دستنوشته یک چپیه بازمانده از جنگ
ای بابا چپیه هم چفیه های قدیم!!
قدیم منظورجبهه است دیگه
حالا بعدا بهتون می گم چرا
وقتی قرار شد ما را ببرند جبهه خیلی خوشحال شدیم
منظورم خودم وبقیه چپیه ها ست
چه افتخاری بزرگتر از اینکه بردوش یک بسیجی بیافتیم
آره عزیز این برای هر چپیه ای بزرگترین آرزوه
می دونم شما آدما چه آرزوهایی دارید
تازه کلی هم خاطره دارم از کدومش براتو ن بگم
اولش ما را تقسیم کردند مثل سربازا
یکی افتاد تدارکات کیک و میوه و تو سنگرا پخش می کرد
یکی جای قرآن مفاتیح یکی از بسیجی ها شده بود تاخاکی نشن
یکی برعکس سرجاده یه سپاهی شده بود که روخاک پهن می کردش
اون یکی شده بود چشمبند یه اسیر عراقی
خیلی هاهم سفره افطار رزمندگان تو جنگ شده بودند
یکی مرحم زخم های پای یک بسیجی که تیر خوده بود شد
بعضی وقتها تو آفتاب داغ جای روسری وآفتاب گیر بچ ها می شدیم
خلاصه تو جبهه ما کلی کلی فعال بودیم
تا یادم نرفته یادی هم از برادرای سربندم بکنم
منظورم سربند یازهرا یا علی یاحسینه
اونهاهم مثل مابودند با چند تا شون که صحبت کردم
کلی خاطره داشتند یکی شون می گفت
مقام ما از شما بالاتره !!
گفتم چرا
گفت ببین شما شاید خیلی کارا از دستتون بر بیاد
اما تاوقتی ما به رزمندهها نیرو ندیم از شما کاری بر نمی یاد
سربند یازهرا می گه :مثل زهرا باید از ولایت دفاع کنی و گمنام و بینشان باشی
سربند یاحسین می گه :اگه کل دنیا هم جلوت بیایستن باید جلوی ظلم هم بایسیتی
سربند عاشقان کربلا می گه : که عشق آسا ن نمود اول ولی افتاده مشکل ها
سربند سپاهیان محمد می گه : اگر محمد درمیان ما نیست فرزند او خمینی که هست
ببین ما با دل رزمنده ها کار داریم کار فرهنگی می کنیم
برای همین روی سر شهدا و رزمندگان جا داشتیم
یادش بخیر چه روزگاری بود
کاش می شد زمان به عقب برگرده دوباره چهره اون بچها را می دیدیم
کاش کاش اما شدنی نیست
اما می شود به یاد آنها بود
ما را از یادنبرید
حتی اگر شده در گوشه ای از سجاده نمازتان
یا کنار قرآن و مفاتیح
یا در روضه امام حسین (ع)
التماس دعا