پاسخ به:رمان رازم را نگهدار
سه شنبه 21 دی 1389 9:48 AM
وقتی وارد دفتر کار شدم همه چیز آرام و ساکت بود ؛ بجز اینکه یکی دونفر نجواکنان تلفنی حرف می زدند . به نظر می رسید بعد از ان شلوغ پلوغی دیروز انرژی همه تحلیل رفته بود در حال اویزان کردن کتم بودم که نیک خمیازه ای جانانه کشید و سپس متوجه من شد که با چشم غره نگاهش می کردم
پل از دفتر خودش بیرون امد . بشکنی زد و گفت :إما ، ارزیابی
از شدت دلهره دلم پیچ خورد و نزدیک بود اخرین تکه ی کیک شکلاتی که در گلویم گیر کرده بود خفه ام کند ، اوه خدایا ، فقط همین مانده بود . من که امادگی نداشتم . بله . آمادگی داشتم . زود باش . از خودت اعتماد به نفس نشون بده . من زنی بودم که بالاخره به جایی می رسیدم
ناگهان به یاد کری و طرز راه رفتنش افتادم . می دانستم که کری زنی منزجر کننده است اما او شرکت خودش را داشت و هرسال میلیاردها پوند پول پارو می کرد . حتما کارش درست بود . بهتر بود من هم امتحانی می کردم . محتاطانه سینه ام را جلو دادم .سرم را رو به بالا گرفتم و با ژست مانکنی و قیافه ای حدی و قر کمر به ان طرف و به سوی اتاق پل رفتم
وقتی دم در اتاقش رسیدم گفت : إما ، طوریت شده ؟
إ.. إ... نه چطور مگه ؟
اخه یکم عجیب و غریب به نظر میرسی. خوب بشین ببینم .
او در اتاق را بست . پشت میزش نشست و برگه ای را که روی آن برچسب تجدید نظر و بررسی ارزیابی کارمندان را داشت باز کرد ، معذرت میخوام که نتونستم دیروز تو رو ببینم . ورود جک هارپر همه چی رو قاراشمیش کرده بود
اشکالی نداره
سعی کردم لبخندی بزنم اما دهانم خشک شده بود . باورم نمی شد این قدرمضطرب باشم . این لحظه برایم بدتر ازگرفتن کارنامه ی دبیرستانم بود . پل را در حال ورق زدن پرونده نگاه کردم . پس از برانداز کردن او به این نتیجه رسیدم علی رغم اینکه موهای جلوی سرش ریخته مردی خوش قیافه است. او بلند قد و لاغر بود و خنده ای مسری داشت . اگر کسی با او در مهمانی اشنا میشد به احتمال قوی از مصاحبتش لذت می برد
اما من هرگز او را در مهمانی ندیده بودم همیشه او را در شرکت زیارت می کرد . رئیس لولو خور خوره ی من
بسیار خوب ، اما کرگین . او به پرونده ام نگاه کرد و داخل مربع ها تیک زد . به طور کلی کارت خوب بوه . دیر سر کار نمیای ... وظایف محموله رو متوجه می شی ...بازده نسبتا خوبی داری ... همکاریت با سایر همکاران خوبه ... فلان و بیسان و بهمان ... سپس سرش را بالا کرد . مشکل خاصی داری ؟
نه
تا به حال مورد آزار کسی قرار گرفته ای ؟
نه
خوبه . او مربع دیگری را تیک زد و مشغول نوشتن چیزی در انتهای برگه شد . خوب ، تموم شد . احسنت . لطفا به نیک بگو بیاد اینجا ؟
چی ؟ یادش رفته بود ؟ با لحنی که سعی می کردم حالت نگرانی نداشته باشد . پرسیدم : پس ارتقای مقام چی میشه ؟
ارتقای مقام ؟ او از نوشتن دست کشید . کدوم ارتقای مقام ؟
ارتقا به مرحله ی مدیریت
تو چی داری زرزر می کنی ؟
توی آگهی استخدامی نوشته بود ... کاغذی مچاله شده را از جیب شلوار جین ام که از دیروز در انجا بود در آوردم و نشانش دادم
" احتمال ارتقای مقام پس از یه سال "
او با اخم و تخم به آن نگاهی کرد . إما این موضوع مربوط به کاندیداهای استثناییه . تو هنوز آمادگی ارتقای مقام رو نداری . در درجه ی اول تو باید شایستگی خودت رو ثابت کنی . آگهی را به من پس داد . ولی ... من هر کاری از دستم بر بیاد انجام میدم ! اگه تو به ام فرصت بدی
او ابروهایش را بالا برد و با لحنی تحقیقر کننده ادامه داد : تو در گلن اویل فرصت خوبی داشتی ، إما اخرین حرفم اینه که تو هنوز آمادگی ارتقای مقامی بالاتر رو نداری . ببینم تا سال بعد چی میشه
یه سال دیگه ؟
باشه ؟ حالا برو سر کارت
سرم گیج رفت . بایستی با متانت این موضوع را قبول می کردم و چنین چیزی می گفتم : " پل به عقیده ت احترام میزارم . " سپس با او دست می دادم و از اتاق بیرون میرفتم . بایستی این کار را می کردم
اما مشکل این بود که اصلا نمی توانستم از روی صندلی ام بلند شوم
بعد از چند دقیقه پل هاج و واج نگاهم کرد و گفت : اما ، والسلام
نمی توانستم حرکت کنم اگر پایم را از ان اتاق بیرون می گذاشتم همه چیز تمام میشد
إما ؟؟
نمی توانستم بیش از این خودم را کنترل کنم . بی اختیار کلمات از دهانم بیرون پرید . " تا جایی که می تونستم کارم رو به خوبی انجام دادم . از روی بروشورها کپی گرفتم . قرار دادها رو تنظیم کردم و ... تمام تبلیغات مربوط به پاتیناژ رو راست و ریس کردم ... گذشت از این کارهای تایپ رو هم انجام می دادم . منظور اینه که انگار من دو تا شغل داشتم که می بایست هر دو رو انجام میدادم "
قیافه ی پل در هم رفت و گفت : خوب ، که این طور ، اگه خیال می کنی وظایف تو سنگینه ....
نه منظورم اینه که ... از شدت عصبانیت آگهی استخدام را در دستم مچاله کردم ... دلم میخواد کارهای جالب بیشتری انجام بدم ! ایده های زیادی دارم . مثلا یادت میاد دادن آدامس پنتر مجانی با حوله های باشگاه ورزشی عقیده ی من بود . یادت میاد که ؟
پل خودکارش را روی میز گذاشت و آهی کشید . " إما منظورم این نیست که تو وظایفت رو خوب انجام ندادی ..."
تو رو خدا به من ارتقای مقام بده . تنها آرزوم در دنیا همینه . هر چی دلت بخواد کار می کنم . به ات قول میدم . حتی اواخر هفته هم میام سر کار و ... به ات قول میدم که .. تازه کت و دامن های شیک تنم می کنم ...
پل طوری به من نگاه می کرد انگار تبدیل به یک ماهی قرمز شده بودم .
چی میگی ؟
بسیار خوب . می بایست بر خودم مسلط می شدم . نفس عمیق بکش . نفسی ملایم و خوب
" احساس می کنم ارتقای مقام حقمه "
پل بی درنگ گفت : و من احساس می کنم فعلا استحقاقش رو نداری
لبم را گاز گرفتم . بسیار خوب پس وقتی ....
رسیدن به مدیریت بازاریابی قدمی بزرگه . اگه میخوای در این مسیر پیش بری باید فرصت های طلایی برای خودت ایجاد کنی جدی به ات میگم . فعلا دست از سر کچل من بردار و از اینجا برو بیرون و به نیک هم بگو بیاد دفتر من
در حین رفتن از آنجا او را می دیدم که سرش را رو به بالا گرفته و با خط خرچنگ قورباغه اش روی برگه ی من چیزی می نویسد
غصه دار سر میزم برگشتم . آرتمس مثل گربه ای براق سرش را بالا کرد ، نگاهی به من انداخت و گفت : اوه ، إما دختر دائیت کری زنگ زد
تعجب زده گفتم : راستی ؟ کری هیچ وقت در سر کار به من زنگ نمی زد . راستش او هرگز به من زنگ نزده بود .
" برام پیغامی گذاشت ؟ "
بله میخواست بدونه از ارتقای مقامت خبری شده ؟
حالا قضیه رسمی شده بود و همه هم خبردار شده بودند . واقعااز کری متنفر بودم
بسیار خوب . این کلمه را طوری ادا کردم انگار استنطاقی روزانه و کسل کننده بود . " متشکرم "
آرتمس با صدایی بلند و گوشخراش پرسید : إما ، ارتقای مقام پیدا کردی ؟ اوه من که خبر نداشتم .
چند نفری از روی کنجکاوی سرشان را بالا کردند . خوب ، پس تو میخوای مدیر بازاریابی بشی ؟
زیر لب گفتم : نه ، نمیخوام بشم . صورتم از شدت تحقیر داغ شده بود
آرتمس قیافه ای سردرگم به خود گرفت ، اوه ! خوب پس چرا...
کارولین گفت : خفه شو ، آرتمس
نگاهی از روی قدردانی به کارولین انداختم و توی صندلی ام فرو رفتم
یک سال دیگر . می بایست یک سال دیگر دستیار بازاریابی می بودم و تک تک کارمندان خیال می کردند من به درد نخور هستم . یک سال دیگر می بایست مدیون پدرم می بودم و یک سال دیگر هم کری و نیو به ریش من میخندیدند . احساس کردم بازنده ای تمام عیار هستم . کامپیوترم را روشن کردم و کپی بروشور جدید پنتر لایت را روی صفحه ی کامپیوترم آوردم. اما ناگهان تمام انرژی ام ته کشید
گفتم : میخوام برم قهوه بیارم ! کسی قهوه میخواد ؟
از کجا قهوه بیاری ؟ آرتمس نگاهی عجیب و غریب به من کرد
مگه ندیدی ؟
چی رو ندیدم ؟
نیک گفت : وقتی تو پیش بیل بودی دستگاه قهوه رو بردن
اونو بردن ؟ ولی ... چرا ؟
نیک در حال رفتن به اتاق نیک گفت : نمی دونم
" یکی دو نفر اومدن و اونو بردن "
کارولین گفت : لابد یه دستگاه جدید برامون میارن ! البته طبقه ی پایینی ها چنین حرفی زدن . یه نوع بسیار خوب و عالی با قهوه ی قابل نوشیدن . ظاهرا دستور جک هارپره
جک هارپر سفارش دستگاهی نو داده بود ؟
آرتمس با تشر گفت : إما شنیدی چی گفتم ؟ ازت میخوام فوری بروشور آگهی تسکو رو که دو سال پیش در موردش کار می کردیم برام پیدا کنی " معذرت میخوام مامان ! او پشت خط بود . داشتم به دستیارم چیزی می گفتم "
دستیارش ، خدایا وقتی این کلمه را می گفت چقدر خشمگین میشدم
اما راستش اینقدر احساس گیجی میکردم که به هیچ وجه ناراحت نشدم
وقتی در قسمت پایین قفسه ی پرونده ها به دنبال بروشور تسکو میگشتم به خودم گفتم این هیچ ربطی به من ندارد . احتمالا هارپر خودش خیال داشته یک دستگاه جدید قهوه سفارش دهد . احتمالا او ...
با انبوهی پرونده در دست ایستادم . نزدیک بود نقش زمین شوم
اه باز هم سر و کله اش پیدا شده بود
دقیقا در مقابلم ایستاده بود . با شلوار جین و پلوور خاکستری .
بازم سلام . لبخندش دور چشمانش را چروک انداخت . چطوری ؟
إ ... خ... خوبم ، متشکرم . آب دهانم را به سختی قورت دادم . همین الان چیزهایی درباره دستگاه قهوه شنیدم . إ..متشکرم
خواهش میکنم
پل که پشت سر او قدم بر می داشت گفت : توجه کنین . امروز صبح آقای هارپر میخوان در این بخش بنشینن
جک هارپر لبخندی زد و گفت : لطفا منو جک صدا کنین
بسیار خوب . امروز صبح جک در این بخش می شینه و میخواد بر کارهای شما نظارت کنه و بفهمه ما به عنوان تیم چطوری کار می کنیم . لطفا عادی رفتار کنین . کار خاصی انجام ندین . نگاه پل به من بود . او لبخندی نمکین زد به من زد
" سلام إما ، چطوری ؟ همه چی خوبه ؟ "
زیر لبی گفتم : بله مشتکرم پل همه چی عالیه
بسیار خوب . کارمندان شاد و شنگول . ما این طوری هستیم دیگه . خواهش میکنم همگی حواستون به من باشه . او سرفه ای کرد . میخواست به نحوی حواس همه را جمع کند . راستی باید خاطر نشان کنم که بزودی روز پیک نیک خونوادگی شرکت فرا میرسه . روز شنبه ی هفته ی دیگه . برای همه ی ما فرصتیه که تمدد اعصاب کنیم و از دیدار با خونواده های همدیگه لذت ببریم و کیف کنیم
یکی دو نفر نگاه هایی با هم رد و بدل کردند . تا این لحظه پل همیشه روز پیک نیک خونوادگی شرکت را رو عزا می نامید و می گفت ترجیح می دهد ..... او را قطع کنند تا اینکه خانواده اش را به آن پیک نیک ببرد
بسیار خوب ، همگی مشغول کار بشین . جک بذار یه صندلی برات بیارم
جک نشست و گفت : خیال کنین من اینجا نیستم و همگی عادی رفتار کنین
عادی رفتار کنیم . چشم البته
خوب که این طور عادی رفتار کنم . یعنی می نشستم کفش هایم را در می آوردم . ایمیل هایم را چک می کردم . کمی کرم مرطوب کننده به دستم می زدم . چند تا اسمارتیز میخوردم . فالم را از توی اینترنت میخواندم . بعدش هم فال کانر را می خواندم و ایمیلی هم برایش می فرستادم چند دقیقه ای صبر می کردم تا او جوابم را بدهد جرعه ای آب معدنی می نوشیدم و بعد بالاخره مشغول پیدا کردن بروشور تسکو برای آرتمس می شدم
به نظرم نمی شد این کارها را کرد
وقتی به پشتی صندلی تکیه دادم ذهنم سریع به کار افتاد .
فرصت های طلایی ایجاد کن . این گفته ی پل بود
و اگر فرصتی نبود چه ؟
جک هارپر هم که انجا نشسته بود و کار کردن مرا تماشا می کرد
جک هارپر کبیر . رئیس کل . رئیس ارشد شرکت . مطمئنا به طریقی می توانستم او را تحت تاثیر قرار دهم
اما شاید هم این فرصتی بود تا خودم را دل او جا کنم . اگر می توانستم به نحوی نشان دهم که آدمی زبر و زرنگ و با انگیزه ...
وقتی نشستم و پرونده ی مربوط به ارتقای مقام را ورق زدم حواسم بود که سرم را از حد معمول کمی بالاتر بگیرم طوری که انگار در کلاس مانکنی هستم . نگاهی به دور وبرم انداختم . به نظرم می رسید بقیه هم در همین کلاس بودند . قبل از آمدن جک هارپر آرتمس پشت خط بود و با مادرش حرف میزد . اما حالا با عینک مدل گربه ای اش تند تند مشغول تایپ کردن بود گهگاه هم مکثی می کرد و به انچه تایپ کرده بود لبخندی میزد که مثلا نشان دهد چه آدم زبر و زرنگی است . نیک هم که قبلا مشغول خواندن مقاله ای ورزشی از روزنامه تلگراف بود از جای خود بلند شد و به سمت میز فرگس رفت
او با صدای بلند و بیش ازحد خودمانی گفت : راستی تو در مورد کارهای طراحی و نقاشی تبلیغ آدامس پنتر چیزی به ذهنت رسیده ؟
فرگس مات و مبهوت نگاهش کرد و گفت : إ.. بله
نیک یک اسباب بازی پلاستیکی کوچک و رنگارنگ را برداشت و گفت : اینم جایزه ایه که به هر حال می تونیم به نوعی ازش استفاده کنیم ... اونو بالا و پایین میندازی و باهاش بازی می کنی . کیف هم داره
اوه خدایا ؛ این مردک چقدر خودمانی میکرد . واقعا مایه ی شرمندگی بود
جک هارپر با صدایی دورگه گفت : تو که اینو سر و ته گرفتی
همه در اتاق مات و مبهوت شدند . نیک دور و بر اتاق چرخی زد . ظاهرا از اینکه توجه جک هارپر را به خودش جلب کرده بود شاد و شنگول بود
نیک چند بار سرش را تکان داد و گفت : بله . درست فرمودین ! با این حساب شما دوست دارین که مفهوم کلی سر و ته باشه ؟ منظورم اینه که وارونه بشه . البته اگه شما دوست دارین ...
جک گفت : منظورم مفهوم کلی نیست ، بلکه منظور به اسباب بازیه
نیک مات و مبهوت به اسباب بازی در لای انگشتانش نگاه کرد
جک نگاهی عاقل اندر سفیه به او کرد و گفت : این اسباب بازی رو به اون طرف می شینه . کافیه بندش رو بکشی تا بچرخه . خودت خوب می دونی ، درسته ؟
رنگ صورت نیک پرید . " صد در صد " البته که می دونم بسیار خوب . به هر حال .. ما باید فکر بکر داشته باشیم . درسته ؟
سکوت همه جا را فرا گرفت . او اسباب بازی را روی میز فرگس گذاشت و خجالت زده به سوی میز خود رفت
خیلی دلم میخواست غش غش میخندیدم . اما حسابی گیج و منگ بودم ، وای چی می شد اگر من نفر بعدی بودم که جک هارپر بهم گیر میداد ؟
آرتمس با لحن دلبرانه ی مصنوعی گفت : اون بروشوری رو که ازت خواستم پیدا کردی ؟ اصلا عجله ای در کار نیست إما ولی ..
آره ایناهاش . صندلی ام را عقب زدم . ایستادم و به سمت میز او رفتم . سعی می کردم حتی االامکان حرکاتم طبیعی باشد . خدایا ، این جوری آدم خیال می کرد توی تلویزیون است . انگار پاهایم تحت اختیارم نبود . لبخندم مصنوعی بود ! احساس کردم دلم میخواهد فریاد بزنم و بگویم : برای من فیلم بازی نکن ولی در عوض گفتم : بفرمایین آرتمس ! و به دقت بروشور را روی میز گذاشتم
آرتمس گفت : خدا خیرت بده ! چشمم به چشمش افتاد و متوجه شدم چقدر فیلم بازی می کند . او دستش را روی دستم گذاشت و لبخندی ملیح زد . نمی دونم بدون تو چی کار می کردم اما
چوبکاری نکن . اشکالی نداره
اه . مرده شور . به سمت میزم رفتم . یکهو به ذهنم رسید کاشکی جوابی دندان شکن به او می دادم . مثلا چنین چیزی می گفتم : کار گروهیه که این تشکیلات رو سر پا نگه داشته
باشه ولش کن بابا ، هنوزم می تونم تاثیر گذار باشم
سعی کردم حتی الامکان طبیعی رفتار کنم . پرونده ای را باز کردم و بسرعت مشغول تایپ شدم . صاف و صوف نشسته بودم . هرگز محیط کار را به این بی و سرو صدایی ندیده بودم . همه مشغول کار بودند . پایم به خارش افتاد ، اما جرات خاراندن آن را نداشتم . ذله شده بودم . تازه پنج دقیقه از اوضاع و احوال گذشته بود
بعد از مدتی جک هارپر گفت : چقدر اینجا بی سر و صداست ؟ همیشه همین طوره ؟
همه ی ما از سر تردید به یکدیگر نگاه کردیم
لطفا جلوی من رو دربایستی نکنین . مثل روزهای عادی حرف بزنین . به احتمال قوی شما اینجا با هم گپ می زنین . او از جایش بلند شد . کش و قوسی به خود داد و مشغول راه رفتن در اتاق شد . وقتی من در اداره کار می کردم راجع به هر چیزی حرف می زدیم . سیاست . کتاب .... مثلا اخیرا چه کتابی خوندین ؟
آرتمس فوری گفت : راستش من کتاب خاطرات مائوتسه تانگ رو خوندم . چه کتاب محشری
نیک گفت : من کتاب تاریخی قرن چهاردهم اروپا رو در دست دارم
کارولین شانه ای بالا انداخت و گفت : منم دارم دوباره کتابی از پروست میخونم . البته به زبان اصلی ، فرانسوی
جک هارپر با قیافه ای خشک و بیروح سرش را تکان داد و گفت : آهان . و تو چطور اما ... تو چی می خونی ؟
اوووم ... راستش .. آب دهانم را قورت دادم . با خودم کلنجار می رفتم که چه بگویم
نمی توانستم بگویم که من بیشتر پیشگویی مربوط به عشاق را میخوانم . هر چند خیلی خوب بود. سریع و مفید . کدام کتاب جدی و سنگینی بود که می توانستم نام ببرم ؟
بالاخره کارولین به دادم رسید و گفت : إما تو داشتی آرزهای بزرگ رو میخوندی . درسته ؟
خدا عمرش را بدهد . خیالم را راحت کرد . آره آره درسته
وقتی چشمم به چشمان جک هارپر افتاد که به من زل زده بود یکهو حرفم را قطع کردم
مرده شور قیافه ت رو ببرن . خدا ذلیلت کنه
صدای خودم را می شنیدم که در هواپیما چرت و پرت می گفتم
به گروه کتابخونا ملحق شدم اما نتونستم کتاب آرزوهای بزرگ رو تموم کنم . بنابراین فقط به خلاصه ی پشت جلد کتاب اکتفا کردم و وانمود کردم اونو خوندم
جک هارپر متفکرانه گفت : آرزوهای بزرگ . بسیار خوب . اما نظرت راجع به این کتاب چیه ؟
باورم نمی شد از من سوال کند
چند لحظه ای منگ شدم
گلویم را صاف کردم و گفتم : راستش ... گمان می کنم ... در حقیقت خیلی ....
آرتمس بی شیله و پیله گفت : هر کسی که کاملا نمادهای این کتاب رو درک کنه ...
خففان بگیر ، عنتر ، نکبتی . اوه خدایا چی بگم ؟
بالاخره گفتم : گمان می کنم که واقعا ... خیلی پر طنین بود
نیک هاج و واج گفت : منظورت از پر طنین چیه ؟
گلویم را صاف کردم و گفتم : إ.. یعنی پژواک داره
آرتمس گفت : که این طور پژواک ... پژواک ؟
لجوجانه گفتم : آره دیگه . طنین داره . ای بابا . بذارین به کارهام برسم . با چشم غره ای به انان مشغول تایپ شدم
بسیارخوب در مورد بحث کتاب که خیطی بار آوردم. فکر مثبت کن اما . من هنوز وقت داشتم . مطمئن بودم که می توانم او را تحت تاثیر قرار دهم
آرتمس با ناز و عشوه گفت : خدایا نمی دونم این چه دردی گرفته . هر روز هم که به اش آب میدم ولی .. او راجع به گیاه تارتن اش حرف میزد .
راستی جک تو چیزی از گیاه سر در میاری ؟
راستش نه
سپس جک با قیافه ی ساختگی نگاهی به من کرد و گفت : اما گمان می کنی این گیاه چه ش شده ؟
...هر وقت آرتمس اعصابم رو حسابی خرد میکنه آب پرتقال ...
در حالیکه صورتم مثل کوره داغ شده بود به تایپ کردن ادامه دادم و گفتم : من .. من چه می دونم
ولش کن بابا ، مهم نیست . حالا به یک گیاه کوچولو آب پرتقال دادم اسمون که به زمین نیومده . هنوزم که خشک نشده . درسته ؟
پل با اخم وارداتاق شد و گفت : کسی لیوان دسته دار ورلد کاپ منو ندیده ؟ نمی دونم کجاس .
هفته ی پیش لیوان دسته دار رئیسم رو شکستم و تیکه هاشو توی کیفم قایم کردم ...
ای مرده شور ، گور به گور بشی
بیخیال حالا یه لیوان دسته دار فسکنی رو هم شکستم به تایپ کردن ادامه بده
نیک با لحنی دوستانه به جک هارپر گفت : هی جک ، اگه خیال می کنی حوصله ات سر رفته اینجا رو نگاه کن . او به فتوکپی عکسی که فقط قسمت پایین تنه ی زنی را با لباس زیر نشان میداد و از موقع کریسمس تا به حال روی تخته ی اعلانات نصب شده بود اشاره ای کرد ما هنوز نفهمیدیم این عکس کیه
.... توی مهمونی کریسمس بیش از حد مشروب خوردم و ..."
دلم میخواست زمین دهان باز می کرد و مرا می بلعید . خداوندا...
سلام اما . صدای کتی بود . سرم را بالا کردم و او را که با عجله وارد اتاق می شد دیدم . صورتش از شدت ذوق و شوق گل انداخته بود . چشمش به جک هارپر و در جا خشک شد . اوه
جک دستش را تکان داد و گفت : اشکالی نداره ، خیال کن من پشه ی روی دیوارم . منو ندیده بگیر . هر چی میخواستی بگی ؛ بگو
زورکی جوابش را دادم . سلام کتی . چیه ؟
به محض اینکه اسم او را آوردم جک هارپر سرش را بالا کرد و با خوشحالی او را نگاه کرد
راجع به کتی به او چه گفته بودم؟ یادم نمی امد . چه گفته بودم ؟ چه ...