پاسخ به:رمان رازم را نگهدار
سه شنبه 21 دی 1389 9:42 AM
دلم نمیخواست احترام او را نگه دارم . اصلا دست خودم نبود دلم میخواست تارت میوه ام را به سوی کری پرت می کردم . مدت چهل دقیقه ای که سر میز بودیم تنها صدایی که شنیده می شد صدای کری بود
او در حال نطق بود " همه چی به شکل و قیافه لباس و طرز درست راه رفتن بستگی داره . وقتی توی خیابون راه میرم این پیام رو به جهانیان می رسونم که من زنی موفقم "
مادرم ستایشگرانه گفت : به ما نشون بده
باشه . کری لبخندی مصنوعی زد . " این جوری "
سپس صندلی اش را عقب زد و دور دهانش را با دستمال پاک کرد
مادرم گفت :إما باید اینو نگاه کنی و ازش یاد بگیری
در حالیکه همه به او نگاه می کردیم او مشغول شلنگ تخته انداختن در اتاق بود . چانه اش را بالا گرفته . سینه اش را جلو داده و در حالی که به دور دست خیره شده بود کپلش را با ناز و ادا این ور و اونور می چرخاند " به چیزی شبیه شتر مرغ و یکی از آدمهای ماشینی فیلم حمله ی کلون ها می ماند "
کری بدون اینکه بایستد گفت البته باید کفشم پاشنه بلند باشه
نیو مغرورانه گفت : همین قدر بهتون بگم که وقتی کری وارد سالن کنفراس میشه همه ی سرها به طرفش می چرخه
او جرعه ای شراب نوشید " مردم از هر کاری که می کنن دست می کشنو فقط به اون زل می زنن "
حاضر بودم شرط ببندم که همین طور است
اوه ، خدا جون کم مانده بود از خنده منفجر شوم ولی نبایستی میخندیدم . بایستی خودم را کنترل می کردم
کری گفت : إما میخوای از من یاد بگیری ؟
من گفتم : إ ... گمان نکنم . گمان می کنم احتمالا... البته اصل کار دستگیرم شد
بیش از این نتوانستم جلوی خنده ام را بگیرم ولی سعی کردم آن را به سرفه تبدیل کنم
مادرم گفت : إما . کری میخواد به تو کمک کنه .باید ازش ممنون باشی . مادرم لبخند زنان به کری نگاه کرد که او هم با لبخندی جوابش را داد . کری تو چقدر به اما لطف داری
جرعه ای شراب نوشیدم
آره درست بود کری میخواست به من کمک کند
به یاد زمانی افتادم که بعد از فاجعه ی دوره عکاسی شدیدا به کار نیاز داشتم و از کری خواستم برای کسب تجربه در شرکت مبلمان اداری او کار کنم . جوابش منفی بود . به خاطر دارم نامه ای طولانی برایش نوشتم و وضعیت ناجور خودم را شرح دادم و گفتم ممنونش خواهم شد که در صورت امکان اجازه دهد یکی دو روزی در انجا مشغول به کار شوم تا تجربه ای کسب کنم . اما او نامه ای مبنی بر عدم پذیرش برایم فرستاد که در ان نوشته بود " درخواست مرا در پرونده نگه می دارد ."
من حسابی تحقیر شدم . به هیچ کس حرفی نزدم . مخصوصا به پدر و مادرم
پدرم مشتاقانه گفت : اما تو باید به نکات مهم بازرگانی کری توجه کنی شاید . شاید اگر تا حالا بیشتر حواست رو جمع می کردی اوضاع زندگیت به کم بهتر بود
نیو لبخندی زد و با طعنه گفت : این فقط یه راه رفتنه ، شفای معجزه آسا که نیست
مادرم از بابت ملامت اخمی کرد و گفت : نیو
" إما خودش می دونه که شوخی می کنم . درسته اما ؟ پس از این حرف نیو لیوانش را دو مرتبه پر از شراب کرد
من لبخندی زورکی زدم و گفتم : البته
صبرکن تا من ارتقای مقام پیدا کنم
فقط صبر کن ، فقط صبر
یک دفعه صحنه ی پاشیدن نوشابه ی تمشکی به سر تا پای دگ همیلتن به ذهنم آمد و احساس ناراحتی کردم . از بهترین لحظاتم نبود . وقتی دیشب به خانه رفته بودم پیامی از پل روی تلفن همراهم دریافت کرده بودم که راجع به جلسه سوال کرده و گفته بود روز دوشنبه در مورد آن صبحت می کند
اما من می بایستی مثبت فکر می کردم او صرفا بابت یک اشتباه ترفیع مقام مرا لغو نمی کرد . نه ؟ منظورم این است که اگر بنا بود کسی در این مورد مقصرباشد تقصیر بخش طراحی بود انها می بایستی قوطی های نوشابه بهتری درست میکردند یا دست کم نوشابه ای با گاز کمتر ...
کری با حرکت خنده داری دستش را جلوی صورتم تکان داد . اما بیدار شو ! وقت هدیه دادنه
به خودم امدم . اوه باشه . میرم هدیه ی خودمو بیارم
درحین اینکه مادرم هدایای خود را باز می کرد که یک دوربین از طرف پدربود و کیفی از طرف پدر بزرگ به من احساس هیجان دست داده بود . خیلی امیدوار بودم مادرم از هدیه ی من خوشش بیاد
پاکت صورتی را به دستش دادم و گفتم : چیز قابل داری نیست . وقتی بازش کردی متوجه میشی
مادرم که هاج و واج به نظر می رسید گفت: چی ممکنه باشه ؟ او پاکت را پاره کرد و یک کارت گلدار ازان بیرون کشید . چهره اش بشاش شد " اوه إما "
پدر گفت : چیه ؟
مادر با ذوق و شوق گفت : گذروندن یه روز کامل در باشگاه ورزشی و کلی صفا کردن
پدر بزرگ دستم را نوازش داد و گفت : چه فکر جالبی . اما تو همیشه برای هدیه دادن عقاید خوبی داری
مادرم خم شد . مرا بوسید و گفت : عزیز دلم متشکرم . چقدر مدبرانه
احساسی بسیار خوشایند به من دست داد چند ماه پیش این فکر به ذهنم رسیده بود که این مجموعه ی بسیار خوبی خواهد بود
با خوشحالی گفتم در اونجا با ناهار شامپاین میدن و می تونی دمپایی مجموعه ی ورزشی رو برای خودت نگه داری
مادر گفت : چه عالی . چشم به راهش هستم . إما چه هدیه ی دوست داشتنی و جالبی
کری با خنده ای کوتاه گفت : وای خدا جون ! او نگاهی به پاکت بزرگ کرم رنگ در دستش انداخت . می دونی چیه هدیه ی من اون جورها که خیال می کنی نیست . اشکالی نداره اونو عوض می کنم
من با حالتی گوش به زنگ سرم را بالا کردم . چیزی در صدای کری بود می دانستم کلکی در کار است . می دانستم
مادرم گفت : منظورت چیه ؟
کری گفت : مهم نیست .. من فقط ... یه چیز دیگه برات پیدا می کنم . نگران نباش
او میخواست پاکت را در کیفش بگذارد . مادرم گفت : کری عزیزم این کار رو نکن ! احمق بازی در نیار . چیه ؟
کری گفت : آخه به نظر میرسه فکر من و إما یکی بوده . سپس با خنده پاکت را به دست مادرم داد . باورت میشه ؟
تمام بدنم منقبض شد
مادرم در سکوت محض پاکت را باز کرد
در حین اینکه بروشور نقش برجسته طلایی رنگ را از پاکت بیرون می آورد گفت : اوه خدا جون ! این چیه ؟ باشگاه ورزشی مریدین ؟
چیزی از دستانش افتاد و او آن را برداشت . " بلیت پاریس ؟ اوه کری "
کری با این کارش هدیه ی مرا ضایع کرده بود
" برای هر دوتون " لحن کری از خود راضی بود . برای عمو برایان هم هست
پدر شادمانه گفت : کری تو اعجازی
کری با لبخندی رضایت بخش گفت : از قرار معلوم باید خوب باشه . هتل پنج ستاره و سایر تسهیلات
مادرم با ذوق گفت : باورم نمی شه . او با ذوق و شوق بروشور را ورق می زد . " خدایا به استخرش نگاه کن . آه باغ اونجا رو ببین"
کارت گلدار من فراموش شده لابلای کاغذ کادوهای بازشده افتاده بود
یکهو احساس کردم بغض راه گلویم را بسته و اشک در چشمانم جمع شده است .
او می دانست . او می دانست
ناگهان بی اختیار گفتم : کری تو می دونستی . دیگر نمی توانستم خودم را کنترل کنم . " من به ات گفته بودم میخوام هدیه ی باشگاه ورزشی به اش بدم . به ات گفته بودم ! چند ماه پیش راجع به این حرف زده بودیم . یادته ؟ توی حیاط "
کری خیلی عادی گفت : راستی ؟ من که یادم نمی یاد
چرا . خیلی هم خوب یادت میاد
مادرم تشر زد : إما ، یه اشتباه ساده شده . درسته کری ؟
البته که همین طوره
کری قیافه ای حق به جانب به خود گرفته بود . إما اگه خیال می کنی تو رو ضایع کردم فقط می تونم عذرخواهی ...
ماردم گفت: کری عزیز دلم . احتیاجی به عذر خواهی نیست . اتفاق پیش میاد دیگه . هر دو هدیه هم خیلی دوست داشتنیه . هر دو تاشون. او دو مرتبه نگاهی به کارت من می کرد . شما دو تا بهترین دوست برای همدیگه هستین . اصلا خوشم نمی یاد با هم جر و بحث و دعوا کنین. مخصوصا روز تولدم
مادرم لبخندی به من زد و من سعی کردم به او لبخند بزنم . اما از درون احساس کردم که دو مرتبه ده ساله شده ام . کری همیشه سعی می کرد هر طور شده مرا کوچک کند . از وقتی پا به خانه ی ما گذاشت هر کاری می کرد همه طرف او را می گرفتند . مادرش فوت کرده بود و مثل اینکه وظیفه ی همه ما بود با او مهربان باشند . من هرگز نمی توانستم در هیچ کاری برنده شوم
سعی کردم بر اعصابم مسلط شوم . دستم را به سوی لیوان شراب دراز کردم و لاجرعه سر کشیدم . متوجه شدم که بی اختیار به ساعتم نگاه می کنم. می توانستم بهانه ای راجع به حرکت قطار سر هم کنم و ساعت چهار از آنجا بروم . یک ساعت و نیم دیگر به ساعت چهار مانده بود . شاید تا ان موقع تلویزیون تماشا می کردم یا ...
پدربزرگ مهربانانه دستی روی دستم کشید و گفت : به ام بگو تو چه فکری هستی ؟
انگار مچم را گرفته بودند .سرم را بالا کردم و گفتم : إ.. إ.. هیچی. راستش راجع به چیزی فکر نمی کردم.
بگذریم . اصلا اهمیتی نداشت چون قرار بود من ارتقای مقام پیدا کنم . آن وقت نیو از مسخره کردن شغلم دست بر می داشت و من می توانستم طلب پدرم را ... و همه تحت تاثیر قرار می گرفتند
در ضمن هنوز می بایست برای پل توضیح میدادم که چرا جلسه ی گلاسکو با ناکامی مواجه شد . البته منتظر چنین چیزی نبودم . با این حال صبح دوشنبه که از خواب بیدار شدم خوش بین بودم . اگر کسی ان واقعه ی پیش پا افتاده را نادیده می گرفت و بادیدی وسیع تر به ابعاد قضیه نگاه می کرد . این اواخر کار من واقعا عالی بود . خودم مطمئن بودم
مساله این بود که پل اصلا اهل تعریف و تمجید نبود اما مطمئن بودم او متوجه کارهای بی نظیری که این اواخر انجام داده بودم شده است . به احتمال زیاد اینها را در دفترچه ای یادداشت کرده بود . دفترچه را بیرون می اورد و صفحاتش را ورق میزد و می گفت : می دونی چیه ، تلاش و کوشش در این شرکت بی پاداش نمی مونه
موقع لباس پوشیدن هم آینده نگری می کردم . فکر این بودم دو مرتبه کت و دامن شیکم را بپوشم تا به پل نشان دهم من چه مدیر عامل معرکه ای خواهم بود . اما نه ممکن بود خیال کند که من می خواهم به او پز بدهم . پس همان لباس معمولی ام را که شلوار جین و یک تاپ قشنگ بود و آن را از فرنچ کانکشن خریده بودم پوشیدم
خوب ... دقیقا هم نمیشد گفت مال فرنچ کانکشن بود . راستش آن را از اکفسم خریده بودم اما مارکش مال فرنچ کانکشن بود حالا که بدهی ام را به پدرم صاف می کردم مهم نبود از کجا خرید کنم منظورم این است که یک تاپ نو از فرنچ کانکشن پنجاه پوند است در صورتی که این یکی فقط هفت و نیم پوند بود عملا نو هم بود
وقتی در بلک فریرز از ایستگاه مترو بیرون آمدم هوا تر و تازه و آسمان صبحگاهی آبی بود . کارمندان ادارات قهوه یا چای به دست در حالی که محکم کیف شان را گرفته بودند سر چهار راه ها به هم تنه می زدند و با عجله به سر کار خود می رفتند . مردی که بارانی پوشیده بود و کفشهایی سنگین به پا داشت از کنارم رد شد و نزدیک بود پایم را له کند اما من آن قدر حواسم پرت بود که عکس العملی نشان ندادم . مجسم می کردم ارتقای مقام گرفته ام و مادرم از من سوال می کند هفته ی خوبی را گذرانده ی ؟ و من در جوابش می گویم : خب راستش ...
نه کاری که می کنم این است که صبر کنم تا به خانه برسم و بعد با دیدن خونسردی کارت ویزیتم را به دست...
إما !!
سرم را برگرداندم و کتی کارمند قسمت کارگزینی را پشت سرم دیدم . کمی نفس نفس میزد . موهای مجعد قرمزش کاملا ژولیده بود و یک لنگه کفش به دست داشت . چشمان سبزش حتی از موقع معمول هم گشادتر شده بود . انگار حسابی از چیزی تعجب کرده بود
یکبار در اداره چند تا دختر راجع به کتی حرف میزدند . نظریه ی آنها این بود که قیافه ی کتی همیشه مثل آدمهای حیران است چون ابروهایش را زیادی کمانی بر میدارد . اما حقیقت این بود که بیشتر وقتها کتی از دست زندگی در حیرت بود . انگار آمادگی اش را نداشت . دقیقا مثل این بود که کتاب راهنمای زندگی هرگز در اختیار او گذاشته نشده بود
وقتی او به کنارم امد . گفتم : چی به روزت اومده ؟
او در جواب گفت : این کفش لعنتی ام !همین دیروز دادمش تعمیر . اما باز پاشنه اش در اومده . لنگه کفش را جلوی من تکان داد . برای این پاشنه شش پوند دادم . خدایا امروز روز بد بیاری منه ! شیرفروش یادش رفت برام شیر بیاره و اخر هفته ی بسیار مزخرفی هم داشتم
تعجب زده گفتم : خیال می کردم آخر هفته را با چارلی گذورندی ! چی شد ؟
چارلی اخرین مرد زندگی کتی بود . چند هفته ای بود یکدیگر را ملاقات می کردند و قرار بود آخر این هفته از خانه ییلاقی چارلی در خارج از استر دیدن کند
افتضاح بود .به محض اینکه پامون به اونجا رسید اون گفت می خواد بره گلف بازی کنه
سعی کردم نکته ای مثبت در این مورد پیدا کنم . " اوه بسیار خوب . چون اون با تو راحت بوده خیلی عادی با تو رفتار می کرده "
شاید . قیافه ی او مشکوک به نظر می رسید . بعدش چارلی به من گفت وقتی میره گلف بازی کنه اگه امکان داره من کمی کمکش کنم منم جواب مثبت دادم . اون یه قلم مو و سه تا قوطی رنگ به ام داد و گفت اگه سریع کار کنم رنگ نکردن اتاق نشیمن تموم میشه
چی ؟؟
بعد ساعت شش برگشت و از رنگ کردن من ایراد گرفت ! لحن صدای او از شدت اندوه بالا رفت . البته رنگ کردن من از روی بی دقتی نبود فقط چند جایی لک شد . اخه نردبان به حد کافی بلند نبود
حیرت زده به او زل زدم . کتی نکنه تو در حقیقت یه اتاق رو رنگ کردی ؟
درسته . می دونی می خواستم کمکی کنم . اما حالا که فکرش رو می کنم می بینم اون از من سو استفاده کرد
زبانم بند آمد . البته که اون از تو سوء استفاده کرد . اون دنبال یه نقاش مفت و مجانی می گشته . تو باید فوری با اون ترک مراوده کنی . فوری ، همین حالا
کتی لحظه ای ساکت ماند. من با نگرانی به او چشم دوختم . چهره ی او گرفته بود و من فهمیدم که هنوز خیلی چیزها برملا نشده است
ناگهان او از کوره در رفت ؛ اوه خدایا حق با توئه . حق با توئه . اون از من سوء استفاده کرد . تقصیر خودمه . می بایست همون موقع که از من سوال کرد در کار لوله کشی و پشت بام سازی سر رشته دارم . متوجه این مطلب می شدم ...
مات و مبهوت پرسیدم : چه موقع این سوال رو کرد ؟
در اولین دیدارمون ! راستش من اول خیال کردم اون میخواد به نحوی سر صحبت رو باز کنه
من بازویش را فشار دادم . کتی تقصیر تو نیست . تو آگاه نبودی
کتی بی حرکت در خیابان ایستاد و پرسید : اما من چه عیب و ایرادی دارم که فقط آدمای آشغال و به درد نخور جذب من میشن ؟
تو ایرادی نداری
چرا یه عیبی دارم ! تو به مردایی که باهاشون بیرون رفته م نگاهی بکن . او مشغول شمردن شد ." دانیل که ازم پول قرض گرفت و غیبش زد و به مکزیک رفت . به محض اینکه کاری برای اریک دست و پا کردم منو ترک کرد . دیوید هم که با من دو دوزه بازی کرد . دستگیرت شد چی می گم ؟
اهووم ... شاید ...
او با قیافه ای غصه دار گفت : به نظرم باید فاتحه ی خودمو بخونم . می دونم هرگز یه آدم درست و حسابی پیدا نمی کنم ؟
فوری گفتم : نه ، ناامید نشو . کتی . من به دلم برات شده که یهو زندگیت متحول میشه و مردی مهربون و درست و حسابی پیدا می کنی
کجا ؟
من .. نمی دونم ! اما می دونم که چنین اتفاقی می افته . از این بابت به احساس قوی دارم .
او چشمانش را به هم زد . راستی این جوریه ؟
صد در صد . لحظه ای فکر کردم ببین یه فکری به ذهنم رسید . چرا ... امروز برای ناهار به جایی دیگه نمیری ؟ جایی کاملا متفاوت
شاید اونجا یه آدم درست و حسابی پیدا کنی
او به من زل زد . نظرت اینه ؟ باشه . امتحان می کنم
دوباره در پیاده رو شروع به راه رفتن کردیم . وقتی به چهارراه رسیدیم . او گفت : تنها نکته ی مثبت آخر هفته ام این بود که تونستم بالا تنه ی قلاب بافیم رو تموم کنم . نظرت چیه ؟
او با افتخار کتش را در اورد و چرخی زد . چند لحظه ای به او زل زدم . مطمئن نبودم چه بگویم .
مسائله این نبود که من از قلاب بافی خوشم نمی امد
بسیار خوب من از قلاب بافی اصلا خوشم نمی امد . مخصوصا تاپ صورتی قلاب بافی یقه باز بدن نما
بالاخره با هر جان کندنی بود . گفتم : عالیه ! معرکه س
او لبخندی رضایت بخش به من زد و گفت : خیلی خوشگله ؛ نه ؟ و چقدر هم سریع تمومش کردم . دفعه ی بعد میخوام سر این تاپ یه دامن درست کنم
با بی حالی گفتم : عالیه ! تو چقدر زبر و زرنگی
نه این جورا هم نیست . من از قلاب باقی لذت می برم
لبخندی زد و دوباره کت اش را پوشید . از وسط خیابان رد شدیم . او گفت : خوب بگذریم . از خودت تعریف کن . آخر هفته ی خوبی داشتی ؟ شرط می بندم که عالی بود. کانر یه تیکه جواهره. شرط می بندم تو رو برای شام برد بیرون
در حالیکه احساس ناراحتی می کردم گفتم : راستش ازم خواست باهاش همخونه بشم
کتی نگاهی حسرت بار به من کرد و گفت: راستی ؟ خدایا ؛ اما شما دو تا خیلی به هم میاین . چقدر کارها برای شما دو تا راحت پیش میره
در وجودم احساس شادی می کردم . من و کانر ، زوجی ایده ال . الگویی برای دیگران
سعی کردم اهنگ صدایم عادی باشد . " انقدرها هم اسون نیست . منظورم اینه که ما با هم دعوا می کنیم . مثل بقیه ی آدما "
کتی مات و مبهوت شد . راستی ؟ اما من هرگز جر و بحث و دعوای شما دو تا رو ندیدم
البته که دعوا نمی کنیم
سعی کردم آخرین باری را که من و کانر دعوایمان شده بود به خاطر بیاورم . راستش خیلی زیاد دعوا کرده بودیم . دعوا کردن که کار همه ی زوج هاست .
آهان یادم امد . یک روز کنار رودخانه بودیم که من خیال کردم پرندگان سفید بزرگ غازهستند و کانر پایش را توی یک کفش کرده بود که نخیر . آنها قو هستند
***********