پاسخ به:رمان رازم را نگهدار
سه شنبه 21 دی 1389 9:37 AM
تمام خدمه ی هواپیما سر جای خود نشسته و کمربندها را بسته بودند . یکی از مهانداران خون روی صورتش را پاک کرد .همین چند لحظه ی پیش بود که آنها بادام زمینی عسلی به ما تعارف کرده بودند
می دانستم چنین اتفاقی برایم خواهد افتاد ، به هر حال می دانستم تمام ادمهایی که میگفتند هواپیما ایمن است دروغگو هستند
یکی از زنهای مسن گفت : ما باید آرامش خودمون رو حفظ کنیم ، همگی آروم باشین
آرام باشیم ؟ چه حرفها .. من نفسم بند آمده بود . چه برسد که آرام هم باشم . حالا چه خاکی توی سرمان می کردیم ؟ مگر میشد همه ی ما سر جایمان بنشینیم در حالی که هواپیما مثل اسبی چموش رم کرده بود ؟
از پشت سرم صدای کسی را شنیدم که دعا می خواند .. : ای مریم مقدس تو که وجودت پر از رحمت ...
آخ که چه حال بدی داشتم . دلهره شدید خفه ام می کرد . مسافران دست به دعا شدند . همه چیز واقعی بود
هممون می میریم
هممون می میریم
مرد امریکایی بغل دستم با چهره ای رنگ پریده و دلواپس نگاهی به من انداخت .
معذرت میخوام ، چی گفتی ؟
مگر بلند حرف زده بودم ؟
به صورت او زل زدم و گفتم : هممون می میریم
این مرد می توانست آخرین نفری باشد که زنده می دیدمش . چین و چروک دور چشمان سیاه و ته ریش روی چانه ی محکمش توجه مرا به خود جلب کرده بود
ناگهان هواپیما پایین رفت و من ناخوادگاه لرزیدم
آن مرد گفت : گمان نکنم هممون بمیریم . از قراره معلوم فقط یه تندباده
با آشفتگی جواب دادم : البته که هممون می میریم . معلومه اونا صریح نمی گن بسیار خوب مسافران گرامی همه ی ما رفتنی هستیم ..
یک بار دیگر هواپیما به طور وحشتناکی بالا و پایین رفت و من بی اختیار با دلهره بازوی مرد بغل دستی ام را چسبیدم
" هیچ کدوم جون سالم به در نمی بریم . مطمئنم . فاتحه ی هممون خونده ست . ای خدا .. من فقط بیست و پنج سالمه . وقت مردنم نیست . در هیچ زمینه ای به موفقیت نرسیدم .
نه بچه ای .. نه شوهری ... هرگز جون کسی رو نجات نداده ام
احساس کردم دو دستی به" مجله ی که حاوی مقاله ی سی کاری را که باید قبل از رسیدن به سی سالگی انجام دهید بود "، چسبیده ام
من هرگز از کوه بالا نرفتم . هرگز خالکوبی نکرده م
امریکایی که انگار یکه خورده بود ، گفت : معذرت میخوام ؟
اما من به سختی صدایش را شنیدم و لاینقطع حرف زدم
شغلم که مایه ی خنده بوده ، من یه زن تاجر عالیرتبه نیستم .
با چشمانی اشک بار به کت و دامنم اشاره کردم . من تیم بازرگانی ندارم ! صرفا یه دستیار لکنته ام و این اولین جلسه ی عمرم بوده که مایه ی آبروریزی تمام عیار شد .
بیشتر اوقات از حرفای مردم سر در نمی اورم . من معنی ائتلاف تکوینی و مدیریت چند جانبه را نمی دانم . هرگز ارتقای مقام پیدا نمی کنم . پدرم چهارصد پوند ازم طلبکاره . هرگز عاشق ...
باز هم هواپیما تکان شدیدی خورد و بر اثر این حرکت من بالا و پایین شدم
نفسی عمیق کشیدم و گفتم : معذرت میخوام . می دونم دلت نمیخواد این حرفا رو بشنوی
مرد گفت : خواهش می کنم اصلا اشکالی نداره
خدایا ، چه شد که نتوانستم جلوی زبانم را بگیرم؟
به هر حال آنچه گفتم حقیقت نداشت ، چون من عاشق کانر بودم . حتما به علت ارتفاع بود که خل شده بودم
با دستپاچگی موهایم را از روی صورتم کنار زدم و سعی کردم بر اعصابم مسلط شوم . بسیار خوب یک بار دیگر شمارش اعداد را شروع کردم .. سیصد و پنجاه و ...شش . سیصد و پنجاه و ...
وای خدایا ، خدایا ، نه ، نه ، باز هواپیما یک وری شد و همه ی ما این ور و آن ور شدیم
قبل از اینکه بتوانم جلوی خودم را بگیرم کلمات از دهانم بیرون پرید
هرگز کاری نکردم که پدر و مادرم به من افتخار کنن . هرگز
مرد مهربانانه گفت : مطمئنم که حقیقت نداره
حقیقت داره . شاید قدیما به من می بالیدن اما از وقتی دختر داییم کری پیش ما اومد تا با ما زندگی کنه انگار دیگه پدر و مادرم منو نمی بینن . تمام حواسشون متوجه اونه . وقتی اون به خونه ی ما اومد اون چهارده ساله و من ده ساله . خیال می کردم خیلی عالیه . متوجه منظورم میشی ؟ انگار یه خواهر بزرگتر داشتم . اما اصلا اینجوری نبود ...
نمیدانم چرا نمی توانستم جلوی زبانم را بگیرم . دست خودم نبود . هر وقت هواپیما تکانی شدید میخورد یا یک وری می شد سیل کلمات بود که همچون آبشار از دهانم بیرون می ریخت
..اون قهرمان شنا بود . قهرمان همه چی بود و من فقط ... قهرمان هیچی نبودم ...
رفتم دوره ی عکاسی و راستش خیال می کردم زندگیم رو تغییر میده ...
... پنجاه و سه کیلو نبودم .. اما خیال داشتم رژیم بگیرم...
... برای هرچی شغل در دنیا بود برگه ی استخدام پر کردم ، به قدری مستاصل شده بودم که حتی برای ....
... اون دختره ی مزخرف که اسمش آرتمسه ، روز گذشته به محض رسیدن میز جدید فورا اونو برداشت ، هر چند من یه میز کوچک مزخرف دارم
... هر وقت آرتمس اعصابم رو خورد میکنه اب پرتقال پای گیاه تارتن اون میریزم . به نظرم حقشه ...
... دختر نازنینی به اسم کتی در کارگزینی کار می کنه . بین خودمون یه رمزی داریم . وقتی اون میاد به اتاقم و میگه : إما ، می تونم یه سری از پرونده ها رو با تو مرورکنم ؟ ما از اداره جیم میشیم و قهوه می خوریم و شایعه پراکنی ...
...قهوه ی اداره تهوع آورترین چیزیه که تا به حال خوردم . سم تمام عیاره . اغلب برای نوشیدن قهوه به استارباکز میریم..
... در برگه ی سابقه ی کارم نمره ی ریاضیم رو به جای پ ، الف نوشتم ، می دونستم حقه بازیه و نباید این کار رو بکنم اما دلم می خواست کار گیر بیارم ...
چه بلایی سرم آمذه بود ؟ من معمولا حواسم جمع بود که بی اختیار از دهانم چیزی بیرون نپرد . ولی انگار فیلتر دهانم برداشته شده بود و بی اختیار حرف میزدم و اصلا دست خودم نبود
... گاهی خیال می کنم به خدا اعتقاد دارم چون در غیر این صورت چطوری همه ی ما به اینجا می رسیدیم ؟ اما وقتی راجع به جنگ فکر می کنم ...
... نمی دونی چقدر لباس زیرم تنگه و اذیتم می کنه ...
... سایز چهار، و من نمیدونستم چه کنم ، فقط به اون گفتم اوه ، چه عالیه ...
... غذای مورد علاقه ی من فلفل سرخ شده س ...
... به گروه کتابخونا ملحق شدم اما نتونستم کتاب آرزوهای بزرگ رو تموم کنم بنابراین فقط به خلاصه ی پشت جلد کتاب اکتفا کردم و وانمود کردم اونو خوندم ...
...تمام غذای ماهی رو به اش دادم اما راستش نمی دونم چی به سرش ...
... مجبور شدم ترانه ی نزدیک به تو رو بشنوم و اشکم سرازیر ...
... وعده ملاقات عالی با شامپاین برای شروع، که عین شعبده بازی سر میز ظاهر میشه ...
... به هیچ وجه توجه نداشتم در دور و برم چه می گذرد . مثل اینکه دنیا فقط در من و آن غریبه و دهانم که تمام افکار درونی و رازهایم را بیرون می ریخت خلاصه شده یود
...در فروشگاه ریسرچ کار میکرد ، یادم می یاد اولین باری که دیدمش به نظرم خیلی خوش تیپ اومد . قد بلند و مو بور وسوئدی تبار بود با اون چشمای آبی معرکه ش . از من خواست باهاش بیرون ..
... همیشه قبل از وعده ملاقاتم یه لیوان شراب اسپانیایی سر می کشیدم تا اعصابم آروم ...
... اون معرکه س . کانر یه پارچه آقاست . اون خیلی خوبه . یه تیکه جواهره و آدم موفقیه . همه میگن ما چقدر به هم میایم ...
... هرگز به کسی نمیگم . اصلا و ابدا . اما گاهی فکر می کنم زیادی خوش تیپه . یه خورده به کن شباهت داره البته کن مو بور...
و بعد موضوع کانر را پیش کشیدم . چیزهایی را گفتم که هرگز به کسی نگفته بودم . چیزهایی که حتی تصور نمی کردم به ذهنم بیاید
... برای هدیه ی کریسمس یه ساعت بند چرمی قشنگ به اش دادم اما اون یه ساعت دیجیتالی نارنجی بد ترکیب به مچش می بنده ، فقط چون درجه حرارت لهستان و یه سری چیزهای احمقانه دیگه رو نشون میده
...اون منو به کنسرت های جاز می برد و من برای حفظ احترام و ادب وانمود می کردم که خوشم میاد و حالا اون خیال می کنه من عاشق جاز...
...تمام فیلمهای وودی آلن رو دیدم و تمام حرفهای توی فیلمهاش رو از حفظ هستم و عاشق فیلمهاش ...
...از بس دائم می گفت : مثل چی می مونه ، مثل چی می مونه ؟ بنابراین من دروغهایی سر هم می کردم و به اش می گفتم معرکه اس و احساس میکنم بدنم مثل گل در حال بازشدنه و اون می گفت چه نوع گلی و من می گفتم مثل گل ماگنولیا ...
... نباید انتظار داشت عشق و محبت اولیه تا ابد دوام داشته باشه . اما آدم چطوری می تونه بگه در یه ارتباط دراز مدت عشق رنگ باخته . من و نامزدم دیگه مثل سابق از وجود هم لذت نمی بریم
...شوالیه ی زره پوش انتخاب واقعی نیست ، اما بخشی از وجودم خواهان عشق و محبت بی حد و حصره .من محبت میخوام . در زندگیم هیجان میخوام . با اون که هستم ....
معذرت میخوام ، خانم
بهت زده سرم را بالا کردم ! چیه ؟
مهماندار گیس فرانسوی لبخندزنان گفت : چیه ؟ ما فرود اومدیم
فرود اومدیم ؟ چطوری فرود اومدیم ؟
به دور و برم نگاه کردم و از پنجره ی هواپیما نظری اجمالی به ترمینال فرودگاه انداختم . هواپیما بی حرکت بود . ما روی زمین بودیم
احمقانه گفتم : پس دیگه تکون نمی خوریم
مرد امریکایی گفت : خیلی وقته که ما دیگه تکون نمی خوریم
ما ... پس ما نمی میریم
او با من هم عقیده بود . ما نمی میریم
طوری به او نگاه کردم انگار بار اول بود می دیدمش .یکهو همه چیز یادم آمد . خدایا من یک نفس کلی حرف چرت و پرت به یک ادم غریبه زده بودم . خدا می داند چه چیزهایی گفته بودم
دلم میخواست فوری از هواپیما نجات پیدا کنم .
با شرمندگی گفتم : معذرت میخوام ، بایستی جلوی حرف زدن من رو می گرفتی
کار مشکلی بود ، " نخودی خندید " یه نفس حرف زدی
مایه ی شرمندگیه
سعی کردم لبخند بزنم اما حتی نمی توانستم به چشمان آن مرد نگاه کنم . منظورم این است که راجع به هر آنچه نبایستی می گفتم برای ان مرد تعریف کرده بودم . از شدت خجالت صورتم داغ شد
نگران نباش . همه ی ما دچار فشار عصبی می شیم . به هر حال اینم یه جور پرواز بود دیگه . مکثی کرد . می تونی راحت بری خونه ؟
بله
صدایم می لرزید . بله حالم خوبه . با عجله دستم را زیر صندلی بردم و کیفم را برداشتم میبایست سریع از آنجا خارج می شدم
مطمئنی حالت خوبه ؟
آره ، حالم خوبه . کمربندم را باز کردم و بلند شدم . کمی تلو تلو خوردم . امیدوارم سفر خوبی داشته باشی
متشکرم . او به من لبخند زد و من هم سرم را تکان دادم . بعدش با سرعت هر چه تمامتر از او دور شدم.
*****