پاسخ به:بخش داستان و خاطره
پنج شنبه 15 مهر 1389 11:57 AM
چفیه و شیمیایی شدن
بسم الله الرحمن الرحیم
این خاطره که میی گویم از زبان یک چفیه شیمیایی شده در 8 سال دفاع مقدس می باشد
یک بار که تازه وارد جبهه شده بودم در یک ماشین به سمت خوزستان که در حرکت بودیم من و برخی از دوستانم به جاهایی از مناطق اعزام شدیم در بین راه بعضی از دوستانم از ما جدا می شدند و می رفتند و من و ماندم و برخی از دوستان که منطقه عملیاتی والفجر 8 بود که برفتیم در بین راه یکی از دوستانم به من گفت دوست دارم بر گردن کسی باشم که مرا درک کند ،دیگری می گفت دوست دارم بعد از شهید شدنم در آب کارون بروم و من هم دوست داشتم بر گردن یکی از فرمانده های جنگ باشم بالاخره به منطقه عملیاتی والفجر 8 رسیدم وقتی آنجا رسیدم همه ما را به رزمندگان تقسیم کردند و من همه به ارزویم رسیدم و بر گردن یکی از فرمانده هان جای گرفتم . قرار بود یکی از عملیاتی که قرار بود برگزار شود من همه با دوستانم راهی شوم در بین راه اعلام کردند که عراق قرار است یک حمله شیمیایی بزند و تمامی رزمندگان ماسک های خود را برداشتند نزدیک ظهر بود آژیر خطر زده شد و اعلام کردند که شیمیایی زده اند همگی بر روی صورت خود ماسک زدند و فرمانده هم که من را به دوش خود داشت ماسک زد وقتی وارد منطقه شدیم مشاهده کردیم که یک نوجوان 17 ساله بر روی زمین افتاده و از شدت درد دارد به خود می سوزد که یکدفعه من با رها شدنم از شانه های فرمانده بر روی این نوجوان افتادم و او من را برداشت و بر روی سر و صورت خود بست و همانجا من از شانه های فرمانده جدا شدم و به این نوجوان رسیدم بعد از جابجا شدنم نوجوان را به بیمارستان بردند و تحت عمل جراحی قرار گرفت و من هم مثل همان در بغل آن رزمنده بودم و بعد از خوب شدن این نوجوان باز به مناطق عملیاتی برگشتم و دوباره دوستانم را دیدم و الان نزدیک به 23 سال است که من و دوست رزمنده شیمیایی هستیم و همیشه یاد و خاطره تمامی دوستانی که با من بودند همیشه در قلب من است یاد و خاطره تمامی دوستانم (چفیه) بخیر
آنروز .. تازه فهمیدم ..
در چه بلندایی آشیانه داشتم... وقتی از چشمهایت افتادم...