پاسخ به:رمان رازم را نگهدار
سه شنبه 21 دی 1389 9:40 AM
از هال بیرون رفتم و کارتن کوچکی را که همراه خود اورده بودم برداشتم و از گیت کنار خانه رد شدم . در اتاقی را که به تازگی ضمیمه ی حیاط شده بود زدم و محتاطانه آن را هل دادم
پدر بزرگ ؟
پدر بزرگ پدر مادرم بود ، از ده سال پیش که قلبش عمل جراحی شده بود پیش ما زندگی می کرد . در خانه ی قدیمی او فقط یک اتاق خواب داشت اما در این خانه که بزرگتر بود او دو تا اتاق و آشپزخانه ای فسقلی چسبیده به خانه داشت ، او روی صندلی دسته دار مورد علاقه اش نشسته بود و با چشمانی بسته به موسیقی کلاسیک گوش میداد . مقابلش در کف اتاق شش کارتن بسته بندی شده پر از اسباب روی هم تلنبار شده بود . نظری اجمالی به انها انداختم . کارتن ها پر از روزنامه ،کتاب ، تلفن بی سیم قدیمی ، ساعت شماطه دار عهد بوق . یک پروژکتور و نقشه ی شهری سال 1977 بود
به پدر بزرگ سلام کردم
اما . چشمانش را باز کرد و چهره اش بشاش شد . دختر عزیزم بیا اینجا
دولا شدم و او را بوسیدم . دستم را محکم فشار داد . پوستش خشک و سرد بود . نسبت به دفعه ی آخر که او را دیده بودم موهایش سفید تر شده بود . به جعبه ام اشاره کردم و گفتم : چند تا ویفر انرژی زا برات آوردم
پدر بزرگ و همچنین دوستانش در باشگاه بولینگ به ویفرهای انرژی زا معتاد شده بودند و هر دفعه به خانه میرفتم یک کارتن ویفر با تخفیف ویژه همراه خودم می بردم . از قرار معلوم محصولات شرکت پنتر برای کارمندان مجانی بود اما از وقتی چند کارمند بخش طراحی محصولات مجانی خود را از طریق اینترنت فروخته بودند قانون مجانی بودن محصولات برداشته شده بود
پدربزرگ گل از گلش شکفت " متشکرم عزیزم . اما چه دختر خوبی هستی "
اینا رو کجا بذارم ؟
هر دو ناامیدانه به دور و بر اتاق درهم و برهم نگاه کردیم
بالاخره پدر بزرگ گفت : بذار اونجا . کنار شومینه
بزحمت از وسط اتاق ردشدم و جعبه را زمین گذاشتم . سپس از لابلای بسته های روزنامه و انبوهی کارت پستال و نامه و مشتی آت و آشغال رد شدم
پدر بزرگ بر چسب جعبه را خواند و گفت : طعم آناناس و پاپایا
مایوسانه سرش را بالا کرد . پس ویفر طعم سیب و کشمش چی شد ؟
توضیح دادم : فعلا اونا بیشتر روی میوه های گرمسیری اصرار دارن . روی یکی از کارتن ها نشستم . " چقدر هم روی این مورد تبلیغ کردن و ..."
وقتی پدر بزرگ سرش را تکان داد حرفم را قطع کردم
راستی تو توی فرنی پاپایا می ریزی ؟
حالت قیافه اش به قدری حاکی از انزجار بود که خنده ام گرفت " آخه این ویفرهای جو دو سر انرژی زا هستن "
دقیقا ، جو دو سر ، فرنی !
به ات قول میدم ویفر با طعم سیب و کشمش هم برات گیر بیارم
سیب و جو دو سر ، بله ، اناناس و جو دو سر ... پدر بزرگ مکثی کرد . " برف " ( برف = قی کردن ، بالا آوردن )
نزدیک بود از شدت تعجب خفه بشم . برف ؟؟؟؟؟؟
پدربزرگ گفت : این اصطلاح لات و لوتاس . اینو توی روزنامه خوندم . تعجب می کنم تو تا حالا چیزی در این مورد نشنیدی اما ؟
بسیارخوب . من شنیدم ولی ...
پدربزرگ قبل از اینکه من به حرفم ادامه بدهم گفت : و یه چیز دیگه . دیروز در لندن یه مقاله ی نگران کننده راجع به امنیت توی روزنامه خوندم . نگاهی به من کرد . " تو شبها با وسیله ی نقلیه ی عمومی تردد نمی کنی . درسته ؟
إ.. إ.. . بندرت . فقط گهگاهی . وقتی مجبور به ...
پدر بزرگ با حالتی دلولپس گفت : عزیز دلم .این کار رو نکن . توی روزنامه نوشته بود نوجوانان شنل پوش با چاقوی ضامن دار در مترو پرسه می زنن . آدمهای مست لایعقل بطریها رو می شکنن و چشمهای ادمها رو در میارن
دیگه این جورها هم نیست
إما . ارزش خطر کردن نداره . اونم واسته دو پوند کرایه تاکسی
با لحنی اطمینان بخش گفتم : پدر بزرگ راستش من خیلی احتیاط می کنم و سوار تاکسی میشم ، فقط بعضی اوقات حدودا سالی یک بار
تق تق !
یکهو سرم را بالا کردم . کری شراب به دست دم در ایستاده بود . " ناهار آماده س "
گفتم : متشکرم الان میام
*****