0

بخش داستان و خاطره

 
hosyin
hosyin
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : آبان 1388 
تعداد پست ها : 1437
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:بخش داستان و خاطره
شنبه 10 مهر 1389  8:02 AM

 
داستان عجیب و جالب دعوای میرزاجواد آقا تهرانی و شهید برونسی


مرحوم علامه میرزاجوادآقاتهرانی(ره) به منطقه والفجر مقدماتی آمده بودند،(به دلیل تواضع زیادشان) امام جماعت نمی شدند مگر به زور.
ایشان به ما میفرمود:شما از من جلوتر هستید.خیلی اعتقاد و احترام عجیبی به رزمنده ها داشت.
یک شب به تیپ امام جواد(علیه السلام)
آمده و سخنرانی نمودند.بعد که سخنرانی تمام شد،موقع نماز بود اما قبول نمی
کردند بروند جلو و امام بایستند.آقای برونسی گفت: آقا! بروید و امام
باشید. علامه گفت:شما دستور می دهی؟


آقای برونسی گفت: من کوچمتر از آنم که دستور بدهم، ولی خواهش می کنم.علامه گفت: نه پس خواهش را نمی پذیرم.
بچه ها گفتند:خوب آقای برونسی! مصلحتا بگوئید دستور می دهم تا بپذیرند.ما آرزو داریم پشت این عارف بزرگ نماز بخوانیم.
شهید برونسی هم، همین کار را کرد و علامه در جواب فرمود:چشم فرمانده عزیز.
بعد از نماز علامه حال عجیبی داشت شهید برونسی را کنار کشیده بود و اشک میریخت،میگفت دوست عزیزم از جواد(علامه میرزاجوادتهرانی)
فراموش نکنی و حتما ما را شفاعت کن.

 سنگینی باری که خدا به دوش ما می گذارد آنقدر نیست که کمرمان راخرد کند بلکه آنقدر است که ما را برای دعا به زانو در آورد.


 

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها