راستش اصلا و ابدا اخر هفته ی خوبی نداشتم . حتی وقتی کارت پستالی از پدر و مادرم دریافت کردم حالم بدتر شد ، آنان در مریدیش اسپانیا بودند و نوشته بودند چقدر خوش می گذرانند . تازه وقتی فال خودم را که برایم پست شده بود خواندم حالم بدتر از بد شد .
در ان نوشته شده بود : احتمالا دچار اشتباه شدی . با دقت بیشتری انگیزه هایت رو بررسی کن
شنبه شب روی تخت دراز کشیدم . خوابم نمی برد . حدودا ساعت سه بعد از نصف شب بود تمام حرفهایم را با جک در ذهنم مرور کردم حتی فکر کردم بهتر است کارت پستالی دوستانه برایش به امریکا پست کنم
امیدورام پروازت خوب بوده باشد ... از آشنایی با تو خوشحال شدم
اما من چه کسی را مسخره می کردم ؟ اصلا برایش کارت نمی فرستادم . به احتمال زیاد او فراموش کرده بود که من چه کسی بودم . ملاقات با او تجربه ی جالبی برایم بود که به اخر خط رسیده بود
صبح روز دوشنبه که بیدار شدم حالم خیلی بهتر بود . از امروز زندگی جدیدم شروع می شد . همه چیز را راجع به عشق و عاشقی فراموش می کردم و حسابی به کار و حرفه ام می چسبیدم . خودم را آماده کرده بودم که سر کار بروم . شیک ترین کت و دامن و دستمال گردن را انتخاب کردم که از دور داد میزد من " زنی شاغل " هستم . امروز به پل نشان میدادم چه کسی اماده ی ارتفای مقام است
شاید هم به دنبال شغلی جدید می گشتم . بله !
وقتی از مترو بیرون آمدم در ذهنم مجسم کردم که برگه ی اشتغال به کار را به عنوان مدیر عامل بازاریابی در شرکت کوکاکولا پر می کنم و بعد هم در آنجا استخدام میشوم و ناگهان پل متوجه میشود که چه اشتباهی کرده که به من ارتفای مقام نداده است . او از من خواهش و تمنا می کرد بمانم اما من به او می گفتم خیلی دیر شده . تو فرصت داشتی بعد او به من التماس می کند اما چه کار می تونم بکنم تا تو تغییر عقیده بدی ؟ و بعد من می گفتم ....
وقتی به ساختمان شرکت نزدیک شدم به ذهنم آمد که پل جلوی من زانو زده و من در حالیکه بی اعتنا و خونسرد پا رو پا انداخته و کفشهای مارک دار پرادا پوشیده ام و شیک ترین کت و دامنم را به تن دارم به او می گویم می دونی چیه پل ؟ فقط لازم بود کمی حرمت منو حفظ می کردی
بخشکی شانس . به محض اینکه دستم به در شیشه ای بزرگ خورد سر جایم میخکوب شدم کله ای مو بور در سرسرا بود
کانر . نمی توانستم داخل شوم . نمی توانستم . نمی توانستم
اما یک دفعه آن سر حرکتی کرد . نه کانر نبود . آندریا بود از بخش حسابداری
در را هل دادم و باز کردم . احساس کردم حسابی خل و چل شده ام . خدایا چه مصیبتی به من قدرت بده . می دانستم دیر یا زود چشمم به کانر می افتد
همین که از پله ها بالا می رفتم فکر کردم حداقل کسی از جدایی ما خبر ندارد که اوضاع را به مراتب بدتر کند و ...
" اما بابت خبری که راجع به تو و کانر شنیدم خیلی متاسفم "
چی ؟ وقتی دختری به اسم نانسی به سویم امد و این حرف را به من زد مات و مبهوت سر جای خود میخکوب شدم
" چقدر نا منتظر بود البته تمام زوج ها از هم جدا میشن ولی هرگز باورم نمیشد شما دوتا ... ادم هیچ وقت نمی تونه بگه ..."
چطور ... تو چطور فهمیدی ؟
نانسی گفت : خدا عمرت بده . همه خبر دارن . آخه توی مهمونی جمعه شب کانر هم بود . و بعد از نوشیدن فراوان مست شد برای همه تعریف کرد . راستش اون سخنرانی مختصری کرد
اوه ، اون چی کار ...
چقدر سخنرانی با احساسی بود راجع به این بود که اون احساس می کنه شرکت پنتر مثل خونواده ی خودشه و در این وضعیت دشوار همه ی ما از اون حمایت می کنیم . و تو چون ، تو مسبب این جدایی بودی احساسات کانر خیلی جریحه دار شده . او خودش را به من نزدیک تر کرد
راستش باید بگم بسیاری از دخترها عقیده دارن پیچ و مهره ی مخ تو شل شده
باورم نمیشد . کانر را جع به جدایی ما سخنرانی کرده بود . ان هم بعد از اینکه به من قول داده بود این قضیه را مخفی نگه دارد و حالا همه طرفدار او شده بودند
بالاخره صدایم در امد " خوب دیگه بهتره من برم "
نگاه کنجکاو نانسی مرا دنبال کرد
" مایه ی شرمندگیه اخه شما دو تا خیلی با هم جور بودین "
لبخندی زورکی زدم و گفتم : می دونم به هر حال فعلا خداحافظ
به سمت دستگاه قهوه رفتم و سعی کردم ذهنم را از این موضوع دور کنم . ناگهان صدایی مرتعش و لرزان افکارم را بهم ریخت . با تشویش سرم را بالا کردم . کتی بود . طوری به من زل زده بود که انگار من سه تا سر دارم
اما ؟؟؟
سعی کردم به روی خودم نیاورم . اوه ، سلام
او آهسته گفت : واقعیت داره ؟ من که باورم نمیشه . مگه اینکه از زبون خودت بشنوم ؟
از سر اکراه گفتم : آره ، درسته . من و کانر از هم جدا شدیم
کتی به نفس نفس افتاد و تند تند گفت :اوه خدایا ، اوه خدایا ، پس درسته . اوه خدایا ، اوه خدایا ، باورم نمیشه . نمی تونم این مصیبت رو تحمل کنم
از دست کتی ! او تند تند نفس می زد . کیسه ی خالی شکر را برداشتم و آن را جلوی دهانش گذاشتم
کتی بس کن ! آروم بگیر . چه مرگته ؟ نفس بگیر ... حالا بده بیرون
او بین نفس کشیدن به سختی حرف زد و گفت : تمام آخر هفته دچار حمله ی عصبی بودم . دیشب خیس عرق از خواب پریدم و فکر کردم اگه این مورد حقیقت داشته باشه دیگه هیچ منطقی تو دنیا وجود نداره . اصلا سر در نمیارم
کتی ما از هم جدا شدیم فقط همین ! همه ی آدمها دائما از هم قهر می کنن و جدا میشن
اما تو و کانر از این جور آدما نبودین ! شما زوجی مناسب بودین !
او کیسه ی خالی را از روی دهانش برداشت و گفت : خوب حالا که تو و اون نتونستین با هم کنار بیاین . پس چرا ما آدما به خودمون زحمت امتحان کردن بدیم ؟
سعی می کردم خونسردی ام را حفظ کنم . " اما من و کانر که زن و شوهر نبودیم . به هر حال اوضاع بر وفق مراد نبود همیشه از این جور چیزا پیش میاد دیگه "
ولی ...
راستش دیگه دلم نمی خواد در این مورد حرفی بشنوم
اوه ، اوه خدا جون . البته . متاسفم ، إما من ... می دونی برای من شوک عظیمی ...
بس کن بابا . خوب راجع به قرار ملاقات برام تعریف کن منو با خبرای خوب خوشحال کن
تنفس کتی آرام آرام شد و گفت : راستش خیلی خوش گذشت . قرار شد دوباره همدیگه رو ببینیم
چه عالی
اون خیلی خوش تیپ و آقا منشه . هر دو هم بذله گو هستیم و سلیقه ها مون هم با هم جوره . لبخندی از روی شرم و حیا روی صورت کتی نشست ." راستش اون خیلی دوست داشتنیه "
بازویش را فشاری دادم و گفتم : چقدر عالی . ببین چی شد ؟ احتمالا تو و فیلیپ زوجی به مراتب بهتر از من و کانر می شین . قهوه میخوای ؟
نه متشکرم باید برم . راجع به امور استخدامی جلسه ای با جک هارپر دارم . فعلا خداحافظ
از روی حواس پرتی گفتم : باشه ، خداحافظ
چند ثانیه بعد دو زاریم افتاد . " هی صبر کن ببینم " با عجله به انتهای راهرو دویدم و شانه اش را گرفتم . " گفتی جلسه با جک هارپر ؟ "
آره چطور مگه ؟
اما اون که رفته . روز جمعه رفت
نه نرفت ، تغییر عقیده داد
به سختی آب دهانم را قورت دادم پس ... پس اون اینجاست ؟
کتی با خنده گفت : البته که اینجاست . طبقه ی بالاس !
ناگهان احساس کردم نای راه رفتن ندارم . گلویم را صاف کردم و گفتم : چرا ... چرا تغییر عقیده داد ؟
کتی شانه ای بالا انداخت : خدا عالمه . اون رئیسه . هر کاری دلش بخواد می کنه . مگه نه ؟ حتما تا حالا متوجه شدی که چقدر خاکیه
او دستش را توی جیبش کرد و بسته ای آدامس در آورد و به من تعارف کرد . بعد از اینکه کانر سخنرانی مختصری کرد اون با کانر خیلی مهربون شد و ...
یکه خوردم .
" جک هارپر سخنرانی هارپر رو شنید ؟ راجع به جدا شدن ما ؟
بله اون درست بغل دست کانر ایستاده بود . " کتی کاغذ آدامس را باز کرد " بعدش هم حرفای خوبی برای دلداری کانر زد و گفت : می تونه بفهمه چه احساسی داره . این مرد چقدر آقاس !
احتیاج داشتم که بنشینم و فکر کنم . احتیاج به ...
کتی با هول و هراس گفت : اما تو حالت خوبه ؟ خدایا من چقدر بی توجه ...
باحالتی گیج و منگ گفتم : نه ، حالم خوبه . فعلا خداحافظ
قرار نبود این طور شود . قرار بود جک هارپر به امریکا برگردد . قرار نبود بداند من بعد از گفتگو با او مستقیم به خانه رفته و با کانر ترک مراوده کرده ام
احساس حقارت کردم . حالا او خیال می کرد به دلیل حرفهایی که در آسانسور زده بود من از کانر جدا شده ام و خیال می کرد همه اش برای خاطر اوست . البته که این طور نبود
دست کم .... نه کاملا
شاید به این دلیل بود ...
نه فکری احمقانه بود که او برای خاطر من اینجا مانده باشد . بسیار احمقانه بود
همین طور که به میزم نزدیک میشدم آرتمس سرش را از روی نسخه مارکتینگ ویک بالا کرد و گفت : اوه ،إما متاسفم که تو و کانر از هم جدا شدین
متشکرم . ولی اصلا حال و حوصله ندارم در این مورد حرف بزنم اگه اشکالی نداره ...
بسیار خوب . فقط میخواستم اظهار ادب کرده باشم .
او نگاهی به میزش انداخت . " راستی پیغامی از جک هارپر داری "
چی ؟ ؟
او به ورق کاغذی زل زد و گفت : میشه لطفا پرونده ی لیوپولد رو به دفترش ببری ! اون گفت خودت میدونی چه نوع پرونده اییه ، ولی اگر هم نتونستی پیداش کنی اشکالی نداره
پرونده ی لیوپولد
این بهانه ای بود برای جیم شدن و در رفتن از پشت میزمون ...
این نشانه ی رمز بود او میخواست مرا ببیند
اوه خدایا . در عمرم هیج وقت تا این حد گیج و منگ و در عین حال هیجان زده نشده بودم
پشت میزم نشستم و مدتی به صفحه ی خشک و خالی کامپیوتر زل زدم . سپس با انگشتانی لرزان پوشه ای خالی را بیرون آوردم. صبر کردم تا آرتمس رویش را برگرداند . سپس در حاشیه ی ان کلمه ی لیوپولد را نوشتم . سعی کردم دستنویسم را پنهان کنم
ناگهان درنگ کردم چه کنم . حسابی خل و چل شده بودم . آیا راست راستی پرونده ای به نام لیوپولد در اینجا وجود داشت ؟
با عجله سراغ بانک اطلاعاتی شرکت رفتم و تحقیقی سریع راجع به پرونده ی لیوپولد انجام دادم . اما پرونده ای به این نام وجود نداشت
بسیار خوب . همان فکر اولم درست بود
در حال عقب زدن صندلی ام بودم که دچارشک و تردید شدم . اگر یک نفر سر راهم سبز میشد و راجع به پرونده ی لیوپولد از من سوال می کرد چه ؟ و یا اگر پوشه از دستم روی زمین می افتاد و همه می فهمیدند که خالی است ؟
خیلی سریع در کامپیوتر علامت مخصوص پرونده ی لیوپولد را از خودم اختراع کردم و یک نامه ی قدردانی از طرف اقای ارنست پی برای لیوپولد برای شرکت پنتر نوشتم سپس از آن یک پیرینت گرفتم و بدون اینکه کسی متوجه شود ان را لا به لای پوشه گذاشتم و به خودم گفتم : بسیار خوب حالا این پوشه رو می برم بالا و ....
آرتمس حتی سرش را بالا نکرد
وقتی در راهرو راه می رفتم قلبم به تالاپ و تولوپ افتاده بود . احساس می کردم همه ی آدمهای شرکت فهمیده اند من چه کار کرده ام .
چرا جک هارپر می خواست مرا ببیند ؟ میخواست به من سرکوفت بزند که هر چه راجع به کانر گفته بود درست از آب در امد ؟ بعدش هم او ... ناگهان یاد جو داخل آسانسور افتادم . اگر از من دلخور بود چه ؟
اجباری نبود که من به دفترش بروم . همین الان هم می توانستم برگردم . خیلی راحت به منشی اش زنگ میزدم و می گفتم : معذرت میخوام . من نتونستم پرونده ی لیوپولد رو پیدا کنم
فقط همین و خلاص
لحظه ی درنگ کردم ولی باز هم به راهم ادامه دادم
********