پاسخ به:بخش داستان و خاطره
پنج شنبه 15 مهر 1389 11:40 PM
به نامش و به یاریش
داستان کوتاه:
نهال
تقدیم به مرحوم دکتر سعید کاظمی آشتیانی
بنیانگزار پژوهشکده رویان جهاد دانشگاهی
از در که می خواست بره بیرون، پاهاش نا نداشت. مغزش کار نمی کرد. از آخرین باری که با عجله از خونه زده بودن بیرون سه روز می گذشت. تو این چن روز هیچ کدوم برنگشته بودن خونه. نه خودش، نه حتی مینا که دیگه توانی براش نمونده بود. وضعیت طوری نبود که بتونن. خونه همون طور شلم، شوربا باقی مونده بود. ظرفای نشسته تو سینک ظرفشویی، لباسای روبند یه طرف، اسباب بازیهای روی هم تلمبار شده طرف دیگه. از خونه که خواست بره بیرون تازه یادش افتاد برای چی برگشته خونه، برگشت و سریع رفت سراغ کمد لباسا.
***
وقتی قرار شد نهال به دنیا بیاد، کل فامیل خبردار شد. از خاله و دایی بگیر تا عمو و عمه، تا تمام خاله خانباجی هایی که آمار تموم زنای پا به ماه فامیل رو داشتن. اسم مینا رو نوشتن ته لیست. کم خبری نبود. ده سالی بود که همه می پرسیدن پس چی شد؟ در گوشی و یواشکی. هر چند بالاخره خبرها دهان به دهان می گشت و می رسید به مینا، و میرسید به عباس، و عباس هم می رفت توی خودش.
یک روز، دو روز، یک هفته، ...... و تا می خواست یادش بره خبر بعدی بود که مث یه مهمون ناخونده از دهنه ی گوشی تلفن، سرک می کشید تو زندگی شون و باز روز از نو ، روزی از نو.
***
سعید رو از خط می شناخت. از خطش که نه، از پشت خط! خیلی وقت بود که خبری ازش نداشت. یه روز توی روزنامه خونده بود شده رئیس یه پژوهشکده. یکی از همون روزایی که طبق معمول رفته بود توی خودش، تلفن رو برداشت و شماره گرفت: یک، یک، هشت
***
چند سالی که از جنگ گذشت کم کم عوارض اون هدیه های آسمونی که عراق رو سر بچه ها می ریخت مشخص می شد. هدیه های بودار! بوی بادوم تلخ، بوی سبزی، بوی سیر ... عوارضش رو هم نشون داد: سال ها از ازدواج برو بچه های خط می گذشت اما خبری نمی شد که نمی شد. بچه دار شدن انگار آرزویی بود که باید بی خیالش می شدن. تو همون روزها سعید و چند تا از بچه های جهاد با قرض و قوله و وام جایی رو راه انداخته بودن تا شاید آب سردی باشن روی زخم سردارای بی نام و نشون جنگ: پژوهشکده رویان.
***
نهال که به دنیا اومد انگار یه بار دیگه هر دوشون به دنیا اومدن، عباس و مینا. تاریخ تولد هر سه تاشون شد یه روز. عباس وقتی برمی گشت خونه فقط نیم ساعتی می نشست و نهال رو تماشا می کرد. که اد، ود می کنه، که انگشتاشو می گیره، که دندون در میاره، می گه آب، می گه بابا، می گه ددر، کم کم پا می گیره، وای میسته، راه می افته و ...
به یه سال نرسیده بود که اون هدیه ها اومد سراغ نهال. شاید بابا می تونست با این هدیه ها دست و پنجه نرم کنه اما نهال...
***
گفته بود: کسی نیاد. هوا سرده، بمونین خونه. حتی متصدی امور بیل و کلنگ! کندن یه چاله ی یک در یک به عمق یکی دو متر که کار سختی نبود. چاله رو که کند برای آخرین بار دستاشو گرفت. دستای همیشه گرمش یخ بود. دیگه انگشتای بابا رو فشار نمی داد. آروم لبش رو به دست های کوچیک رسوند و بوسید. دست ها رفت پشت پرده ی اشک. یاد بسته ای افتاد که از خونه آورده بود. چیزی که خیلی براش عزیز بود. چیزی که توی همه ی این سال ها باهاش بود. تو لحظات شادی و غم. یه یادگاری از همون روزا.
چفیه رو از توی مشما بیرون کشید و تاشو باز کرد. برای آخرین بار خیره شد به چشمای خواب نهال و گذاشتش وسط پارچه ی شطرنجی. وسط وسط میدون. آخر سر هم جوری که انگار می خواد اون از خواب بیدار نشه، آروم گوشه های چفیه رو روی هم انداخت ...
بیل آخر خاک رو که ریخت با خودش فکر کرد برای آبیاری نهال، خودش هم بمونه یا بغض آسمون کافیه؟
بهار نزدیک بود...