پاسخ به:رمان رازم را نگهدار
سه شنبه 21 دی 1389 9:51 AM
صبح روز بعد که به سر کار رفتم دقیقا یک هدف در ذهنم بود :
" دوری از جک هارپر "
که کار آسانی هم بود . شرکت پنتر شرکتی بسیار عظیم با ساختمانی وسیع بود . آن روز او درگیر بخشهای دیگر و احتمالا سرگرم جلسات متعددی بود و بیشتر روز را در طبقه ی یازدهم یا مشابه آن می گذارند
با این حال وقتی به در بزرگ شیشه ای نزیدک شدم قدم هایم آهسته شد و متوجه شدم که بی اراده به داخل سرک کشیدم که آیا او را آن دور و برها می بینم یا نه
دیو ، نگهبان شرکت در را برایم باز کرد و پرسید : إما حالت خوبه ؟ مثل اینکه گم کرده ای داری
در حالیکه چشمانم در سرسرا این ور و اونور می چرخید لبخندی از سر آرامش خیال زدم و گفتم : نه حالم خیلی خوبه ! متشکرم
هیچ خبری از او نبود خیلی خوب ، به احتمال زیاد هنوز نیامده بود . موهایم را عقب زدم سریع از سرسرای کف سنگ مرمری رد شدم و به سمت پله ها رفتم
به طبقه ی اول نزدیک میشدم که صدایی شنیدم
" جک ، یه دقیقه فرصت داری ؟ "
" البته "
صدای خودش بود . خبر مرگش از کجا ...
مات و مبهوت به دور و بر نگاه کردم و او را در پاگرد بالای پلکان دیدم که مشغول حرف زدن با گراهام هیلینگدون بود
بخشکی شانس . اگر او سرش را پایین می کرد مرا می دید
چرا او مثل تیر چراغ برق همانجا ایستاده بود ؟ خبر مرگش مگر کار و بار و زندگی و جلسه نداشت ؟
به هر حال می بایست از راهی دیگر می رفتم . خیلی آهسته بدون اینکه پاشنه ی کفشم روی سنگ مرمر صدا کند با نوک
پنجه ی پا از پله ها پایین آمدم
به محض اینکه از تیرس نگاه او دور شدم خیالم راحت شد . سریع به سرسرا رفتم . خوب شد . در عوض با آسانسور بالا می رفتم .مساله ای نبود . با اعتماد به نفس کامل قدم برداشتم و در وسط سرسرای عظیم سنگ مرمری بودم که سرجایم منجمد شدم
" درسته "
باز هم صدای او بود . به نظر می رسید که صدایش نزدیک تر می شود یا شاید من خیالاتی شده بودم ؟
.... بذار یه نگاهی دقیق به اش ....
دچار سرگیجه شدم . او کجا بود ؟ به کدام سمت می رفت ؟
... واقعا باید فکر ...
خدا ذلیلش کند . داشت از پله ها پایین می آمد . جایی برای قایم شدن وجود نداشت
بدون لحظه ای فکر با عجله به سمت در شیشه ای دویدم آن را فشار دادم و سریع از ساختمان خارج شدم . با گامهایی سریع از پله ها پایین رفتم . چند صد متری را دویدم و بعد ایستادم
به نفس نفس افتاده بودم
اینکه نشد کار ! آخه من چه خاکی بر سرم می کردم . تمام روز را که نمی توانستم توی خیابان علاف شوم .
یالله ، فکر کن . باید راهی وجود داشته باشه . باید ...
بله ؛ فکر بکری به ذهنم رسید . صد در صد عملی بود
سری به دکه روزنامه فروشی زدم . سه دقیقه بعد دوباره دم در ساختمان پنتر بودم . کاملا خودم را مشغول روزنامه خواندن کردم . به این صورت دیگر نمی توانستم دور و بر خودم را ببینم و کسی هم نمی توانست صورت مرا ببیند . این نوعی پنهان سازی عالی بود !
با شانه ام در را هل دادم ، بازش کردم و وارد سرسرا شدم . از پله ها بالا رفتم بدون اینکه سرم را بالا کنم . وقتی در راهرو بخش بازاریابی قدم بر می داشتم با فرو کردن سرم توی روزنامه احساس امنیت کردم . می بایست بیشتر مواقع این کار را می کردم تا کسی نتواند مرا گیر بیاورد . واقعا احساسی اطمینان بخش بود . انگار به نحوی نامرئی یا ....
" اوه معذرت میخوام "
تنه ام به کسی خورد . اه . روزنامه را پایین آوردم . پل را دیدم که به من زل زده بود و پیشانی اش را می مالید
اما ! خبر مرگت اینجا چه می کنی ؟
من.. من ... داشتم روز...نامه ... واقعا متاسفم ..
باشه ، بابا ، ولم کن . تا حالا کدوم گوری بودی ؟ میخواستم هر چه زودتر ترتیب چای و قهوه رو برای جلسه ی بخش بدی. راس ساعت ده
مات و مبهوت شدم .
کدوم چای و قهوه ؟
معمولا در جلسات بخش اصلا چای و قهوه داده نمی شد . در حقیقت اگر سر و کله ی کسی هم پیدا میشد بیشتر از پنج ، شش نفر نبودند
امروز چای و قهوه و بیسکویت داریم .
شیر فهم شد ؟
به طور خودکار جواب دادم . بله ؛ بله ؛ البته
یکهو مکث کردم . فکرش را که کردم دیدم این جوری که نمیشود
" پل چه موقع میخوای برای گلوریا یه جانشین بیاری ؟ مظورم اینه که سرو چای و قهوه جزو وظایف گلوریا بود "
سکوت برقرارشد
بالاخره پل گفت : در مرحله استخدام هستیم
ناگهان به یاد گفتگویی افتادم که چند هقته پیش به طور اتفاقی در آسانسور به گوشم خورده بود . دو زن از کارگزینی راجع به کاهش بودجه و این جور چیزها حرف میزدند
" دربرنامه هست که منشی بخش استخدام کنی . درسته ؟ "
سعی کردم خودم را شاد و شنگول نشان دهم اما در درونم غوغایی برپا بود اگر آنها کسی را به جای گلوریا نمی آوردند تمام خر حمالی ها روی دوش من بود
پل گفت : البته . بعد مکثی کرد : احتمالا
احتمالا ؟
پل کلافه شد و گفت : اما فعلا حوصله ی بگو و مگو با تو رو ندارم ؛ قراره جک هارپر به جلسه بیاد . سرم خیلی شلوغه
چی ؟؟؟
سراپا دلهره شدم
جک هارپر به جلسه میاد . زود باش ، بجنب
یکهو از دهانم بیرون پرید " منم مجبورم به جلسه بیام ؟ "
چی ؟
میخواستم بدونم من مجبورم به ...
پل به مسخره گفت : اما اگه بتونی از طریق تله پاتی چای و قهوه سرو کنی مایه ی افتخار ماست که در اتاق پشت میزت بنشینی . اگرم نمی تونی خبر مرگت ما تحت گنده ت رو تکون بده و فوری به اتاق کنفراس برو . نا سلامتی تو میخوای ارتقای مقام هم ...
او سرش را تکان داد و دور شد
لعنت به بخت سیاه من که چطور از اول صبح بدبیاری آوردم ! حتی نتونستم یه لحظه بنشینم
*****