0

بخش داستان و خاطره

 
YASSINMORADI
YASSINMORADI
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : شهریور 1389 
تعداد پست ها : 483
محل سکونت : خراسان

پاسخ به:بخش داستان و خاطره
پنج شنبه 15 مهر 1389  11:24 PM

سلام یکی از دبیران مقطع رانماییم برای ما توضیحاتی ازجنگ داداه بود که می خواهم برایتان بگویم ایشان میگفت:
من همیشه چفیه ی بزرگی همرا داشتم سایز ان حدود 2باربر چفیه هاب معمولی بود
یک روز بعد از این که خواستم از نمازخانه بیرون بیایم چفیه ام لای در کانکس گیر کرد هر کار کردم در باز نشد وبه علت این که چفیه دور گردنم گره ای داشت نتوانستم ان را باز کنم پس از چند نفری که حدود 300متری من ایستاده بودند تفاضای کمک کردم انان به سوی من امدند وتا به من رسیدند صدایی توجه همه را به خود جلب کرد ناگاه همه به سوی جسمی که به طرف قرارگاه ما میامد نگاه کردند وان چیزی به جز خمپاره ای نبود جلب شد که در همان محلی که بچه ها ایستاده بودند برخورد نمی دانستیم افسوس بخوریم یا خوشحال شویم اما خطر از بیخ گوش ما گذشت و این چفیه نیز باعث به شهادت نرسیدن بچه ها شد اما از بین انان فقط من و3نفر از بچه های ان روز شهید نشدند بقیه به فیض شهادت رسیدن
انشاالله خدا انان ومارا بیامرزد

الهی آمین

 

 

با تشکر.

دیوانه کسی است که کاری را مدام انجام دهد اما منتظر نتیجه ی متفاوت باشد

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها