اینه که اره ، بابات زنگ زد . میدونی .... لیزی از ادامه ی حرفش طفره رفت
- لیزی او چی می خواست ؟
او مکثی کرد و سپس گفت : از قرار معلوم دختر دائیت جایزه ی صنعتی رو برده . اونا می خوان به این مناسبت روز شنبه که روز تولد مامانت هست جشنی بگیرن
- اوه ، چه عالی
توی صندلیم بیشتر فرو رفتم . فقط همین کم مانده بود که دختر داییم ، کری ، بهترین فروشنده ی مبلمان اداری دنیا بشود و کاپ قهرمانی جهان را بگیرد . ها . ها
لیزی اضافه کرد و کانر هم زنگ زد . میخواست ببینه چیکار کردی ؟ چه آدم محشریه . گفت : نمیخواست توی جلسه به ات زنگ بزنه ، مبادا مزاحمت بشه
راستی ؟
برای اولین بار در طول آن روز احساس کردم روحیه ام بالا رفت
کانر ، نامزدم . نامزد دوست داشتنی و با ملاحظه ام
لیزی گفت " اون یه تیکه جواهره . گفت : تمام امروز گرفتار جلسه بوده ، إما بازی اسکواشش را لغو کرده و حالا تو دلت میخواد امشب برای شام با اون بری بیرون ؟
با خوشحالی گفتم : اوه ، اوه . خوبه متشکرم ، لیزی
تلفن را قطع کردم و جرعه ای دیگر نوشیدم . خیلی سرحال شدم
نامزدم
به گفته ی جولی اندروز وقتی سگی گاز می گیرد وقتی زنبوری نیش می زند ... آن موقع یادم می اید که نامزدی دارم و زندگی آن قدرها هم مزخرف نیست
البته هیچ کس مثل نامزد من نمی شد . یک پسر بالا بلند ، خوش قیافه و باهوش که در مجله مارکتینگ ویک از او به عنوان جرقه ای درخشان در بازار تحقیقاتی دنیای امروز نام برده شده بود
در حین نوشیدن ودکا فکر کانر تلسی بخش من بود ، با آن موهای بورش که در آفتاب می درخشید و خنده های همیشگی اش او حتی بدون اینکه از من سوالی بکند سیستم کامپیوتری ام را ارتقا داد و ...
دیگر ذهنم کشش نداشت . احمقانه بود . منظورم این است که کانر جای تعریف زیاد داشت ، از آن پاهای درازش گرفته تا ... بله ، ان شانه های فراخش .یادم به موقعی افتاد که آنفلونزا گرفته بودم و از من پرستاری می کرد . چه تعداد نامزد وجود دارد که از این کارها بکند ؟
من چقدر خوش شانس بودم . واقعا شانس داشتم
تلفنم را کنار گذاشتم و دستی به موهایم کشیدم . به ساعت پشت بار نظری اجمالی انداختم . چهل دقیقه ی دیگر به پرواز مانده بود . وقت زیادی نبود . دچار دلواپسی عجیبی شدم .با یک قلپ اساسی ، لیوان ودکایم را خالی کردم
اوضاع درست میشه ، برای هزارمین بار به خودم گفتم : به قطع درست میشه
وحشت زده نبودم ، فقط کمی ... فقط کمی ...
بسیار خوب ، وحشت زده بودم
از پرواز وحشت دارم
تا حالا به کسی نگفته بودم که از پرواز وحشت دارم . باور کردنی نبود . منظورم این نبود که هول و هراس داشتم . این طور نبود که نتوانم سوار هواپیما شوم . فقط مسئله ... صرفا ترجیح میدادم روی زمین باشم تا هوا
صبح که با هواپیما به آنجا رفتم بابت جلسه آنقدر ذوق زده بودم که ترس و وحشت پرواز فراموشم شده بود . به هر حال کمی واهمه داشتم . چشمانم را بستم و نقس عمیق کشیدم و وقتی هواپیما نشست ، به پرواز برگشت بودم
قبلا اصلا از پرواز وحشت نداشتم . در این چند سال اخیر بود که موقع پرواز دچار دلهره می شدم . میدانستم که کاملا غیر منطقی است
می دانستم هر روز عده ی زیادی پرواز می کنند و اصولا هواپیما ایمن تر از دراز کشیدن روی تخت است . احتمال سانحه ی هوایی کمتر از پیدا کردن آدم توی شلوغی لندن بود
با این حال پرواز با هواپیما را دوست نداشتم
بهتره یه ودکای دیگه سفارش بدم
تا اعلان پروازم ، دو لیوان دیگر ودکا نوشیدم و احساس کردم حالم جا آمد .بله ، حق با لیزی بود . حداقل من روی انها تاثیر گذاشته بودم و هرگز حرکت مرا فراموش نمی کردند
کیف به دست به سوی گیت پرواز راه افتادم . احساس می کردم تاجری با اعتماد به نفس هستم . یکی دو نفر هنگام رد شدن از مقابلم به من لبخند زدند و من هم لبخندی گل و گشاد تحویلشان دادم ، ببین ، آنقدرها هم که خیال می کنی ، دنیا بد نیست . مسائله اینه که آدم باید مثبت باشه . ممکن بود هر اتفاقی در زندگی پیش بیاید . مگر غیر از این بود ؟ آدمی نمی داند لحظه ای بعد چه به سرش می آید
به در ورودی هواپیما رسیدم ، دم در همان مهمانداری که موهایش را گیس کرده و در بار نزدیک من نشسته بود ، کارتهای پرواز را از مسافران می گرفت
مهماندار به من زل زد . سلام .. ا...ا..
چیه ؟ چرا او خجالت زده به نظر می رسید ؟
معذرت میخوام .فقط ... می دونستی که ... و با دستش به جلوی من اشاره ی کرد
با خوشرویی گفتم : چی شده ؟ پایین را نگاه کردم و از شدت ناراحتی سرجایم میخکوب شدم
چه شده بود که دکمه های بلوز ابریشمی ام موقع راه رفتن باز شده بود ؟ سه تا دکمه ی جلو باز بود و لباس زیرم پیدا بود ، لباس زیر صورتی ام ، آن هم لباس زیری که در اثر شستن زیاد از شکل افتاده بود
پس به این دلیل بود مردم به من لبخند میزدند ، نه برای اینکه دنیا جای خوبی بود
مهماندار که دستش را برای گرفتن کارت پرواز دراز کرده بود دلسوزانه گفت : مث اینکه امروز بر وفق مرادت نبوده . درسته ؟
می بخشی اما استراق سمع دست خودم نبود
زورکی لبخندی زدم . اشکالی نداره . درسته امروز روز بدبیاری من بود .
کارت پروازم را برانداز کرد و سکوتی حکمفرما شد
سپس آهسته گفت : ببین چی میگم . دلت میخواد در قسمت درجه یک بنشینی ؟
چی ؟؟
با من بیا ، احتیاج به تنوع داری
راستی ؟ اما ... مگه میشه همین طوری الکی کسی رو توی درجه یک بشونی ؟
البته اگه صندلی خالی باشه می تونیم اینکار رو بکنیم . از اختیاراتمون استفاده می کنیم و این پرواز خیلی کوتاهه .
او لبخندی زیرکانه به من زد ... فقط به کسی نگو ، باشه ؟
او مرا به سمت جلوی هواپیما راهنمایی کرد و به صندلی پهن بزرگی اشاره کرد . در عمرم هنوز در قسمت درجه یک هواپیما ننشسته بودم . باورم نمیشد او این کار را بکند
حال و هوای پر شکوه قسمت درجه یک مرا گرفته بود . زیر لب گفتم : این قسمت درجه یکه ؟ درسمت راستم مردی خوش لباس با کامپیوتر لپ تاپ خودش کار می کرد و دو زن مسن هم در ان گوشه هدفون توی گوششون گذاشته بودند
مهماندار به من گفت : همه چی خوبه ؟
- عالیه ! خیلی متشکرم
- خواهش می کنم
او دوباره لبخندی تحویلم داد و دور شد . کیفم را زیر صندلی جلو هل دادم
به به ، چه صندلی های راحتی . جای پا هم داشت . پرواز برایم تجربه ای خوشایند می شد . دستم را به سوی کمربند دراز کردم و با خونسردی ان را بستم . سعی کردم به دلهره هایم از پرواز اعتنایی نکنم
مهماندار خوشرویم گفت : شامپاین میل داری ؟
- عالیه ، متشکرم
- شامپاین
- آقا ، شما چطور ؟ شامپاین ؟
مردی که کنارم نشسته بود تا حالا حتی سرش را بالا نکرده بود که نگاهی به من بیندازد. او شلوار جین و گرمکن کهنه ای پوشیده بود و از پنجره بیرون را تماشا می کرد . او روی خود را برگرداند تا جوابی بدهد . برای یک لحظه چشمم به او افتاد . چشمانی سیاه ، ته ریش و خط اخم روی پیشانی داشت
- لطفا براندی . متشکرم
لحن کلام او خشک و بی روح بود . لهجه ی امریکایی داشت . دلم میخواست از او سوال کنم اهل کجاست ، اما او فوری رویش را برگرداند و دو مرتبه بیرون را نگاه کرد
برای من بهتر بود ، راستش خودم هم حال و حوصله ی حرف زدن نداشتم .
خب حقیقت این است که من از این هم خوشم نیامد
می دانستم درجه یک است و میدانستم که تجملی است ، با وجود این دچار دلهره و ترس شده بود
ده دقیقه از پرواز گذشت و علامت بستن کمربندها خاموش شد. موقع بلند شدن هواپیما چشمانم را بستم و اهسته شمارش اعداد را شروع کردم که تا حدی موثر بود . اما به عدد سیصد و پنجاه که رسیدم انرژی ام ته کشید ، روی صندلی ام نشستم و جرعه جرعه شامپاین نوشیدم و مشغول خواندن مقاله ای با عنوان سی کار مهمی که قبل از رسیدن به سی سالگی باید انجام دهید از مجله ی کازمو شدم . نهایت سعی و تلاش خودم را کردم که عین یک مدیر عامل بازاریابی آرام به نظر برسم اما با کوچکترین صدایی یکهو از جا می پریدم و هر ارتعاشی نفسم را بند می اورد
با ارامشی تصنعی دستم را به سوی بروشورهای ایمنی دراز کردم و برای پنجمین مرتبه آن را خواندم . خروجهای اضطراری ، جلیقه ی نجات ، اگر جلیفه ی نجات لازم شد لطفا اول به کودکان و افراد مسن کمک کنید ، وای خدا جون ... اصلا چرا به ان بروشور نگاه کرده بودم ؟ نگاه کردن به عکس های کارتونی ادمهایی که با جلیقه ی نجات توی دریا می پریدند در حالی که هواپیما پشت سرشان در حال سقوط بود درد مرا که دوا نمی کرد . فوری بروشور را در جیب صندلی گذاشتم و جرعه ای شامپاین نوشیدم
برای اینکه حواس خودم را پرت کنم ، نگاهی به دور و برم انداختم . دو زن مسنی که قبلا آنها را دیده بودم به چیزی می خندیدند .آن مرد که لپ تاپ داشت مشغول تایپ کردن بود . پشت سرم پسرک مو بور حدودا دو ساله ی در کنار دختر خوشگل سیاه پوستی نشسته بود . همان طور که پسرک را نگاه می کردم او گردونه ای پلاستیکی را کف هواپیما انداخت که غلت خورد و زیر صندلی رفت . گریه و زاری پسرک شروع شد . دو زن مسن از خنده دست کشیدند و متوجه شدم مرد بغل دستی ام هم سرش را بالا کرد
مهماندار با عجله خودش را به پسرک رساند : طوری شده ؟ کاری از دستم بر میاد ؟
دختر سیاه پوست دستش را تکان داد ، نگران نباش ، آروم میشه
مهماندار لبخندی زد : تو مادرش هستی ؟
پرستارشم . او دستش را توی کیف کردو آب نباتی بیرون آورد و کاغذ دور آن را باز کرد .
الان آروم میشه
من گفتم : معذرت میخوام این بچه اسباب بازیش رو انداخت زمین
همه ی مسافران برگشتند و نگاهم کردند . سرخ شدم و توضیح دادم : شاید واسه اینه که گریه می کنه
دختر سیاه پوست از سر بی اعتنایی به من نگاهی کرد . چیزی نیست یه تیکه پلاستیکه ، همین حالا یادش می ره
او آب نبات را در دهان پسرک می گذاشت و پسر هم مشغول مکیدن آن شد ، اما اشک ازگونه هایش جاری بود
طفلکی بچه . پرستار او حتی نمی خواست تکانی به خودش بدهد تا اسباب بازی را بردارد ؟ یکهو کف هواپیما چشمم به شیئی رنگی و براق افتاد همان گردونه که به زیر صندلی های خالی غلتیده بود ، درست کنار پنجره
من گفتم : اوه نیگاه کن . اسباب بازی اونجاس
در کمال تعجب پرستار بچه شانه ای بالا انداخت و گفت : دیگه به فکرش نیست
با تشر گفتم : خیلی هم به فکرشه .
رو به بچه کردم : نگران نباش کمکت می کنم
همین طور که پیش خودم می گفتم هواپیما از لحاظ ایمنی اشکالی ندارد و حالا بلند می شوم و کمربندم را باز می کنم از جای خود بلند شدم . همه به من چشم دوخته بودند و من در نهایت خونسردی دولا شدم تا اسباب بازی را از کف هواپیما بردارم
بسیار خوب ، حالا دستم به آن اسباب بازی لعنتی نمی رسید
به هر حال بعد از آن همه مرافعه از رو نرفتم . بدون اینکه به کسی نگاه کنم کف هواپیما دراز کشیدم ، خداوندا کف آنجا بیش از حد انتظار در نوسان بود ، اگر یک دفعه کف هواپیما پایین می افتاد و من در آسمان می افتادم چه ؟
نه ، ول کن بابا ، طوری نمیشه . خودم را کف هواپیما رو به جلو کشیدم تا جایی که توانستم دستم را دراز کردم و و بالاخره نوک انگشتانم به گردونه ی پلاستیکی خورد .آن را جلو کشیدم و برش داشتم
از سر بی قیدی از جا بلند شدم .آرنجم محکم به سینی پشت صندلی خورد و دلم غش رفت . بالاخره اسباب بازی را به پسرک دادم و با صدایی رسا گفتم : اینو بگیر ، گمون کنم مال تو باشه
او محکم اسباب بازی را به سینه اش چسباند و من سراپا غرورشدم
لحظه ای بعد او دوباره گردونه را کف هواپیما پرت کرد که ان هم تقریبا به جای اولش غلتید
پرستار بچه آهسته خنده ی نخودی کرد . متوجه شدم که یکی از زنان مسن هم لبخندی زد
پس از درنگی کوتاه گفتم : بسیار خوب . بسیار خوب ، باشه از پروازتون لذت ببرین
سپس سر جای خود برگشتم . سعی می کردم ناراحتی ام را بروز ندهم .
مرد آمریکایی بغل دستی ام گفت : تلاش خوبی کردی
از سر بدگمانی نگاهش کردم اما به نظر نمی رسید به من بخندد .
مکثی کردم و و گفتم : اوه ، متشکرم
کمربندم را بستم و دوباره مجله را برداشتم . دیگه تموم شد . از جام تکون نمیخورم
مهمانداری با موی قرمز میزامپلی شده کنارم آمد و گفت : می بخشید خانم سفر شما تجاریه ؟
دستی به موهایم کشیدم و گفتم : بله ، درسته
او بروشوری با عنوان تسهیلات ویژه ی مدیران به دستم داد . روی آن عکس عده ای تاجر بود که جلوی تخته ای که روی آن نمودار رسم شده بود ایستاده بودند
این بروشور اطلاعاتی راجع به سالن استراحت در گتویکه و امکاناتی رو که برای اتاقهای ویژه ی تشکیل جلسات و کنفراس ها در نظر گرفته شده در اختیارتون میذاره . مایلین یکی بهتون بدم ؟
من یک زن تاجر ماب عالی رتبه بودم . مدیر عامل بازرگانی ارشد که همیشه با بلیت درجه یک مسافرت می کرد
البته
سپس نظری اجمالی به بروشور انداختم و ادامه دادم بله ، احتمالش زیاده که برای دادن اطلاعات لازم به تیم تحقیقاتی از این امکانات استفاده کنم . می دونی چیه ؟ من تیم بسیار بزرگی دارم که صد در صد در زمینه ی امور تجاری به رهنمودهای زیادی احتیاج دارن . گلویم را صاف کردم . بیشتر ... جنبه های چند مدیریتی
مهماندار کمی هاج و واج شد . که این طور
حرفم را ادامه دادم : راستش حالا که اینجا هستی بگو ببینم این صدایی که می شنوم عادیه ؟
کدوم صدا ؟
صدایی شبیه زوزه . مث اینکه صدا از سمت بال هواپیما میاد
من صدایی نمیشنوم . او نگاهی ترحم آمیز به من کرد . موقع پرواز دچار اضطراب می شین ؟
فوری گفتم : نه . من پوزخندی زدم . نه ،من اصلا مضطرب نیستم . فقط می خواستم برام سوال پیش اومده بود
او مهربانانه گفت : بسیارخوب . ببینم چکار می تونم بکنم
بفرمایین اقا . بروشور اطلاعات راجع به تسهیلات تجاری در گتویک
مرد امریکایی بی هیچ حرفی بروشور را گرفت و حتی نگاهی به آن نکرد و بروشور را توی جیب صندلی مقابلش گذاشت . مهماندار موقع دورشدن در اثر تکان مختصر هواپیما کمی تلو تلو خورد
چرا هواپیما آن طور بالا و پایین می رفت ؟
وای ، خدایا ، ترس و وحشت سر تا پایم را فرا گرفت . دیوانگی محض بود . دیوانگی ! نشستن توی جعبه ای بزرگ و سنگین بدون هیچ راه فراری ، آن هم با هزاران هزار پا فاصله از زمین
به هیچ وجه دست خودم نبود احساس می کردم به شدت نیاز دارم با کسی صحبت کنم . فردی مطمئن و قابل اعتماد
کانر
بی ارداه دستم به سوی تلفن همراهم دراز شد اما مهماندار بی درنگ مثل تیر شهاب خودش را به من رساند و با لبخندی نمکین گفت : متاسفانه نمی تونین در هواپیما از تلفن همراه استفاده کنین .لطفا مطمئن بشین که تلفنتون خاموشه
آه . ا... ا... می بخشی
البته نمی توانستم از تلفن همراه استفاده کنم . هزاران مرتبه این حرف را زده بودند عجب کله پوکی بودم
از تلفن داخل هواپیما چطور ؟
نه ، مهم نبود . لزومی نداشت کانر را معذب کنم . احمقانه بود . این یک پرواز کوتاه مدت از گلاسکو بود . حالم خوب بود . تلفن همراهم را توی کیف گذاشتم و به ساعتم نگاه کردم
از آخرین باری که به ساعتم نگاه کرده بودم فقط پنج دقیقه می گذشت و پینجاه و پنج دقیقه ی دیگر به پایان پرواز مانده بود
باشه ، اصلا در این مورد فکر نکن . نمیخواد اینقدر به ساعتت نگاه کنی
به صندلی تکیه دادم و سعی کردم حواسم را متوجه فیلم قدیمی " فاتی تاورز " که در هواپیما نشان میدادند کنم
شاید بهتر بود دوباره شمردن را شروع می کردم .سیصد و چهل و نه . سیصد و پنجاه . سیصد و ..
اوه ، سرم به سرعت تکان خورد . این حرکت شدید برای چه بود ؟ به چیزی برخورد کرده بودیم ؟؟
بسیار خوب ، نمی خواد هول بشی . یه تکون شدید دیگه بود . مطمن بودم که همه چیز خوب پیش خواهد رفت . احتمالا هواپیما به یک کبوتر یا چنین چیزی برخورد کرده بود . خب ، کجا بودم ؟
سیصد و پنجاه و یک ، سیصد و پنجاه و دو و سیصد و پنجاه و ...
از بالای سرم صدای جیغ و داد شنیدم . تقریبا قبل از اینکه بفهمم چه خبر شده است
وای خداجون . آه خدایا . اوه اوه ... وای ... نه ، نه ، نه
در حال سقوط بودیم . وای خدا، در حال سقوط بودیم
هواپیما مثل یک تکه سنگ در حال سقوط بود . مرد روبروی من یکهو به هوا پرتاب شد و سرش به سقف خورد . او دچار خونریزی شد . من محکم دسته های صندلی را چسبیدم . اما احساس کردم به سمت بالا رها شدم . انگار نیروی جاذبه وارد شده بود و کسی مرا رو به بالا می کشاند . ساکها ان بالا این طرف و آن طرف می افتاد و نوشابه ها کف هواپیما پخش میشد .یکی از مهماندارها کف هواپیما افتاد و سعی کرد محکم دستش را به صندلی بگیرد
وای خدا ، وای خدا ، آه . . وای ... تکان هواپیما کمتر شد . خب کمی بهترشد
به مرد امریکایی نگاه کردم . او هم مثل من محکم دسته ی صندلی اش را چسبیده بود
دل آشوبه گرفتم . فکر کردم ممکن است بالا بیاورم
صدایی از بلندگو هواپیما به گوش رسید . همه سرشان را بالا کردند
" خانمها ؛ آقایان ، خلبان صحبت می کنه "
قلبم درون سینه به لرزه در آمد . نمی توانستم به حرفهای او گوش دهم . ذهنم کار نمی کرد
" هواپیما در اثر برخورد با تندباد دچار تکانهای شدید شده و این تکانها تا مدتی ادامه داره . لطفا کمربند رو بسته نگه دارید و هر چه سریعتر به جای خودتون برگردین .."
ناگهان هواپیما به یکسو تکانی خورد وصدای خلبان بین جیغ و داد مسافران گم شد
همه چیز همچون کابوس بود ، کابوسی بسیار بد

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها