حالى كه گرفتاريها به دست من گشوده مىشود، بنده من به
ديگرى اميد بسته است و وقتى من، بى نياز و بخشايندهام و كليد درهاى بسته تنها در
دست من است و آن را در برابر درخواست كننده مىگشايم، چگونه بندهام دست نياز به
سوى غير من دراز مىكند و به او اميدوار است؟
بحث مزبور را با حديث ديگرى از امام صادق(عليه السلام)
تعقيب مىكنيم:
حسين بن عُلوان مىگويد: براى كسب علم و دانش در مجلسى نشسته بودم و هزينه سفر
من تمام شده بود، يكى از دوستان به من گفت: براى اين گرفتارى به چه كسى
اميدوارى؟
گفتم: به فلانى.
گفت: به خدا سوگند، حاجتت برآورده نمىشود و به آرزوى خود نخواهى رسيد و خواسته
تو تحقّق نمىيابد.
اينكه او كلامش را با سوگند به خدا بيان كرد، مايه تعجّب و شگفتى حسين بن عُلوان
گرديد، لذا به او گفت:
«وَ ما عَلَّمَكَ رَحِمَكَ اللّهُ؟»
تو از كجا مىدانى؟ خدا تو را بيامرزد.
وى در جواب گفت: از امام صادق(عليه السلام) شنيدم كه
فرمود:
در يكى از كتابها خواندهام كه خداى متعال فرموده است: به عزّت و جلالم و به
بزرگوارى و رفعت و استيلايى كه بر عرش دارم سوگند، هر كس كه به غير من اميد بندد
نااميدش خواهم كرد و نزد مردم به او جامه خوارى مىپوشانم و او را از تقرّب به خود
مىرانم و پيوندش را از خود مىبرم.
در ادامه اين روايت خداى سبحان اين نكته را يادآور مىشود: سختى و گرفتارى را من
براى بندهام پيش مىآورم و ايجاد و رفع آن فقط به دست من است، آن وقت چگونه او دست
نياز به سوى ديگرى دراز كرده، به غير من دل مىبندد، در صورتى كه آنها در به وجود
آوردن سختيها نقشى نداشته و قطعاً در برطرف ساختن آن نيز قدرت و توانايى نخواهند
داشت:
«اَيُأَمِّلُ غَيْرى فى الشَّدائِدِ؟ وَالشَّدائِدُ بِيَدى وَ
يَرْجوُ غَيْرى وَ يَقْرَعُ بالْفِكْرِ بابَ غَيْرى؟ وَ بِيَدى مَفاتيحُ الأبْوابِ
وَ هِىَ مُغْلَقةٌ وَ بابى مَفْتوُحٌ لِمَنْ دَعانى»
آيا در سختى و گرفتاريها غير مرا مىطلبد، در حالى كه
گرفتارى ها به دست من است و آيا به غير من اميدوار است و در انديشه خود درِ خانه جز
مرا مىكوبد؟! با آنكه كليد همه درهاى بسته نزد من است و درِ خانه من به روى كسى كه
مرا بخواند، باز است.
«فَمَنْ ذَالَّذى اَمَّلَنى لِنَوائِبِهِ فَقَطَعْتُهُ
دوُنَها؟»
كيست كه در گرفتاريهايش به من اميد بسته است و من او را با
گرفتارى هايش رها كرده ام.
«وَ مَنْ ذَالَّذى رَجانى لِعَظيمَة فَقَطَعْتُ رَجائَهُ
مِنّى؟»
و كيست كه در كار بزرگى، به من اميد بسته است و من اميدش را
از خود بريده باشم؟
«جَعَلْتُ آمالَ عِبادى عِنْدى مَحْفوُظَةً فَلَمْ يَرْضوُا
بِحِفْظى وَ مَلأَْتُ سَماواتى مِمَّنْ لايَمَلُّ مِنْ تَسْبيحى وَ أَمَرْتُهُمْ
اَنْ لا يُغْلِقوُا الأَْبْوابَ بَيْنى وَ بَيْنَ عِبادى، فَلَمْ يَثِقُوا
بِقَوْلى»
من آرزوهاى بندگانم را نزد خود محفوظ داشتم، ولى آنها راضى
نشدند كه آرزوهايشان نزد من محفوظ باشد (بلكه مىخواهند به دست خودشان و يا ديگران
نگهدارى شود، چون اگر راضى بودند آرزوهايشان نزد من باشد سراغ ديگران نمىرفتند؛ و
از اينجا معلوم مىشود مرا به خدايى نپسنديدند و يا به من اعتماد نكردند) و
آسمان هايم را از كسانى كه از تسبيح من خسته نمىشوند (فرشتگان) پر كردم و به آنها
دستور دادم كه درهاى ميان من و بندگانم را نبندند، ولى آنان (بندگان) به قول من
اعتماد نكردند.
«أَلَمْ يَعْلَمْ [أَنَّ] مَنْ طَرَقَتْهُ نائِبَةٌ مِنْ نَوائِبى أَنَّهُ لا يَمْلِكُ كَشْفَها
اَحَدٌ غَيْرى اِلاّ مِنْ بَعْدِ اِذْنى»
آيا (كسى كه به غير من اميدوار است) نمىداند كه اگر براى
او حادثهاى پيش آيد، جز به اذن من كسى نمىتواند آنرا برطرف سازد؟
خداوند متعال در قرآن مىفرمايد:
«وَ اِنْ يَمْسَسْكَ اللّهُ بِضُرٍّ فَلا كاشِفَ لَهُ اِلاّ
هُوَ وَ اِنْ يُرِدْكَ بِخَيْر فَلا رادَّ لِفَضْلِهِ...»1
اگر خداوند بر تو ضررى پيش آورد، هيچ كس جز او نمىتواند آن
را دفع سازد و اگر خير و رحمتى بر تو بخواهد، باز احدى نمىتواند آن را ردّ
كند.
«فَمالِىَ أراهُ لا هِياً عَنّى، اَعْطَيْتُهُ بِجُودى مالَمْ
يَسْأَلْنى ثُمَّ انْتَزَعْتُهُ عَنْهُ فَلَمْ يَسْأَلْنى رَدَّهُ وَ سَأَلَ
غَيْرى»
پس چرا از من غافل و روى گردان است، من با جود و بخشش خود،
آنچه را از من نخواست به او دادم، سپس آن را از او گرفتم و او برگشتش را از من
نخواست و از غير من طلب كرد.
بدون درخواست انسان، خداوند نعمتهاى بى شمارى را به او ارزانى داشت، از قبيل:
بدن سالم، چشم و گوش سالم، پدر، مادر، رفيق و استاد. حتى قبل از تولّد، خداوند از
پيش نعمتها را براى انسان فراهم كرد، غذايش را در سينه مادر قرار داد؛ ولى وقتى جهت
آزمايش برخى نعمتها را از او باز مىستاند، سراغ ديگران مىرود و سراغ كسى كه نعمت
بدو ارزانى داشته، نمىرود!
«أَفَيَرانى أَبْدَأُ بالْعَطاءِ قَبْلَ الْمَسْأَلَةِ ثُمَّ
اُسْأَلُ فَلا اُجيبُ سائِلى؟»
من كه در ابتدا و پيش از درخواست او عطا مىكنم، مىپندارد
هنگامى كه از من تقاضا كند به او جواب نمىدهم؟!
«اَبَخيلٌ أَنَا فَيُبَخِّلُنى عَبْدى؟» آيا من بخيلم كه بندهام مرا بخيل مىپندارد؟!
«أَوَلَيْسَ الْجُودُ وَالْكَرَمُ لى؟» آيا هر جود و كرمى از من نيست؟!
«أَوَلَيْسَ الْعَفْوُ وَالرَّحمَةُ
بِيَدى» آيا عفو و رحمت در دست من نيست؟!
«أَوَلَيْسَ أَنَا مَحَلَّ الامالِ؟» مگر من محلّ آرزوها نيستم؟!
«فَمَنْ يَقْطَعُها دُونى؟»
بنابراين چه كسى جز من مىتواند آرزوها را قطع كند؟!
«أفَلا يَخْشى الْمُؤَمِّلُونَ أَنْ يُؤَمِّلُوا غَيْرى، فَلَو
أَنَّ اَهْلَ سَماواتى وَ اَهْلَ أَرْضى أَمَّلوُا جَميعاً ثُمَّ أَعْطَيْتُ كُلَّ
واحِد مِنْهُمْ مِثْلَ ما أَمَّلَ الْجَميعُ ما انْتَقَصَ مِنْ مُلْكى مِثْلَ
عُضْوِ ذَرَّة وَ كَيْفَ يَنْقُصُ مُلْكٌ أَنَا قَيِّمُهُ»
آيا آنان كه به غير من اميد دارند، نمىترسند (از عذاب يا
قطع كردن آرزوهايشان يا از مقام قرب و
يا از اينكه نعمتهاى خود را از آنان قطع كنم؟) اگر همه اهل
آسمانها و زمينم به من اميد بندند و به هر يك از آنها به اندازه اميدوارى همه آنان
بدهم، به قدر عضو مورچهاى از ملك و فرمانروايى من كاسته نمىشود و چگونه كاسته شود
از ملكى كه من قيّم آن هستم؟
خداوند مىفرمايد: اگر آنچه را همه انسانها مىخواهند و به عقلشان راه يافته
است، به يك نفر عطا كنم سر سوزنى از مُلك و دارايى من كاسته نمىشود و مسلّماً اين
همه عطا و بخشش براى خداوند دشوار نيست و او همه آنها را با يك اراده به وجود
مىآورد:
«اِنَّما أَمْرُهُ اذا اَرادَ شَيْئاً أَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ
فَيَكُونُ»1
امر و فرمان خدا چنان است كه اگر خلقت چيزى را اراده كند،
به محض اينكه به او بگويد موجود باش بلافاصله موجود مىگردد.
«فَيابُؤْساً لِلْقانِطينَ مِنْ رَحْمَتى وَ يابُؤْساً لِمَنْ
عَصانى وَ لَمْ يُراقِبْنى»2
بدا به حال آنان كه از رحمتم نااميدند و بدا به حال كسانى
كه نافرمانى كردند و از من پروا نداشتند.
(خدايى كه داراى چنين ملك و عظمتى است، چطور بندگان او به خود جرأت مىدهند
نافرمانى كنند). اين روايت از جمله رواياتى است كه در مقام نكوهش از تكيه كردن و
اميد بستن به ديگران وارد شده و اينكه اين خصيصه با «روح توحيد» سازگار نيست.
از طرف ديگر، امروزه «اعتماد به نفس» مورد توجه قرار گرفته است و در روانشناسى
به عنوان يك ويژگى مثبت شناخته شده است و بدان اهميت فراوانى داده مىشود؛ كتابها
درباره آن نوشتهاند و ديگران را تشويق مىكنند كه اين ويژگى را در خود پديد آورند
و در مقابل، زيانها و مضرّات اعتماد به ديگران را برمى شمارند.
گرچه اميد بستن به قدرت خويش از جنبه عقلانى ستوده شده، ولى از ديدگاه توحيدى
مذموم است، چون آنچه ما داريم عاريه است و مالك آن خداست. حال وقتى چيزى از ديگرى
است و به عنوان امانت نزد ما نهاده شده است، چگونه به آن اعتماد كنيم، با اينكه
نمىدانيم صاحب آن امانت، آن را نزد ما باقى مىگذارد يا نمىگذارد؛ پس تنها بايد
به خدا اعتماد كنيم.
اين معنى (اعتماد و توكل بر خدا) در آيات فراوانى مورد ستايش ذات حق قرار گرفته،
تا آنجا كه وعده داده شده، كسانى كه بر خدا توكل كنند، خدا آنها را كفايت
مىكند.
«وَ مَنْ يَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّه فَهُوَ حَسْبُهُ»1
«اَلَيْسَ اللَّهُ بِكاف عَبْدَهُ»2
آيا خدا براى بندهاش كافى نيست، كه او سراغ ديگران برود. پس اگر ما به «ربوبيت
الهى» معتقد باشيم و خدا را به عنوان «ربّ»، مالك و صاحب اختيار و كسى كه هستى
مملكوش در اختيار اوست، بشناسيم، جا ندارد سراغ ديگران برويم.
يكى از استادان ما داستانى به اين مضمون نقل مىفرمود:
در همسايگى ما كودكى كنار خانه خودشان نشسته بود، ناگهان گدايى در خانه آمد و به
آن بچه گفت: برو از مادرت قدرى نان براى من بگير و بياور، بچه به او گفت: برو از
مادر خودت بگير (گويا بچه مىدانست، كسى كه مادر دارد بايد نيازهايش را از او
بخواهد).
ايشان مىفرمود: اگر معرفت و شناخت ما به خدا، به اندازه معرفت و شناخت اين بچه
به مادرش باشد كه هر كس چيزى ندارد، بايد از مادرش بگيرد و اين مادر
است كه نيازهاى بچهاش را تأمين مىكند؛ ديگر سراغ ديگران نمىرويم. وقتى خداوند
از همه مهربانتر و قدرتمندتر است، چرا سراغ ديگرى برويم.
توكّل، لازمه ايمان به خدا
در سرلوحه دعوت بسيارى از پيامبران اين مسأله مطرح بوده كه به خدا ايمان آوريد و
بر او توكل كنيد. يكى از ويژگى ها و علايم ايمان به خدا اين است كه انسان بر او
توكّل كند؛ انسان اگر به ربوبيّت او اذعان دارد و معتقد است كه مجموعه جهان هستى
زير سيطره حكومت و ربوبيّت او قرار دارد و تنها معبود شايسته پرستش، اوست، هرگز به
خود اجازه نمىدهد به دنبال ديگرى برود و از او استمداد جويد، بلكه همواره به درگاه
ذات اقدس حقّ اعتماد كرده، فقط از او درخواست كمك مىكند: اگر بيمار است از او
درمان مىخواهد و اگر گرفتارى و مشكلى دارد، صرفاً از آستان ربوبى او اميد به رفع
آن دارد.
قرآن كريم در موارد گوناگونى، توكل بر خدا را از ويژگى هاى افراد با ايمان
دانسته و مىفرمايد:
«... وَ عَلَى اللّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ
الْمُؤْمِنُونَ»1
افراد با ايمان تنها بر خدا بايد توكل كنند.
افراد با ايمان به واسطه توكل و اعتماد به خداوند، به سمت تقويت ارتباط خود با
او و در نهايت كمال نهايى در حركت اند، زيرا كمال روحى و معنوى فقط در سايه عشق و
محبت و توكل به ذات اقدس حقّ، حاصل شدنى است. ذره ناچيز در پرتو تكيه بر خداوند و
عشق و محبت به او، به خورشيد كمال ازلى مىرسد و قطره حقير چون به درياىِ بيكران
پيوست، دولت بى كران يافت.
به قول حافظ:
كمتر از ذرّه نهاى پست مشو مهر بورز *** تا بخلوتگه
خورشيد رسى چرخ زنان
چو ذره گرچه حقيرم ببين به دولت عشق *** كه در هواى
رخت چون به مهر پيوستم
توكّل و لزوم كار و فعّاليت
معناى توكل مسلماً اين نيست كه انسان در مسجد معتكف شود و مشغول به عبادت و راز
و نياز با خدا گردد و اوقات شبانه روز را بدين گونه سپرى كند و دست از كسب و كار
بردارد، به آن اميد كه خدا خود رزق و روزى او را تأمين كند؛ بى ترديد اين گونه
اشخاص، بيراهه رفتهاند و به معنا و مفهوم حقيقى توكل دست نيافته اند. چنانكه در
روايتى آمده است:
«رَاى رَسُولُ اللّهِ(صلى الله عليه
وآله) قَوْماً لايَزْرَعُونَ قالَ مَنْ اَنْتُم؟ قالُوا:
نَحْنُ الْمُتَوَكِّلُونَ قالَ: لا بَلْ اَنْتُمْ الْمُتَّكِلُونَ»1
پيامبر گرامى اسلام، گروهى را مشاهده كرد كه به دنبال كشت و
كار نمىروند، فرمود: چه مىكنيد؟ گفتند: ما متوكلين هستيم. آنگاه پيامبر فرمود:
شما متوكل نيستيد، بلكه سربار جامعه هستيد.
اساساً كسى كه به خدا معرفت دارد، مىداند كه به مقتضاى حكمت الهى، امور به
واسطه اسباب تحقق مىيابد. گاهى اسباب، مادى و طبيعى است و گاه معنوى است و بسا
اسبابى غيرعادى و خارق العاده است. به هر ترتيب حكمت الهى ايجاب مىكند هر پديدهاى
از طريق اسباب خودش محقق گردد از اين رو علم و شناخت به خداوند و حكمت او موجب
معرفت به مقتضاى حكمتش ـ كه برقرارى نظام اسباب و علل است ـ مىگردد و در نهايت،
تكامل انسان بستگى به همين نظام داشته و به واسطه آن بشر در بوته امتحان و آزمايش
قرار مىگيرد وگرنه انسان تكامل
نمى يابد، زيرا تكامل انسان در گرو انجام وظايف بندگى است و آن نيز در ارتباطات
انسانى مطرح مىگردد و اين ارتباطات نيز در نظام اسباب و مسبّبات مندرج مىباشد و
اگر انسان انزوا گزيند و فقط به عبادت مشغول گردد و در زندگى روزمرّه به كار و تلاش
نپردازد، برخلاف حكمت الهى عمل كرده است و در اين صورت، انتظار رسيدن رزق و روزى از
جانب خداوند، قطعاً بى مورد خواهد بود، به قول مولوى:
گر توكل مىكنى در كار كن *** كشت كن پس تكيه بر
جبار كن
بنابراين حكمت الهى ايجاب مىكند كه انسان در مسير راهيابى به نيازها و
خواسته هايش، از اسباب بهره جويد. اگر بنا بود با درخواست روزى از خدا و گفتن يك
«يا الله» روزى انسان فراهم شود، ديگر كسى به دنبال روزى نمىرفت و انسانها آزمايش
نمىشدند. اين مشكلات است كه انسان در جريان آن آزموده مىشود و در نتيجه به تكامل
و يا انحطاط و سقوط دست مىيابد. اگر در هر مرحله، براى انسان وظيفهاى مشخص شده،
بدان جهت است كه بايد به دنبال اسباب برود، وقتى گرسنه است بايد كار كند و در نتيجه
كار، رابطه بين كارگر و كارفرما، تصرف در اموال ديگران، ظلم، ظالم و مظلوم، محروم و
مستضعف و جبّار و مستكبر مطرح مىشود.
اگر بنا بود هر كس دو ركعت نماز بخواند و بعد از نماز غذاى بهشتى در برابر او
نهاده شود، ديگر امتحانى در كار نبود و همه انسانها صالح مىبودند و اهل طاعت از
اهل معصيت، شناخته نمىشدند و معلوم نبود كه چه كسى براى اطاعت خدا، حاضر است رنج
بكشد و چه كسى از دستاورد تلاش ديگران بهره مىجويد.
البته گاهى وراى «نظام اسباب و مسبّبات عادى» حكمت الهى اقتضاء مىكند كه امر
خارق العادهاى رخ دهد، چنانكه درمورد حضرت مريم(عليها
السلام) چنين امرى رخ مىداد.
«... كُلَّما دَخَلَ عَلَيْها زَكَرْيا الْمِحْرابَ وَجَدَ
عِنْدَها رِزْقاً...»1
هرگاه زكريا به صومعه نزد مريم مىآمد، نزد او روزى
مىيافت.
اين امر بر اساس حكمت الهى رخ مىدهد و نيز براى اينكه خداوند لطفش را به بندگان
شايستهاش نشان دهد و ديگران نيز پند گيرند، كسى كه چنين لطفى به او شده، آزمايش
مىشود كه از اين نعمت بزرگ قدردانى مىكند يا نه.
گذشته از موارد نادر و اندك، در بيشتر موارد حكمت الهى اقتضاء مىكند جريان امور
بر اساس اسباب عادى برقرار باشد. حال اگر كسى بگويد: من نمىخواهم از راه اسباب به
مقصود و هدفم برسم؛ خواست او با خواست خدا هماهنگ نيست و برخلاف خواست خدا حركت
مىكند. اگر او بنده صالحى است، بايد كار و عبادت او مرضى خدا باشد. وقتى خدا اين
نظام را مىپسندد، چطور او از خدا مىخواهد، در حق او برخلاف اين نظام رفتار كند،
گويا مىپندارد علمش بيش از علم خداست. وقتى خداوند مىخواهد از فلان طريق به تو
روزى دهد، تو مىگويى نه از راه ديگرى واز پيش خود به من روزى بده؟ اين نيست جز
تنبلى و خواستى مخالف حكمت الهى.
اگر گفته مىشود: بايد از اسباب براى رسيدن به اهداف، بهره جست، اين بدان معنا
نيست كه روزى تو توسط زمين، نانوا و كار تأمين مىگردد، بلكه همه اينها از خدايند و
تدبيرشان به دست اوست و روزى نيز از اوست، اما تو وظيفه دارى به دنبال اسباب بروى،
تا هدفهاى الهى در نظام عالم تحقق يابد و آن هدفها در مسير تكامل انسانهاست.
پس توكل كننده بايد از كار و تلاش غفلت نكند، چنانكه كسانى كه اهل توكل نيستند،
اين گونه اند. منتها فرق اين دو، در رابطه قلبى آنهاست: توكل كننده به انگيزه اطاعت
امر خدا و با تكيه و اميد داشتن به خدا تلاش مىكند؛ ولى انسان غير موحّد و غير
متوكل، روزى خود را در كارش مىجويد و يا در دست ديگران كه مزدى به او بدهند. توكل
كننده به كسى جز خدا اميد ندارد و حتى اگر دستش از همه اسباب كوتاه گردد، رخنهاى
در اميد او پديد نمىآيد. مضمون برخى روايات چنين است كه
مؤمن به آنچه نزد خداست اميدوارتر است؛ چون ممكن است مال او از بين برود و يا
ربوده شود؛ ولى آنچه در خزانه خداست از بين نمىرود.
حضرت ابراهيم، خليل الرحمن، و اعتماد بر خدا
يكى از بندگان صالح خدا كه لحظهاى از اعتماد و توكل به خدا غافل نشد و به يقين
مىتواند بهترين الگو براى همه بندگان خدا باشد، حضرت ابراهيم خليل الرحمن(عليه السلام) است. آن هنگام كه بت پرستان قصد سوزاندن و از بين
بردن او را داشتند، او تنها به خداى خود اعتماد كرد و تنها از او يارى خواست،
چنانكه قرآن كريم مىفرمايد:
«قالُوا حَرِّقُوهُ وَانْصُرُوا اِلهَتَكُمْ اِنْ كَنْتُمْ
فاعِلينَ»1
گفتند: او را بسوزانيد و خدايان خود را يارى كنيد، اگر كارى
از شما ساخته است.
مرحوم طبرسى مىنويسد: مردم به جمع آورى هيزم پرداختند، اگر كسى بيمار مىشد به
بازماندگانش وصيت مىكرد كه در كار جمع آورى هيزم كوتاهى نكنند و نيز سفارش
مىكردند كه مقدارى از مال آنان را براى خريد هيزم، جهت سوزاندن ابراهيم صرف كنند؛
حتى برخى از زنهايى كه كارشان پشم ريسى بود از اجرت آن براى سوزاندن ابراهيم و رضاى
خدايان، هيزم مىخريدند. سرانجام هيزم فراوانى فراهم شد و آتش شعلهور گرديد. از
آنجا كه نزديك شدن به چنين آتشى كه آن مقدار هيزم براى او فراهم شده بود، تقريباً
غير ممكن بود، ناگزير از منجنيق استفاده كردند و ابراهيم را بر بالاى آن نهاده و به
درون آتش افكندند.
امام صادق(عليه السلام) فرمود:
«لَمّا اُجْلِسَ اِبْراهيمُ فِى الْمَنْجِنيقِ وَ اَرادُوا
اَنْ يَرْمُوا بِهِ فِي النّارِ اَتاهُ جَبْرئيلُ(عليه
السلام) فَقالَ: السَّلامُ عَلَيْكَ يا اِبْراهيمُ وَ
رَحْمَةُ اللّهِ وَ بَرَكاتُهُ»
هنگامى كه ابراهيم بر روى منجنيق قرار گرفت و خواستند او را
به آتش افكنند، جبرئيل نزد او آمد و به او سلام كرد و گفت:
«اَلَكَ حاجَةٌ؟» آيا حاجتى
دارى؟
ابراهيم در جواب گفت: «اَمّا اِلَيْكَ فَلا»1 اما به تو
نه!
«فَقالَ جِبْرِئيلُ: فَاسْئَلْ رَبَّكَ» جبرئيل به او گفت: پس از خدا نيازت را بخواه.
«فَقالَ حَسْبى مِنْ سُؤالى عِلْمُهُ بِحالى»2 سپس ابراهيم
گفت: همين قدر كه او از حال من آگاه است كافى
است.
وقتى او را در آتش افكندند گفت:
«يا اللّهُ يا واحِدُ يا اَحَدُ يا صَمَدُ يا مَنْ لَمْ يَلِدْ
وَ لَمْ يُولَد وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ كُفُواً اَحَدٌ»3
ديرى نپاييد كه ابراهيم در ميان آتش قرار گرفت، اما از آنجا كه همه چيز سر به
فرمان خدا دارد، حرارت آتش در او بى اثر ماند:
«قُلْنا يا نارُ كُونى بَرْداً وَ سَلاماً عَلى
اِبْراهيمَ»4
گفتيم:اى آتش؛ بر ابراهيم سرد و سالم باش.
بنابراين كسى كه خدا را تكيه گاه خود برگزيند، خداوند نيز او را از شدايد و
گرفتارى ها نجات بخشيده، على رغم ناباورى بيگانگان، رفاه و آسايش را نصيب او
مىگرداند.
* * *