0

رمان رازم را نگهدار

 
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان رازم را نگهدار
سه شنبه 21 دی 1389  10:26 AM

از لباس سفید منجق دوزی شده خوشم نیامد . اما به هر حال آن را امتحان کردم . راستش هر دو تا توانستیم لباس امتحان کردیم و بعد انها را سر جایش گذاشتیم . ان هم خیلی با احتیاط . یک بار دیگر دزدگیر اتومبیل به صدا در آمد و هر دو یک متر به هوا پریدیم .اما ناگهان وانمود کردیم که اصلا از این بابت نترسیده ایم
بالاخره تصمیم گرفتم تاپی قرمز رنگ را که سر شانه اش چاک داشت با شلوار مشکی مارک دی . ک . ان . وای خودم بپوشم ( شلوار را از ناتینگ هیل هاوسینگ تراست شاب به مبلغ بیست و پنج پوند خریده بودم ) کفشهای نقره ای مارک پرادای جمیما را هم به پا کردم . هر چند قصد نداشتم در آخرین لحظه کیف مارک گوچی او را هم برداشتم
همین طور که چرخ میزدم لیزی گفت : معرکه شدی ! محشری
راستش را بگو زیادی جلف نشدم
ابدا . ای بابا . تو داری با یه مرد میلیاردر میری بیرون
عصبانی شدم و گفتم : این حرف رو نزن . به ساعتم نگاه کردم راس ساعت هشت بود
اوه ، خدایا . از بس شور و شوق آماده شدن را داشتم اصل مطلب را فراموش کرده بودم
به خودم گفتم : آروم باش. خونسردیت رو حفظ کن . این یه برنامه ی شامه . فقط همین . چیزی جز ...
لیزی که از پنجره بیرون را نگاه می کرد گفت : ای بیشرف . بیشرف ! چه ماشین بزرگی بیرون وایستاده !
با عجله به کنار او رفتم .
چی ؟ کجا ؟ وقتی نگاه او را دنبال کردم تقریبا نفسم بند آمد
اتومبیل بسیار بزرگ و شیکی بیرون خانه دم در پارک شده بود . اتومبیل نفره ای و بزرگی که به نسبت خیابان کوچک ما بسیار جادار و عظیم به نظر می رسید . راستش چند تا از همسایه های فضول هم در حال سرک کشیدن بودند
حالا چه خاکی به سرم می کردم ؟ این دنیایی بود که من هیچ از آن سر در نمی اوردم . وقتی در هواپیما بودیم من و جک صرفا دو آدم معمولی هم سطح بودیم اما حالا ببین او در چه دنیایی زندگی می کرد و من در چه دنیایی
با صدایی خفه گفتم : لیزی پشیمون شدم . نمیخوام باهاش برم بیرون
لیزی گفت : تو غلط می کنی . نمیخوام نداریم ."ولی متوجه شدم که حال او هم مثل من دگرگون شده است "
زنگ آپارتمان به صدا در امد و هر دو از جا پریدیم . حالت تهوع به من دست داد
باشه ؛ باشه ؛ اومدم
در اف . اف گفتم : سلام . الان میام پایین . گوشی اف اف را گذاشتم و به لیزی نگاه کردم . بسیار خوب اینم از این
لیزی دستانم را گرفت و گفت : اما قبل از اینکه بری یادت باشه به حرفای جمیما توجه نکنی . خوش بگذره
" مرا محکم در آغوش گرفت . اگه فرصت کردی بهم زنگ بزن "
حتما
یک بار دیگر خودم را در آیینه برانداز کردم . سپس از پله ها پایین رفتم . درجلویی آپارتمان را باز کردم .
جک دم در ایستاده بود . کت و شلوار به تن داشت و کروات هم زده بود . موهایش هم خیلی مرتب شانه شده بود خلاصه خیلی برازنده و مرتب شده بود . برای یک لحظه دچار ترس و دلهره شدم
سپس او لبخندی زد و تمام ترس و لرزم از بین رفت
جمیما در اشتباه بود . من و او نقطه ی مقابل هم نبودیم . من و او با هم بودیم .
گفت : سلام چقدر خوشگل شدی
متشکرم
دستم را به سوی دستگیره در اتومبیل دراز کردم اما مردی اونیفورم پوش با عجله در را برایم باز کرد
با خنده ای عصبی گفتم : چقدر من خنگم
باورم نمیشد سوار چنین ماشینی می شدم . من بینوا اما کرگین .
احساس پرنسسی و هنرپیشه بودن به من دست داد
وقتی روی صندلی مخمل پر زرق و برق نشستم سعی کردم فکر نکنم آن اتومبیل با بقیه ی اتومبیلها فرق می کند
جک گفت : حالت خوبه ؟
با صدایی که انگار از ته چاه در می امد گفتم : آره خوبم
جک گفت : اما امشب بهمون خیلی خوش می گذره . بهت قول میدم . راستی قبل از قرار ملاقاتت شراب اسپانیایی سر کشیدی ؟
او از کجا فهمیده بود که من ...
آه ، یادم اومد . توی هواپیما به او گفته بودم
بله ، راستش این کار رو کردم
او دربار را باز کرد و گفت : بازم میخوای ؟
ناباورانه گفتم : تو اینو مخصوصا برای من گرفتی ؟
او با قیافه ای خونسرد گفت : نه در حقیقت این نوشیدنی الکی مورد علاقه منه
نتوانستم جلوی خنده ام را بگیرم
او لیوانی به دستم داد و گفت : خوب منم به تو ملحق میشم . راستش تا حالا مزه اش رو نچشیدم . او لیوانی برای خودش ریخت و جرعه ای نوشید و آن را تف کرد .
" تو چه جوری این رو میخوری ؟ "
" خیلی خوشمره س . مزه کریسمس میده ! "
مزه ی ... او سرش را به چپ و راست تکان داد . " نمیخوام بهت بگم چه مزه ای میده . اگه اشکال نداره من سراغ ویسکی خودم برم "
دلت می سوزه ها . !
جرعه ای دیگر نوشیدم و شادمانه به او لبخند زدم
اضطراب و دلهره ام جای خود را به آرامش داده بود . شب خوبی در پیش رو داشتیم
وارد رستوراني در مي فير شديم.هرگز به انجا پا نگذاشته بودم.از ان رستورانهاي سطح بالا بود.من كجا و اينجور جاها كجا؟
موقع رد شدن از حياط پر از ستون،جك زير لب گفت:
"البته اينجا يه كمي كوچيكه.خيلي ها اينجا رو نمي شناسن.اما غذاش معركه س"
مردي با كت و شلواري به سبك مهاراجه اي گفت:
"اقاي هاپر،خانم كريگن،لطفا از اين طرف تشريف بيارين."
اوه،انان اسم مرا هم مي دانستند.
از چند ستون ديگر رد شديم و به اتاقي كه نور ملايمي داشت و با تابلوهايي بزرگ از نقاشي آبستره تزيين شده بود،وارد شديم.
قسمت شاه نشين انجا تناه با نور شمع روشن شده بود.ميزهاي ان اتاق بسيار محدود بود.سه زوج ديگر قبل از ما امده بودند.تمام زن ها در الماس و جواهرات غرق بودند.
زير لب به جك گفتم:"اينجا جاي من نيست."
ناگهان او سر جاي خود ايستاد و با قيافه اي جدي به من رو كرد و با صدايي اهسته ولي واضح گفت:
"اِما،تو حالا اينجايي و قراره شام بخوري.انقدر خودتو دست كم نگير."
او طوري به چشمانم نگاه كرد انگار داشت به من دستور مي داد.احساس لذت كردم.
"هر چي تو بگي،باشه."
زوجي سمت راست ما نشسته بودند.وقتي از كنارشان رد مي شديم،زني ميانسال و مو نقره اي كه كت لمه ي طلايي پوشيده بود،چشمش به من افتاد و گفت:"اوه،سلام،راشل."
"چي؟"من مات و مبهوت سر جاي خود ايستادم.او به من نگاه مي كرد؟
ان زن از جاي خود بلند شد وبه سمت ما امد،و قبل از اينكه عكس العملي نشان دهم گونه ام را بوسيد.
"عزيزم،چطوري؟خيلي وقته نديدمت."
جك در گوشي به من گفت:
"اهان،بازم بگو اينجا جاي تو نيست."
از فاصله چند متري،بوي الكل او به مشام مي رسيد.وقتي به مرد همراه او نگاه كردم ،به نظرم رسيد حسابي دمغ است.خيلي مودبانه گفتم:
"به نظرم منو با كس ديگه اي اشتباه گرفتين.من راشل نيستم."
براي لحظه اي قيافه زن در هم رفت."اوه!"سپس نظري اجمالي به جك انداخت و ظاهرا متوجه موضوع شد.
"اوه!اوه!فهميدم.البته كه تو راشل نيستي."
من با ترس و لرز گفتم:
"نه،شما نفهميدين.من واقعا راشل نيستم.اسم من اِماس."
او با شك و ترديد سرش را تكان داد و گفت:
"اِما،البته!بسيار خوب.خوش بگذره.گاهي به من زنگ بزن."
همانطور كه زن تلو تلو خوران سر ميزش مي رفت،جك نگاهي پرسشگرانه به من انداخت.
"مي خواي چيزي به ام بگي؟"
سعي كردم قيافه اي جدي به خودم بگيرم."بله.اين زن تا خرخره خورده."
جك سرش را به نشانه تاييد تكان داد.
"اره.مي شه بنشينيم يا مي خواي با دوستي كه مدتهاس نديديش،سلام و عليك كني؟"
"نه.به نظرم همين يكي كافي باشه."
جك گفت:
"اگه مطمئني،باشه.اصلا نمي خواد عجله به خرج بدي.راستي اونجا رو نگاه كن.اون مرد مسنه پدر بزرگت نيست؟"
غش غش خنديدم.انجا رستوراني سطح بالا بود.بايستي با نزاكت رفتار مي كردم.
ميز ما در گوشه اي كنار شومينه بود.پيشخدمتي صندلي را برايم عقب كشيد تا روي ان بنشينم،و دستمال سفره اي هم روي زانوانم پهن كرد.يك نفر ديگر هم برايم اب ريخت.پيشخدمت سومي هم به من نان تعارف كرد.دقيقا همين تشريفات براي جك هم انجام شد.شش پيش خدمت دور و بر ما مي چرخيدند!خيلي دلم مي خواست به جك نگاه كنم و هرهر بخندم،اما او خونسرد به نظر مي رسيد.انگار همه چيز برايش عادي بود.
حتما براي او عادي بود.او كه مثل من نبود.حتما جك در خانه اش پيشخدمتي داشت كه براش چاي دم مي كرد و هر روز حتي روزنامه هايش را هم برايش اتو مي كرد!
خوب حالا كه چه؟من كه نمي بايست از اين بابت خودم را ناراحت مي كردم.
سر به سر جك گذاشتم و گفتم:
"راستش،پدربزرگم هرگز به لندن پا نمي ذاره.اين روزها اينجا پر از امريكايهاييه كه توي خيابونها پرسه مي زنن."
جك هم از رو نرفت و گفت:
"كاملا حق با اونه.راستي اين همون پدربزرگيه كه ويفرهاي پنتر رو دوست داره؟و به تو دوچرخه سواري ياد داد؟"
"خود خودشه"
به پيش خدمت كه در حال مرتب كردن گل در گلدان بود نگاه كردم. "راستي تو پدربزرگ و مادربزرگ داري؟"
"متاسفانه ندارم.همشون مرحوم شدن."
براي لحظه اي سكوت برقرار شد.منتظر بودم تا جك حرفي بزند اما او حرفي نزد.
بسيار خوب،شايد خوشش نمي امد راجع به پدربزرگ و مادربزرگش از او سوال كنم.بالاخره خودم سكوت را شكستم.
"خوب بگذريم!حالا چي بنوشيم؟"
من از قبل چشمم به مشروبي بود كه ان زن كت طلايي مي نوشيد.كوكتلي صورتي رنگ بود با يك برش نازك هندوانه كه به لبه ليوان وصل بود.از دور خوشمزه به نظر مي امد.
جك با لبخندي گفت:
"از قبل ترتيب نوشيدني هم داده شده."
در اين موقع پيشخدمت يك بطري شامپاين اورد،در ان را باز كرد و از ان در ليوانها ريخت.
"اهان،يادم مياد توي هواپيما گفتي قرار ملاقاتي بي عيب و نقصه كه يهو مثل شعبده بازي سر و كله يه بطري شامپاين سر ميز پيدا بشه."
نااميدانه گفتم:"آره،اِ...آره،گفتم."
او ليوانش را به ليوانم زد و گفت:"به سلامتي."
"به سلامتي."
جرعه اي نوشيدم.شامپاين خوشمزه اي بود.واقعا عالي بود.ولي دلم مي خواست بدانم ان نوشيدني صورتي رنگ هندوانه اي چه مزه اي دارد.
بس كن اِما،شامپاين عاليه.
گفتم:"اولين باري كه شامپاين نوشيدم،شش ساله بودم."
جك گفت:"توي خونه عمه سو.بعدش هم تمام لباسهات رو در اوردي و توي بركه انداختي."
"درسته،اوه،قبلا اينها رو به ات گفته بودم،آره؟"
خوب،بهتر بود با قصه هايم حوصله او را سر نبرم.جرعه اي شامپاين نوشيدم.و فوري به فكر گفتن چيزي ديگر افتادم،چيزي كه قبلا به گوشش نخورده بود.
ايا چيز ديگري مانده بود؟
جك گفت:"غذاي مخصوصي برات انتخاب كردم كه گمان مي كنم خوشت مياد.سفارش از قبل،فقط مخصوص خودت."
من يكه اي خوردم."اوه،خدايا،چه عالي!"
او از قبل برايم خوراك سفارش داده بود؟باورم نمي شود.
البته غذا وقتي كيف داشت كه ادم خودش سفارش بدهد،نه كسي ديگر،مگر نه؟
به هر حال مهم نبود.عالي بود.عالي بود.
پرسيدم:"خوب،بگو ببينم،اوقات بيكاريت چي كار مي كني؟"
جك لحظه اي فكر كرد و گفت:
"اين ور و اون ور مي روم.مسابقه بيسبال تماشا مي كنم.ماشينهام رو تعمير مي كنم."
با تعجب گفتم:
"تو كلكسيون ماشينهاي قديمي داري،درسته؟خيلي دلم مي خواد..."
حيرت زده نگاهم كرد:"اما تو از ماشينهاي قديمي متنفري.حواست باشه،يادم نرفته ها!"
اميدوار بودم اين حرفم را فراموش كرده باشد.لعنت به تو،جك.
"راستش از ماشينها نفرت ندارم.از ادمايي...نفرت دارم..."
خاك بر سرم.چه ابرو ريزي عظيمي!فوري جرعه اي شامپاين سر كشيدم،ولي توي گلويم گير كرد و به سرفه افتادم.خدايا،واي،نفسم بند امد.از چشمانم هم اشك جاري شد.
ان شش پيشخدمت هم در سالن به من زل زده بودند.جك با ناراحتي گفت:
"حالت خوبه؟يه كم اب بخور.تو اب معدني دوست داري،درسته؟"
"اوه،بله،متشكرم."
اوه،خبر مرگم متنفر بودم اقرار كنم كه حق با جميما بود.اما چقدر برايم اسانتر بود كه همان اول مي گفتم:"اوه،من عاشق ما شينهاي قديمي هستم!"
به هر حال اب از سرم گذشته بود.
مشغول نوشيدن اب بودم كه بشقاب فلفل كبابي جلوي رويم به من چشمك زد.با خوشحالي گفتم:
"اوه،من عاشق فلفل كبابي ام."
"يادم مياد توي هواپيما گفتي غذاي مورد علاقه ات فلفل كبابيه."
تعجب زده گفتم:"من چنين حرفي زدم؟"
اصلا يادم نمي ايد.منظورم اين است كه من فلفل كبابي دوست داشتم،اما نگفته بودم كه...
يك بشقاب اسكالوپ جلوي جك گذاشته شد و او به حرفش ادامه داد:
"بنابراين به رستوران زنگ زدم و برات فلفل كبابي سفارش دادم.فلفل كبابي به مزاج من سازگار نيست،وگرنه باهات شريك مي شدم."
به بشقاب او زل زدم.خدايا.اسكالوپ ها چقدر وسوسه انگيز بودند.من عاشق اسكالوپ بودم.
جك با خوشحالي گفت:"نوش جان."
"اوه،نوش جان."
يك تكه از فلفل كبابي را گاز زدم.خوشمزه بود.جك چقدر با ملاحظه بود.
ولي...دست خودم نبود.نمي توانستم از بشقاب اسكالوپ او چشم بردارم.دهانم اب افتاده بود.
جك متوجه نگاههاي خيره من شد و گفت:"دوست داري كمي بچشي؟"
فوري هول شدم و گفتم:
"نه،متشكرم.اين فلفل ها واقعا...عالي..."
به او نگاه كردم و گازي ديگر به فلفل زدم.
ناگهان جك دستي روي جيبش زد و گفت:
"اِما،اشكالي نداره اگه به تلفن جواب بدم.تلفن مهميه."
بمحض اينكه او رفت،نتوانستم جلوي شكمم را بگيرم.دستم را دراز كردم و يك اسكالوپ از بشقابش كش رفتم.موقع جويدن چشمانم را بستم تا حسابي مزه ان را حس كنم.طعمي ملكوتي داشت.اين بهترين خوراكي بود كه در تمام عمرم چشيده بودم.در فكر بودم دومي را هم بخورم و بعد بقيه اسكالوپ ها را در بشقاب پخش كنم تا او متوجه نشود،كه ناگهان بوي تند مشروب به مشامم خورد.
زن كت طلايي بيخ گوشم ايستاده بود.
او گفت:"فوري به ام بگو اينجا چه خبره؟"
"اِ...هيچي،داريم شام مي خوريم."
او از سر بي حوصلگي گفت:"خودم مي بينم!ولي جِرِمي چي؟اون خبر داره؟"
"هي،ببين،تو منو با يه نفر ديگه عوضي گرفتي.من..."
زن بازويم را فشار داد و گفت:
"كه اينطور!خيال نمي كردم انقدر وقيح باشي،خوش به حالت!خوش بگذره!حلقه ازدواجت رو هم كه از دستت در اوردي؟چه دختر ناقلايي...اوه...داره مياد.بهتره من برم."
به محض اينكه جك برگشت،او در رفت و من با پوزخندي به جلو خم شدم.
"جك،حدس بزن چي شد؟من شوهري دارم كه اسمش جرميه!دوستم كه اونجا نشسته،اومد سراغم و اين خبر رو بهم داد!خوب،نظرت چيه؟جرمي هم مشغول عياشي با يكي ديگه اس؟"
او حرفي نزد.قيافه اش ناراحت بود.گفت:"معذرت مي خوام."
او حتي يك كلمه از حرفهايي را كه زده بودم نشنيده بود.
نمي توانستم دوباره همه چيز را برايش بگويم.احساس كردم كنف شده ام.
"اصلا..مهم نيست."
باز هم سكوت.فكر مي كردم چه بگويم."راستي بايد اعتراف كنم،من يكي از اسكالوپ هاي تو را كش رفتم."
منتظر بودم او حرفي بزند و عكس العملي نشان دهد.فقط گفت:"اشكالي نداره."
سپس بقيه اسكالوپ ها را در دهانش گذاشت.از حركاتش سر در نمي اوردم.چه به سرش امده بود.
**************

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها