0

بخش داستان و خاطره

 
hamed_1368
hamed_1368
کاربر تازه وارد
تاریخ عضویت : مهر 1389 
تعداد پست ها : 8
محل سکونت : آذربايجانشرقي

پاسخ به:بخش داستان و خاطره
پنج شنبه 15 مهر 1389  2:11 PM

درسته بنده سنم به جبهه و ديدن چفيه نميرسه

اما با ديدن خيلي چيزها ميخوام تو اين متن حس كنم تو جبهم و داستان كوتاه يا همان خاطره اي درسته خيالي اما با حس آن بيان كنم

زمان جنگ و جبهه چفيه پارچه اي با رنگ سياه و سفيد بر دوش و صورت هر بسيحي نقش سته در راه حركت به سوي ميدان جنگ هستيم چه شوري هست ديدن صورت هر يك انسان رزمنده در زمان گذشتن از زير قرآن براي شروع ميدان نبرد چفيه را ميبينم در زير قران كه به چشمم رنگ سياه و سفيد نقش بسته است در زمان شروع جنگ موقعي كه يكي از هم رزمندگان را مجروح ميبينم زود به ياد چفيه ميفتم تا بر روي جاي زخمي هم رزمنده ام آن را ببندم تا مرحمي بر روي زخمش باشد بعد از همان چفيه را با رنگ خون بر روي صورت شهيدان ميبينم كه در اين لحظه همان چفيه مرحمي بر دلم براي پاك كردن اشكهايم ميشود موقع نماز سجاده اي از جنس چفيه بر روي زمين مي اندازم و موقع خوردن يك تكه نان سفره اي پاك بر روي زمين 

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها