0

بخش داستان و خاطره

 
ichitsaz
ichitsaz
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1387 
تعداد پست ها : 8
محل سکونت : خوزستان

پاسخ به:بخش داستان و خاطره
چهارشنبه 14 مهر 1389  5:37 PM

وجودم از عشق داشتن چفیه تازه ای که از مسئول تدارکات گرفته بودم پر شده بود ، از نایلون بیرونش نیاوردم ، وقت اذان بود ، هر کس یک ظرف را از تانکر پر آب میکرد و میرفت و وضو میگرفت ، من هم قوطی کنسرو خالی را برداشتم و پر کردم ، حی علی الصلاه را که گفتند بیشتر عجله کردم و همانجا بود که چفیه را فراموش کردم ، نماز تمام شد و متوجه شدم چفیه ام را گم کرده ام که صدایی مرا بخودم آورد:

کسی چفیه گم نکرده؟

طرف جوان 20-22 ساله ای بود که ته ریش تازه سبز شده ای هم داشت، سبزه رو بود و لبخند به لب.

-مال منه من گم کرده ام.

-بیا برادر سعی کن دیگه گمش نکنی و الا اینم گیرت نمیاد.

-اینکه مال من نیست.

-چرا، همینه عزیزم ، عکست رو که روش نزدی.

-نه بابا مال من نو بود اینکه انگار ده دفعه تو حمله شرکت کرده ، تازم مال من حاشیه هم نداشت.

-ده بابا این که بهتره نخیه، ترسش هم ریخته ، تازه بلده چجوری خونو بند بیاره.

-مسخره نکن این مال من نیست ، آقا اصلا نخواستیم .

-باشه بیا بابا ، دیگه گمش نکنی ها؟

سپس چفیه نو مرا از پشتش بیرون آورد و به من داد و گفت :

-اگه یه بار دیگه ببینمش همونو واست میذارم ،چفیه تفنگ دوم آدمه.

صبح شده بود رفتم وضوگرفتم ، آمدم چفیه را باز کنم که دیدم یک تکه کاغذ روزیش  چسبانده اند زیر نور کمرنگ فانوس توی سنگر آنرا خواندم:

-ببین برادر جان مادرت گیر نده ، این را برای زهرا زنم می خواهم ، سه ماهه عروسی کردیم دو دفعه هم بیشتر ندیدمش ، میخواهم هدیه براش ببرم.

یکی دو ماه بعد عکسش را بین تصاویر شهدای گرادن دیدم ،هنوز لبخند زیبایش را بر لب داشت.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها