0

بخش داستان و خاطره

 
javadrabbani
javadrabbani
کاربر تازه وارد
تاریخ عضویت : بهمن 1388 
تعداد پست ها : 1
محل سکونت : خراسان

پاسخ به:بخش داستان و خاطره: درحسرت یک چفیه

بنام حضرت دوست

درحسرت یک چفیه

از کوچیکی عاشق جبهه بودم اونم برمی گرده به رابطه دوست داشتنی داداش بزرگم که خیلی من دوست داشت یک روز که از جبهه برگشت برام کلی بیسکوییت اورده بود چقدر شیرین بود همیشه می گفت اینارو تو جبهه به من دادن منم دهنم اب می افتاد هی هوس جبهه رفتن می کردم.

یک روز که داداشم حسن از جبهه برگشت علاوه بر بیسکوییت باخودش شکلات هم اورده بود هنوز مزه اون شکلات ها تودهنمه با همه شکلاتها که ما می خوردیم فرق داشت شکلشم بزرگ و مستطیلی بود که اطرافش گرد بود اندازه یک قوطی کبریت نه یک کم بیشتر باریکتر وقتی از داداشم سوال می کردم اینا چرا اینقدر شیرینن می گفت آخه اینها جیره جنگی اند من که سر در نمی اوردم جیره جنگی چیه ولی می گفت تو جبهه به ما میدن دیگه داشتم می مردم برا جبهه کی داداشم بخواد بره منو هم باخودش ببره.

روز موعود فرا رسید داداشم به ننم گفت امروز می خوام برم جبهه من فرصت غنیمت شمردم و گفتم منم باهات میام با تعجب بهم نگاه کرد گفت خیلی کوچیکی نمیشه اصلا نمی زارن بیای، اینو که گفت اونقدر گریه کردم که حد نداشت دادشم نازم و کشید و گفت باشه می برمت ولی باید خودتو تمیز کنی و لباسهای خوب بپوشی منم رفتم حمام با کمک مادرم خودمو شستم.

درست یادم نمیاد چجوری ننم راضی شد ولی می دونم توکل مادر و پدرم به خدا خیلی زیاد بود و همه کاراشون به خدا واگزار می‌کردند اون روزم بعد اینکه ننم منو شست لباس تمیز برم کرد  منو تا دم در بدرقه کرد منو داداشم از زیر سینی آب وآینه و قرآن رد شدیم بعدش بابام توی گوش منو داداشم دعای سفر رو خوند و بوسمون کرد ننم هم ما رو بغل کرد و بوسید بعد آب رو پشت سرمون ریختن خداحافظی کردن .

بگذریم از خاطرات اتوبوس که دو روز طول کشید از مشهد تا ایلام برسیم بعدهم وقتی رسیدیم چون داداشم دیده بان خط بود سوار یک ماشین شبیه وانت ولی بزرگتر ما را رسوندن به یه سری اپارتمان های مرتفع که پادگان نظامی بود ولی همش سوراخ سوراخ بود و خراب باخودم گفتم اینجا چه جور جایی ( البته بگم وقتی تو اتاقاش رفتیم اصلا سوراخی وجود نداشت) هوا خیلی سرد شده بود شایدم اونجا هوا خیلی سرد بود فکر کنم پادگان دهلران اسمش بود.

تا پیاده شدیم همه بسیجیا دور ما جمع شدند همه تعجب می کردن این بچه اینجا چیکار می کنه ولی از اونجایی که همه از دوری خانواده هاشون ناراحت بودن با دیدن من همه خوشحال شده بودن منو نوازش میی کردن با من شوخی می کردن برام آبمیوه می گرفتن بیسیم و اسلحشون برا بازی با هم به من می دادن.

یادم یه روز تو اتاق کنار یکی از رزمنده ها نشسته بودم به من تعارف اسلحه کرد یک کلاش داشت گفت کیه می‌خای بکشی منم یاد تفنگ بازی‌های گذشته ام افتادم نمی دونستم کیو بگم گفتم خودت بگو گفت اون روبرویی خوبه فکر کنم فرماندشون بود چون همیشه به من چپ چپ نگاه می کرد و به داداشم می گفت اینجا جای بچه نیست خطرناکه بگذریم اومدم اسلحه را بردارم اصلا زورم نمی رسید اون بسیجیه خودش برام اسلحه را برداشت فقط گفت من ماشه رابکیشم همونم زورم نمی رسید باکمک هم این کار رو کردیم چه صدای عجیبی داشت گوشم صوت کشید گیج شده بودم که گفت چرا کشتیش ؟ منو کشتن تعجب کردم دیدم نه بابا یارو سالم داره می خنده بعد دیدم همه از دیدن من دارند می خندن بعدها فهمیدم گلوله اش مشقی بوده.

یه نگاه به داداشم کردم درگوشی به اون گفتم پس چرا شکلات نمی دن بیسکوییت نمیدن اون در جواب به من گفت باید لباس نظامی بپوشی بریم خط مقدم اونجا شکلات می دن

شب شده بود اولین شبی بود که تو جبهه بودم خیلی دلم تنگ خونمون شده بود با داداشم شب رفتم حسینیه اونجا خیلی سرد بود همونشب سرما خوردم بعد از مراسم که رفتیم بخوابیم از شدت سرماخوردگی تا صبح می گفتم بریم خونه بریم مشهد ضمن اینکه شب تا صبح صدای گلوله می امد نمی ذاشت کسی بخوابه مگر از فرط خستگی یا اونایی که آدت کرده بودند.

منو یک شبانه روز دیگه تحمل کردند ولی گریه ها من و نظر فرمانده باعث شد فرداش حرکت کنیم مشهد.

اما جریان چفیه از همون کوچیکی که داداشم چفیه داشت خیلی ارزوی چفیه داشتم . حالا بزرگ شده بودم دبیرستان می رفتم ولی بازم در حسرت یک چفیه بودم خصوصا وقتی میدیدم بسیجیایی که چفیه می اندازن چقدر زیبا به نظر می آیند و چه عظمتی به اونها می ده چند بار باخودم فکر کردم برم یک چفیه بخرم نزدیک حرم چفیه می فروختن ولی گرون بود 300تومن خوباشم بالای 500تومن بود. با حسرت از کنار مغازه ها می گذشتم.

تا اینکه هفته دفاع مقدس شده بود منم سال دوم دبیرستان بودم بخاطر اینکه پارسال تو مراسم بسیج خیلی شرکت کرده بودم همان آغاز سال تحصیلی دبیرستان ما مهمان ویژه داشت لذا منو با چند تا از دوستام انتخاب کردند و لباس‌های قشنگ بسیجی مخصوص دبیرستانی ها را برمون کردند یه چفیه هم به ما دادند بعد هم ما خودمون مرتب کردیم بعدهم ما رو دم در به خط کردند و به صورت نمادین محافظ جایگاه و دم در حیاط مدرسه شدیم مراسم خیلی طول کشید ولی برای من نه تو اون لحظات من به لباس بسیجیم با چفیه ام نگاه می کردم و احساس غرور می کردم خیلی دلم می خواست بعد از مراسم چفیه را به من بدند همش همین دعا رو می کردم که شاید قسمتم شود داشتم براش نقشه می کشیدم.

مراسم تموم شد ما رفتیم لباسامون در بیاریم و تا کنیم بدی به بسیج که من رفتم کنار مسول تربیتی مدرسه آقای پرده‌شناس گفتم آقا می شه این چفیه رو به من بدین قبول نمی کرد با کلی اسرار و خواهش و تمنا که بازم برای مراسمای دیگه با خودم میارمش وقتی دید خیلی علاقه به اون دارم قبول کرد .

اون روز وقتی به خانه رسیدم رفتم توخونه به همه افتخار می کردم می گفتم ببینید چی چفیه قشنگی گرفتم اونقدر احساس غرور می کردم که می خواستم بال دربیارم و پرواز کنم. همه به من تبریک می گفتن منم می گفتم از طرف مدرسه اونو به من دادن.

یادش بخیر الان 15 سال از اون زمان گذشت.

محمدجوادربانی

بدون ویرایش است

این داستان حقیقی است

هميشه خدا را در نظر داشته باش
سه شنبه 6 مهر 1389  4:15 PM
تشکرات از این پست
kamali75
kamali75
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1388 
تعداد پست ها : 57
محل سکونت : قم

پاسخ به:بخش داستان و خاطره + همنشین قبر

برای گیر اوردن اون چفیه حاضر بودم به هر دری،در و به هر جایی سر بزنم؛تا اینکه سراغ اون چفیه رو از استادمون گرفتم.گفت:خوب این چفیه پیش منه من خیلی وقته از حضرت آقا آیت الله خامنه ای گرفتم.

اینجا بود که اصرار های من برای اون چفیه متبرک شروع شد،اول استاد سعی می کرد از این لغات اصرار فرار کنه.اما وقتی اصرار و التماس به جای بالا رسید.یک جمله بیشتر نگفت

:این چفیه پیش من خیلی عزیزه خودم هم از بقچه درش نمیارم.آخه چفیه همراه و همنشین من در قبرمه.این چفیه قراره با من ، با کفنم دفن بشه!!!


پنج شنبه 8 مهر 1389  9:04 PM
تشکرات از این پست
hosyin
hosyin
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : آبان 1388 
تعداد پست ها : 1437
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:بخش داستان و خاطره

 
داستان عجیب و جالب دعوای میرزاجواد آقا تهرانی و شهید برونسی


مرحوم علامه میرزاجوادآقاتهرانی(ره) به منطقه والفجر مقدماتی آمده بودند،(به دلیل تواضع زیادشان) امام جماعت نمی شدند مگر به زور.
ایشان به ما میفرمود:شما از من جلوتر هستید.خیلی اعتقاد و احترام عجیبی به رزمنده ها داشت.
یک شب به تیپ امام جواد(علیه السلام)
آمده و سخنرانی نمودند.بعد که سخنرانی تمام شد،موقع نماز بود اما قبول نمی
کردند بروند جلو و امام بایستند.آقای برونسی گفت: آقا! بروید و امام
باشید. علامه گفت:شما دستور می دهی؟


آقای برونسی گفت: من کوچمتر از آنم که دستور بدهم، ولی خواهش می کنم.علامه گفت: نه پس خواهش را نمی پذیرم.
بچه ها گفتند:خوب آقای برونسی! مصلحتا بگوئید دستور می دهم تا بپذیرند.ما آرزو داریم پشت این عارف بزرگ نماز بخوانیم.
شهید برونسی هم، همین کار را کرد و علامه در جواب فرمود:چشم فرمانده عزیز.
بعد از نماز علامه حال عجیبی داشت شهید برونسی را کنار کشیده بود و اشک میریخت،میگفت دوست عزیزم از جواد(علامه میرزاجوادتهرانی)
فراموش نکنی و حتما ما را شفاعت کن.

 سنگینی باری که خدا به دوش ما می گذارد آنقدر نیست که کمرمان راخرد کند بلکه آنقدر است که ما را برای دعا به زانو در آورد.


 

شنبه 10 مهر 1389  8:02 AM
تشکرات از این پست
FATEMEH881
FATEMEH881
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : شهریور 1388 
تعداد پست ها : 9
محل سکونت : سمنان

پاسخ به:بخش داستان و خاطره

چفیه را تازه پیدا کردم زمانی که برای اولین بار به اردوی راهیان نور رفتم پناه گریه هایم بود در هر مکان تبرکش می کردم و تصمیم گرفتم آن را برای کفنم کنار بگذارم تا شاید بار گناهانم سبک شود خیلی دلبسته اش شده بودم تا جایی که در هر مراسم دعا نیز آن را می بردم می بوییدمش جان می گرفتم تا اینکه دست تقدیر یکی از عزیزان را به درد لاعلاجی دچار کرد و من رفیق شفیقم را در حرم امام رضا (ع) برای شفای او به جوانی دادم تا با ناله هایش و دعایش برای عزیزم شفا طلب کند اما هم چفیه رفت و هم عزیزم و من ماندم و داغ تنهایی آن دو تا آنکه بار دیگر با چفیه ای دیگر به اردوی راهیان نور رفتم او نیز انیس تنهایی های من شد اما چه کنم که دست تقدیر این بار هم عزیزی از عزیزان من را گلچین کرد و من هم به پاسداشت این عزت چفیه ام را که به راستی متبرک شده بود بر روی کفن او در قبرش قرار دادم و این نیز رفت و حالا من ماندم با چفیه سوم که آن را برای سفر آخرتم به امید شفاعت دانه های خشک شده اشک بر رویش نگه داشته ام و نمی دانم که آیا این چفیه سوم قسمت خودم می شود؟

سه شنبه 13 مهر 1389  10:10 PM
تشکرات از این پست
ichitsaz
ichitsaz
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1387 
تعداد پست ها : 8
محل سکونت : خوزستان

پاسخ به:بخش داستان و خاطره

وجودم از عشق داشتن چفیه تازه ای که از مسئول تدارکات گرفته بودم پر شده بود ، از نایلون بیرونش نیاوردم ، وقت اذان بود ، هر کس یک ظرف را از تانکر پر آب میکرد و میرفت و وضو میگرفت ، من هم قوطی کنسرو خالی را برداشتم و پر کردم ، حی علی الصلاه را که گفتند بیشتر عجله کردم و همانجا بود که چفیه را فراموش کردم ، نماز تمام شد و متوجه شدم چفیه ام را گم کرده ام که صدایی مرا بخودم آورد:

کسی چفیه گم نکرده؟

طرف جوان 20-22 ساله ای بود که ته ریش تازه سبز شده ای هم داشت، سبزه رو بود و لبخند به لب.

-مال منه من گم کرده ام.

-بیا برادر سعی کن دیگه گمش نکنی و الا اینم گیرت نمیاد.

-اینکه مال من نیست.

-چرا، همینه عزیزم ، عکست رو که روش نزدی.

-نه بابا مال من نو بود اینکه انگار ده دفعه تو حمله شرکت کرده ، تازم مال من حاشیه هم نداشت.

-ده بابا این که بهتره نخیه، ترسش هم ریخته ، تازه بلده چجوری خونو بند بیاره.

-مسخره نکن این مال من نیست ، آقا اصلا نخواستیم .

-باشه بیا بابا ، دیگه گمش نکنی ها؟

سپس چفیه نو مرا از پشتش بیرون آورد و به من داد و گفت :

-اگه یه بار دیگه ببینمش همونو واست میذارم ،چفیه تفنگ دوم آدمه.

صبح شده بود رفتم وضوگرفتم ، آمدم چفیه را باز کنم که دیدم یک تکه کاغذ روزیش  چسبانده اند زیر نور کمرنگ فانوس توی سنگر آنرا خواندم:

-ببین برادر جان مادرت گیر نده ، این را برای زهرا زنم می خواهم ، سه ماهه عروسی کردیم دو دفعه هم بیشتر ندیدمش ، میخواهم هدیه براش ببرم.

یکی دو ماه بعد عکسش را بین تصاویر شهدای گرادن دیدم ،هنوز لبخند زیبایش را بر لب داشت.

چهارشنبه 14 مهر 1389  5:37 PM
تشکرات از این پست
rramtin
rramtin
کاربر تازه وارد
تاریخ عضویت : شهریور 1388 
تعداد پست ها : 4
محل سکونت : تهران

پاسخ به:بخش داستان و خاطره

 

 

دستنوشته  یک چپیه بازمانده از جنگ

 

ای بابا چپیه هم چفیه های قدیم!!

قدیم منظورجبهه است دیگه

حالا بعدا بهتون می گم چرا

وقتی قرار شد ما را ببرند جبهه خیلی خوشحال شدیم

منظورم خودم وبقیه چپیه ها ست

چه افتخاری بزرگتر از اینکه بردوش یک بسیجی بیافتیم

آره عزیز این برای هر چپیه ای بزرگترین آرزوه

می دونم شما آدما چه آرزوهایی دارید

تازه کلی هم خاطره دارم از کدومش براتو ن بگم

اولش ما را تقسیم کردند مثل سربازا  

یکی افتاد تدارکات کیک و میوه و تو سنگرا پخش می کرد

یکی جای قرآن مفاتیح یکی از بسیجی ها شده بود تاخاکی نشن

یکی برعکس سرجاده یه سپاهی شده بود که روخاک پهن می کردش

اون یکی شده بود چشمبند یه اسیر عراقی

خیلی هاهم سفره افطار رزمندگان تو جنگ شده بودند

یکی مرحم زخم های پای یک بسیجی که تیر خوده بود شد

بعضی وقتها تو آفتاب داغ جای روسری وآفتاب گیر بچ ها می شدیم

خلاصه تو جبهه ما کلی کلی فعال بودیم

 

تا یادم نرفته یادی هم از برادرای سربندم بکنم

منظورم سربند یازهرا یا علی یاحسینه

اونهاهم مثل مابودند با چند تا شون که صحبت کردم

کلی خاطره داشتند یکی شون می گفت

مقام ما از شما بالاتره !!

 

گفتم چرا

گفت ببین شما شاید خیلی کارا از دستتون بر بیاد

اما تاوقتی ما به رزمندهها نیرو ندیم از شما کاری بر نمی یاد

سربند یازهرا می گه :مثل زهرا باید از ولایت دفاع کنی و گمنام و بینشان باشی

سربند یاحسین می گه :اگه کل دنیا هم جلوت بیایستن باید جلوی ظلم هم بایسیتی

سربند عاشقان کربلا می گه : که عشق آسا ن نمود اول ولی افتاده مشکل ها

سربند سپاهیان محمد می گه : اگر محمد درمیان ما نیست فرزند او خمینی که هست

ببین ما با دل رزمنده ها کار داریم کار فرهنگی می کنیم

برای همین روی سر شهدا و رزمندگان جا داشتیم

 

یادش بخیر چه روزگاری بود

کاش می شد زمان به عقب برگرده دوباره چهره اون بچها را می دیدیم

کاش کاش اما شدنی نیست

اما می شود به یاد آنها بود

ما را از یادنبرید

حتی اگر شده در گوشه ای از سجاده نمازتان

یا کنار قرآن و مفاتیح

یا در روضه امام حسین (ع)

التماس دعا

 

پنج شنبه 15 مهر 1389  12:34 AM
تشکرات از این پست
hojat20
hojat20
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 42154
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:بخش داستان و خاطره

چفیه و شیمیایی شدن

بسم الله الرحمن الرحیم

این خاطره که میی گویم از زبان یک چفیه شیمیایی شده در 8 سال دفاع مقدس می باشد

یک بار که تازه وارد جبهه شده بودم در یک ماشین به سمت خوزستان که در حرکت بودیم من و برخی از دوستانم به جاهایی از مناطق اعزام شدیم در بین راه بعضی از دوستانم از ما جدا می شدند و می رفتند و من و ماندم و برخی از دوستان که منطقه عملیاتی والفجر 8 بود که برفتیم در بین راه یکی از دوستانم به من گفت دوست دارم بر گردن کسی باشم که مرا درک کند ،دیگری می گفت دوست دارم بعد از شهید شدنم در  آب کارون بروم و من هم دوست داشتم بر گردن یکی از فرمانده های جنگ باشم بالاخره به منطقه عملیاتی والفجر 8 رسیدم وقتی آنجا رسیدم همه ما را به رزمندگان تقسیم کردند و من همه به ارزویم رسیدم و بر گردن یکی از فرمانده هان جای گرفتم . قرار بود یکی از عملیاتی که قرار بود برگزار شود من همه با دوستانم راهی شوم در بین راه اعلام کردند که عراق قرار است یک حمله شیمیایی بزند و تمامی رزمندگان ماسک های خود را برداشتند نزدیک ظهر بود آژیر خطر زده شد و اعلام کردند که شیمیایی زده اند همگی بر روی صورت خود ماسک زدند و فرمانده هم که من را به دوش خود داشت ماسک زد وقتی وارد منطقه شدیم مشاهده کردیم که یک نوجوان 17 ساله بر روی زمین افتاده و از شدت درد دارد به خود می سوزد که یکدفعه من با رها شدنم از شانه های فرمانده بر روی این نوجوان افتادم و او من را برداشت و بر روی سر و صورت خود بست و همانجا من از شانه های فرمانده جدا شدم و به این نوجوان رسیدم بعد از جابجا شدنم نوجوان را به بیمارستان بردند و تحت عمل جراحی قرار گرفت و من هم مثل همان در بغل آن رزمنده بودم و بعد از خوب شدن این نوجوان باز به مناطق عملیاتی برگشتم و دوباره دوستانم را دیدم و الان نزدیک به 23 سال است که من و دوست رزمنده شیمیایی هستیم و همیشه یاد و خاطره تمامی دوستانی که با من بودند همیشه در قلب من است یاد و خاطره تمامی دوستانم (چفیه) بخیر

آنروز .. تازه فهمیدم .. 

 در چه بلندایی آشیانه داشتم...  وقتی از چشمهایت افتادم...

پنج شنبه 15 مهر 1389  11:57 AM
تشکرات از این پست
hamed_1368
hamed_1368
کاربر تازه وارد
تاریخ عضویت : مهر 1389 
تعداد پست ها : 8
محل سکونت : آذربايجانشرقي

پاسخ به:بخش داستان و خاطره

درسته بنده سنم به جبهه و ديدن چفيه نميرسه

اما با ديدن خيلي چيزها ميخوام تو اين متن حس كنم تو جبهم و داستان كوتاه يا همان خاطره اي درسته خيالي اما با حس آن بيان كنم

زمان جنگ و جبهه چفيه پارچه اي با رنگ سياه و سفيد بر دوش و صورت هر بسيحي نقش سته در راه حركت به سوي ميدان جنگ هستيم چه شوري هست ديدن صورت هر يك انسان رزمنده در زمان گذشتن از زير قرآن براي شروع ميدان نبرد چفيه را ميبينم در زير قران كه به چشمم رنگ سياه و سفيد نقش بسته است در زمان شروع جنگ موقعي كه يكي از هم رزمندگان را مجروح ميبينم زود به ياد چفيه ميفتم تا بر روي جاي زخمي هم رزمنده ام آن را ببندم تا مرحمي بر روي زخمش باشد بعد از همان چفيه را با رنگ خون بر روي صورت شهيدان ميبينم كه در اين لحظه همان چفيه مرحمي بر دلم براي پاك كردن اشكهايم ميشود موقع نماز سجاده اي از جنس چفيه بر روي زمين مي اندازم و موقع خوردن يك تكه نان سفره اي پاك بر روي زمين 

پنج شنبه 15 مهر 1389  2:11 PM
تشکرات از این پست
karbalanajaf
karbalanajaf
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : اسفند 1387 
تعداد پست ها : 393
محل سکونت : ایران

پاسخ به:بخش داستان و خاطره

چفیه ام کو ؟! چه کسی بود صدا زد : هیهات !! عشق من کو ؟! مهربان مونس شب تا به سحرگاه ام کو؟! چفیه ی شاهد اشکم به کجاست ؟!من چرا واماندم ؟! مأمن این دل طوفانی بی ساحل کو ؟! ای سحرگاه ! تو را جان شمیم نرگس ، چفیه منتظر صبح کجاست ؟! تربت کرب و بلا ! تو بگو چفیه ی سجاده چه شد ؟ ای مفاتیح ! بگو همدم دیرینه ی نجوایت کو ؟! آی مردم ، به خدا می میرم !! مرگ بی چفیه ! خدایا هیهات !! چفیه ام را به دلم باز دهید. عهد ما ، عهد وفا بود و صفا بود و ابد! گر چه من بد کردم ولی ای چفیه ! بدان بی تو دلم می میرد
 
 
«اسم من چفيه است ... دستمال بزرگى هستم باچهارخانه‏هاى سياه و سفيد. جنس من از نخ است. وقتى ارتش‏عراق به خاك ايران حمله كرد، من هم براى دفاع به جبهه جنگ‏رفتم ...».

 

 

با سلام
چون من خيلي دوست داشتم در اين مسابقه شركت كنم و با تلاش فراوان موفق نشدم مجبور شدم از اينترنت كپي كنم.
يا علي (ع)

 

 

زندگی یعنی تکاپو

زندگی یعنی هیاهو

زندگی یعنی شب نو , روزنو , اندیشه نو

زندگی یعنی غم نو , حسرت
نو , پیشه نو


 
پنج شنبه 15 مهر 1389  2:17 PM
تشکرات از این پست
mahmoodaraghihastam
mahmoodaraghihastam
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : فروردین 1389 
تعداد پست ها : 11
محل سکونت : آذربایجان شرقی

پاسخ به:بخش داستان و خاطره

بابام جانباز بود و خیلی هم تو جبهه بود اما موقع برگشتن از جبهه وقتی که مجروح شده بود چفیه و لباش و پلاکش رو تو بیمارستان گرفتند و بعد اون دیگه  چون جنگ هم تمام شده بود بهش ندادند لباسش خونی بود و پاره چفیه هم که هم خنی بود هم خاکی خیلی هم پاک بود(به قول امروزی ها که میگن کثیف بود) برای ه8مین با خودش نیاورده بود و مونده بود تو یه بیمارستانی در اراک ما هم که اهل میانه اذربایجان شرقی  هستیم بعد اوندیگه لباسها به ما نرسید ...من همیشه  میخواستم یه چفیه از اون زمونها داشتم اما به دلمک نمیچسبید که برم از بیرون بخرم اما یه روز بعد چند سل بابا رفته بود تو مانورهای بسیج و از اونجا براش یه چفیه داده بودند و با خودش اورده بود من اون رو گرفتم دو دستی و اول نگاهش کردم و بعد بو کردم و بعد انداختم گردنم ...خیلی خوشحال هم بودم بعداون اون چفیه رو داشتم تو کیف مدرسه ام تا اخر پیش دانشگاهی و همیشه و همه جا باهام بود تو دانشگاه هم تا سال پیش همیشه تو ماشینم بود خیلی دوستش داشتم  همیشه پشت ماشینم بود وبه همراه سربند یا ابولفضل و یه دونه پلاک که سلام برحسین توش نوشته بود همه هم وقتی میدیدند میگفتند پشت ماشینت دفاع مقدس هست....بعد یه روز بچه های پایگاه رو که ابتدایی بودند بردم اردو اونجا بعد از ظهر بود که دست یکی از بچه ها به شدت اسیب دید خیلی هم بریده شده بود  اتفاقا دست اونی بردیه شد و جراحت سختی برداشت که  اونو بیمه نکرده بودم خلی میترسیدم خدا خدا میکردم که مساله زیاد جدی نباشد گشتم وسایل امداد ÷یدا نکردم مجبور شدم چفیه ای که از جونم بیشتر دوستش داشتم رو یکمی اش رو ببرم  از گوشش با احتیاط به مقدار لازم بریدم و دست بچه رو بستم  ناراحت بودم که به بابا و مامانش چی بگم....هرچند رضایت نامه داشتم ...بچه هم همینطوری ناراحت نشسته بود یه گوشه ای...بعد وقتی میخواستیم برگردیم شهر  پرسیدم  از دوستان ببینید دست اون بچه هه چطوری هست زیاد درد نمیکنه....با کمال ناباوری شنیدم که گفتند درست نیم ساعت بعد از بستن دست بچه اون رفته بود با بچه های دیگه شنا دستش رو هم باز کرده بود....من اولش با عصبانیت رفتم به اون بچه بگم مگه بهت نگفته بودم دستت رو باز نکن!؟ دیدم که  دیگه چیزی دستش نبسته... دستش رو گرفتم دستم دیدم یه خراش کوچیک افتاده رو دستش و اون هم زیاد معلوم نیست ...اونجا برام باور شد که چفیه چیزی داره که رزمنده ها با اون زخمهاشون رو میبستند والا جای گلوله به این راحتی ها که درست نمیشه.

پنج شنبه 15 مهر 1389  8:30 PM
تشکرات از این پست
ssaffari
ssaffari
کاربر تازه وارد
تاریخ عضویت : مهر 1389 
تعداد پست ها : 3

پاسخ به:بخش داستان و خاطره

دعوت

 

نام زن شمیلا بود، و هیچ‌کس نفهمید تا دستِ‌کم از خود سئوال کند که یک بانوی ارمنی، در مسجد مسلمانان چه می‌کند، آن هم در شب شام غریبان، که خطیب، واقعه‌ی بردن سری بُریده را از کربلا به شام نقل می‌کرد. « ... بر بالای نیزه. در مقابل کودکان، زنان و سایر اهل بیت‌اش!»

   چراغ‌ها خاموش بود. با آن زبانِ حال، بانوی ارمنی، جایی میان بانوان مسلمان،  هم‌چنان که بی‌صدا اشک می‌ریخت، چفیه‌ای را بو می‌کرد و بر چشم می‌مالید که چهارده سال پیش، روزی از روزها سرِ تنها فرزندش را در آن برای او آورده بودند از جبهه‌ی شمال غرب.  او آمده بود به خیابان برای خرید دارو، که روضه‌ی سر‌ِ بی‌پیکر و سرهای بی‌پیکر، پای او را به این‌جا باز کرده بود. برگ نسخه هنوز توی دستش بود.

   بانوی ارمنی، چفیه را، قبل از این که همین‌طور تاشده، بگذارد توی کیف‌اش، داشت می‌بوسید، که نوازش دستی را بر شانه‌ی خود احساس کرد. صدا هنوز نرسیده بود به ضربه‌های چوب بر لب‌ و دندان‌های سر بریده. آرام، بانویی به نجوا در گوش او گفت: «به مجلس عزای پسرم خوش آمدی بانو!»

 

 

سمیّه صفاری

آباده   صغاد: خیابان شهید طاهری

پنج شنبه 15 مهر 1389  9:40 PM
تشکرات از این پست
ssaffari
ssaffari
کاربر تازه وارد
تاریخ عضویت : مهر 1389 
تعداد پست ها : 3

پاسخ به:بخش داستان و خاطره

دعوت

 

نام زن شمیلا بود، و هیچ‌کس نفهمید تا دستِ‌کم از خود سئوال کند که یک بانوی ارمنی، در مسجد مسلمانان چه می‌کند، آن هم در شب شام غریبان، که خطیب، واقعه‌ی بردن سری بُریده را از کربلا به شام نقل می‌کرد. « ... بر بالای نیزه. در مقابل کودکان، زنان و سایر اهل بیت‌اش!»

   چراغ‌ها خاموش بود. با آن زبانِ حال، بانوی ارمنی، جایی میان بانوان مسلمان،  هم‌چنان که بی‌صدا اشک می‌ریخت، چفیه‌ای را بو می‌کرد و بر چشم می‌مالید که چهارده سال پیش، روزی از روزها سرِ تنها فرزندش را در آن برای او آورده بودند از جبهه‌ی شمال غرب.  او آمده بود به خیابان برای خرید دارو، که روضه‌ی سر‌ِ بی‌پیکر و سرهای بی‌پیکر، پای او را به این‌جا باز کرده بود. برگ نسخه هنوز توی دستش بود.

   بانوی ارمنی، چفیه را، قبل از این که همین‌طور تاشده، بگذارد توی کیف‌اش، داشت می‌بوسید، که نوازش دستی را بر شانه‌ی خود احساس کرد. صدا هنوز نرسیده بود به ضربه‌های چوب بر لب‌ و دندان‌های سر بریده. آرام، بانویی به نجوا در گوش او گفت: «به مجلس عزای پسرم خوش آمدی بانو!»

 

 



 

 

سمیّه صفاری

آباده –  صغاد: خیابان شهید طاهری

پنج شنبه 15 مهر 1389  9:46 PM
تشکرات از این پست
e4lyas
e4lyas
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : آبان 1388 
تعداد پست ها : 263

پاسخ به:بخش داستان و خاطره

سلام

خسته نباشید ..

 

من داستان رو چون روی کاغذ نوشته بودک اسکن کردم و توی لینک های زیر  ( دو تا سرور ) میتونین مشاهده کنین ... :

http://0k.012.img98.com/out.php/i402635_01.jpg

------

http://www.image-upload.net/viewer.php?file=op7s3lj6bxdat879ltb2.jpg

 

با تشکر

.

پنج شنبه 15 مهر 1389  10:08 PM
تشکرات از این پست
YASSINMORADI
YASSINMORADI
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : شهریور 1389 
تعداد پست ها : 483
محل سکونت : خراسان

پاسخ به:بخش داستان و خاطره

سلام یکی از دبیران مقطع رانماییم برای ما توضیحاتی ازجنگ داداه بود که می خواهم برایتان بگویم ایشان میگفت:
من همیشه چفیه ی بزرگی همرا داشتم سایز ان حدود 2باربر چفیه هاب معمولی بود
یک روز بعد از این که خواستم از نمازخانه بیرون بیایم چفیه ام لای در کانکس گیر کرد هر کار کردم در باز نشد وبه علت این که چفیه دور گردنم گره ای داشت نتوانستم ان را باز کنم پس از چند نفری که حدود 300متری من ایستاده بودند تفاضای کمک کردم انان به سوی من امدند وتا به من رسیدند صدایی توجه همه را به خود جلب کرد ناگاه همه به سوی جسمی که به طرف قرارگاه ما میامد نگاه کردند وان چیزی به جز خمپاره ای نبود جلب شد که در همان محلی که بچه ها ایستاده بودند برخورد نمی دانستیم افسوس بخوریم یا خوشحال شویم اما خطر از بیخ گوش ما گذشت و این چفیه نیز باعث به شهادت نرسیدن بچه ها شد اما از بین انان فقط من و3نفر از بچه های ان روز شهید نشدند بقیه به فیض شهادت رسیدن
انشاالله خدا انان ومارا بیامرزد

الهی آمین

 

 

با تشکر.

دیوانه کسی است که کاری را مدام انجام دهد اما منتظر نتیجه ی متفاوت باشد

پنج شنبه 15 مهر 1389  11:24 PM
تشکرات از این پست
rahil1111
rahil1111
کاربر تازه وارد
تاریخ عضویت : مهر 1389 
تعداد پست ها : 1

پاسخ به:بخش داستان و خاطره

به نامش و به یاریش

 

داستان کوتاه:

نهال

 

تقدیم به مرحوم دکتر سعید کاظمی آشتیانی

بنیانگزار پژوهشکده رویان جهاد دانشگاهی

 

از در که می خواست بره بیرون، پاهاش نا نداشت. مغزش کار نمی کرد. از آخرین باری که با عجله از خونه زده بودن بیرون سه روز می گذشت. تو این چن روز هیچ کدوم برنگشته بودن خونه. نه خودش، نه حتی مینا که دیگه توانی براش نمونده بود. وضعیت طوری نبود که بتونن. خونه همون طور شلم، شوربا باقی مونده بود. ظرفای نشسته تو سینک ظرفشویی، لباسای روبند یه طرف، اسباب بازیهای روی هم تلمبار شده طرف دیگه. از خونه که خواست بره بیرون تازه یادش افتاد برای چی برگشته خونه، برگشت و سریع رفت سراغ کمد لباسا.

***

وقتی قرار شد نهال به دنیا بیاد، کل فامیل خبردار شد. از خاله و دایی بگیر تا عمو و عمه، تا تمام خاله خانباجی هایی که آمار تموم زنای پا به ماه فامیل رو داشتن. اسم مینا رو نوشتن ته لیست. کم خبری نبود. ده سالی بود  که همه می پرسیدن پس چی شد؟ در گوشی و یواشکی. هر چند بالاخره خبرها دهان به دهان می گشت و می رسید به مینا، و میرسید به عباس، و عباس هم می رفت توی خودش.

یک روز، دو روز، یک هفته، ...... و تا می خواست یادش بره خبر بعدی بود که مث یه مهمون ناخونده از دهنه ی گوشی تلفن، سرک می کشید تو زندگی شون و باز روز از نو ، روزی از نو.

***

سعید رو از خط می شناخت. از خطش که نه، از پشت خط! خیلی وقت بود که خبری ازش نداشت. یه روز توی روزنامه خونده بود شده رئیس یه  پژوهشکده. یکی از همون روزایی که طبق معمول رفته بود توی خودش، تلفن رو برداشت و شماره گرفت: یک، یک، هشت

***

چند سالی که از جنگ گذشت کم کم عوارض اون هدیه های آسمونی که عراق رو سر بچه ها می ریخت مشخص می شد. هدیه های بودار! بوی بادوم تلخ، بوی سبزی، بوی سیر ... عوارضش رو هم نشون داد: سال ها از ازدواج برو بچه های خط می گذشت اما خبری نمی شد که نمی شد. بچه دار شدن انگار آرزویی بود که باید بی خیالش می شدن. تو همون روزها سعید و چند تا از بچه های جهاد با قرض و قوله و وام جایی رو راه انداخته بودن تا شاید آب سردی باشن روی زخم سردارای بی نام و نشون جنگ: پژوهشکده رویان.

***

نهال که به دنیا اومد انگار یه بار دیگه هر دوشون به دنیا اومدن، عباس و مینا. تاریخ تولد هر سه تاشون شد یه روز. عباس وقتی برمی گشت خونه فقط نیم ساعتی می نشست و نهال رو تماشا می کرد. که اد، ود می کنه، که انگشتاشو می گیره، که دندون در میاره، می گه آب، می گه بابا، می گه ددر، کم کم پا می گیره، وای میسته، راه می افته و ...

به یه سال نرسیده بود که اون هدیه ها اومد سراغ نهال. شاید بابا می تونست با این هدیه ها دست و پنجه نرم کنه اما نهال...

***

گفته بود: کسی نیاد. هوا سرده، بمونین خونه. حتی متصدی امور بیل و کلنگ! کندن یه چاله ی یک در یک به عمق یکی دو متر که کار سختی نبود. چاله رو که کند برای آخرین بار دستاشو گرفت. دستای همیشه گرمش یخ بود. دیگه انگشتای بابا رو فشار نمی داد. آروم لبش رو به دست های کوچیک رسوند و بوسید. دست ها رفت پشت پرده ی اشک. یاد بسته ای افتاد که از خونه آورده بود. چیزی که خیلی براش عزیز بود. چیزی که توی همه ی این سال ها باهاش بود. تو لحظات شادی و غم. یه یادگاری از همون روزا.

چفیه رو از توی مشما بیرون کشید و تاشو باز کرد. برای آخرین بار خیره شد به چشمای خواب نهال و گذاشتش وسط پارچه ی شطرنجی. وسط وسط میدون. آخر سر هم جوری که انگار می خواد اون از خواب بیدار نشه، آروم گوشه های چفیه رو روی هم انداخت ...

بیل آخر خاک رو که ریخت با خودش فکر کرد برای آبیاری نهال، خودش هم بمونه یا بغض آسمون کافیه؟

بهار نزدیک بود...

 

پنج شنبه 15 مهر 1389  11:40 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها