0

بخش داستان و خاطره

 
ssaffari
ssaffari
کاربر تازه وارد
تاریخ عضویت : مهر 1389 
تعداد پست ها : 3

پاسخ به:بخش داستان و خاطره
پنج شنبه 15 مهر 1389  9:46 PM

دعوت

 

نام زن شمیلا بود، و هیچ‌کس نفهمید تا دستِ‌کم از خود سئوال کند که یک بانوی ارمنی، در مسجد مسلمانان چه می‌کند، آن هم در شب شام غریبان، که خطیب، واقعه‌ی بردن سری بُریده را از کربلا به شام نقل می‌کرد. « ... بر بالای نیزه. در مقابل کودکان، زنان و سایر اهل بیت‌اش!»

   چراغ‌ها خاموش بود. با آن زبانِ حال، بانوی ارمنی، جایی میان بانوان مسلمان،  هم‌چنان که بی‌صدا اشک می‌ریخت، چفیه‌ای را بو می‌کرد و بر چشم می‌مالید که چهارده سال پیش، روزی از روزها سرِ تنها فرزندش را در آن برای او آورده بودند از جبهه‌ی شمال غرب.  او آمده بود به خیابان برای خرید دارو، که روضه‌ی سر‌ِ بی‌پیکر و سرهای بی‌پیکر، پای او را به این‌جا باز کرده بود. برگ نسخه هنوز توی دستش بود.

   بانوی ارمنی، چفیه را، قبل از این که همین‌طور تاشده، بگذارد توی کیف‌اش، داشت می‌بوسید، که نوازش دستی را بر شانه‌ی خود احساس کرد. صدا هنوز نرسیده بود به ضربه‌های چوب بر لب‌ و دندان‌های سر بریده. آرام، بانویی به نجوا در گوش او گفت: «به مجلس عزای پسرم خوش آمدی بانو!»

 

 



 

 

سمیّه صفاری

آباده –  صغاد: خیابان شهید طاهری

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها