0

رمان رازم را نگهدار

 
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان رازم را نگهدار
سه شنبه 21 دی 1389  9:39 AM

قطع نامه های من بدین قرار بود :
من اجازه نمیدهم :
خانواده ام اعصابم را خرد کنند.
نسبت به کری حسادت بر وجودم غلبه کند یا " نیو " لج مرا در بیاورد.
که مرتب به ساعتم نگاه کنم تا هر چه زودتر از خانه ی پدر و مادرم جیم شوم .
من میخواهم :
آرامشم حفظ شود و به خاطر دارم همه ی ما حلقه های مقدسی از دایره ی ابدی زندگی هستیم .( البته جمله ی آخر به تقلید از حرف سیندی بلین بود )
کمی از ساعت دوازده گذشته بود که به خانه ی پدر و مادرم رسیدم . مادرم و دختر دائیم کری در آشپزخانه بودند . او و شوهرش نیو به دهکده ای نقل مکان کرده بودند که با اتومبیل تا استنینگ سنت جان پنج دقیقه فاصله داشت . بنابراین انها تمام مدت یکدیگر را می دیدند
با دیدن انها در کنار یکدیگر درد روحی شدید اشنایی را احساس کردم . آنها بیشتر به مادر و دختر شباهت داشتند تا عمه و برادرزاده . البته نه به خاطر شکل ظاهری .
هر دو تاپی به رنگ شاد پوشیده بودند که معلوم بود از یک مغازه خریده اند . هر دو میخندیدند و من روی پیشخوان متوجه یک بطری شراب سفید شدم که نصف آن خالی بود
با ذوق و شوق مادرم را در اغوش گرفتم و گفتم : " تولدت مبارک "
بهترین هدیه ی تولد را برای مادرم خریده بودم و صبر و قرار نداشتم که زودتر هدیه اش را به او بدهم
کری با آن پیش بندی که بسته بود رویش را برگرداند و به من سلام کرد . صلیب الماسی به گردن داشت که تا به حال آن را ندیده بودم . هر دفعه که کری را میدیدم یک تکه جواهر جدید به خودش اویزان کرده بود
اما ؟؟ از دیدنت خیلی خوشحالم . کم پیدایی . درست می گم عمه راشل ؟
مادرم مرا در اغوش گرفت و گفت : البته کری راست می گه
بطری شامپاین را در یخچال می گذاشتم که کری به سویم آمد و گفت : کتت رو بده اویزون کنم . چیزی میل داری ؟
کری همیشه طوری با من حرف می زد انگار من در خانه ی پدر و مادرم مهمان بودم
به هر حال مهم نبود. خیال نداشتم بابت این مساله اعصابم را خرد کنم . حلقه های مقدس دایره زندگی ...
گفتم : بسیار خوب . سعی کردم لحن صدایم خوشایند باشه .
سپس در قفسه ای را که همیشه در ان لیوان بود باز کردم و چشمم به قوطی های کنسرو متعدد گوجه فرنگی افتاد
کری به ان سمت اشپزخانه اشاره کردو گفت : لیوان ها اونجاست . جای همه چی رو عوض کردیم . حالا خیلی بهتر شده !
اوه ، باشه ، مشتکرم . لیوان را از دستش گرفتم و جرعه ای از شرابم را سر کشیدم ، راستی بابت جایزه ات آفرین می گم
مادرم هیجان زده گفت : تا حالا کلی جایزه گیرت اومده ، درسته کری جونم ؟
کری پوزخندی زدو گفت : پنج تا و اگه جوایز استانی رو هم به حساب بیاریم میشه هفت تا
لبخندی زورکی زدم " چه عالی " واقعا معرکه اس
خوب ... می تونم کمکتون کنم ؟
کری با حالتی انتقادی دور و بر آشپزخانه را نگاه کرد و گفت : گمان نکنم ، اکثر کارها انجام شده . سپس رو به مادرم کرد " به الین گفتم کفش هاش رو از کجا خریده و اون گفت از مارک اسپنسر ! باورم نمی شد "
می خواستم خودم رو وارد معرکه کنم و پرسیدم : الین کیه ؟
کری گفت : توی باشگاه گلفه
مادرم هرگز گلف بازی نمی کرد اما از وقتی به همپشایر آمده بود او و کری به باشگاه گلف می رفتند و هر چه می شنیدم راجع به مسابقات گلف و مهمانی های باشگاه گلف با دوستان جون جونی شان بود
یک مرتبه با آنها به باشگاه گلف رفته بودم تا ببینم قضیه از چه قرار است . اما آنها یک سری قوانین مسخره در مورد اینکه اعضا چه بپوشند و داشتند که روح من از آنها خبر نداشت و در باشگاه مردی مسن تقریبا دچار سکته قلبی شد صرفا چون من شلوار جین پوشیده بودم . مادرم گفت : خیال می کرده کری به من گفته بوده چه بپوشم ، اما او از این بابت هیچ حرفی نزده بود . بنابراین آنها مجبور شدند یک دامن و یک کفش بی قواره ورزشی برایم گیر بیاورند و وقتی من به زمین گلف رفتم نتوانستم توپ را بزنم ، " مسئله این نبود که نتوانستم به خوبی توپ را بزنم بلکه اصلا چوب گلف هیچ تماسی با توپ پیدا نکرد "
سرانجام آنها نگاههایی دلسوازنه با هم رد و بدل کردند و به من گفتند بهتر است در ساختمان باشگاه منتظرشان بمانم
کری در حالی که از پشت سرم دستش را دراز می کرد تا دیس غذا را بردارد گفت : می بخشی إما ، میشه از کنارت رد بشم ؟
من خودم را کنار کشیدم و گفتم : معذرت میخوام ، مامان واقعا کاری نیست که من انجام بدم ؟
او ظرف غذای ماهی را به دستم داد و گفت : می تونی غذای سامی رو بدی . سپس کمی قیافه اش تو هم رفت . می دونی چیه ، من کمی نگران سامی هستم
دچار دلهره شدم و گفتم : اوه ، واسه چی ؟
او به ظرف ماهی خیره شد و گفت : انگار این یه ماهی دیگه س ، نگاش کن ، نظرتو چیه ؟ ببین درست می گم ؟
من نگاه او را دنبال کردم و موقع برانداز کردن سامی ، قیافه ای متفکرانه به خودم گرفتم
خدایا ، هرگز تصورش را نمی کردم مادرم متوجه شود . خیلی تلاش کرده بودم یک ماهی عین سامی گیر بیاورم . منظورم این است که آن ماهی هم نارنجی بود ، دو تا باله داشت و شنا هم می کرد و .. مگر چه فرقی داشت ؟
بالاخره گفتم : کمی افسرده به نظر میرسه ، ولی مسئله ای نیست خوب میشه
در دلم دعا کردم خدا کند او را پیش دامپزشک نبرند . من موقع خرید ماهی حتی جنسیت ان را در نظر نگرفته بودم . راستی ماهیهای طلایی جنسیت هم دارند ؟
با دست و دلبازی مقدار زیادی غذای ماهی روی آب پخش کردم تا جلوی دید مادرم را بگیرد
کار دیگه ای هست که انجام بدم ؟
کری مهربانانه گفت : همه کارها را انجام دادیم
مادرم در حالیکه آبکش کردن نخود فرنگی که از آن بخار بلند میشد ، گفت : چرا نمیری به بابات سلامی بکنی ؟ غذا تا ده دقیقه دیگه حاضر میشه .

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها