پاسخ به:رمان رازم را نگهدار
سه شنبه 21 دی 1389 9:46 AM
صبح روز بعد کانر عازم جلسه ای بود اما قبل از رفتن مقاله ای از مجله ای قدیمی راجع به جک هارپر را آورد و با دهانی پر از نان برشته گفت : اینو بخون . اطلاعات جالبی راجع به سوابق کاری اون داده
حال و حوصله ی کسب اطلاعات راجع به سوابق کاری او را نداشتم ! دلم میخواست اینرا بگویم ؛ اما کانر از در بیرون رفت
سعی کردم مقاله را فراموش کنم و حتی زحمت نگاه کردن به ان را به خود ندادم. اما فاصله ی میداویل تا سر کارم زیاد بود و مجله ای برای خواندن با خود نداشتم . بنابراین مجله را با خود بردم و در مترو از سر اکراه مشغول خواندن آن شدم . مقاله ی جالبی بود .راجع به این بود که چطور جک هارپر و پیت لیدلر پس از آشنا شدن با یکدیگر در یک موسسه ی بازاریابی کوچک با هم دوست شدند و تصمیم گرفتند شرکتی راه بیندازند . جک هارپر مغز متفکر بود و پیت هم عیاش و خانم بازی تمام عیار . آنها به کمک یکدیگر میلیاردر شدند. هر دو عملا مانند دو برادر بودند . به قول یکی از غولهای دنیای تجارت که جلساتی با آنها داشتند چقدر ناراحت کننده بود که ان دو تا چه حد با هم همنوا و اخت شده بودند و توقع داشتند دیگران هم دنباله رو آنان باشند
سپس پیت با مرسدس بنز خود تصادفی شدید کرد و روز بعد در گذشت . جک از این واقعه به قدری مات و مبهوت شد که به صورت فردی منزوی در امد و از همه چیز چشم پوشید
البته بعد از خواندن این مقاله احساس کردم که چقدر احمق بودم . می بایست جک هارپر را می شناختم . منظورم این است که من صد در صد پیت لیدلر را می شناختم یکی به این دلیل که او شبیه رابرت ردفورد بود ؛ و دلیل دیگر : وقتی فوت کرد تمام روزنامه ها عکسش را را انداختند و مطالبی راجع به او نوشتند . حالا بوضوح همه چیز یادم آمده بود هر چند هیچ ربطی به شرکت پنتر نداشت
پس از بیرون امدن از مترو و وارد شدن به خیابان ، از آفتاب صبحگاهی درخشان لذت بردم . اول به سراغ آبمیوه فروشی رفتم . غالبا هر روز صبح قبل از رفتن به سر کار آب انبه می نوشیدم که هم برای سلامت خوب بود و هم موجب تقویت بدن می شد
مردی نیوزلندی بنام ایدان پشت پیشخوان آب میوه فروشی کار می کرد که موهای قهوه ای کوتاه ماشین شده و سفیدترین دندانها را داشت و از نظر اندام بی نظیر بود . راستش قبل از اینکه با کانر دوست شوم کمی دلم برای او رفته بود . وقتی او در ابمیوه فروشی کار نمی کرد مربی ورزش بود و همیشه در مورد مواد معدنی اصلی و اینکه چه غذاهایی برای تندرستی مفید است برای من توضیح می داد
وقتی به مغازه رسیدم به من سلام کرد و پرسید : خوب ، با ورزش رزمی چطوری ؟
کمی رنگ به رنگ شدم و گفتم : اوه عالیه ، متشکرم
راستی اون فنی رو که برات توضیح دادم امتحان کردی ؟
اووم ، اره و خیلی کمکم کرد
گفت : می دونستم . خوشحال به نظر می رسید و به آن سمت مغازه رفت تا برایم اب میوه بگیرد
راستش من اصلا هنرهای رزمی را تمرین نکرده بودم . فقط یکی از دو بار ، ان هم در باشگاه تفریحی محله مان و د رحقیقت هاج وواج شدم . اصلا نمی دونستم این ورزش ان قدر پر خشونت است اما ایدان در مورد ان خیلی ذوق و شوق به خرج می داد و مرتب به من می گفت که این کار زندگی ام را متحول می کند . اصلا دل و جرات اقرار نداشتم که به او بگویم فقط بعد از یک جلسه از خیر ورزش رزمی گذشتم . به هر حال او که متوجه نمی شد . این طور نبود که من بیرون از آبمیوه فروشی مرتب او را ببینم
ایدان گفت : اینم آب انبه ی شما
گفتم : و ... یه کیک شکلاتی ، البته برای همکارم
ایدان کیک شکلاتی را برداشت ، ان را در پاکت گذاشت و در حالی که قیافه ای نگران به خود گرفته بود گفت : می دونی چیه ، همکار تو احتیاج داره در مورد قند خونش تجدید نظر کنه اون به طور متوسط هفته ای سه تا کیک شکلاتی میخوره
صادقانه گفتم : می دونم ، حتما به اش میگم . متشکرم . ایدان
ایدان گفت : خواهش می کنم . راستی یادت باشه یک - دو - روی پا بچرخ
من تکرار کردم : یک - دو - روی پا بچرخ .یادم باشه یک - دو - روی پا بچرخ
**************