0

رمان رازم را نگهدار

 
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان رازم را نگهدار
سه شنبه 21 دی 1389  10:24 AM

به دفتر جک هارپر رسیدم و متوجه شدم از منشی او خبری نیست فقط سون پشت میز نشسته بود . به محض اینکه نزدیک شدم سرش را بالا کرد و چشمان کمرنگش مثل مارمولک برقی زد . اصلا لبخندی بر لب نداشت
اوه خدایا جک گفته بود که او صمیمی ترین دوستش است . ولی اصلا دست خودم نبود این آدم چندش اور بود . به هر جان کندنی بود سلام کرد
سلام ... آقای هارپر ازم خواستن پرونده ی لیوپولد رو براشون ببرم
سون نگاهی به من انداخت . گویی در سکوت گفتگویی بین ما رد و بدل شد . پس او از همه چیز خبر داشت . نه ؟ شاید خودش هم از رمز لیوپولد استفاده می کرد . او گوشی را برداشت و لحظه ای بعد گفت :
" جک ، اما کریگن با پرونده ی لیوپولد اینجاس " سپس گوشی را گذاشت " برو تو "
در حالی که احساس می کردم بدنم مور مور می شود وارد دفترش شدم . جک پشت میز چوبی بزرگی نشسته بود و مثل روز اول بلوز یقه اسکی سیاهی به تن داشت . سرش را بالا کرد . نگاهش گرم و مهربان بود و خیالم راحت شد
" سلام اما "
" سلام بفرمایین . اینم پرونده ی لیوپولد " پوشه را به دستش دادم
خندید : پرونده ی لیوپولد ؟ سپس آن را باز کرد و تعجب زده به اوراق داخل آن نگاه کرد .
این چیه ؟
نامه ای از آقای لیوپولد که ...
او مات و مبهوت شده بود
" نامه ای از طرف آقای لیوپولد سر هم کردی ؟ "
ناگهان احساس کردم کنف شدم . زیر لب گفتم : برای احتیاط که مبادا پوشه از دستم به زمین بیفته و کسی اونو ببینه . فکر کردم فوری و فوتی چیزی سر هم کنم
سعی کردم آن را از دستش بگیرم اما جک ان را عقب برد و با صدای بلند شروع به خواندن کرد " از دفتر ارنست پی لیوپولد که این طور ! اون تمایل داره شش هزار قوطی نوشابه ی پنتر کولا سفارش بده . چقدر خوب ... جک به خواندن ادامه داد : اون صرفا تمایل داره تغییری در ذائقه ی مردم ایجاد کنه . .. در خاتمه خاطر نشان می کنم که من از جنبه ها ی شرکت شما بسیار خوشنودم و تصمیم گرفته ام لباس ورزشی پنتر را به تن کنم که راحت ترین لباس ورزشی است که در عمرم شناخته ام "
جک لحظه ای ساکت شد . سپس سرش را بالا کرد و لبخندی زد . در کمال تعجب چشمانش برقی زد .
می دونی چیه ؟ اگه پیت زنده بود این نامه رو تحسین می کرد
درنگی کردم و گفتم : پیت لیدلر ؟
اوهوم . پیت بود که ایده ی پرونده ی لیوپولد به ذهنش رسید . اون تمام مدت از این جور کارها می کرد . جک به روی نامه ضربه ای زد .
می تونم اینو نگه دارم ؟
من که احساساتی شده بودم گفتم : بله
او نامه را تا کرد و در جیبش گذاشت . لحظه ای سکوت برقرار شد بالاخره جک سرش را بالا کرد . نگاهی کنجکاوانه به من انداخت و گفت : خب بالاخره از کانر جدا شدی ؟
اوه . درست زد به هدف
خیلی جدی گفتم : خوب . بالاخره تصمیم گرفتی بمونی
بله . خوب ... او انگشتانش را از هم باز کرد و مدتی به انها خیره شد . آره و فکر کردم به شعبه های دیگه ی شرکت هم در اروپا سری بزنم . خوب راجع به خودت بگو
دلش میخواست من بگویم برای خاطر او از کانر جدا شده ام نه ؟ ولی حسرت این حرف را به دلش می گذاشتم . به هیچ وجه نمی گفتم
سرم را تکان دادم و گفتم : درست به همون دلیل . شعبه های اروپایی
چشمان جک از شیطنت برقی زد .
می فهمم و . توو ... خوبی ؟
حالم خیلی خوبه . راستش از آزادی دوباره ی مجردی لذت می برم . میدونی ازادی . انعطاف پذیری ...
چه عالی . خوب شاید وقت خوبی باشه که ...او حرفش را قطع کرد
فوری گفتم : وقت خوبی باشه که چی ؟
محتاطانه گفت : می دونم احساساتت جریحه داره . اما دلم میخواست ... باز حرفش را نیمه کاره گذاشت . کم کم راه گلویم بسته میشد . می توانستم اب دهانم را فورت دهم .
" دوست داری با هم قرار شام بزاریم ؟ "
اوه جک از من تقاضا می کرد با او بیرون بروم . وای خدا جونم . گنگ شده بودم
بالاخره با هر جان کندنی بود به حرف امدم . آره خیلی خوبه
او مکثی کرد و گفت : عالی شد . فقط مسئله اینه که الان زندگیم کمی قاراشمیشه و با این موقعیت کاری .. و بهتره این موضوع بین خودمون باشه
فوری گفتم : اوه ، صد در صد با تو هم عقیده ام . باید خیلی حواسمون جمع باشه .
خوب بگو ببینم فردا شب چطوره ؟ برات مناسبه ؟
فردا شب عالیه
میام دنبالت . فقط نشونی خونه ت رو برام ایمیل کن . ساعت هشت خوبه ؟
سر ساعت هشت
وقتی از دفتر جک بیرون اومدم . سون کنجکاوانه مرا برانداز کرد . اما من حرفی نزدم . به بخش بازاریابی رفتم و سعی کردم تا جایی که ممکن است خونسردی ام را حفظ کنم . اما در درونم غوغایی بر پا بود و دلم میخواست قهقه بزنم .
اوه خدایا . اوه خدایا . من با جک هارپر بیرون میرفتم .. من ... من .. باورم نمیشد
اوه خدایا . خواب می دیدم ؟ به دلم افتاده بود چنین چیزی پیش میاد . به محض اینکه شنیدم او به امریکا نرفته است . وای خدا می دانستممممممم
هیچ وقت جمیما را این قدر آشفته و پریشان ندیده بودم . طوری به من نگاه کرد که انگار گفته بودم میخواهم با یک قاتل حرفه ای بیرون بروم
" خبر مرگت منظورت چیه ؟ "
هیچی . توی هواپیما کنارش نشستم و همه چی رو راجع به خودم براش گفتم
با اخم در آیینه نگاه کردم و یکی از موهای ابروهایم را برداشتم . ساعت هفت بود . حمام کرده بودم ولی هنوز ربدوشامبر تنم بود که مشغول آرایش شدم
لیزی دستش را به سوی ریمل تازه ام دراز کرد و گفت : حالا اون ازت خواسته با هم برین بیرون . چقدر شاعرانه !
جمیما گفت : داری شوخی می کنی . مگه نه ؟ به من بگو که داری شوخی می کنی . او دم در اتاقم ایستاده بود و لباس سبز تیره ی تازه ای به تن داشت . قرار بود امشب با مردی بیرون برود که از او یک تابلوی نقاشی هتفاد هزار پوندی خریده بود . از قرار معلوم آقا از رنگ سبز خوشش می آمد
" البته که شوخی نمی کنم ! به ام بگو مشکل چیه ؟ "
تو با مردی میری بیرون که همه چی رو راجع به تو میدونه ؟
آره
او طعنه زنان گفت : اون وقت ازم می پرسی مشکل چیه ؟ مگه خل شدی ؟
لیزی برای هزارمین بار گفت: دیدی بهت گفتم تو عاشقش شدی ؟ دیدی ؟ دیدی ؟ می دونستم . از همون لحظه که تو راجع بهش حرف زدی . او در ایینه نگاهی به من کرد " دست از سر ابروهات بردار . زیادی نازکش نکن "
راستی ؟ نگاهی به چهره ام انداختم
باز هم جمیما شروع کرد . اما هیچ وقت راجع به خودت به مردها چیزی نگو . حرف دلت رو نگه دار . مامانم همیشه می گه مردها هیچ وقت نباید از احساسات و محتویات کیف آدم خبر داشته باشن
ولی خیلی دیر شده . اون از همه چیز من خبر داره
با این حساب رابطه ی شما ثباتی نداره . اون هیچ وقت برات احترام قایل نمی شه
چرا ثبات داره و بهم احترام هم میذاره
جمیما با لحنی دلسوزانه گفت : اما مث اینکه حالیت نیست . تو از قبل بازنده ای
" نخیر "
گاهی گمان می کنم جمیما مردها را به صورت آدم آهنی های بی گانه می بیند که به هر نحو ممکن باید بر آنها پیروز شود
لبزی هم وارد معرکه شد " جمیما انگار دیگه به درد بخور نیستی . ای بابا . تو که با کلی تاجر پولدار ملاقات گذاشتی باید از این قرارها تجربه ای کسب کرده باشی "
جمیما آهی کشید .کیفش را زمین گذاشت و گفت : هر چند مورد تو بسیار مایوس کننده س . نهایت سعی خودمو می کنم اولین مسائله اینه که حسابی به سر و ضعت برسی
با ناز و ادا گفتم پس خیال کردی واسه چی ابروهام رو برداشتم
بسیار خوب
مساله ی دوم اینه که خودتو به سرگرمیهای اون علاقمند نشون بدی و بفهمی چی دوست داره ؟
ا ...من .... چه می دونم ... به نظرم ماشین . ظاهرا در مزرعه ی بزرگش انواع و اقسام ماشینهای مدل قدیمی رو داره جمیما خوشحال شد . " عالیه " وانمود کن عاشق ماشینی . بهش پیشنهاد بده از نمایشگاه ماشین دیدن کنین . سر راهت می تونی مجله ی ماشین رو ورق بزنی
نمی تونم این کار رو بکنم چون توی هواپیما بهش گفتم از ماشینهای قدیمی متنفرم
جمیما طوری نگاهم کرد که انگار میخواست مرا بزند
" تو چی کار کردی ؟ تو با مردی که قرار ملاقات داری گفتی از سرگرمی مورد علاقه اش متنفری ؟"
با حالتی تدافعی گفتم : آخه اون موقع خبر نداشتم یه روزی باهاش میرم بیرون .
دستم را به سوی کرم پودرم دراز کردم " به هر حال حقیقت اینه که من از ماشین قدیمی متنفرم ! افرادی همه که سوار این جور ماشینها می شن خیلی از خود راضی هستن "
صدای جمیما از شدت خشم بلندتر شد . " در اینجا حقیقت به درد نمی خورد . إما متاسفم کاری از دستم برنمیاد . چه مصیبتی ! تو حسابی بدبخت روزگار شدی . درست مثل اینه که با لباس خواب به میدون جنگ بری "
جوابی دندان شکن به او دادم . جمیما ! این که کارزار نیست ! بازی شطرنج هم نیست ! فقط یه قراره شامه با مردی خوب صدای لیزی هم در آمد و گفت : جمیما تو چقدر منفی بافی ! من که معتقدم خیلی شاعرانه اس . اونا قرار ملاقات خوبی با هم خواهند داشت . اون میدونه اما از چی خوشش میاد و به چی علاقمنده . اونا با هم خیلی جورن
جمیما همین طور که سرش را به چپ و راست تکون میداد گفت : بسیار خوب من خودمو کنار می کشم . راستی چی میخوای بپوشی ؟
ناگهان چشمانش را تنگ کرد . لباست کجاست ؟
به پشت در اشاره کردم جایی که لباس مشکی ام را آویزان کرده بودم و گفتم لباس مشکیه رو می پوشم با صندلهای تسمه دار
چشمان جمیما تنگ تر و تنگ تر شد " از من که نمیخوای چیزی قرض کنی ؟ "
با لحنی عصبانی گفتم : نه . راستش جیمیما خودم لباس دارم می دونی که
باشه . بهت خوش بگذره
من و لیزی صبر کردیم تا صدای تلق و تلوق کفشهای او در انتهای راهرو قطع و در آپارتمان محکم بسته شد
من گفتم : آخیش
لیزی دستش را بالا برد " صبر کن "
پنج دقیقه ای هر دو نشستیم . ناگهان صدای باز شدن در شنیده شد و لیزی اهسته گفت : اون میخواد زاغ سیاه ما رو چوب بزنه . و با صدای بلند گفت : آهای کیه ؟
جمیما در اتاق سبز شد و گفت : اوه سلام . یادم رفت برق لبم رو بردارم و خیلی سریع به دور و بر اتاق نگاه کرد
لیزی معصومانه گفت : گمان نکنم اونو اینجا پیدا کنی
جمیما باز نگاهی به دور و بر انداخت و گفت : بسیار خوب ، شب خوبی داشته باشین
دو مرتبه صدای تلق و تلوق کفش او در راهرو شنیده شد و در جلویی محکم به هم خورد
لیزی گفت : بسیار خوب دست به کار بشیم
*********

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها