پاسخ به:رمان رازم را نگهدار
سه شنبه 21 دی 1389 9:54 AM
چقدر مایوس شدم
در باشگاه حتی یه ادم معروف هم پیدا نشد . به خودم گفتم : اصلا مهم نیست ، ما نیومدیم اینجا تا مشتی آدمای معروف وشلخته و پر فیس و افاده رو ببینیم . دو تایی اومدیم اینجا تا در کمال ارامش و صفا چیزی بنوشیم .
ما داکری توت فرنگی و یک کاسه آجیل ( کاسه ای کوچک به قیمت چهار و نیم پوند قیمت مشروب را هم سوال نکردیم ) سفارش دادیم . باید اقرار کنم وقتی فهمیدم در آنجا از افراد معروف خبری نیست که ما تحت تاثیر قرار بگیریم خیالم کمی راحت شد
همین طور که مشروبم را جرعه جرعه می نوشیدم از لیزی سوال کردم . خوب کار و بارت چطوره ؟
لیزی شانه ای بالا انداخت و گفت : اوه ، خوبه . امروز جرسی فرادستر رو دیدم
جرسی فرادستر یکی از موکلان لیزی بود که به رشوه خواری و کلاهبرداری متهم بود . از انجا که لیزی خیلی خبره و باهوش بود میخواست او را تبرئه کند . در یک لحظه سر و کله ی جرسی دستبند به دست پیدا میشد . لحظه ای دیگر کت و شلواری خوشدوخت به تن کرده بود و لیزی را برای ناهار به هتل ریتز می برد
لیزی چشمانش را گرد کرد و گفت : اون میخواست یه سنجاق سینه ی الماس برام بخره . کاتالوگ جواهر برداشته بود و می گفت بببین این خیلی قشنگه . خیلی دلم میخواست به اش بگم آهای مرد حسابی حواست کجاست تو توی زندانی ! بعد سرش را تکان داد جرعه ای از مشروبش را نوشید و سرش را بالا کرد . خوب ... راجع به مرد خودت برام تعریف کن
میدانستم منظورش جک است . اما دلم نمیخواست اقرار کنم که حواسم پیش اوست . بنابراین نگاهی بی اعتنا به او کردم و گفتم : کی ؟ کانر ؟
احمق ، اونو که نمی گم منظورم اون غریبه ی توی هواپیماس . همونی که همه چی رو راجع به تو می دونه
احساس کردم صورتم سرخ شد .سرم را به زیر انداختم و گفتم : اوه ، اونو میگی ؟
آره ، همونو میگم . تونستی از چنگش در بری ؟
اقرار کردم و گفتم : نه . ذلیل مرده دست از سرم بر نمیداره
لیزی بدقت مرا برانداز کرد و گفت : إما راستشو بگو . تو عاشق این مردی شدی ؟ آره ؟
نه ، چه چیزا میگی ؟ اصلا و ابدا .... اون فقط حسابی منوآشفته کرده فقط همین . که اینم طبیعیه . تو هم اگه جای من بودی همین حالت رو پیدا میکردی . به هر حال تا جمعه هم باید قیافه ی نحسش رو تحمل کنم . بعدش هم گورش رو گم میکنه و میره
و اون وقت تو هم با کانر همخونه میشی . خوش به حالت .
لیزی جرعه ای از داکری خود را نوشید و به جلو خم شد . می دونی چیه ؟ من گمون میکنم اون ازت تقاضای ازدواج کنه
هول شدم . یه تکه یخ را قورت دادم و گفتم : راستی ؟ منظورم اینه که ... بله کانر خیلی ... آقاس ... از شدت دستپاچگی زیر لیوانی کاغذی را ریز ریز کردم
اما ؟ سرم را بالا کردم . لیزی هاج و واج نگاهم می کرد . طوری شده ؟
اصل مطلب اینه که ..چه جوری بگم ؟ ما دیگه مث سابق احساساتی نیستیم
توقع نداشته باش تا آخر عمر دو تایی احساساتی باشین . روابط عوض میشه . طبیعیه ؟
آره . خودم میدونم . ما دوتا آدم عاقل و بالغ هستیم که رابطه ای ... گلویم را صاف کردم . آخه می دونی دیگه من عاشق سینه چاک اون نیستم
لیزی به سوی من خم شد . اما ...
بله ؟ بند دلم پاره شد . میخواست چی به من بگه ؟
یه چیزی لای دندونهات گیر کرده
اوه ، فوری آیینه ی دستی ام را در آوردم . ولی آنجا خیلی کم نور بود نتوانستم چیزی ببینم . از جایم بلند شدم و کیفم را برداشتم میخوام برم توالت . میشه یه مشروب دیگه برام سفارش بدی ؟
توالت آنجا خیلی مدرن و شیک بود . دستشویی ها از سنگ مرمر بود و با چشم الکترونیکی کار میکرد . در آنجا لای دندانم را تمیز کردم . دو مرتبه ماتیک زدم و دستی به موهایم کشیدم و برگشتم
اما چقدر معطل شدی . تو شانس دیدن ایوان مک گروگر رو از دست دادی . اون اومد اینجا . ! کت و شلوار تیره رنگی به تن داشت . خدایا چقدر خوش تیپ بود تنها هم بود
چند دقیقه ای زبانم بند امد
ای بخشکی شانس . حیف شد نتوانستم او را ببینم . از دیدن یک آدم معروف درست و حسابی محروم شده بودم . چقدر بد ! به هر حال لیزی مرا قانع کرد که ایوان حتما باز هم به آنجا سر میزند و به من قول داد چند بار دیگر به آنجا می رویم . از شدت شوق وذوق مشروبی هم سفارش دادم