0

رمان رازم را نگهدار

 
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان رازم را نگهدار
سه شنبه 21 دی 1389  9:56 AM

پشت میزم نشستم و در مورد رابطه ی خودم و کانر فکر میکردم که چطور عشق آتشین ما فروکش کرده و آیا راهی هست که ارتباطمان مانند سابق شود ؟
در همان لحظه نیک از اتاق پل بیرون آمد . او راجع به عدم برابری هزینه ها و قیمت کالای تولید شده حرف میزد
یک دفعه فکری به ذهنم خطور کرد . خیلی دلم میخواست چیزی به او می گفتم اما دل و جراتش را نداشتم . بالاخره دل به دریا زدم و گفتم : هی نیک ، ویفرهای پنتر از محصولات توئه مگه نه ؟
البته اگه بشه اونا رو محصول نامید
میخوای اونا رو از رده خارج کنی ؟
به احتمال زیاد
سریع گفتم : گوش کن . ببین چی میگم . امکانش هست بودجه ی کمی برای تبلیغ این کالا به من بدی تا اونو به صورت کوپن در مجله تبلیغ کنم ؟
نیک چرخی زد . روبرویم ایستاد و گفت : چی گفتی ؟
میخوام آگهی بدم ! زیاد گرون نمیشه . قول میدم ! تازه کسی هم متوجه نمیشه
کجا ؟
صورتم سرخ شد و گفتم : در مجله ی بولینگ ویکلی . پدربزرگم همیشه این مجله رو میخره
بولینگ چی چی ؟
خواهش میکنم لازم نیست تو کاری بکنی . خودم کارها رو ردیف میکنم . کمتر از هزار پوندهم میشه که در مقایسه با اگهی هایی که خودت میدی مثل قطره ی در دریاس .
به التماس افتاده بودم . " تو رو خدا ... تورو خدا "
او از سر بی حوصلگی گفت : اوه ، باشه
متشکرم . کلی ذوق کردم . به محض اینکه از میزم دور شد به سراغ تلفن رفتم و به پدر بزرگ زنگ زدم
در پیغام گیر گفتم : پدر بزرگ سلام . من برای ویفر پنتر در مجله ی بولینگ آگهی تبلیغاتی کوپن دار دادم . خودت به دوستات خبر بده . با این کوپن تخفیف میگیری . به امید دیدار
یکدفعه صدای پدربزرگ توی گوشم پیچید : اما ؟؟ من اینجام داشتم پیغامت رو گوش میدادم . اینم سرگرمی جدید منه . به پیغام های دوستام و هر کی زنگ میزنه گوش میدم و کلی میخندم . خیلی با حاله
راستی تو که بولینگ ویکلی رو می خری ؟
البته که میخرم و این خبر رو هم در باشگاه پخش میکنم . اما خیال داشتم خودم به ات زنگ بزنم . اخباری هشداردهنده راجع به ضرب و شتم در مرکز لندن شنیدم ...
او دوباره شروع کرده بود . پدر بزرگ ...
اما به من قول بده در لندن از وسیله ی نقلیه ی عمومی استفاده نکنی
باشه . قول میدم . پدربزرگ من عجله دارم . باید برم . باز هم بهت زنگ میزنم . " دوستت دارم "
" منم دوستت دارم عزیز دلم "
با گذاشتن گوشی احساس رضایت کردم
صدای کارولین که مشغول حرف زدن با فرگس بود به گوشم خورد . باید برم و اونو از آرشیو بیرون بکشم
جرقه ای در ذهنم درخشید
اتاق آرشیو ! البته ! البته ! هیچ کس به اتاق ارشیو نمی رفت مگر اینکه مجبور میشد . آن اتاق در زیر زمین بود اتاقی تاریک و بدون پنجره . با کلی کتاب و مجله
عالی بود !
خیلی عادلی به کارولین گفتم : اگه بخوای من می تونم برم اونجا . چی مخوای پیدا کنی ؟
کارولین با لحنی تشکر آمیز گفت : این کار رو می کنی ؟ اما متشکرم
او ورق کاغذی به من داد . یه آگهی قدیمیه . در مجله ای که از رده خارج شده و به عنوان مرجع میشه ازش استفاده کرد
به محض اینکه کارولین دور شد گوشی را برداشتم و شماره ی کانر را گرفتم . وقتی گوشی را برداشت با صدایی خس خس مانند گفتم : هی ، کانر تو اتاق آرشیو منتظرتم . میخوام یه چیزی نشونت بدم
چی ؟
همین که بهت گفتم . اونجا باش
با عجله به سمت انتهای راهرو رفتم . از بخش مدیریت رد میشدم که ناگهان وندی اسمیت مثل جن بو داده جلوی رویم سبز شد . میخواست بداند که من دوست دارم در تیم نت بال بازی کنم ؟ رفتنم به زیر زمین پنج دقیقه به تاخیر افتاد . وقتی به انجا رسید کانر دم در آرشیو منتظرم بود و به ساعتش نگاه می کرد
بده شده بود . خیال داشتم من منتظر او بمانم . میخواستم با عشوه و ناز روی توده ای از کتاب ها بنشینم ، پاهایم را روی هم بیندازم و کمی هم دامنم را بالا بزنم . ولی حیف که نقشه هایم نقش براب شد
باشه اشکالی نداره
با ادا و اطور موهایم را عقب زدم . " سلام "
کانر با اخم جوابم را داد : سلام إما ، این ادا و اطوارها چیه ؟ امروز صبح حسابی سرم شلوغه ؟
در اتاق ارشیو را بستم . خودم را به او نزدیک کردم و با ناز و عشوه گفتم : اوه کانر خیلی هوس دیدنت رو کرده بودم . برات هلاکم . میدونی چیه ؟ ما هرگز دیگه بی اختیار با هم ....
کانر هاج و واج شده بود . چی ؟
مشغول باز کردن دکمه های پیراهن صورتی اش شدم . " کانر عزیزم بیا ... همین جا "
راستش اصلا خودم احساساتی نشده بودم اما به هر حال میخواستم ببینم چه میشود . شنیده بودم وقتی درحال و هوای عشق ورزی نیستی اگر بخندی در واقع افکار خوشحال کننده به مغزت می فرستی و مغزت فرمان میدهد که احساس لذت و شادی کنی . خوب اگر من باور میکردم که سراپا عشق و اشتیاقم پس ....
کانر با خشونت مرا عقب زد و گفت : دیوانه شدی ؟ إما حواست کجاس ؟ ما سر کار هستیم
" کانر ما دو کبوتر عاشقیم ؛ ما جوونیم .. "
باز زورکی خودم را به او چسباندم . چشمان کانر از تعجب گشاد شده بود . آهسته گفت : اما بس کن . تو مستی ؟ طوریت شده ؟
" فقط دلم هواتو کرده "
نمیشه مثل آدمای عادی توی خونه ... ؟
آخه ما که ...
سکوتی برقرار شد
بالاخره کانر به حرف آمد . " اما اینجا مکان مناسبی ... "
نه هست . اینجا می تونیم جرقه ی عشق رو ... لیزی گفته ....
کانر هاج و واج شد ." تو راجع به زندگی خصوصی مون با لیزی حرف زدی ؟
هول شدم و گفتم : راستش ، راجع به خودمون چیزی نگفتم . راجع به دیگران بود که ... به طور کلی راجع به زوجهای دیگه . یالله کانر
کانر در حال کلنجار رفتن با من بود که صدای پایی از راهرو به گوش رسید
" به نظرم یه نفر داره به این سمت میاد . اه بخشکی شانس "
کانر از من فاصله گرفت و گفت : صدای پا میشنوم ! همین موقع ساعت او به پلوورم گیر کرد . آخ گیر کردم . ساعت لعنتی ! به پلوورت گیر کرده . آخ نمی تونم دستم رو تکون بدم
" اونو بکش "
کانر با هول وهراس به دور و برش نگاه کرد
" دارم می کشم ! قیچی کجاس "
هراسان گفتم : وای ، خیال نداری که پلوورم رو بچینی ؟
چاره ی دیگه ی سراغ داری ؟ آخ دستم
من همیشه از این ساعت نکبتی متنفر بودم اگه اون ساعتی که بهت دادم رو دست می کردی ...
صدای پا نزدیک و نزدیک تر شد و تقریبا به دم در رسید . کانر از سر استیصال گفت : ای حرومزاده . حرومزاده
او بالاخره چند تا پیج و تاب به مچ دستش داد و ساعت آزاد شد . در همین موقع در باز شد
جک هارپر با مشتی مجله ی قدیمی دم در ایستاده بود و پشت سراو هم آنتی آدامز ، معاون شخصی گراهام هیلیندون که اصلا بلد نبود لبخند بزند
جک گفت : سلام
درحالیکه سعی می کردم لحن کلامم عادی باشد . گفتم : إ ... سلام . من ...من ... ما داشتیم ... من داشتم تحقیق می کردم . تحقیق
کانر هم به حرف امد و گفت : منم همین طور
جک نگاههایی مشکوک به ما دو نفر کرد و گفت : که این طور
یک دفعه چشمم به ساعت کانر افتاد که تکه ای نخ صورتی از پلوورم به ان گیر کرده بود
" یک تکه نخ پشمی صورتی از پلوورم "
اوه ... لعنت
جک مجله ها را روی میز گذاشت و گفت : خب . مزاحم نشم . او مکثی کرد انگار میخواست حرف دیگری بزند ولی در را باز کرد و رفت
وقتی در بسته بشد متوجه نگاههای سراپا تحقیر کننده ی آنتی شدم . هر دو همانجا میخکوب شدیم
ای کاش ...ای کاش که چه ؟ خودم هم نمیدانستم
احساس کردم از دست کانر حسابی خشمگین هستم و بالاخره به او گفتم : ببین پلوورم را نخ کش کردی
کانر با عصبانیت داد زد : تو داشتی آبرو و حیثیت هر دومون رو می بردی و شغل مون هم ... خودت میفهمی چه مصیبتی میشد اگه ...
سر او داد زدم : اوه ، خفه شو
از اتاق خارج شدم . تمام عشق و شوقم برای او از بین رفت . چقدر از دست خودم عصبانی بودم . همین طور از دست کانر و از دست همه

روز بعد فرا رسید . خدا رو شکر که جک هارپر می رفت
در حقیقت بیش از این نمی توانستم او را تحمل کنم پس بهتر بود تا ساعت پنج بعد ازظهر سرم را پایین می انداختم و سعی می کردم چشمم به او نیفتد . بعد هم فوری از در بیرون می دویدم و زندگی عادی خودم را ادامه میدادم
نمی دانستم چرا این قدر عصبی و بی قرار هستم و شب هم قرار بود با کانر به آپارتمانی سر بزنیم . البته این آپارتمان کف پارکت نبود و پنجره ی کرکره ای هم نداشت اما در حمامش جکوزی بسیار با حالی داشت . با این حال نمیدانستم چرا خشمگین هستم
ندای درونم می گفت : دلم نمی خواد با کانر همخونه بشم . نه ؛ این جوری نمی شد . کانر آدم خوبی بود . همه می دانستند که آدم خوبی است اما من دلم نمی خواد ...
خفه شو ، ما زوج مناسبی بودیم . دلهره داشتم . کانر به درد زندگی من میخورد و اگر او را نداشتم .. چه داشتم ؟
احساس دلهره کردم
تلفن زنگ زد و رشته ی افکارم را به هم ریخت . گوشی را برداشتم
صدایی جدی گفت : سلام . إما جک هارپرم
احساس کردم قلبم از جا کنده شد. و کمی از قهوه ام روی میز ریخت
خبر مرگم چرا گوشی را برداشتم ؟
راستش اصلا امروز نمی بایست سر کار می آمدم . گفتم : اوه ؛ سلام
" میشه چند دقیقه ای به دفتر کارم بیای ؟ "
چی ... من .... من ... ؟
بله ، تو
گلویم را صاف کردم . احساس ناراحتی می کردم . چرا جک هارپر میخواست مرا ببیند ؟
راجع به اتفاق دیروز بود ؟
نفسی عمیق کشیدم ، از جا بلند شدم و به سوی طبقه ی یازدهم رفتم . در بیرون دفتر کارش میزی وجود داشت اما پشت ان از منشی خبری نبود . از این رو مستقیم پشت در اتاق رفتم و در زدم
" بیا تو "
محتاطانه و با ترس و لرز در را باز کردم . اتاقی بسیار بزرگ و روشن بود با دیوارهایی از چوبهای پهن کمرنگ . اتاق به رودخانه ی تیمز که تا تاور بریج ادامه داشت مشرف بود . اصلا باورم نمی شد که از انجا چشم اندازی زیبا به آن وسعت قابل دیدن باشد . جک و شش نفر دیگر پشت میزی گرد نشسته بودند . من قبلا آن شش نفر را ندیده بودم . ناگهان متوجه شدم همه ی آنها اصلاح سرشان مطابق آخرین مد روز است و خیلی هم شیک و پیک بودند . یکی از آنها که موهای کوتاه " های لایت " شده داشت زیر کتش پیراهنی توری پوشیده بود و به نظر می رسید قبل از اینکه من وارد شوم مشغول حرف زدن بود
آنها روی خود را به سمت من برگرداند . احساس کردم فضای حاکم پر تنش است
خیلی سعی کردم بر خود مسلط باشم . اما صورتم حسابی داغ شده بود . فهمیدم که دلواپس هستم . گفتم : سلام
جک با لبخندی گفت : سلام اما ... راحت باش . چرا نگرانی ؟ فقط میخواستم ازت سوالی بکنم ؟
حسابی گیج شده بودم . اوه ، بسیار خوب
این ذلیل مرده میخواست از من چه سوالی بکند ؟
جک دستش را به سوی کاغذی دراز کرد و آن را بالا گرفت تا من بتوانم واضح تر ببینم .
" نظرت راجع به این عکس چیه ؟ "
اوه ، ای حرامزاده ی لعنتی
این یکی از بدترین کابوسهای من بود و دقیقا مانند زمانی که برای مصاحبه به بانک لینز رفته بودم و خطی خرچنگ قورباغه را نشانم دادند و من گفتم که تصور می کنم که خط میخی باشد
همه به من زل زده بودند هر طور بود می بایست این دفعه درست جواب می دادم .ای خدا کاش می دانستم جواب درست چیست
به عکس خیره شدم . سعی کردم خونسرد باشم . تصویری گرافیکی از دو چیز گرد بود . شکلی بی قاعده . اصلا به ذهنم نرسید شکل چی چیزی است . اصلا و ابدا . آنها مثل ... آنها مثل ...
یک دفعه متوجه شدم . " عکس گردوس ، دو تا گردو !
جک ازخنده روده بر شد. یک دو نفر هم پوزخندی زدند. جک گفت : بسیار خوب . با این حساب متوجه منظورم شدین ؟
من به دور و بر میز نگاهی انداختم . پس اینا گردو نیستن ؟
مرد عینک پنسی با صدایی گرفته گفت : بنا بوده تخمدان باشن
به عکس زل زدم . تخمدان ؟ اوه باشه . هر چی شما بگین ...مسلما می تونم بگم ... شبیه تخمدان ...
جک اشک هایش را پاک کرد و گفت : گردو
مردی که موهایش را های لایت کرده بود حالتی تدافعی به خود گرفت و گفت : همون طور که توضیح دادم تخمدان مظهر زنانگیه . مظهر باروری . چشم خرد و حکمت . این درخت باروری حاکی از اونه که هر مادری ...
زنی که موهای سیاهی داشت به جلو خم شد و گفت : اصل مطلب اینه که میشه درتمام زمینه های تولیدی مثل نوشابه های انرژی زا ، لباس و عطر از این عکس استفاده ....
مرد عینکی جواب داد : بازار مصرفی در برابر تصاویر تخیلی خیلی خوب جواب میده تحقیقات انسان ...
جک دوباره به من نگاه کرد . اما تو شخصا نوشابه ای که عکس تخمدان روی آن باشه میخری ؟
گلویم را صاف کردم . حواسم به نگاه های خصمانه ی دور و برم بود .
گفتم : خب راستش ... نه
چند نفر نگاه هایی با هم رد و بدل کردند
یک نفرزیر لب گفت : این حرف بی ربطیه
زنی مو بور گفت : روی این عکس سه تیم خلاق زحمت کشیدن ما به این راحتی نمی تونیم دست از ...
جک جرعه ای آب نوشید . دهانش را پاک کرد . به او نگاهی کرد و گفت : می دونی چیه ؟ فقط دو دقیقه طول کشید که شعار درنگ نکن به ذهنم اومد و اونو روی دستمال کاغذی توی بار نوشتم
مرد عینکی گفت : بله . می دونیم
جک نفسی عمیق کشید . دستش را لا به لای موهایش کرد و گفت : به هر حال ما نوشابه ای که عکس تخمدان روی اون باشه نمی فروشیم . سپس صندلی اش را عقب زد . بسیار خوب . حالا وقت استراحته . اما میشه لطف کنی و کمکم کنی تا یه سری از این پرونده ها رو به دفتر سون ببریم ؟
******

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها