0

کتاب آیت الله مصباح 1

 
ansansarolghaem110
ansansarolghaem110
کاربر تازه وارد
تاریخ عضویت : بهمن 1389 
تعداد پست ها : 58

کتاب آیت الله مصباح 1

راهيان كوى دوست

(شرح حديث معراج)

 

 

آية اللّه محمدتقى مصباح يزدى

 

 

درس اول

 

 

 

 

مقام رضا و توكل

 

 

 

ـ حقيقت توكل و نگرش قرآن

ـ توكل در روايات معصومين

ـ توكل لازمه ايمان به خدا

ـ توكل و لزوم كار و فعاليت

ـ حضرت ابراهيم، خليل الرحمن، و اعتماد بر خدا

 

 

مقام رضا و توكّل

 

«رُوِىَ عَنْ اَميرِالْمُؤْمِنينَ(عليه السلام) إِنَّ النّبىَّ(صلى الله عليه وآله) سَأَلَ رَبَّهُ في لَيْلَةِ الْمِعراجِ، فَقالَ: يا رَبِّ اَىُّ الأَْعْمالِ اَفْضَلُ؟ فَقالَ اللّهُ عَزَّوَجَلَّ: لَيْسَ شَئٌ عِنْدى اَفْضَلَ مِنَ التَّوَكُّلِ عَلَىَّ وَ الرِّضى بِما قَسَمْتُ»1

 

حديث معراج، از جمله احاديث قدسى است كه پيامبر گرامى اسلام، در اين حديث، پرسش هايى را به پيشگاه ذات اقدس حق مطرح مى‌كند و خداوند نيز به او پاسخ مى‌دهد.

نخست حضرت از خداوند سؤال مى‌كند:

«يا رَبِّ اَىُّ الأَْعْمالِ اَفْضَلُ؟» خداوندا؛ كدامين عمل، از ساير اعمال برتر است.

خداوند متعال در پاسخ مى‌فرمايد:

«لَيْسَ شَئٌ عِنْدى اَفْضَلَ مِنَ التَّوَكُّلِ عَلَىَّ والرِّضى بِما قَسَمْتُ»

هيچ چيز نزد من از توكل بر من و رضايت به آنچه من قسمت كرده‌ام برتر نيست.

گرچه بسيارى از رواياتى كه درباره برترى و فضيلت برخى اعمال وارد شده، ناظر به اعمالى است كه از جوارح و اعضاى انسان سر مى‌زند و جنبه عينى و عملى دارد، مثل اعمال مربوط به چشم، گوش و دست، ولى در اين دو فراز از حديث معراج، اعمال، توسعه داده شده وامور قلبى را نيز در برگرفته است. زيرا در امور و كنشهاى قلبى نيز نفس به نحوى فعاليت دارد و گرچه آن رفتار و كنشها كاملا قلبى است و در اعماق دل رخ مى‌دهد، ولى به مثابه عمل است.

 


1ـ ديلمى، ارشادالقلوب، ج 1، باب 54، ص 199؛ مجلسى، بحارالأنوار، ج 77، ص 21.

حقيقت توكل در نگرش قرآن

توكّل از مادّه «وكالة» است و در فرهنگ اسلامى، يعنى انسان خداوند را تكيه گاه مطمئنى براى خويش قرار داده، تمام امورش را به او واگذارد.1 در قرآن مجيد آيات فراوانى درباره توكّل وجود دارد و ما به منظور توضيح و تبيين معنا و حقيقت توكّل، به ذكر چند نمونه بسنده مى‌كنيم و كندوكاو فزون‌تر در اين زمينه را ـ چونان ديگر زمينه ها ـ به فرصتى ديگر وامى نهيم:

خداى سبحان توكّل را لازمه جدا ناشدنى ايمان دانسته است و مى‌فرمايد:

«... وَ عَلَى اللّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُؤْمِنُونَ»2 افراد با ايمان تنها بايد بر خدا توكّل كنند.

در جاى ديگر مى‌فرمايد:

«... وَ عَلَى اللّهِ فَتَوَكَّلُوا اِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنينَ»3 بر خدا توكّل كنيد اگر ايمان داريد.

در آيه ديگر، توكّل و اعتماد به خداوند را يكى از صفات بارز مؤمنين ياد كرده، مى‌فرمايد:

«اِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِينَ اِذا ذُكِرَ اللّهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ وَ اذا تُلِيَتْ عَلَيْهِمْ اياتُهُ زادَتْهُمْ ايمانَاً وَ عَلى رَبِّهِمْ يَتَوَكَّلُونَ»4

مؤمنان كسانى هستند كه هر وقت نام خدا برده شود دلهايشان ترسان مى‌گردد و آنگاه كه آيات او بر ايشان خوانده مى‌شود، ايمانشان افزون مى‌گردد و تنها بر پروردگارشان توكّل دارند.

 


1ـ در حديثى پيامبر گرامى اسلام(صلى الله عليه وآله وسلم) معناى توكّل را از جبرئيل سؤال كرد، جبرئيل در پاسخ گفت:

«الْعِلْمُ بِاَنَّ الْمَخْلُوقَ لايَضُرُّ وَ لايَنْفَعُ وَ لايُعْطى وَ لايَمْنَعُ وَ اسْتِعْمالُ الْيَأْسِ مِنَ الْخَلْقِ فَاِذا كَانَ الْعَبْدُ كَذلِكَ لَمْ يَعْمَلْ لأَِحَد سِوَى اللّهِ وَ لَمْ يَرْجُ وَ لَمْ يَخَفْ سِوَى اللّهِ وَ لَمْ يَطْمَعْ فى اَحَد سِوَى اللّهِ فَهذا هُوَ الْتَّوَكّلُ»

معناى توكّل اين است كه انسان يقين كند، سود و زيان و بخشش و حرمان به دست مردم نيست و بايد از آنها نااميد بود و اگر بنده‌اى به اين مرتبه از معرفت و شناخت برسد كه جز براى خدا كارى انجام ندهد و به كسى جز او اميدوار نباشد و از غير او نترسد و غير از خدا چشم طمع به كسى نداشته باشد، اين همان توكّل بر خداست. بحارالأنوار، ج 68، ص 138، حديث 23.

2ـ آل عمران/122.

3ـ مائده/23.

4ـ أنفال/2.

در جاى ديگر اتّكا و اعتماد به خداوند را با شدّت و حِدّت بيشترى بيان داشته است:

«رَبُّ الْمَشْرِقِ وَ الْمَغْرِبِ لا اِلهَ اِلا هُوَ فَاتَّخِذْهُ وَكِيلا»1

پروردگار شرق و غرب را كه معبودى جز او نيست، نگاهبان و وكيل خود برگزين.

جمله «ربّ المشرق و المغرب» اشاره به حاكميّت و ربوبيّت خداوند بر تمام جهان هستى دارد. مقصود آيه، اين است كه خداوندى كه مجموعه جهان هستى، زير سلطه و قدرت اوست و تنها او شايسته پرستش است، چگونه انسان به او توكّل نكند و او را در همه امور زندگى براى خود تكيه گاه انتخاب نكند. به يقين اگر به ياد خدا باشيم و به او متّكى گرديم و روح و روان خود را به نيروى ذكر قوى داريم، باغهاى درونمان، پيوسته خرّم خواهد بود.

در دل ما لاله زار و گلشنى است *** پيرى و فرسودگى را راه نيست

آن گاه است كه انسان هيچ فضيلتى را براى خود طلب نمى‌كند و به هر دو عالم پشت پا مى‌زند؛ چنانكه حافظ مى‌گويد:

در ضمير ما نمى‌گنجد بغير از دوست كس *** هر دو عالم را به دشمن ده كه ما را دوست بس

و هم اوست كه مى‌گويد:

نيست در لوح دلم جز الف قامت يار *** چه كنم حرف دگر ياد نداد استادم

همان طور كه انسان معمولا در كارهاى دنيوى براى خود وكيل برمى گزيند و بسيارى از كارهاى خود را به او واگذار مى‌كند تا آثار و نتايج درخشان و سودمندترى را در پى داشته باشد، شايسته است بنده خدا، نيز در همه امور زندگى به خداوند تكيه كند و او را وكيل خود قرار دهد، تا خواسته هايش بدون هيچ اضطراب و تشويش خاطر، تأمين گردد.

 


1ـ مزّمل/9.

به ديگر سخن: كسى كه در صدد است تا نيازمنديهاى خويش را بر طرف سازد، سه راه در پيش دارد:

الف ـ به نيروى خويشتن اعتماد كند.

ب ـ به ديگران اعتماد كند و به كمك آنان چشم بدوزد.

ج ـ نقطه اتّكاى خويش را خداوند قرار دهد و از غير چشم بپوشد.

در بين راههاى مزبور، بدترين راه آن است كه انسان ديگران را براى خود به عنوان تكيه گاهى مطمئن برگزيند: چنين روشى نه تنها از ديدگاه دين مذموم و نامشروع است، بلكه از ديد روان‌شناختى نيز يك طريقه ناپسند و غيرمعقول است، چه آنكه انسان را سربار و انگل جامعه بار مى‌آورد واگر اين روش ادامه يابد، به تدريج حسّ مقدس بى نيازى از ديگران و استقلال از او سلب مى‌گردد.

اما راه نخست ـ كه از نظر روان‌شناسى به آن «اعتماد به نفس» مى‌گويند ـ از دو بعد قابل بررسى است:

1ـ بُعد ايجابى

2ـ بُعد سلبى

بُعد ايجابى بدان معناست كه انسان از هر نظر به خود متّكى باشد. اين حالت گرچه از ديدگاه روان‌شناسى پسنديده و بدان سفارش شده است، ليكن در فرهنگ توحيدى صحيح و قابل قبول نيست، چون هر چه بر ميزان شناخت و معرفت انسان به خويش و خداوند، افزون گردد، متوجه مى‌شود كه بيش از آنچه قبلا مى‌پنداشته، ضعيف و عاجز است؛ به تعبير ديگر بر عجز و ناتوانى خود، بيش از پيش، واقف مى‌شود.

بديهى است هرگونه نيرو و انرژى كه انسان در اختيار دارد از خداست و از ناحيه ذات اقدس حق به وى واگذار شده است، با اين وجود چگونه انسان به نيروى متزلزل و ناپايدار خويش تكيه زند، در حالى كه به يقين مى‌داند كه هستى او و آنچه

در اختيارش هست به خدا تعلّق دارد و او هيچ‌گاه مالك حقيقى نبوده و نخواهد بود.

توكّل و اعتماد انسان به خدا، ناشى از معرفت به ربوبيّت الهى است. اگر انسان خدا را به عنوان مالك و صاحب اختيار و كسى كه هستى‌اش در دست اوست بشناسد؛ ديگر نيازى نمى‌بيند سراغ ديگرى برود و دست نياز به سوى او دراز كند.

 

بُعد سلبى:

امّا بُعد سلبى «اعتماد به نفس» يعنى عدم اعتماد به ديگران كه هم از ديدگاه روان‌شناسى و هم از نظر توحيدى مورد قبول و فاعل آن لايق تحسين و ستايش است. در قرآن كريم و روايات ائمّه معصومين(عليهم السلام) در ارتباط با اين موضوع مطالب فوق العاده ارزشمندى وارد شده است، مبنى بر اينكه دل بستن و تكيه نمودن به غير خدا، موجب يأس و نااميدى خواهد شد. در واقع آن آيات به نوعى از «توحيد در توكّل» اشاره دارد كه در اين نوشتار به ذكر چند نمونه از آن بسنده مى‌كنيم.

از آنجا كه انسان با داشتن تكيه گاه و پناهگاهى مطمئن چون خدا كه هميشه زنده است و هرگز نمى‌ميرد، نياز ندارد كه به ديگران اعتماد كند، خداى سبحان مى‌فرمايد:

«وَ تَوَكَّلْ عَلَى الْحَىِّ الَّذي لايَموُتُ»1

توكّل بر خداوندى كن كه زنده است و هرگز نمى‌ميرد.

در جاى ديگر خداوند مى‌فرمايد:

«فَتَوَكَّلْ عَلَى اللّهِ اِنَّكَ عَلَى الْحَقِّ المُبِينِ»2

پس بر خدا توكّل كن كه البتّه بر حقى و حقانيّتت بر همه آشكار است.

اساساً انسان با وجود خداوند چه دليلى دارد رو به سوى غير خدا آورد، آيا


1ـ فرقان/58.

2ـ نمل/79.

عنايات ذات احديّت او را كفايت نمى‌كند؟ لذا خداوند مى‌فرمايد:

«اَلَيْسَ اللّهُ بِكاف عَبْدَهُ ...»1 آيا خداوند براى بنده‌اش كافى نيست؟!

در جاى ديگر مى‌فرمايد:

«قُلْ اَغَيْرَ اللّهِ اَتَّخِذُ وَلِيّاً فاطِرِ السَّمواتِ وَ الأرْضِ ...»2

بگو آيا غير از خدا را ولىّ خود انتخاب كنم در حالى كه او آفريننده آسمانها و زمين است؟

اگر زيان و خسارتى متوجه انسان باشد، تنها اوست كه برطرف مى‌سازد و خيرات نيز قطعاً از جانب او نصيب بنده‌اش مى‌گردد:

«وَاِنْ يَمْسَسْكَ اللّهُ بَضُرٍّ فَلاكاشِفَ لَهُ اِلاّ هُوَ وَ اِنْ يَمْسَسْكَ بِخَيْر فَهُوَ عَلى كُلِّ شَىء قَديرٌ»3

اگر خداوند زيانى به تو برساند كسى جز او نمى‌تواند آن را برطرف سازد و اگر خيرى به تو برساند، او بر همه چيز تواناست.

به هر ترتيب هركس به خدا تكيه كند و او را براى خود پناهگاهى امن برگزيند، خداوند او را كفايت مى‌كند؛ خداوند متعال در قرآن كريم مى‌فرمايد:

«... وَ مَنْ يَتَوَكَّلْ عَلَى اللّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ اِنَّ اللَّهَ بالِغُ أَمْرِهِ قَدْ جَعَلَ اللّهُ لِكُلِّ شَىء قَدْراً»4

هر كس بر خداوند توكّل كند امرش را كفايت مى‌كند، خداوند فرمان خود را به انجام مى‌رساند و خدا براى هر چيز اندازه‌اى قرار داده است.

در جاى ديگر خطاب به پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) چنين مى‌فرمايد:

«قُلْ حَسْبِىَ اللّهُ عَلَيْهِ يَتَوَكَّلُ الْمُتَوَكِّلُونَ»5

بگو خداوند مرا كافى است و اهل توكّل تنها بر او اعتماد مى‌كنند.

 


1ـ زمر/36.

2ـ انعام/14.

3ـ انعام/17.

4ـ طلاق/3.

5ـ زمر/38.

توكّل در روايات معصومين(عليهم السلام)

امام باقر(عليه السلام) مى‌فرمايند:

«مَنْ تَوَكَّلَ عَلَى اللّهِ لايُغْلَبْ وَ مَنِ اعْتَصَم بِاللّهِ لا يُهْزَمْ»1

كسى كه بر خدا توكّل كند مغلوب نمى‌گردد و هر كه به خدا پناه آورد، شكست نمى‌خورد.

انسان هنگام درخواست چيزى، بايد اتّكاء و دلبستگى‌اش به خدا باشد، زيرا اسباب عادى كه در اختيار ماست جز به همان اندازه‌اى كه خدا براى آنها مقرّر فرموده، اثرى ندارند و چنانكه گمان مى‌شود، در تأثير مستقل نمى‌باشند و حقيقت امر و تأثير در دست خداست؛ از امام صادق(عليه السلام) نقل شده است:

«اِذا اَرادَ اَحَدُكُمْ اَنْ لايَسْأَلَ رَبَّهُ اِلاّ اَعْطاهُ فَلْيَيْأَسْ مِنَ النّاسِ كُلِّهِمْ وَ لا يَكُنْ اِلاّ مِنْ عِنْدِاللّهِ عَزَّ وَجَلَّ»2

وقتى يكى از شما بخواهد كه خواسته‌اش برآورده گردد، بايد از تمام مردم مأيوس گردد و بداند رفع حاجت فقط به دست خداى عزيز است.

همچنين در «عدة الدّاعى» از حضرت صادق(عليه السلام) (از طريق پدرانش و ايشان نيز از پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله)) روايت شده است كه فرمود:

«أوحَى اللّهُ اِلى بَعْضِ اَنْبِيائِهِ فى بَعْضِ وَحْيِهِ: وَ عِزَّتى وَ جَلالى لأََقْطَعَنَّ أمَلَ كُلِّ آمِل، أَمَلَ غَيْرى بِالْيَأْسِ وَ لأََكْسُوَنَّهُ ثَوْبَ الْمَذِلَّةِ فى النّاسِ وَ لأَُبْعِدَنَّهُ مِنْ فَرَجى وَ فَضْلى، أَيُأَمِّلُ عَبْدى فى الشَّدائِدَ غَيْرى، وَالشَّدائِدُ بِيَدى وَ يَرْجُو سِوايَ وَ أَنَا الْغَنىُّ الْجَوادُ بِيَدِى مَفاتيحُ الأبْوابِ وَ هِىَ مُغْلَقَةٌ وَ بابِى مَفْتوُحٌ لِمَنْ دَعانِى؟»3

خداوند به يكى از پيامبرانش اين‌چنين وحى فرمود:

به عزّت و جلالم سوگند، هر كس به غير من اميد داشته باشد نااميدش خواهم كرد و در ميان مردم جامه ذلّت و خوارى بر او خواهم پوشاند و او را از فضل و گشايش خود دور خواهم داشت. آيا در


1ـ مستدرك الوسائل، ج 2، ص 288.

2ـ مصباح الشريعة، ص 134.

3ـ به نقل از تفسير الميزان، ذيل آيه 186 سوره بقره.


 

شنبه 10 اردیبهشت 1390  6:01 PM
تشکرات از این پست
ansansarolghaem110
ansansarolghaem110
کاربر تازه وارد
تاریخ عضویت : بهمن 1389 
تعداد پست ها : 58

کتاب آیت الله مصباح 1

حالى كه گرفتاريها به دست من گشوده مى‌شود، بنده من به ديگرى اميد بسته است و وقتى من، بى نياز و بخشاينده‌ام و كليد درهاى بسته تنها در دست من است و آن را در برابر درخواست كننده مى‌گشايم، چگونه بنده‌ام دست نياز به سوى غير من دراز مى‌كند و به او اميدوار است؟

بحث مزبور را با حديث ديگرى از امام صادق(عليه السلام) تعقيب مى‌كنيم:

حسين بن عُلوان مى‌گويد: براى كسب علم و دانش در مجلسى نشسته بودم و هزينه سفر من تمام شده بود، يكى از دوستان به من گفت: براى اين گرفتارى به چه كسى اميدوارى؟

گفتم: به فلانى.

گفت: به خدا سوگند، حاجتت برآورده نمى‌شود و به آرزوى خود نخواهى رسيد و خواسته تو تحقّق نمى‌يابد.

اينكه او كلامش را با سوگند به خدا بيان كرد، مايه تعجّب و شگفتى حسين بن عُلوان گرديد، لذا به او گفت:

«وَ ما عَلَّمَكَ رَحِمَكَ اللّهُ؟»

تو از كجا مى‌دانى؟ خدا تو را بيامرزد.

وى در جواب گفت: از امام صادق(عليه السلام) شنيدم كه فرمود:

در يكى از كتابها خوانده‌ام كه خداى متعال فرموده است: به عزّت و جلالم و به بزرگوارى و رفعت و استيلايى كه بر عرش دارم سوگند، هر كس كه به غير من اميد بندد نااميدش خواهم كرد و نزد مردم به او جامه خوارى مى‌پوشانم و او را از تقرّب به خود مى‌رانم و پيوندش را از خود مى‌برم.

در ادامه اين روايت خداى سبحان اين نكته را يادآور مى‌شود: سختى و گرفتارى را من براى بنده‌ام پيش مى‌آورم و ايجاد و رفع آن فقط به دست من است، آن وقت چگونه او دست نياز به سوى ديگرى دراز كرده، به غير من دل مى‌بندد، در صورتى كه آنها در به وجود آوردن سختيها نقشى نداشته و قطعاً در برطرف ساختن آن نيز قدرت و توانايى نخواهند داشت:

 

«اَيُأَمِّلُ غَيْرى فى الشَّدائِدِ؟ وَالشَّدائِدُ بِيَدى وَ يَرْجوُ غَيْرى وَ يَقْرَعُ بالْفِكْرِ بابَ غَيْرى؟ وَ بِيَدى مَفاتيحُ الأبْوابِ وَ هِىَ مُغْلَقةٌ وَ بابى مَفْتوُحٌ لِمَنْ دَعانى»

آيا در سختى و گرفتاريها غير مرا مى‌طلبد، در حالى كه گرفتارى ها به دست من است و آيا به غير من اميدوار است و در انديشه خود درِ خانه جز مرا مى‌كوبد؟! با آنكه كليد همه درهاى بسته نزد من است و درِ خانه من به روى كسى كه مرا بخواند، باز است.

«فَمَنْ ذَالَّذى اَمَّلَنى لِنَوائِبِهِ فَقَطَعْتُهُ دوُنَها؟»

كيست كه در گرفتاريهايش به من اميد بسته است و من او را با گرفتارى هايش رها كرده ام.

«وَ مَنْ ذَالَّذى رَجانى لِعَظيمَة فَقَطَعْتُ رَجائَهُ مِنّى؟»

و كيست كه در كار بزرگى، به من اميد بسته است و من اميدش را از خود بريده باشم؟

«جَعَلْتُ آمالَ عِبادى عِنْدى مَحْفوُظَةً فَلَمْ يَرْضوُا بِحِفْظى وَ مَلأَْتُ سَماواتى مِمَّنْ لايَمَلُّ مِنْ تَسْبيحى وَ أَمَرْتُهُمْ اَنْ لا يُغْلِقوُا الأَْبْوابَ بَيْنى وَ بَيْنَ عِبادى، فَلَمْ يَثِقُوا بِقَوْلى»

من آرزوهاى بندگانم را نزد خود محفوظ داشتم، ولى آنها راضى نشدند كه آرزوهايشان نزد من محفوظ باشد (بلكه مى‌خواهند به دست خودشان و يا ديگران نگهدارى شود، چون اگر راضى بودند آرزوهايشان نزد من باشد سراغ ديگران نمى‌رفتند؛ و از اينجا معلوم مى‌شود مرا به خدايى نپسنديدند و يا به من اعتماد نكردند) و آسمان هايم را از كسانى كه از تسبيح من خسته نمى‌شوند (فرشتگان) پر كردم و به آنها دستور دادم كه درهاى ميان من و بندگانم را نبندند، ولى آنان (بندگان) به قول من اعتماد نكردند.

«أَلَمْ يَعْلَمْ [أَنَّ] مَنْ طَرَقَتْهُ نائِبَةٌ مِنْ نَوائِبى أَنَّهُ لا يَمْلِكُ كَشْفَها اَحَدٌ غَيْرى اِلاّ مِنْ بَعْدِ اِذْنى»

آيا (كسى كه به غير من اميدوار است) نمى‌داند كه اگر براى او حادثه‌اى پيش آيد، جز به اذن من كسى نمى‌تواند آنرا برطرف سازد؟

خداوند متعال در قرآن مى‌فرمايد:

«وَ اِنْ يَمْسَسْكَ اللّهُ بِضُرٍّ فَلا كاشِفَ لَهُ اِلاّ هُوَ وَ اِنْ يُرِدْكَ بِخَيْر فَلا رادَّ لِفَضْلِهِ...»1

 


1ـ يونس/107.

اگر خداوند بر تو ضررى پيش آورد، هيچ كس جز او نمى‌تواند آن را دفع سازد و اگر خير و رحمتى بر تو بخواهد، باز احدى نمى‌تواند آن را ردّ كند.

«فَمالِىَ أراهُ لا هِياً عَنّى، اَعْطَيْتُهُ بِجُودى مالَمْ يَسْأَلْنى ثُمَّ انْتَزَعْتُهُ عَنْهُ فَلَمْ يَسْأَلْنى رَدَّهُ وَ سَأَلَ غَيْرى»

پس چرا از من غافل و روى گردان است، من با جود و بخشش خود، آنچه را از من نخواست به او دادم، سپس آن را از او گرفتم و او برگشتش را از من نخواست و از غير من طلب كرد.

بدون درخواست انسان، خداوند نعمتهاى بى شمارى را به او ارزانى داشت، از قبيل: بدن سالم، چشم و گوش سالم، پدر، مادر، رفيق و استاد. حتى قبل از تولّد، خداوند از پيش نعمتها را براى انسان فراهم كرد، غذايش را در سينه مادر قرار داد؛ ولى وقتى جهت آزمايش برخى نعمتها را از او باز مى‌ستاند، سراغ ديگران مى‌رود و سراغ كسى كه نعمت بدو ارزانى داشته، نمى‌رود!

«أَفَيَرانى أَبْدَأُ بالْعَطاءِ قَبْلَ الْمَسْأَلَةِ ثُمَّ اُسْأَلُ فَلا اُجيبُ سائِلى؟»

من كه در ابتدا و پيش از درخواست او عطا مى‌كنم، مى‌پندارد هنگامى كه از من تقاضا كند به او جواب نمى‌دهم؟!

«اَبَخيلٌ أَنَا فَيُبَخِّلُنى عَبْدى؟» آيا من بخيلم كه بنده‌ام مرا بخيل مى‌پندارد؟!

«أَوَلَيْسَ الْجُودُ وَالْكَرَمُ لى؟» آيا هر جود و كرمى از من نيست؟!

«أَوَلَيْسَ الْعَفْوُ وَالرَّحمَةُ بِيَدى» آيا عفو و رحمت در دست من نيست؟!

«أَوَلَيْسَ أَنَا مَحَلَّ الامالِ؟» مگر من محلّ آرزوها نيستم؟!

«فَمَنْ يَقْطَعُها دُونى؟» بنابراين چه كسى جز من مى‌تواند آرزوها را قطع كند؟!

«أفَلا يَخْشى الْمُؤَمِّلُونَ أَنْ يُؤَمِّلُوا غَيْرى، فَلَو أَنَّ اَهْلَ سَماواتى وَ اَهْلَ أَرْضى أَمَّلوُا جَميعاً ثُمَّ أَعْطَيْتُ كُلَّ واحِد مِنْهُمْ مِثْلَ ما أَمَّلَ الْجَميعُ ما انْتَقَصَ مِنْ مُلْكى مِثْلَ عُضْوِ ذَرَّة وَ كَيْفَ يَنْقُصُ مُلْكٌ أَنَا قَيِّمُهُ»

آيا آنان كه به غير من اميد دارند، نمى‌ترسند (از عذاب يا قطع كردن آرزوهايشان يا از مقام قرب و

يا از اينكه نعمتهاى خود را از آنان قطع كنم؟) اگر همه اهل آسمانها و زمينم به من اميد بندند و به هر يك از آنها به اندازه اميدوارى همه آنان بدهم، به قدر عضو مورچه‌اى از ملك و فرمانروايى من كاسته نمى‌شود و چگونه كاسته شود از ملكى كه من قيّم آن هستم؟

خداوند مى‌فرمايد: اگر آنچه را همه انسانها مى‌خواهند و به عقلشان راه يافته است، به يك نفر عطا كنم سر سوزنى از مُلك و دارايى من كاسته نمى‌شود و مسلّماً اين همه عطا و بخشش براى خداوند دشوار نيست و او همه آنها را با يك اراده به وجود مى‌آورد:

«اِنَّما أَمْرُهُ اذا اَرادَ شَيْئاً أَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ»1

امر و فرمان خدا چنان است كه اگر خلقت چيزى را اراده كند، به محض اينكه به او بگويد موجود باش بلافاصله موجود مى‌گردد.

«فَيابُؤْساً لِلْقانِطينَ مِنْ رَحْمَتى وَ يابُؤْساً لِمَنْ عَصانى وَ لَمْ يُراقِبْنى»2

بدا به حال آنان كه از رحمتم نااميدند و بدا به حال كسانى كه نافرمانى كردند و از من پروا نداشتند.

(خدايى كه داراى چنين ملك و عظمتى است، چطور بندگان او به خود جرأت مى‌دهند نافرمانى كنند). اين روايت از جمله رواياتى است كه در مقام نكوهش از تكيه كردن و اميد بستن به ديگران وارد شده و اينكه اين خصيصه با «روح توحيد» سازگار نيست.

از طرف ديگر، امروزه «اعتماد به نفس» مورد توجه قرار گرفته است و در روان‌شناسى به عنوان يك ويژگى مثبت شناخته شده است و بدان اهميت فراوانى داده مى‌شود؛ كتابها درباره آن نوشته‌اند و ديگران را تشويق مى‌كنند كه اين ويژگى را در خود پديد آورند و در مقابل، زيانها و مضرّات اعتماد به ديگران را برمى شمارند.


1ـ يس/82.

2ـ اصول كافى، ج 3، ص 107، (باب التفويض الى الله والتّوكل عليه) حديث 7؛ بحارالأنوار، ج 71، ص 130.

گرچه اميد بستن به قدرت خويش از جنبه عقلانى ستوده شده، ولى از ديدگاه توحيدى مذموم است، چون آنچه ما داريم عاريه است و مالك آن خداست. حال وقتى چيزى از ديگرى است و به عنوان امانت نزد ما نهاده شده است، چگونه به آن اعتماد كنيم، با اينكه نمى‌دانيم صاحب آن امانت، آن را نزد ما باقى مى‌گذارد يا نمى‌گذارد؛ پس تنها بايد به خدا اعتماد كنيم.

اين معنى (اعتماد و توكل بر خدا) در آيات فراوانى مورد ستايش ذات حق قرار گرفته، تا آنجا كه وعده داده شده، كسانى كه بر خدا توكل كنند، خدا آنها را كفايت مى‌كند.

«وَ مَنْ يَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّه فَهُوَ حَسْبُهُ»1

«اَلَيْسَ اللَّهُ بِكاف عَبْدَهُ»2

آيا خدا براى بنده‌اش كافى نيست، كه او سراغ ديگران برود. پس اگر ما به «ربوبيت الهى» معتقد باشيم و خدا را به عنوان «ربّ»، مالك و صاحب اختيار و كسى كه هستى مملكوش در اختيار اوست، بشناسيم، جا ندارد سراغ ديگران برويم.

يكى از استادان ما داستانى به اين مضمون نقل مى‌فرمود:

در همسايگى ما كودكى كنار خانه خودشان نشسته بود، ناگهان گدايى در خانه آمد و به آن بچه گفت: برو از مادرت قدرى نان براى من بگير و بياور، بچه به او گفت: برو از مادر خودت بگير (گويا بچه مى‌دانست، كسى كه مادر دارد بايد نيازهايش را از او بخواهد).

ايشان مى‌فرمود: اگر معرفت و شناخت ما به خدا، به اندازه معرفت و شناخت اين بچه به مادرش باشد كه هر كس چيزى ندارد، بايد از مادرش بگيرد و اين مادر


1ـ طلاق/3.

2ـ زمر/36.

است كه نيازهاى بچه‌اش را تأمين مى‌كند؛ ديگر سراغ ديگران نمى‌رويم. وقتى خداوند از همه مهربان‌تر و قدرتمندتر است، چرا سراغ ديگرى برويم.

 

توكّل، لازمه ايمان به خدا

در سرلوحه دعوت بسيارى از پيامبران اين مسأله مطرح بوده كه به خدا ايمان آوريد و بر او توكل كنيد. يكى از ويژگى ها و علايم ايمان به خدا اين است كه انسان بر او توكّل كند؛ انسان اگر به ربوبيّت او اذعان دارد و معتقد است كه مجموعه جهان هستى زير سيطره حكومت و ربوبيّت او قرار دارد و تنها معبود شايسته پرستش، اوست، هرگز به خود اجازه نمى‌دهد به دنبال ديگرى برود و از او استمداد جويد، بلكه همواره به درگاه ذات اقدس حقّ اعتماد كرده، فقط از او درخواست كمك مى‌كند: اگر بيمار است از او درمان مى‌خواهد و اگر گرفتارى و مشكلى دارد، صرفاً از آستان ربوبى او اميد به رفع آن دارد.

قرآن كريم در موارد گوناگونى، توكل بر خدا را از ويژگى هاى افراد با ايمان دانسته و مى‌فرمايد:

«... وَ عَلَى اللّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُؤْمِنُونَ»1

افراد با ايمان تنها بر خدا بايد توكل كنند.

افراد با ايمان به واسطه توكل و اعتماد به خداوند، به سمت تقويت ارتباط خود با او و در نهايت كمال نهايى در حركت اند، زيرا كمال روحى و معنوى فقط در سايه عشق و محبت و توكل به ذات اقدس حقّ، حاصل شدنى است. ذره ناچيز در پرتو تكيه بر خداوند و عشق و محبت به او، به خورشيد كمال ازلى مى‌رسد و قطره حقير چون به درياىِ بيكران پيوست، دولت بى كران يافت.

به قول حافظ:

 


1ـ آل عمران/122.

كمتر از ذرّه نه‌اى پست مشو مهر بورز *** تا بخلوتگه خورشيد رسى چرخ زنان

چو ذره گرچه حقيرم ببين به دولت عشق *** كه در هواى رخت چون به مهر پيوستم

 

توكّل و لزوم كار و فعّاليت

معناى توكل مسلماً اين نيست كه انسان در مسجد معتكف شود و مشغول به عبادت و راز و نياز با خدا گردد و اوقات شبانه روز را بدين گونه سپرى كند و دست از كسب و كار بردارد، به آن اميد كه خدا خود رزق و روزى او را تأمين كند؛ بى ترديد اين گونه اشخاص، بيراهه رفته‌اند و به معنا و مفهوم حقيقى توكل دست نيافته اند. چنانكه در روايتى آمده است:

«رَاى رَسُولُ اللّهِ(صلى الله عليه وآله) قَوْماً لايَزْرَعُونَ قالَ مَنْ اَنْتُم؟ قالُوا: نَحْنُ الْمُتَوَكِّلُونَ قالَ: لا بَلْ اَنْتُمْ الْمُتَّكِلُونَ»1

پيامبر گرامى اسلام، گروهى را مشاهده كرد كه به دنبال كشت و كار نمى‌روند، فرمود: چه مى‌كنيد؟ گفتند: ما متوكلين هستيم. آنگاه پيامبر فرمود: شما متوكل نيستيد، بلكه سربار جامعه هستيد.

اساساً كسى كه به خدا معرفت دارد، مى‌داند كه به مقتضاى حكمت الهى، امور به واسطه اسباب تحقق مى‌يابد. گاهى اسباب، مادى و طبيعى است و گاه معنوى است و بسا اسبابى غيرعادى و خارق العاده است. به هر ترتيب حكمت الهى ايجاب مى‌كند هر پديده‌اى از طريق اسباب خودش محقق گردد از اين رو علم و شناخت به خداوند و حكمت او موجب معرفت به مقتضاى حكمتش ـ كه برقرارى نظام اسباب و علل است ـ مى‌گردد و در نهايت، تكامل انسان بستگى به همين نظام داشته و به واسطه آن بشر در بوته امتحان و آزمايش قرار مى‌گيرد وگرنه انسان تكامل


1ـ مستدرك الوسائل، ج 11، ص 217.

نمى يابد، زيرا تكامل انسان در گرو انجام وظايف بندگى است و آن نيز در ارتباطات انسانى مطرح مى‌گردد و اين ارتباطات نيز در نظام اسباب و مسبّبات مندرج مى‌باشد و اگر انسان انزوا گزيند و فقط به عبادت مشغول گردد و در زندگى روزمرّه به كار و تلاش نپردازد، برخلاف حكمت الهى عمل كرده است و در اين صورت، انتظار رسيدن رزق و روزى از جانب خداوند، قطعاً بى مورد خواهد بود، به قول مولوى:

گر توكل مى‌كنى در كار كن *** كشت كن پس تكيه بر جبار كن

بنابراين حكمت الهى ايجاب مى‌كند كه انسان در مسير راهيابى به نيازها و خواسته هايش، از اسباب بهره جويد. اگر بنا بود با درخواست روزى از خدا و گفتن يك «يا الله» روزى انسان فراهم شود، ديگر كسى به دنبال روزى نمى‌رفت و انسانها آزمايش نمى‌شدند. اين مشكلات است كه انسان در جريان آن آزموده مى‌شود و در نتيجه به تكامل و يا انحطاط و سقوط دست مى‌يابد. اگر در هر مرحله، براى انسان وظيفه‌اى مشخص شده، بدان جهت است كه بايد به دنبال اسباب برود، وقتى گرسنه است بايد كار كند و در نتيجه كار، رابطه بين كارگر و كارفرما، تصرف در اموال ديگران، ظلم، ظالم و مظلوم، محروم و مستضعف و جبّار و مستكبر مطرح مى‌شود.

اگر بنا بود هر كس دو ركعت نماز بخواند و بعد از نماز غذاى بهشتى در برابر او نهاده شود، ديگر امتحانى در كار نبود و همه انسانها صالح مى‌بودند و اهل طاعت از اهل معصيت، شناخته نمى‌شدند و معلوم نبود كه چه كسى براى اطاعت خدا، حاضر است رنج بكشد و چه كسى از دستاورد تلاش ديگران بهره مى‌جويد.

البته گاهى وراى «نظام اسباب و مسبّبات عادى» حكمت الهى اقتضاء مى‌كند كه امر خارق العاده‌اى رخ دهد، چنانكه درمورد حضرت مريم(عليها السلام) چنين امرى رخ مى‌داد.

«... كُلَّما دَخَلَ عَلَيْها زَكَرْيا الْمِحْرابَ وَجَدَ عِنْدَها رِزْقاً...»1

هرگاه زكريا به صومعه نزد مريم مى‌آمد، نزد او روزى مى‌يافت.

 


1ـ آل عمران/37.

اين امر بر اساس حكمت الهى رخ مى‌دهد و نيز براى اينكه خداوند لطفش را به بندگان شايسته‌اش نشان دهد و ديگران نيز پند گيرند، كسى كه چنين لطفى به او شده، آزمايش مى‌شود كه از اين نعمت بزرگ قدردانى مى‌كند يا نه.

گذشته از موارد نادر و اندك، در بيشتر موارد حكمت الهى اقتضاء مى‌كند جريان امور بر اساس اسباب عادى برقرار باشد. حال اگر كسى بگويد: من نمى‌خواهم از راه اسباب به مقصود و هدفم برسم؛ خواست او با خواست خدا هماهنگ نيست و برخلاف خواست خدا حركت مى‌كند. اگر او بنده صالحى است، بايد كار و عبادت او مرضى خدا باشد. وقتى خدا اين نظام را مى‌پسندد، چطور او از خدا مى‌خواهد، در حق او برخلاف اين نظام رفتار كند، گويا مى‌پندارد علمش بيش از علم خداست. وقتى خداوند مى‌خواهد از فلان طريق به تو روزى دهد، تو مى‌گويى نه از راه ديگرى واز پيش خود به من روزى بده؟ اين نيست جز تنبلى و خواستى مخالف حكمت الهى.

اگر گفته مى‌شود: بايد از اسباب براى رسيدن به اهداف، بهره جست، اين بدان معنا نيست كه روزى تو توسط زمين، نانوا و كار تأمين مى‌گردد، بلكه همه اينها از خدايند و تدبيرشان به دست اوست و روزى نيز از اوست، اما تو وظيفه دارى به دنبال اسباب بروى، تا هدفهاى الهى در نظام عالم تحقق يابد و آن هدفها در مسير تكامل انسانهاست.

پس توكل كننده بايد از كار و تلاش غفلت نكند، چنانكه كسانى كه اهل توكل نيستند، اين گونه اند. منتها فرق اين دو، در رابطه قلبى آنهاست: توكل كننده به انگيزه اطاعت امر خدا و با تكيه و اميد داشتن به خدا تلاش مى‌كند؛ ولى انسان غير موحّد و غير متوكل، روزى خود را در كارش مى‌جويد و يا در دست ديگران كه مزدى به او بدهند. توكل كننده به كسى جز خدا اميد ندارد و حتى اگر دستش از همه اسباب كوتاه گردد، رخنه‌اى در اميد او پديد نمى‌آيد. مضمون برخى روايات چنين است كه

مؤمن به آنچه نزد خداست اميدوارتر است؛ چون ممكن است مال او از بين برود و يا ربوده شود؛ ولى آنچه در خزانه خداست از بين نمى‌رود.

 

حضرت ابراهيم، خليل الرحمن، و اعتماد بر خدا

يكى از بندگان صالح خدا كه لحظه‌اى از اعتماد و توكل به خدا غافل نشد و به يقين مى‌تواند بهترين الگو براى همه بندگان خدا باشد، حضرت ابراهيم خليل الرحمن(عليه السلام) است. آن هنگام كه بت پرستان قصد سوزاندن و از بين بردن او را داشتند، او تنها به خداى خود اعتماد كرد و تنها از او يارى خواست، چنانكه قرآن كريم مى‌فرمايد:

«قالُوا حَرِّقُوهُ وَانْصُرُوا اِلهَتَكُمْ اِنْ كَنْتُمْ فاعِلينَ»1

گفتند: او را بسوزانيد و خدايان خود را يارى كنيد، اگر كارى از شما ساخته است.

مرحوم طبرسى مى‌نويسد: مردم به جمع آورى هيزم پرداختند، اگر كسى بيمار مى‌شد به بازماندگانش وصيت مى‌كرد كه در كار جمع آورى هيزم كوتاهى نكنند و نيز سفارش مى‌كردند كه مقدارى از مال آنان را براى خريد هيزم، جهت سوزاندن ابراهيم صرف كنند؛ حتى برخى از زنهايى كه كارشان پشم ريسى بود از اجرت آن براى سوزاندن ابراهيم و رضاى خدايان، هيزم مى‌خريدند. سرانجام هيزم فراوانى فراهم شد و آتش شعلهور گرديد. از آنجا كه نزديك شدن به چنين آتشى كه آن مقدار هيزم براى او فراهم شده بود، تقريباً غير ممكن بود، ناگزير از منجنيق استفاده كردند و ابراهيم را بر بالاى آن نهاده و به درون آتش افكندند.

امام صادق(عليه السلام) فرمود:

«لَمّا اُجْلِسَ اِبْراهيمُ فِى الْمَنْجِنيقِ وَ اَرادُوا اَنْ يَرْمُوا بِهِ فِي النّارِ اَتاهُ جَبْرئيلُ(عليه السلام) فَقالَ: السَّلامُ عَلَيْكَ يا اِبْراهيمُ وَ رَحْمَةُ اللّهِ وَ بَرَكاتُهُ»

 


1ـ انبياء/68.

هنگامى كه ابراهيم بر روى منجنيق قرار گرفت و خواستند او را به آتش افكنند، جبرئيل نزد او آمد و به او سلام كرد و گفت:

«اَلَكَ حاجَةٌ؟» آيا حاجتى دارى؟

ابراهيم در جواب گفت: «اَمّا اِلَيْكَ فَلا»1 اما به تو نه!

«فَقالَ جِبْرِئيلُ: فَاسْئَلْ رَبَّكَ» جبرئيل به او گفت: پس از خدا نيازت را بخواه.

«فَقالَ حَسْبى مِنْ سُؤالى عِلْمُهُ بِحالى»2 سپس ابراهيم گفت: همين قدر كه او از حال من آگاه است كافى است.

وقتى او را در آتش افكندند گفت:

«يا اللّهُ يا واحِدُ يا اَحَدُ يا صَمَدُ يا مَنْ لَمْ يَلِدْ وَ لَمْ يُولَد وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ كُفُواً اَحَدٌ»3

ديرى نپاييد كه ابراهيم در ميان آتش قرار گرفت، اما از آنجا كه همه چيز سر به فرمان خدا دارد، حرارت آتش در او بى اثر ماند:

«قُلْنا يا نارُ كُونى بَرْداً وَ سَلاماً عَلى اِبْراهيمَ»4

گفتيم:‌اى آتش؛ بر ابراهيم سرد و سالم باش.

بنابراين كسى كه خدا را تكيه گاه خود برگزيند، خداوند نيز او را از شدايد و گرفتارى ها نجات بخشيده، على رغم ناباورى بيگانگان، رفاه و آسايش را نصيب او مى‌گرداند.

 

* * *

 


1ـ مجمع البيان، ج 4، ص 55.

2ـ الميزان، ج 14، ص 336.

3ـ مجمع البيان، ج 4، ص 56.

4ـ انبياء/69.

 

شنبه 10 اردیبهشت 1390  6:01 PM
تشکرات از این پست
ansansarolghaem110
ansansarolghaem110
کاربر تازه وارد
تاریخ عضویت : بهمن 1389 
تعداد پست ها : 58

کتاب آیت الله مصباح 1

درس دوم

 

 

 

 

منزلت توكل و رضايت به قضاى الهى

 

 

 

 

ـ خيرخواهى خدا براى انسان

 

 

منزلت توكل و رضايت به قضاى الهى

 

«لَيْسَ شَىٌ عِندي اَفْضَلَ مِنَ التَّوكُّلِ عَلَىَّ وَ الرّضى بما قَسَمْتُ»

 

در درس گذشته درباره توكّل و اهميّت آن به تفصيل، به كندوكاو پرداختيم و اكنون در اين درس فراز ديگر روايت معراج را مورد بحث قرار مى‌دهيم.

خداى متعال براى بندگان خود، تقديراتى دارد و اين تقديرات گاهى موافق با خواسته آنهاست و به آن خرسند مى‌گردند و زمانى نيز از آن ناخشنود مى‌شوند. آنچه خداوند مى‌خواهد اين است كه به مقدّرات او راضى باشند و به قضاى او گردن نهند و رضايت خدا را همواره بر رضايت خود مقدّم دارند و اين تقدير گاهى در امور تشريعى است و گاهى در امور تكوينى.

در امور تشريعى، همه انسانها موظّفند كه واجبات را انجام داده و محرّمات را ترك كنند، و اين خود رضايت به مقدرات تشريعى الهى است.

البته همت گماردن به انجام واجبات و ترك محرمات، پايين ترين مرتبه تقوا و به معناى مقدم داشتن رضايت الهى است، گرچه برخى در همين حد نيز با كراهت به اين امر تن مى‌دهند، ولى اولياى خدا، در اثر بندگى، به مقامى رسيده‌اند كه از بندگى و عبادت و ترك محرمات لذت مى‌برند.

در امور تكوينى، بايد به آنچه خدا براى آنها پيش آورده راضى باشند، چه واقعه ناگوار باشد و چه خوشايند، چنانكه در روايت به همين معنا اشاره دارد و مى‌فرمايد: بندگان بايد به چيزى كه خدا براى آنها تقسيم كرده، خشنود باشند.

شكّى نيست كه همه چيز در اختيار ما نيست، حتى سخن گفتن كه مى‌پنداريم در

اختيار ماست؛ چرا كه سخن گفتن مستلزم داشتن زبان، حلق، شش، حنجره، تارهاى صوتى، هوا و... است و اينها هيچ كدام در اختيار ما قرار ندارد، زيرا اگر عارضه و اختلالى در آنها پديد آيد، انسان نمى‌تواند سخن گويد.

پس حتى ساده ترين امور اختيارى، مثل سخن گفتن كه انسان هر وقت بخواهد سخن مى‌گويد و اگر نخواهد سكوت مى‌كند، نياز به اسباب و شرايطى دارد كه از قلمرو اختيار ما خارج است (چه بسا افرادى كه سخنى را آغاز كردند، ولى نتوانستند به پايان برسانند، يا در هنگام سخن گفتن جان سپردند و يا عارضه‌اى برايشان رخ داد)؛ چه رسد به امورى كه كاملا غير اختيارى هستند؛ مانند زلزله و ابتلا به بيماريى كه انسان در پيدايش آنها هيچ اختيارى ندارد و همه جزو مقدّرات الهى است.

درست است كه يك سرى عوامل طبيعى يا انسانى، در به وجود آمدن واقعه‌اى نقش دارند، امااين بدان معنا نيست كه خدا دربرابرمخلوقاتش مغلوب شده وبرخلاف اراده او، عوامل طبيعى باعث به وجود آمدن آن واقعه گرديده است. در ملك خدا چيزى بر خلاف اراده او واقع نمى‌شود، اوست كه بر اساس حكمتش، به اين عالم نظم بخشيده است ولو اينكه گاهى در نظام عالم، امور ناخوشايندى نيز رخ مى‌دهد. اين نظام را خدا پديد آورده و آن را بهترين نظام دانسته است، به طوريكه اهل فلسفه از آن به «نظام احسن» تعبير مى‌كنند.

بنابراين، اراده خداوند در نظام عالم مؤثّر است و چنان نيست كه خدا به حكمت خود دست اسباب و عوامل را باز گذاشته تا اين تأثير و تأثّرات پديد آيند، بلكه در اين تأثير و تأثّرات حكمتهايى است كه مهمترين آن، مسأله امتحان و آزمايش است. انسانها در برابر حوادث ناخوشايند آزموده مى‌شوند، تا مشخص شود چه واكنشى از خود نشان مى‌دهند. برخى از آزمايشها، مربوط به مرحله اول ايمان است تا معلوم شود كه آيا انسان در مقابل حوادث سخت، احكام الهى را

رعايت مى‌كند يا عصيان؟ اين اولين مرتبه امتحان است كه مربوط به اغلب بندگان است. ولى امتحان بالاتر، مخصوص بندگان برجسته است كه آيا در برابر حوادث سخت از خدا شِكوه و گلايه مى‌كنند يا آنها را تحمّل كرده، دم فرو مى‌بندند. اين همان مقام صبر است، بالاتر از صبر، رضاست، يعنى اهل رضا هم درد و رنج و گرفتارى را تحمّل مى‌كنند و هم به آن، از آن جهت كه از جانب خداست، رضايت مى‌دهند. اين بالاترين مرحله ايمان است كه در آن صورت انسان از جان و دل به تقديرات خداوند راضى است و به اينكه تقديرات الهى از روى حكمت است، ايمان دارد. بديهى است هر اندازه ايمان و معرفت انسان بيشتر باشد، رضايت به قضا و قدر الهى نيز افزونتر خواهد بود.

پس، از مهم ترين مراتب ايمان اين است كه انسان به تقديرات الهى، هر چند ناخوشايند باشد، علاوه بر صبر و تحمل، رضايت دهد؛ لذا خداوند مى‌فرمايد: «محبوب ترين كارها نزد من توكّل است و بعد از آن رضايت به آنچه تقدير كرده ام»

اين بدان معناست كه رضا از توكّل والاتر است: توكل يعنى انسان در كارها از خدا كمك بخواهد و بر او اعتماد كند كه اين همان استعانت باللّه است: «اِيّاكَ نَعْبُدُ وَ اِيّاكَ نَسْتَعينُ»

اما مقام دوّم اين است كه به آنچه خدا انجام داده، راضى و خرسند باشيم، نه اينكه تلاش كنيم چيز ديگرى واقع گردد.

آنچه گفتيم بدان معنا نيست كه انسان دست از تلاش بردارد، بلكه تلاش كردن، خود جزو عوامل تقدير الهى به شمار مى‌رود. منظور اين است كه به آنچه واقع شده راضى باشيم، چه تلاش ما در پيدايش آن نقش داشته باشد و چه عوامل ديگر، و اين معنا وقتى حاصل مى‌شود كه انسان بداند هر حادثه‌اى بر حكمتى استوار است.

 

خيرخواهى خدا براى انسان

در حديث قدسى خداوند خطاب به حضرت موسى مى‌فرمايد:

 

«يا مُوسى ما خَلَقْتُ خَلْقَاً اَحَبَّ اِلَىَّ مِنْ عَبْدِيَ الْمُؤْمِنِ وَ اِنّى اِنَّما اِبْتَلَيْتُهُ لِما هُوَ خَيْرٌ لَهُ وَ اُعافيهِ لِما هُوَ خَيْرٌ لَهُ وَ اَنَا اَعْلَمُ بِما يَصْلَحُ عَبْدي عَلَيْهِ...»

اى موسى بنده مؤمن، محبوب ترين مخلوق من است و اگر گرفتارى و ابتلايى بر او پيش مى‌آورم، خير او در آن است و او را از چيزى باز مى‌دارم كه خير او در آن است و من به آنچه به صلاح و مصلحت بنده‌ام است، آگاه ترم.

مسلّماً اگر ما كسى را دوست بداريم، راضى نمى‌شويم ناراحتى و گرفتارى بر او پيش آيد، پس اگر خداوند بنده‌اش را به مصيبتها و گرفتاريها مبتلا مى‌سازد، به جهت دشمنى با او نيست، بلكه براى اين است كه خير و صلاح او در آن مصائب و گرفتارى هاست. مادرى كه بچه‌اش مريض است، اگر فرزندش را از خوردن بعضى خوردنى ها باز مى‌دارد و يا داروهاى تلخ و بدمزه به او مى‌خوراند، به جهت دشمنى با او نيست، بلكه كار او از روى محبت و علاقه به فرزندش است؛ خدا نيز چنين است.

به قول شاعر:

مادر او را گويد‌اى نور دو چشم *** گر غضب رانم و گر بينى تو خشم

اين غضبها به زمهر ديگرى است *** خشم و تندى هاى من از مادرى است

«فَلْيَصْبِرْ عَلى بَلائى وَلْيَشْكُرْ نَعْمائى...»

پس بايد بر بلايم صبر كند و بر نعمتهايم شكر گزارد.

(شكر در برابر نعمتها و صبر در برابر ناملايمات، موجب تكامل انسان مى‌گردد). در ادامه خداوند مى‌فرمايد:

«وَ لْيَرْضَ بِقَضائى، أَكْتُبْهُ فِى الصِّدّيقينَ عِنْدي...»

و بايد به قضاى من راضى باشد، تا او را در زمره صديقين قرار دهم... .

در پايان مى‌فرمايد:

 

«اِذا عَمِلَ بِرِضائى وَ أَطاعَ أَمْري.»1

[در جمله صديقين قرار مى‌گيرد]هنگامى كه به رضاى من عمل كند و فرمانم را اطاعت نمايد.

امام، رضوان الله تعالى عليه، بارها مى‌فرمود: ما بايد به تكليفمان عمل كنيم و اينكه چه واقع مى‌شود به ما مربوط نيست، چون جهان مدبّرى دارد و به آنچه تدبير و قضاى او تعلّق گرفته، بايد رضايت دهيم.

در روايت ديگرى حضرت موسى از خدا سؤال مى‌كند:

«اى ربِّ اىُّ خَلْقِكَ اَحَبُّ اِلَيْكَ؟ قالَ مَنْ اِذا اَخَذْتُ حَبيبَهُ سالَمَنى...»

خدايا؛ كدام يك از بندگانت، نزد تو محبوب ترين است؟ خداوند مى‌فرمايد:

بنده‌اى كه اگر محبوبش را از او باز گيرم، به من پرخاش نكند و حرمت مرا نگه دارد.

برخى، وقتى عزيزى از دست مى‌دهند، از خدا گله و شكايت مى‌كنند و به اين امر رضايت نمى‌دهند، چون نمى‌خواهند از محبوبشان جدا شوند، چنين افرادى محبوب خداوند نيستند.

سپس حضرت موسى عرض مى‌كند:

«فَاَىُّ خَلْقِكَ اَنْتَ عَلَيْهِ ساخِطٌ؟ قال: مَنْ يَسْتَخيرُنى فِى الاَْمْرِ فَاِذا قَضَيْتُ لَهُ سَخَطَ قَضائى»2

خدايا؛ از كدامين بندگانت نا خشنودى؟

خداوند فرمود: كسى كه خير و صلاحش را از من بخواهد، سپس آنگاه كه به خير و صلاحش حكم كردم بر قضاى من خشم گيرد.

وقتى به خدا اعتماد و توكّل مى‌كنيم و از او مى‌خواهيم آنچه به صلاح ماست پيش آورد، اگر گرفتارى و بيمارى پيش آمد، نبايد گله كرد، چرا كه خير و صلاح ما در آن است. پس انسان موحّد، بر خدا توكّل مى‌كند و از او كمك خواسته، در شدايد و


1ـ بحارالانوار، ج 71، ص 139.

2ـ بحارالانوار، ج 82، ص 90.

 

شنبه 10 اردیبهشت 1390  6:02 PM
تشکرات از این پست
ansansarolghaem110
ansansarolghaem110
کاربر تازه وارد
تاریخ عضویت : بهمن 1389 
تعداد پست ها : 58

کتاب آیت الله مصباح 1

سختى ها صبر را پيشه خود مى‌سازد و معتقد است كه تدبير امور به دست خداست.

پيامبر فرمود:

«يَقُولُ اللّهُ عَزَّوَ جَلَّ: مَنْ لَمْ يَرْضِ بِقَضائى وَ لَمْ يَشْكُرْ لِنَعَمائى وَ لَمْ يَصْبِرْ عَلى بَلائى فَلْيَتَّخِذْ رَبّاً سِوائى»1

خداوند مى‌فرمايد: كسى كه به قضاى من راضى نگردد و به پاس نعمتهاى من شكر نكند و در بلا و گرفتارى صبر پيشه خود نسازد، براى خود پروردگارى غير از من برگزيند.

پيامبر فرمود:

«قالَ اللّهُ عَزَّ وَ جَلَّ اِنَّ مِنْ عِبادي الْمُؤْمِنينَ عِباداً لايُصْلَحُ لَهُمْ اَمْرُ دينِهِمْ اِلاّ بِالْغِنى والسِّعَةِ وَ الصِّحَّةِ فىِ الْبَدَنِ فَاَبْلُوهُمْ بِالْغِنى وَ السِّعَةِ و صِحَّةِ الْبَدَنِ فَيُصْلَحُ عَلَيْهِمْ اَمْرُ دينِهِمْ...»

خداوند عزوجل مى‌فرمايد:

برخى از بندگان مؤمن من، دينشان پايدار نگردد جز با توانگرى و وسعت و تندرستى (اگر زندگى مناسب و در خورى داشته باشند، خداى را بندگى مى‌كنند و آنگاه كه فقر و بدبختى بديشان روى آورد، از دين خود كناره مى‌گيرند. خداوند آنها را به شدايد و سختى ها مبتلا نمى‌سازد؛ چرا كه صلاح آنها در رفاه و سلامتى است و تحمّل مصيبت و گرفتارى را ندارند)؛ پس آنها را با ثروت و وسعت و تندرستى مى‌آزمايم، تا امر دينشان اصلاح گردد.

امتحان و آزمايش هميشه به گرفتارى و سختى ها نيست، بلكه گاهى نعمتها نيز وسيله آزمايش قرار مى‌گيرند و خدا آن نعمتها و امكانات را براى بندگان خود فراهم مى‌سازد، تا بنگرد آنها به وظيفه خود عمل مى‌كنند يانه؟

«وَ اِنَّ مِنْ عِبادي الْمُؤْمِنينَ لَعِباداً لايُصْلَحُ لَهُمْ اَمْرُ دينِهِمْ اِلاّ بِالْفاقَةِ وَ الْمَسْكَنَةِ والسُّقْمِ فى اَبْدانِهِمْ...»

و برخى ازبندگانم دينشان پايدارنگردد، جز با فقر و تهيدستى و بيمارى... .

 


1ـ بحارالانوار ج 5، ص 95.

«فَاَبْلُوهُمْ بِالْفاقَةِ وَ الْمَسْكَنَةِ وَ السُّقْمِ فَيُصْلَحُ عَلَيْهِمْ اَمْرُ دينِهِمْ وَ اَنَاَ اَعْلَمُ بِما يُصْلَحُ عَلَيْهِ اَمْرُ دينِ عِبادي الْمُؤْمِنينَ...»

آنها را با فقر و تهيدستى و بيمارى مى‌آزمايم، تا امر دينشان اصلاح گردد. من به آنچه دين بندگان مؤمنم را اصلاح كند داناترم.

همه اينها در صورتى است كه انسان مؤمن باشد و كارش را به خدا واگذارد، كه در آن صورت خدا او را كفالت مى‌كند و هر چه به خير و صلاح اوست، بدو مى‌دهد: اگر خير او در ثروت است، او را ثروتمند مى‌كند و اگر صلاحش در فقر و تنگدستى و گرفتارى است، او را به گرفتارى و تنگدستى مبتلا مى‌كند. در اين صورت او هر چه تلاش كند، چيزى به دست نمى‌آورد و روز به روز فقيرتر مى‌گردد. چون او صلاح و خيرش را از خدا خواسته است و صلاح و خير او در فقر و تنگدستى است، در واقع خداوند دعاى او را مستجاب كرده است.

باز تأكيد مى‌كنم، انسان نبايد دست روى دست بگذارد و از تلاش باز ايستد و بگويد كه خدايا هر چه خير است براى من پيش آور، بلكه انجام وظيفه سخنى است و واگذارى امور به خدا سخنى ديگر. بحث در اين است كه انسان به آنچه واقع مى‌شود و خدا پيش مى‌آورد راضى باشد؛ گرچه هر كس موظف است تلاش كند، تا وسايل گذران معاش خود و خانواده‌اش را فراهم سازد و نيز در حفظ و سلامتى بدن خويش بكوشد، تا به بيمارى مبتلا نگردد.

عدّه‌اى دستورات مربوط به حفظ و سلامتى بدن را، رعايت مى‌كنند و در عين حال به بيمارى هاى گوناگون مبتلا مى‌گردند و عدّه‌اى آن دستورات را رعايت نمى‌كنند، در عين حال سالم مى‌مانند، چون خداى متعال براى سلامتى آنها اسباب ديگرى قرار داده كه دور از دسترس ديگران است. اينطور نيست كه هر چه خواستيم و به دنبال آن بوديم واقع شود، چه بسا امور بر خلاف ميل و خواسته ما رخ دهد؛ ولى نبايد نگران بود و خداوند را مورد خطاب و عتاب قرار داد.

 

نتيجه اين حالت آن است كه انسان هيچ‌گاه در زندگى نگران نمى‌گردد و همواره شاد و خشنود است و به وظيفه‌اش عمل مى‌كند و خداى را پرستش كرده، به آنچه پيش مى‌آيد رضا مى‌دهد. اما كسانى كه به «مقام رضا» دست نيافته اند، در برابر ناملايمات و سختى ها افسرده و عصبانى مى‌گردند و از خداوند سبحان شاكى هستند.

در ادامه روايت آمده است:

«وَ اِنَّ مِنْ عِبادي الْمُؤْمِنينَ لَـمَنْ يَجْتَهِدُ فى عِبادَتي فَيَقُومُ مِنْ رُقادِهِ وَ لَذيذِ وَسادِهِ فَيَتَهَجَّدُ لِىَ اللَّيالِىَ فَيُتْعِبُ نَفْسَهُ في عِبادَتي...»

و برخى از بندگانم در عبادت من مى‌كوشند و از خواب و بستر راحت، برمى خيزند و در نيمه هاى شب براى من، نماز شب مى‌خوانند و در پرستش من خود را به زحمت مى‌افكنند... .

«فَاَضْرِبُهُ بِالنُّعاسِ اللَّيْلَةَ وَ اللَّيْلَتَيْنِ نَظَراً مِنّي لَهُ وَ ابِقاءً عَلَيْهِ فَيَنامُ حَتى يُصْبِحَ فَيَقُومُ وَ هُوَ ماقِتٌ لِنَفْسِهِ زارِىٌ عَلَيْها وَلَوْ اُخَلّى بَيْنَهُ وَ بَيْنَ ما يُريدُ مِنْ عِبادَتى لَدَخَلَهُ الْعُجْبُ مِنْ ذلِكَ...»

از روى لطف به او و براى اينكه ايمانش باقى بماند، يكى دو شب خواب را بر او چيره مى‌سازم. پس او تا صبح مى‌خوابد و آنگاه كه از خواب بر مى‌خيزد، بر خود خشمگين است و خود را سرزنش مى‌كند (كه چرا از عبادت محروم شدم) و اگر او را واگذارم كه هر چه بخواهد عبادت كند، خودبينى او را فرا مى‌گيرد.

براى اينكه ما به عجب و خودبينى مبتلا نشويم و پى ببريم همه امور در اختيار ما نيست و حتى توفيق انجام عبادت نيز از جانب خداست، او گاهى ما را به چرت زدن مبتلا مى‌كند تا با خواندن دو ركعت نماز به خود نباليم.

«فَيُصَيِّرُهُ الْعُجْبُ اِلى الْفِتْنَةِ بِاَعْمالِهِ...»

و همان خودبينى او را فريفته اعمالش مى‌سازد.

«فَيَاْتيهِ مِنْ ذلِكَ ما فيهِ هَلاكُهُ لِعُجْبِهِ بِاَعْمالِهِ وَ رِضاهُ عَنْ نَفْسِهِ...»

 

و حالتى به او دست مى‌دهد كه موجب از بين رفتن دينش مى‌گردد، چون به اعمالش خشنود مى‌گردد و از خود راضى مى‌شود ...

«حَتّى يَظُنَّ اَنَّهُ قَدْ فاقَ الْعابِدينَ وَ جازَ في عِبادَتِهِ حَدَّالتَّقْصيرِ...»

تا آنجا كه گمان مى‌كند بر همه عابدان برترى دارد و در عبادت از حد تقصير و كوتاهى فراتر رفته است (در صورتى كه پيامبران نيز اعتراف به كوتاهى و تقصير در عبادت مى‌كنند).

«فَيَتَباعَدُ مِنّى عِنْدَ ذلِكَ وَ هُوَ يَظُنُّ اَنَّهُ يَتَقَرَّبُ اِلَىَّ...»

آن هنگام از من دور مى‌شود و خود مى‌پندارد به من نزديك مى‌گردد!

«فَلايَتَّكِلُ الْعامِلُونَ عَلى اَعْمالِهِمْ الَّتي يَعْمَلُونَها لِثَوابي...»

پس كسانى كه به جهت پاداش و ثواب، اعمالى انجام مى‌دهند، نبايد به آنها تكيه كنند.

نبايد به عبادت و سحر خيزى خود ببالند و به اعمال خود اميدوار باشند، زيرا اين عجب و غرور موجب هلاكت آنها مى‌گردد، بلكه همواره بايد به لطف و رحمت خداوند اميد داشته باشند.

«فَاِنَّهُمْ لَو اجْتَهَدُوا وَ اَتْعَبُوا اَنْفُسَهُمْ وَ أَفْنَوا اَعْمارَهُمْ في عِبادَتي كانُوا مُقَصِّرينَ غَيْرَ بالِغينَ في عِبادَتِهِمْ كُنْهَ عِبادَتي فيما يَطْلُبُونَ عِنْدي مِنْ كَرامَتي وَ النَّعيمِ في جَنّاتي وَ رَفيعِ دَرَجاتي الْعُلى في جِواري...»

زيرا آنها هر چه كوشش كنند و خود را به زحمت افكنند و عمر خود را در راه عبادت من سپرى سازند، باز مقصرند و با عبادت خود به حقيقت و ژرفاى پرستش من نمى‌رسند و شايستگى و صلاحيت دريافت كرامت و نعمتهاى بهشتى و درجات والايى كه در جوار من طلب مى‌كنند، نمى‌يابند.

«وَ لكِنْ فَبِرَحْمَتي فَلْيَثِقُوا وَ بِفَضْلي فَلْيَفْرَحُوا وَ اِلى حُسْنِ الظَّنِّ بي فَلْيَطْمَئِنُّوا...»

و لكن به رحمت من بايد اعتماد كنند و به فضلم شادمان بوده و اطمينانشان به حسن ظنّ به من باشد.

«فَاِنَّ رَحْمَتي عِنْدَ ذلِكَ تُدارِكُهُمْ وَ مَنّي يُبَلِّغُهُمْ رِضْواني وَ مَغْفِرَتي تُلْبِسُهُمْ عَفْوي...»

 

در آن هنگام رحمتم دستگيرشان مى‌شود و رضوانم به آنها مى‌رسد و آمرزشم بر آنها لباس گذشت مى‌پوشاند.

در پايان خداوند مى‌فرمايد:

«فَاِنّي اَنَا اللّهُ الرَّحْمنُ الرَّحيمُ وَ بِذلِكَ تَسَمَّيْتُ»1

همانا من خداى رحمن و رحيمم و بدين نام، ناميده شده ام.

خلاصه آنكه: انسان بايد در كارها و زندگى اش، به خدا اميد بندد و در مسير تكامل، به لطف و عنايت الهى اعتماد كند، در عين حال وظيفه خود را هرچه بهتر انجام دهد و دست از تلاش و كوشش بر ندارد و نيز به اعمال خود اعتماد نكند. چون اعمال ما با پاداش و نعمتهاى الهى برابرى نمى‌كند و اگر بنا شود كه اعمال ما دقيقا حسابرسى شود، پى خواهيم برد كه ما با اين اعمال، استحقاق چيزى را نداريم و اين رحمت و لطف خداوندى است كه ما را در بر مى‌گيرد.

ما اگر خداى را عبادت مى‌كنيم، به پاس نعمتهاى اوست: اگر با زبان چيزى مى‌گوييم، زبان و قدرت سخن گفتن را او عنايت كرده است. پس بر خدا منّتى نداريم و اگر در بهترين فرصتها، بهترين اعمال را انجام دهيم، در هنگام محاسبه بدهكار مى‌شويم و در واقع نبايد انتظار پاداش داشته باشيم و يا انتظار رسيدن به مقامات والاى انبيا و اولياى الهى را، چرا كه آنها با اطمينان و اعتماد و حسن ظن به خدا، به آن مقامات رسيدند، نه با اعمالشان.

 

* * *

 

شنبه 10 اردیبهشت 1390  6:02 PM
تشکرات از این پست
ansansarolghaem110
ansansarolghaem110
کاربر تازه وارد
تاریخ عضویت : بهمن 1389 
تعداد پست ها : 58

کتاب آیت الله مصباح 1

 

 

درس سوم

 

 

 

 

محبت الهى و راه رسيدن به آن

 

 

 

 

ـ طريق وصول به محبت الهى

 

 

محبت الهى و راه رسيدن به آن

 

«يا مُحَمَّدُ؛ وَجَبَتْ مَحَبَّتي لِلْمُتَحابّينَ فيّ وَ وَجَبَتْ مَحَبَّتي لِلْمُتَقاطِعينَ1 فيّ وَ وَجَبَتْ مَحَبَّتي لِلْمُتَواصِلينَ فيّ وَ وَجَبَتْ مَحَبَّتي لِلْمُتَوَّكِّلينَ عَلَىَّ وَ لَيْسَ لَِمحَبَّتي عَلَمٌ وَ لا نِهايَةٌ وَ كُلَّما رَفَعْتُ لَهُمْ عَلَماً وَضَعْتُ لَهُمْ عَلَماً...»

 

خداى متعال رسولش را مورد خطاب قرار داده، مى‌فرمايد: محبّت من بر چهار دسته از مردم واجب است (اين وجوب از قبيل وجوب تكليفى نيست، بلكه ثبوت قطعى محبّت خدا را مى‌رساند):

دسته اول: كسانى كه يكديگر را به جهت من دوست داشته باشند.

دسته دوم: كسانى كه براى من از دوستى وارتباط با كسانى كه نمى‌پسندم، دست بردارند و رابطه خود را با دشمنان من قطع كنند. به ديگر سخن، اگر بر اساس هواى نفس و بر خلاف رضاى پروردگار ارتباطى بين آنها برقرار شد، به انگيزه عشق به خدا چنين پيوند و ارتباطى را قطع كنند.

دسته سوم: افرادى كه به جهت من با يكديگر رابطه برقرار كنند (و اگر چنانچه كدورت و تيرگى بينشان وجود دارد، آن را فراموش كنند و در ايجاد ارتباط و پيوند همه جانبه تلاش و همت نمايند.)

دسته چهارم: گروهى كه بر من توكل داشته باشند.

پيداست كه خداوند در مقام برانگيختن افراد به سوى كارهايى است كه موجب سعادت و تقربشان به اوست. البته كسى برانگيخته مى‌شود كه به خداوند محبّت


1- در نسخه ارشادالقلوب ديلمى، (باب 54) «المتعاطفين» ضبط شده است.

داشته باشد، نه آنكه بى تفاوت و غافل باشد. براى كسى كه واقعاً به محبّت خداوند دست يافته است، محبّت خداوند نزد او بيشتر ارزش دارد از كسى كه در بيابان راه را گم كرده و زاد و توشه‌اش تمام شده و در آستانه مرگ است و انتظار مى‌كشد تا نان و آبى به او برسانند و او را از سرگشتگى در بيابان و گمراهى نجات دهند. چون كسى كه در آستانه مرگ و از دست دادن زندگى زودگذر دنياست و آرزو دارد چند روز ديگر زنده بماند، مى‌خواهد راه را پيدا كند تا چند صباحى ديگر در اين دنيا زندگى كند و اين هرگز قابل مقايسه با ارزش و اهميّت محبّت خدا به بنده‌اش نيست كه از هر جهت مفيد و ثمربخش و سازنده و در عين حال جاودانه است.

پر واضح است كه بشر تلاش مى‌كند تا در اين دنيا محبّت ديگران را به خود جلب كند، و البته همت ها متفاوتند: افراد بلند همت درصددند كه در دل مردم جاى گيرند، ديگران به آنها محبّت و عنايت داشته باشند؛ ولى اهل آخرت تنها به اين نوع محبّت بسنده نمى‌كنند و در تكاپوى كسى هستند كه محبّتش بيش از همه جهان، فايده و ارزش دارد و براى تحصيل و دست يابى به آن از همه چيز و همه دنياى خود مى‌گذرند. ولى افسوس كه جز براى اندكى، ارزش محبّت الهى ناشناخته است.

پى بردن به اهميّت محبّت خدا، به نوبه خود درجه‌اى از شناخت و معرفت ذات اقدس خداوند است و لااقل با اين حد از معرفت، ما دچار جهل مركّب نشده ايم. حال وقتى تا اين حد اين معنا را درك كرديم، بايد در جهت تحصيل چنين امر عظيم و ارزش مندى همّت گماريم و در اين راه از همه امكانات خود بهره جوييم، تا محبّت الهى به معناى واقعى در ما پديد آيد.

اينكه در اين حديث شريف آمده است: «وَجَبَتْ مَحَبَّتي لِلْمُتحابين فيّ» (كسانى كه يكديگر را به جهت من دوست داشته باشند، محبّت من بر آنان واجب مى‌گردد)، بدان جهت است كه دوست داشتن يكديگر در واقع محبّت ورزيدن به خداست،

چه آن‌كه دوستى با دوستان خدا، نوعى اظهار مودت و محبّت به خداوند است. طبيعى است اگر محبّت به كسى يا چيزى تعلق گرفت به متعلقات او نيز سرايت خواهد كرد، اگر كسى به خدا علاقه داشت به مقربان و نزديكان او نيز علاقه مند است و اين از آثار تكوينى محبّت است، زيرا نمى‌توان به كسى محبّت داشت، اما نسبت به آثار و متعلقات او بى تفاوت بود. از اين رو اگر شخصى به خداوند محبّت داشت به هر كه به خدا نزديكتر است، بيشتر محبّت خواهد ورزيد ولذا چنين افرادى در وهله اول به وجود مقدس پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) و ائمه اطهار(عليهم السلام) محبّت مى‌ورزند و سپس به شيعيانى كه به آنها نزديكترند و راه آنان را بهتر از ديگران پيموده‌اند و به دستورات و فرامين آنها بيش از ديگران عمل مى‌كنند.

 

طريق وصول به محبّت الهى

هر كس بر اساس ايمان به خدا، به ديگران محبت داشته باشد و ديگرى را به جهت عبوديت و بندگى او در برابر خدا و به سبب تقوى و پرهيزگاريش، دوست بدارد، بايد به خود اميدوار باشد، چون محبّت بندگان و دوستان خدا وسيله‌اى است كه انسان را به راه خدا مى‌كشاند و از آنچه او را از خدا و دوستان خدا دور مى‌كند باز مى‌دارد. افزون بر اين، با عمل خويش، محبّت خداوند را تحصيل خواهد كرد و به آرزوى ديرينه خود دست مى‌يابد؛ زيرا تنها آرزوى هر محب اين است كه محبوبش نيز به او محبّت داشته باشد. بدين جهت خداوند، در قرآن كريم درباره تحصيل محبّت الهى و يا اينكه چگونه انسان مى‌تواند محبوب خدا شود، مى‌فرمايد.

«اِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللّهَ فَاتَّبِعُونى يُحْبِبْكُمُ اللّهُ»1

اگر خدا را دوست داريد پس از دستورات من پيروى كنيد تا خدا نيز شما را دوست بدارد.

 


1- آل عمران/29.

حال اگر كسى در تكاپوى وصول به محبّت الهى است طريق آن، تمسك به راه پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) است، بايد راه او را تعقيب كرد تا همانگونه كه او حبيب الله است و خدا او را دوست مى‌دارد، با پيروى او، شعاعى از محبّتى كه خدا به پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله)دارد به ما نيز بتابد. بنابراين يكى از مهمترين راههاى جلب محبّت خدا، ارتباط نزديك با رسول خداست، چون او محبوب مطلق خداست و شايد بتوان گفت، ساير محبّتهاى خدا در سايه محبّتى است كه به اين محبوبش دارد. اين سخن گزافى نيست؛ چرا كه همه موجودات امكانى در موجودى كه از همه كامل‌تر است جمعند، بالطبع چنين موجودى، اصالتاً و در بادى امر مورد محبّت و توجه خدا قرار مى‌گيرد.

پس بايد سعى كرد دوستى با ديگران براساس رابطه آنها با خدا باشد و بايد افرادى را كه پيوند و ارتباطشان با خدا و رسولش قويتر است شناسايى كرد و با آنان رابطه برقرار ساخت، تا محبّت الهى محقّق گردد.

از سوى ديگر، حتى المقدور بايد ملاك محبّتهاى دنيوى و جاذبه هايى را كه تنها مربوط به اين جهان است، از دلمان دور سازيم، چون اگر بر سر امور دنيوى و لذّتهاى دنيوى و ملاكهاى ارزشى آن، به يكديگر محبّت كنيم، دل ما مملوّ از محبّتهايى خواهد شد كه از سنخ محبّت دنيوى است و ديگر جايى براى محبّت الهى باقى نمى‌ماند.

انسان بطور طبيعى به چيزى كه داراى كمال است، علاقه مى‌ورزد، ولى اگر توجه‌اش به چيز كامل ترى جلب گرديد، رفته رفته از امور فروتر، چشم مى‌پوشد و محبّت آنها از دلش خارج مى‌شود. براى اينكه محبّتهاى الهى به دل انسان راه يابد و محبّتهاى دنيوى رخت بربندد، بايد كمالى را كه فراى دنيا و امور دنيايى است، شناخت و پى برد كه سرچشمه و مبدء همه كمالات؛ كمالات را در حد بى نهايت

داراست و هر جمال و كمالى كه موجب محبّت و علاقه مى‌شود، در حد بى نهايت در او وجود دارد.

 

شنبه 10 اردیبهشت 1390  6:03 PM
تشکرات از این پست
ansansarolghaem110
ansansarolghaem110
کاربر تازه وارد
تاریخ عضویت : بهمن 1389 
تعداد پست ها : 58

کتاب آیت الله مصباح 1

از آنجا كه در ابتدا معرفتهاى ما از طريق امور مادى به دست مى‌آيد، در آغاز آفرينش و شروع زندگى و نيز درگذر آن، به امور دنيوى بيشتر تعلق داريم. گرچه انسان هاى معصوم از آغاز به امور معنوى توجه دارند و معرفتهايشان رنگ دنيايى ندارد؛ ولى آنها استثنا هستند. ما به گونه‌اى هستيم كه در ابتدا امور مادى و لذايذ دنيوى، توجه ما را جلب مى‌كند و براى كنار نهادن اين روحيه و توجه به امور معنوى و ارزش هاى الهى، بايد به وسايطى چنگ زنيم كه ارتباط ما را با خدا تقويت مى‌كنند.

پس دوستى و محبّت ما به ديگران، بايد براساس عشق و محبّت به خدا باشد. منافع دنيوى را نبايد به گونه‌اى مدّنظر قرار داد كه از انگيزه و هدف اصلى خود غافل بمانيم. از اينرو بايد رابطه خود را با اولياى خدا تقويت كنيم، تا به محبّت الهى دست يابيم، زيرا بين محبّت خدا و محبّت به اولياى خدا نوعى رابطه است كه هر كدام تقويت شود در ديگرى اثر مى‌گذارد، و ايجاد شكاف و جدايى بين آنها امكان ناپذير است، بلكه همواره بينشان پيوند ناگسستنى برقرار است، لذا در يكديگر تأثير متقابل دارند. يعنى اگر محبّت انسان به خدا فزونى گرفت، محبّت به اولياى خدا نيز فزونى مى‌گيرد و نيز اگر محبّت انسان به اولياى خدا زياد شد، محبّتش به خدا نيز بيشتر خواهد شد.

براى تقريب به ذهن به مثال زير توجّه كنيد:

محبّت به خدا نظير درخت و ريشه آن است و محبّت به اولياى خدا، نظير شاخ و برگهاى آن درخت. اگر شاخه و برگهاى درخت را قطع كنيد، به جهت عدم تنفس به تدريج درخت خشك مى‌شود و از سوى ديگر اگر ريشه درخت را بزنيد، شاخه و برگهاى آن نيز خشك مى‌شود. از طرف ديگر اگر شاخه و برگها، به واسطه استفاده از

حرارت و نور و هوا، قوى‌تر شوند درخت نيز قوى مى‌شود و نيز اگر ريشه درخت به وسيله استفاده از مواد غذايى زمين قوى شود، شاخ و برگهاى درخت نيز قوّت مى‌گيرد. نظير اين رابطه متقابل، بين محبّت به خدا و محبّت به اولياى او نيز وجود دارد.

محبّت اولياى خدا شاخ و برگِ محبّت خداست، اگر اين محبّت را تقويت كنيم، محبّت به خدا نيز تقويت مى‌گردد. (از آنجا كه با اولياى خدا از طريق حواسّمان تماس داريم: آنها را مى‌بينيم و صدايشان را مى‌شنويم و آنها همنوع ما هستند و بيشتر مى‌توانيم درباره آنها بيانديشيم، اگر از راه محبّت به آنها وارد شويم، راه براى دست يابى به محبّت خداوند آسان مى‌گردد).

تجربه نشان داده است كه وقتى فضايل و كمالات پيامبر اكرم و ائمه اطهار(عليهم السلام) ذكر مى‌شود و سخن از معجزات و ارزش هاى الهى آنها به ميان مى‌آيد، عشق و علاقه و محبّت انسان، زودتر برانگيخته مى‌شود، تا آنگاه كه صفات و كمالات خداوند ذكر مى‌گردد. تا آنجا كه برخى گفته اند: اصلا محبّت ورزيدن به خدا معنا ندارد و برخى افراد خام باور كرده‌اند كه محبّت به خدا تعلق نمى‌گيرد، چون ديده اند، ذكر صفات و كمالات خداوند شوقى در آنها پديد نمى‌آورد. ولى واقعيّت غير از اين است. سرّ اينكه محبّت به اولياى خدا زودتر در ما برانگيخته مى‌شود، اين است كه آنها با ما سنخيّت دارند و انسانند و تا حدّى در افق فهم و درك ما هستند، گر چه مراتب والاى اولياى خدا، با مراتب انسان هاى عادى قابل مقايسه نيست. پس بهترين و ساده ترين راه براى محبّت ورزيدن به خدا، دوستى با دوستان خداست و هر قدر رابطه و موّدت ما با آنها افزون گردد، محبّت ما به خدا بيشتر مى‌شود؛ البته به اين شرط كه آنها را از آن جهت كه دوست خدا هستند، دوست بداريم نه به جهت مقام و ثروت و امور ديگر دنيوى.

 

در اصول كافى از حضرت سجاد(عليه السلام) روايت شده است كه فرمود:

«اِذا جَمَعَ اللّهُ عَزَّ وَ جَلَّ الاَْوَّلينَ والاْخِرينَ قامَ مُناد فَنادى يُسْمِعُ النّاسَ...»

وقتى، در روز قيامت، خداوند همه مردم را گرد آورد، منادى همه مردم را آواز مى‌دهد.

«فَيَقُولُ: اَيْنَ الْمُتَحابُّونَ فىِ اللّهِ»

منادى مى‌گويد: كجايند كسانى كه براى خدا به يكديگر محبّت كردند؟

«قالَ: فَيَقُومُ عُنُقٌ مِنَ النّاسِ فَيُقالُ لَهُمْ: اِذْهَبُوا اِلَى الْجَنَّةِ بِغَيْرِ حِساب...»

جماعتى از مردم برمى خيزند، به آنها گفته مى‌شود بدون حساب وارد بهشت شويد.

«قالَ: فَتَلَقّاهُمُ الْمَلائِكَةُ فَيَقُولُونَ: اِلى اَيْنَ؟»

فرشتگان با آنها برخورد مى‌كنند و مى‌گويند: كجا مى‌رويد؟

«فَيَقُولُونَ: اِلىَ الْجَنَّةِ بِغَيْرِ حِساب» آنها مى‌گويند: بدون حساب به سوى بهشت مى‌رويم.

«قالَ: فَيَقُولُونَ فَاَىُّ ضَرْب اَنْتُمْ مِنَ النّاسِ؟»

فرشتگان مى‌گويند: شما چه صنفى از مردميد؟

«فَيَقُولُونَ: نَحْنُ الْمُتَحابُّونَ فِى اللّهِ» آنها مى‌گويند: ما براى خدا دوست گزيديم.

«قالَ: فَيَقُولُونَ وَ اَىُّ شَىء كانَتْ اَعْمالُكُمْ؟»

فرشتگان مى‌گويند: اعمال شما چگونه بود؟

«قالوا: كُنّا نُحِبُّ فِى اللّهِ وَ نُبْغِضُ فِى اللّهِ»

مى گويند: براى خدا دوستى مى‌كرديم و براى او دشمنى مى‌ورزيديم.

«قالَ: «فَيَقُولُونَ: نِعْمَ اَجْرُ الْعامِلينَ»1

فرشتگان مى‌گويند: چه نيكوست پاداش اهل عمل.

در ادامه حديث معراج خداوند مى‌فرمايد:

«وَ لَيْسَ لِمَحَبَّتى عَلَمٌ و لا نِهايَةٌ»

براى محبّت من حدّ و نهايتى نيست.

 


1-اصول كافى (با ترجمه)، ج 3، (باب الحب فى اللّه و البغض فى اللّه)، ص 191.

و نيز مى‌فرمايد:

«كُلَمّا وَضَعْتُ لَهُمْ عَلَماً، رَفَعْتُ لَهُمْ عَلَماً...»

هرگاه نشانه‌اى را فرود آورم، متعاقباً علم و نشانه ديگرى براى آنها قرار مى‌دهم.

سرّ اين تعبير اين است كه در گذشته راه هاى حادثه آفرين و خطرناكى وجود داشته كه از اعماق بيابانهاى وسيع و لم يزرع مى‌گذشته است، لذا براى هدايت و راهنمايى رهگذران، علامتهايى را نصب مى‌كردند، اگر با وزش طوفانها شنهاى بيابان به حركت آمده و جادّه ها را مى‌پوشانيد، به وسيله آن علايم، راه اصلى را پيدا كرده و به سفر خود ادامه مى‌دادند. از اين رو از هر عَلَمى كه مى‌گذشتند، براى ادامه راه خويش، به نشانه ديگرى احتياج داشتند و بى آن نشانه ها، توانايى ادامه حركت و نجات از حوادث احتمالى را نداشتند. لذا خداوند سبحان مى‌فرمايد: من تا آخر راه با آنان همراه بوده و آنها را از راهنمايى خويش محروم نمى‌سازم: از هر عَلَمى كه بگذرند عَلَم و نشانه ديگرى فرا روى آنها قرار مى‌دهم تا از هدايت و راهنمايى من برخوردار باشند و بى راهه نروند.

آرى از عنايات ويژه ذات اقدس حق به اوليا و دوستان واقعى اش، توجّه و هدايت همه جانبه و دايمى اوست، به گونه‌اى كه آنان را از لغزش و تزلزل رهايى مى‌بخشد.

 

* * *

 

شنبه 10 اردیبهشت 1390  6:03 PM
تشکرات از این پست
ansansarolghaem110
ansansarolghaem110
کاربر تازه وارد
تاریخ عضویت : بهمن 1389 
تعداد پست ها : 58

کتاب آیت الله مصباح 1

 

 

درس چهارم

 

 

 

 

ويژگى هاى اولياى الهى

 

 

 

 

ـ نشاط و دلخوشى مؤمنين

ـ رابطه ذكر خدا با محبت الهى

ـ راه تحصيل زهد و پرهيزگارى

 

 

ويژگى هاى اولياى الهى

 

«اُولئِكَ الَّذينَ نَظَرُوا اِلَى الَْمخْلُوقينَ بِنَظَرى اِلَيْهِمْ وَلَمْ يَرْفَعُوا الْحَوائِجَ اِلَى الْخَلْقِ. بُطُونُهُمْ خَفيفَةٌ مِنْ اَكْلِ الْحَرامِ. نَعيمُهُمْ فِى الدُّنْيا ذِكْرى وَ مَحَبَّتى وَ رِضائى عَنْهُمْ. يا اَحْمَدُ؛ اِنْ اَحْبَبْتَ اَنْ تَكُونَ اَوْرَعَ النّاسِ فَاَزْهَدْ فِى الدُّنْيا وَ ارْغَبْ فِى الاْخِرَةِ. فَقالَ: يا اِلهى: كَيْفَ اَزْهَدُ فِى الدُّنْيا؟

فَقالَ: خُذْ مِنَ الدُّنْيا خِفّاً1 مِنَ الطَّعامِ وَ الشَّرابِ وَ اللِّباسِ وَ لاتَدَّخِرْ لِغَد وَ دُمْ عَلى ذِكْرى. فَقالَ: يا رَبِّ كَيْفَ اَدُومُ عَلى ذِكْرِكَ؟ فَقالَ: بِالْخَلْوَةِ عَنِ النّاسِ وَ بُغْضِكَ الْحُلْوَ وَ الحامِضَ وَ فَراغِ بَطْنِكَ وَ بَيْتِكَ مِنَ الدُّنْيا.

يا اَحْمَدُ: اِحْذَرْ اَنْ تَكُونَ مِثْلَ الصَّبِىِّ اِذا نَظَرَ اِلَى الاَْخْضَرِ وَالاَْصْفَرِ اَحَبَّهُ وَاِذا اُعْطِىَ شَيْئاً مِنَ الْحُلْوِ وَ الْحامِضِ اِغْتَرَّ بِهِ ...»

 

«اوُلئِكَ الَّذينَ نَظَرُوا إلَى الْمَخْلُوقينَ بِنَظَرى اِلَيْهِمْ ...»

آنان كسانى هستند كه به بندگان خدا به گونه‌اى نگاه مى‌كنند كه من به آنها نظر مى‌كنم.

توضيح اينكه: محبّت انسان به ديگران فرع محبّتى است كه به خداى خود دارد، تا انسان خدا را دوست نداشته باشد و به او عشق نورزد، نمى‌تواند ديگران را براى خدا دوست بدارد. در اصل، محبت به خداى متعال تعلّق مى‌گيرد و در سايه آن، انسان به هر كسى كه با خدا در ارتباط است، محبّت مى‌ورزد، وقتى مى‌بيند او مُحِبّ خداوند است، او را براساس محبّت خدا دوست مى‌دارد. بنابر اين‌چنين فردى به مردم آن‌گونه نگاه مى‌كند كه خداى متعال به آنان نظر مى‌كند؛ يعنى هر كس كه در


1ـ بحارالأنوار، ج 77، ص 21.

نزد خدا عزيزاست در نظر او نيز عزيز خواهد بود و چنين نيست كه خداوند اشخاصى را براساس يك معيار و ملاكى دوست داشته باشد و او براساس معيار ديگر، بلكه يك نگرش وجود دارد و با يك معيار اشخاص سنجيده مى‌شوند.

«... وَ لَمْ يَرْفَعُوا الْحَوائِجَ اِلَى الْخَلْقِ...»

حاجات و نيازمندى هايشان را از مردم نمى‌خواهند.

طبيعى است كه زندگى انسان توأم و آميخته با انواع نيازهاست و هر اندازه ظرفيّت وجودى انسان بيشتر باشد، نيازش نيز افزون‌تر خواهد بود (...اَنْتُمْ الْفُقَراءُ اِلى اللّهِ وَ اللّهُ هُوَ الْغَنىُّ الحَميدُ)1 تنها موجودى كه قادر است تمامى نيازهاى بشر را مرتفع سازد، خداوند متعال است و لذا دوستان خدا همواره دست نياز خويش را به آستان قدس ربوبى او دراز مى‌كنند و با استمداد از قدرت بى پايان او حاجاتشان را برآورده مى‌سازند. تنها به او اميدوارند و هرگز به غير او دل نمى‌بندند.

يكى از حكمت هاى دعا و تأكيد بر آن، اين است كه ارتباط و پيوند انسان با خدا تقويت گردد و دست نيازش فقط به سوى او دراز شود. هر قدر اين رابطه قلبى، روحى و معنوى محكم‌تر شود، رابطه با ديگران، در رفع نيازمنديها كمتر مى‌گردد، تا جايى كه هرگز براى رفع نياز، دست به سوى غير خدا دراز نمى‌كند. چنانچه اين معنا در داستان حضرت ابراهيم(عليه السلام) ترسيم گشت: هنگامى كه او را در آتش مى‌افكنند و جبرئيل مى‌گويد آيا كمك مى‌خواهى؟ او مى‌گويد: «اَمّا اِلَيْكَ فَلا»

به عنوان مثال و تقريب به ذهن، اگر كسى در مشكلات و امور زندگى خود به شما اعتماد كند و هرگاه گرفتارى بر او پيش آمد، تنها به شما مراجعه كند، ارتباط قوى و پيوند ناگسستنى بين او و شما پديد مى‌آيد، تا آنجا كه احساس محرميّت و صميميّت مى‌كنيد. چنانكه او در مشكلات به شما روى مى‌آورد، شما نيز حتى الامكان سعى مى‌كنيد نياز او را برطرف سازيد. گرچه اين رابطه انسانى خيلى


1ـ فاطر/15.

ضعيف‌تر از رابطه انسان با خداست كه آن با مقياسى بى نهايت از روابط انسانى فاصله دارد؛ ولى تا حدودى اين مثال مى‌تواند محبّت و صميميّت خداوند را با انسانى كه او را مرجع و پناهگاه خود برگزيده، بيان نمايد.

«... بُطُونُهُمْ خَفيفَةٌ مِنْ اَكْلِ الْحَرامِ [مِنَ الْحَلالِ]...»1

شكمهايشان از نعمتهاى حلال سنگين و پر نمى‌گردد اما از حرامش، هيهات!

يكى ديگر از اوصاف و ويژگى هاى دوستان خدا اين است كه به دنيا و لذت هاى فانى آن تعلّق و وابستگى ندارند. حتّى در حلال دنيا نيز زياده روى نمى‌كنند و صرفاً براى رفع نياز، از لذايذ دنيا و نعمت هاى آن بهره مى‌برند.

استفاده آنها از نعمت ها در اين حد است كه توان انجام وظايف، عبادت و خدمت به بندگان را داشته باشند، نه براى لذت جويى. اتفاقاً اگر انسان، بيش از نياز بدنش غذا بخورد، از توانش كاسته مى‌شود و به كسالت و سنگينى و ناتوانى مبتلا مى‌شود.

 

نشاط و دلخوشى مؤمنين

حال كه اينان حتّى از نعمت هاى حلال دنيا، به حدّ وفور، استفاده نمى‌كنند، پس دلخوشى و دلگرمى آنها به چيست؟

خداى متعال مى‌فرمايد:

«... نَعيمُهُمْ فِى الدُّنْيا ذِكْرى و مَحَبَّتى وَ رِضائى عَنْهُمْ...»

دل خوشى آنان در دنيا به سه چيز است:

 

الف: ياد خدا

كسى كه به خدا محبّت دارد طبيعتاً به ياد اوست و از ياد او لذّت مى‌برد و تا


1ـ در بحارالأنوار، ج 77، ص 22؛ «من اكل الحلال» ضبط شده است.

زمانى كه به وصال او نرسيده و با او فاصله دارد، تمام دل خوشى و لذّتش به اين است كه به ياد او مشغول باشد. چنانكه در دعاى سحر حضرت سجاد(عليه السلام)مى خوانيم: «بِذِكْرِكَ عاشَ قَلْبى»1 يعنى زندگى من و دل من زنده به ياد توست، اگر ياد تو نباشد دل مى‌ميرد، چون به غير تو دلخوشى و اميدى ندارم.

آرى مؤمن زنده دل است، امّا شادى و حيات دلش در گرو ياد خداست، نه لذّت هاى فانى دنيا.

اينكه در حديث مزبور كلمه «فِى الدُّنْيا» آمده است شايد بدان جهت است كه در جهان آخرت احتياجى به ذكر و ياد او نيست، چون آنجا عالم حضور و ديدار است و انسان به لقاى او مى‌رسد و اين دنياست كه عالم جدايى و فراق است و تا زمانى كه لقاى او حاصل نگشته، مؤمن دل را به ياد او مشغول ساخته و لذّت و خوشى دل را در پرتو ياد او مى‌يابد.

 

شنبه 10 اردیبهشت 1390  6:03 PM
تشکرات از این پست
ansansarolghaem110
ansansarolghaem110
کاربر تازه وارد
تاریخ عضویت : بهمن 1389 
تعداد پست ها : 58

کتاب آیت الله مصباح 1

رابطه ذكر خدا با محبّت الهى

ذكر و ياد خداوند از محبّت به او نشأت مى‌گيرد پس هر اندازه محبّت به خداوند بيشتر باشد، انسان بيشتر به ياد او خواهد بود. اين رابطه را در امور عادى دنيوى نيز مى‌توان تجربه نمود. هر شخصى به هر اندازه به كسى علاقه مند باشد، به همان اندازه به ياد او خواهد بود و علاقه زياد سبب مى‌گردد كه بيشتر به ياد او باشد و از طرف ديگر، اگر او را فراموش كند از محبّت وى كاسته شده و به تدريج ياد او از دل بيرون مى‌رود. و بر عكس هر قدر به ياد او باشد بر محبّتش افزوده مى‌گردد، لذا كسانى كه در اين دنيا دلخوشى آنها به ياد خداوند است، هر اندازه كه ياد و توجه آنها به خدا بيشتر و عميق‌تر شود، محبتشان به خداوند متعال افزون مى‌گردد.

 


1ـ بحارالأنوار، ج 98، ص 89، روايت 2.

ب: محبّت خداوند

«... وَ الَّذينَ امَنُوا اَشَدُّ حُبّاً لِلّهِ»1

دلخوشى ديگر بندگان محبوب خدا، محبّت الهى است، اگر زمانى احساس كنند، دلشان از محبّت خدا خالى گشته، مرگ را براى خويشتن بهتر از دل خالى از محبّت خدا، مى‌پسندند. طراوت و شادابى دلشان به اين است كه زندگى را با محبّت به خدا سپرى كنند و لذا در تلاش‌اند با اعمال و رفتار خود، محبّت و رضايت او را جلب نمايند و مانع را از سر راه بردارند.

 

ج: رضايت و خشنودى خداوند

بزرگ ترين لذت محب در اين است كه احساس كند محبوبش از او راضى و خشنود است. محبّت هاى عادى بشر نيز چنين است. انسان وقتى به كسى محبّت مى‌ورزد، به اين دلخوش است كه رضايت محبوبش را نظاره گر باشد.

آرى از ويژگى هاى بارز بندگان خالص و محبوب خدا اين است كه پيوسته رضايت و جلب نظر الهى را مى‌طلبند و هرگاه احساس كنند ازرضايت و محبّت خدا به آنها كاسته شده، همواره در عذاب و دلتنگى به سر مى‌برند و هرگز نمى‌توانند آن را تحمل كنند و لذا در تكاپوى تحصيل رضايت خداوند گام هاى مثبت و ارزنده‌اى بر مى‌دارند، تا خويشتن را از اين حالت مهلك و رنج آور، رهايى بخشند.

 

راه تحصيل زهد و پرهيزگارى

«يا اَحْمَدُ اِنْ أَحْبَبْتَ اَنْ تَكُونَ اَوْرَعَ النّاسِ فَازْهَدْ فِى الدُّنْيا وأرْغَبْ فِى الاْخِرَةِ...»

در جمله مزبور حضرت بارى تعالى به حبيب خود مى‌فرمايد:

اگر دوست دارى از پارساترين مردم باشى به دنيا بى رغبت باش و به آخرت تمايل داشته باش.

 


1ـ بقره/165.

زهد به معناى بى رغبتى است و يك حالت قلبى است نه عملى، چنانكه در قرآن كريم، درباره حضرت يوسف، آمده است:

«وَ شَرَوْهُ بِثَمَن بَخْس دَراهِمَ مَعْدُودَة و كانُوا فِيهِ مِنَ الزَّاهِدِينَ»1

او را به بهايى اندك و به درهمى ناچيز فروختند و از خود زهد و بى رغبتى نسبت به او نشان دادند.

زهد آن نيست كه انسان از نعمت هاى دنيا بهره نبرد، تهيدست باشد و به كسب مال نپردازد، بلكه زهد به معناى ترك ميل و رغبتى است كه به نوعى انسان را وابسته به دنيا مى‌كند، به گونه‌اى كه جهان آخرت به فراموشى سپرده شود. لذا خداى متعال به پيامبرش مى‌فرمايد: از رغبت و تمايل به دنيا پرهيز نموده بيشتر به آخرت توجه كن. ممكن است كسى ثروت زيادى داشته باشد، ولى آن ثروت را در راه خدا مصرف كند. حضرت سليمان با اينكه بزرگ ترين حكومت ها و سلطنت ها را داشت، زاهدترين مردم بود و از همه ثروتى كه در اختيارش بود، به نان جوى قناعت مى‌كرد و قدرت و ثروتش را در مسير احقاق حقوق ديگران و ترويج دين خدا و برافراشتن پرچم توحيد در گستره گيتى، به كار مى‌گرفت.

آنگاه پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) از خداوند سؤال مى‌كند: خداوندا؛ چه راهى را بپيمايم تا به زهد دست يابم؟ خداى سبحان در جواب مى‌فرمايد:

«خُذْ مِنَ الدُّنْيا خِفّاً مِنَ الطَّعامِ وَالشَّرابِ واللِّباسِ وَلا تَدَّخِرْ لِغَد»

اگر مى‌خواهى وابسته به دنيا نباشى، بايد از «خوردنى ها»، «نوشيدنى ها» و «پوشيدنى ها» كم و به مقدار نياز استفاده كنى و براى روز مبادا نگه ندارى.

اينها همه جنبه قلبى و ادراكى دارد، يعنى اگر زهد مطلوب است، معنايش اين نيست كه انسان به نعمت هاى خداوند پشت پا بزند و بكلّى از آنها اعراض نمايد؛


1ـ يوسف/20.

بلكه مقصود اين است كه به آنها دل نبندد و همچنين اينكه مى‌فرمايد: براى فردا ذخيره نكن، منظور اين نيست كه به طور كلّى ذخيره كردن مذموم است، بلكه از ذخيره‌اى كه از عدم توكّل ناشى مى‌شود و مثلا به احتكار مى‌انجامد نكوهش شده، چرا كه احتكار با زهد سازگارى ندارد. انسان زاهد، از نعمت ها به قدر ضرورت استفاده مى‌كند و در آينده نيز متّكى به خداوند است و راضى به رضاى اوست. آرى اگر ذخيره نمودن برخى از اجناس و كالاها اعم از مواد غذايى و غيره، براساس انگيزه صحيحى باشد، با زهد منافات نداشته و به نظر عقل و شرع پذيرفته است، پس در اين امر ملاك نيت و انگيزه انسان است.

نقل مى‌كنند كه حضرت سلمان(رضي الله عنه) از پيش قُوت يكسال خود را تهيّه مى‌نمود، بدان انگيزه كه هر روز در پى تهيّه مقدارى غذا نباشد و وقتش صرف آن نشود، براى مثال آرد به اندازه نياز يكسال را تهيّه مى‌نمود و در خانه مى‌گذاشت تا هر روز به قدر ضرورت استفاده كند. اين ذخيره‌سازى به جهت احتكار نبود، شأن آن بزرگوار بالاتر از اين بود، بلكه او براى اينكه وقتش هدر نرود و به كارهاى اصلى خود بپردازد غذاى لازم براى يكسال را تهيّه مى‌كرد، آن هم غذايى كه عبارت بود از روزانه يك لقمه نان جوى خشك!

اين عمل از هر گونه عيب و نقصى برى است، زيرا به جهت ترس از حوادث و پيشامدهاى احتمالى آينده نيست و اگر چنين باشد نوعى سوء ظنّ به خدا است و با توكّل و بندگى و نيز با زهد و پارسايى سازش ندارد.

خدايى كه امروز براى ما روزى فراهم ساخته است، فردا نيز مى‌تواند روزى ما را فراهم كند. آن زمان كه هنوز به دنيا نيامده بوديم، غذاى ما را در پستان مادر قرار داد، پس چطور از فراهم ساختن غذاى فرداى ما عاجز است.

برخى از علما و صلحا آذوقه براى فرداى خود ذخيره نمى‌كردند و وقتى به اندازه نياز غذا تناول مى‌كردند، بقيه را بين همسايگان فقير خود تقسيم مى‌كردند و

اين خود تمرينى بود تا مبتلا به سوء ظن به خدا نگردند. كسانى كه به مراتب والاى انسانى و به مقامى مثل مقام سلمان، دست يافته اند، به اين تمرين ها نياز ندارند؛ ولى ما بايد سعى كنيم با وسوسه شيطان به خدا گمان بد نبريم، سعى كنيم آذوقه‌اى در خانه خود ذخيره نسازيم و لااقل مقدارى از آن را به نيازمندان انفاق كنيم.

«لَنْ تَنالُوا الْبِرَّ حَتّى تُنْفِقُوا مِمّا تُحِبُّونَ...»1

هرگز به نيكى نرسيد، مگر از آنچه دوست داريد انفاق كنيد.

كسى كه چيزهاى دوست داشتنى و مورد علاقه‌اش را نگه مى‌دارد و چيزهاى بى ارزش را هديه مى‌كند، هنرى نكرده و به مقام نيكوكاران نايل نمى‌گردد، نيكوكار كسى است كه از آنچه دوست مى‌دارد انفاق كند. اولياى خدا اگر چيزى مى‌خريدند و يا كسى به آنها هديه مى‌كرد و از آن خوششان مى‌آمد، آن را انفاق مى‌كردند، تا تعلق خاطر و دلبستگى به دنيا پيدا نكنند. اگر ما نمى‌توانيم به كلّى تعلق به دنيا و لذّت هاى آن را از دلمان خارج سازيم، لااقل سعى كنيم تعلقات را كم كنيم و تا آنجا كه امكان دارد كمتر از لذّت ها استفاده كنيم. البتّه نه به آن معنا كه از حدّ اعتدال خارج شويم و از ضرورت هاى زندگى نيز دست بشوييم.

يكى ديگر از توصيه هاى خداوند به پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) اين است كه فرمود:

«دُمْ عَلى ذِكْرى» يعنى پيوسته به ياد من باش.

آن حضرت سؤال كرد: چه كنم كه هميشه به ياد تو باشم؟

خداوند در جواب فرمود: «بِالْخَلْوَةِ عَنِ النّاسِ» از مردمى كه تو را از ياد خدا باز مى‌دارند اعراض كن.

بالطبع وقتى انسان صدايى را مى‌شنود و يا منظره‌اى را مى‌بيند توجه‌اش به آن جلب مى‌شود، لذا اگر ديدنى ها و شنيدنى هايى ما را متوجّه دنيا ساخته و از آخرت و خداوند غافل مى‌كند، بايد بكوشيم از آنها دورى جوييم چه آنكه آنها نتيجه‌اى جز


1ـ آل عمران/92.

غفلت از ياد خدا در پى ندارد. بنابر اين بايد سعى كرد از مردمى كه اهل دنيا هستند و تمام ذكر و فكرشان دنيا و تعريف از لذايذ آن است، دورى جست. انسان بايد با كسانى معاشرت كند كه رفتار و گفتارشان، انسان را به ياد خدا مى‌اندازد. در حديثى وارد شده كه حواريون از عيسى بن مريم سؤال كردند: با چه كسى معاشرت كنيم؟ عيسى فرمود:

«مَنْ يُذَكِّرُكُمُ اللّهَ رُويَتُهُ وَ يَزيدُ فى عِلْمِكُمْ مَنْطِقُهُ وَ يُرَغِّبُكُمْ فِى الاْخِرَةِ عَمَلُهُ»1

با كسى معاشرت كنيد كه ديدارش شما را به ياد خدا مى‌اندازد و گفتارش بر علمتان مى‌افزايد و عملش شما را به آخرت تشويق مى‌كند.

مسلّماً هر چند انسان با اين افراد معاشرت كند، براى او سودمندتر است و تعبير «بالخلوة عَنِ النّاس» به معناى دورى گزيدن از مردمى است كه معاشرت با آنها موجب غفلت از ياد خدا مى‌شود.

خداى متعال در ادامه پاسخ به حبيب خود مى‌فرمايد:

«وَ بُغْضِكَ الْحُلْوَ وَالْحامِضَ وَفَراغِ بَطْنِكَ و بَيْتِكَ مِنَ الدُّنْيا»

چشم از ترش و شيرين هاى دنيا فروبند، و اين قدر به اين خوراكى هاى دنياى فانى وابسته مباش، هم شكمت را از دنيا خالى بدار و هم خانه‌ات را.

آنگاه مى‌فرمايد:

«يا اَحْمَد: اِحْذَرْ اَنْ تَكُونَ مِثْلَ الصَّبىّ اِذا نَظَر اِلَى الاَْخْضَرِ وَالاَْصْفَرِ اَحَبَّهُ وَاِذا اُعْطِىَ شَيْئاً مِنَ الْحُلْوِ وَالْحامِضِ اِغْتَرَّ بِهِ»

مانند كودكان و خردسالان مباش كه چون چشمشان به سبز و زردى بيفتد (مظاهر دنيوى) و يا چيزى به آنها بخشيده شود، فريفته مى‌شوند.

افرادى كه هنگام عبور از خيابان ها، چيزهاى زرق و برق دار آنها را به خود جلب مى‌كند، از علايق كودكانه برخوردارند. پس خود را درياب تا مبادا اينها دل تو را


1ـ بحارالانوار، ج 1، ص 203.

بربايند و به خود متوجّه سازند.

انسان نبايد به زرق و برق فريبنده دنيا دل خوش كند. خوشحال باشد كه در خانه‌اش غذايى مصرف مى‌شود كه ديگران ندارند، لوازمى در خانه‌اش موجود است كه كم ياب و گران قيمت است و فرش هاى قيمتى در خانه‌اش گسترده شده است اين افكار بچه گانه است و با خدادوستى سازگار نيست.

ياد و توجه به خدا مقتضى است كه شكم را از خوراكى هاى لذيذ و خانه را از دنيا خالى كنيم. داستان حضرت پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) براى ما مى‌تواند بهترين سرمشق باشد: بر حسب نقل معروف وقتى پيامبر پرده رنگارنگى را بر سردر حجره فاطمه آويزان ديدند، ناراحت شدند و بدون سخن گفتن گذشتند، حضرت زهرا(عليها السلام) كه از نارضايى پدر آگاه شدند فوراً پرده را باز كردند و در راه خدا انفاق نمودند.

 

* * *

 

شنبه 10 اردیبهشت 1390  6:04 PM
تشکرات از این پست
ansansarolghaem110
ansansarolghaem110
کاربر تازه وارد
تاریخ عضویت : بهمن 1389 
تعداد پست ها : 58

کتاب آیت الله مصباح 1

درس پنجم

 

 

 

خصلتهاى رهيافته گان

 

به بهشت و ميراث گرسنگى و سكوت

 

 

 

ـ خصايص چهارگانه

ـ ميراث گرانبها

ـ تفسير گرسنگى و جوع ممدوح

ـ آثار مثبت گرسنگى و سكوت

 

 

خصلت هاى رهيافته گان

به بهشت و ميراث گرسنگى و سكوت

 

«يا اَحْمَدُ؛ وَ عِزَّتى وَ جَلالى ما مِنْ عَبْد ضَمِنَ لى بِاَرْبَعِ خِصال اِلاّ اَدْخَلْتُهُ الْجَنَّةَ. يَطْوى لِسانَهُ فَلا يَفْتَحُهُ اِلاّ بِما يَعْنيهِ وَيَحْفَظُ قَلْبَهُ مِنَ الْوَسْواسِ وَيَحْفَظُ عِلْمى وَنَظَرى اِلَيْهِ وَ تَكُونُ قُرَّةُ عَيْنَيْهِ الْجُوعَ.

يا اَحْمَدُ؛ لَوْ ذُقتَ حَلاوَةَ الْجُوعِ وَالصَّمْتِ وَالْخَلْوَةِ وَ ما وَرِثُوا مِنْها. قالَ: يا رَبِّ ما ميراثُ الْجُوعِ؟ قالَ: اَلْحِكْمَةُ وَ حِفْظُ الْقَلْبِ وَ التَّقَرُّبُ اِلَىَّ وَ الْحُزْنُ الدّائِمُ وَ خِفَّةُ الْمَؤُنَةِ بَيْنَ النّاسِ وَ قَوْلُ الْحَقِّ وَ لايُبالى عاشَ بِيُسْر اَمْ بِعُسْر.

يا اَحْمَدُ؛ هَلْ تَدْرى بِاَىِّ وَقْت يَتَقَرَّبُ الْعَبْدُ اِلَىَّ؟ قالَ لا يارَبِّ. قالَ: اِذا كَانَ جائِعاً اَوْ ساجِداً»

 

خصايص چهارگانه

خداوند متعال به رسول گرامى اسلام خطاب مى‌كند و مى‌فرمايد: يا احمد به عزّت و جلالم سوگند، هر بنده‌اى كه چهار خصلت را در خود پديد آورد، او را وارد بهشت مى‌سازم و آن چهار خصلت عبارتند از:

«يَطْوى لِسانَهُ فَلايَفْتَحُهُ اِلاّ بِما يَعْنيهِ»

زبان خود را از بيان آنچه كه براى او لازم و مفيد نيست حفظ نمايد.

«يَحْفَظُ قَلْبَهُ مِنَ الْوَسْواسِ»

دل خود را از وسوسه نگاه داشته و اجازه ورود وسوسه هاى شيطانى را به قلب خويش ندهد.

 

«يَحْفَظُ عِلْمى و نَظَرى اِلَيْهِ»

متوجه باشد كه من ناظر و مراقب بر همه اعمال و كارهاى او مى‌باشم.

«تَكُونُ قُرَّةُ عَيْنَيْهِ الْجُوعَ»

گرسنگى را موجب چشم روشنى خود بداند.

آنگاه خداى متعال خطاب به حبيب خود مى‌فرمايد:

«يا اَحْمَدُ: لَوْ ذُقْتَ حَلاوَةَ الْجُوعِ وَ الصَّمْتِ وَ الْخَلْوَةِ وَ ما وَرِثُوا مِنْها، قالَ يا رَبِّ: ما ميراثُ الْجُوعِ؟ قالَ: اَلْحِكْمَةُ وَ حِفْظُ الْقَلْبِ وَ التَّقَرُّبُ اِلَىَّ وَ الْحُزْنُ الدّائِمُ وَ خِفَّةُ الْمَؤُنَةِ بَيْنَ النّاسِ وَ قَوْلُ الْحَقِّ وَ لايُبالى عاشَ بِيُسْر اَمْ بِعُسْر. يا اَحْمَدُ: هَلْ تَدْرى بِاَىِّ وَقْت يَتَقَرَّبُ الْعَبْدُ اِلَىَّ؟ قال: لا يا رَبِّ، قالَ: اِذا كانَ جائِعاً اَوْ ساجِداً.»

 

ميراث گران بها

اى احمد:‌اى كاش مى‌دانستى كه گرسنگى و سكوت چقدر شيرين‌اند و آثار اين دو چقدر زياد است.

حضرت(صلى الله عليه وآله) عرض مى‌كند: پروردگارا، ميراث و اثر گرسنگى و سكوت چيست؟

خداوند پاسخ مى‌دهد كه آثار اين دو عبارتند از:

1ـ حكمت:

يعنى گرسنگى و سكوت مقدمه و زمينه ساز حكمت و شناخت حقايق است.

2 ـ حفظ قلب:

يعنى در همه حال اختيار قلب و دل آدمى به دست خود اوست.

3ـ تقرّب به سوى من:

عبد به واسطه گرسنگى و سكوت مى‌تواند به من نزديك گردد و قرب معنوى پيدا كند.

4ـ حزن و اندوه دايم:

 

حالت حزن كه از حالات ممدوح است (پس از اين، راجع به مدح حزن توضيح خواهيم داد) از آثار جوع و سكوت است.

5ـ سبكبارى در بين مردم

6ـ قول به حقّ:

يعنى به واسطه نداشتن طمع در مال مردم، مى‌تواند همه جا حقّ را گفته و از هيچ كس ترس و واهمه‌اى نداشته باشد.

7ـ نيانديشيدن به اينكه آيا روزگار او به سختى مى‌گذرد يا به آسانى؛ زيرا انسان كم خرج به اين فكر نيست كه ثروتمند باشد و يا تنگ دست.

آنگاه مى‌فرمايد:‌اى احمد: آيا مى‌دانى كه چه وقت بنده‌ام به من تقرّب پيدا مى‌كند؟

حضرت عرض كرد: نمى‌دانم

خداوند فرمود: آن هنگام كه بنده‌ام در حال گرسنگى و يا در حال سجده باشد، به من نزديك مى‌شود.

 

توضيح و تفسير

آفرينش انسان براى رسيدن به كمالات نهايى و رسيدن به جايگاه ابدى است و راه يابى به آن جايگاه منوط به رعايت چهار شرط است، كه در حديث معراج از آنها ياد شده و با به كار بستن آنها، خداوند خود ورود به بهشت را ضمانت كرده است. دو شرط از اين شروط چهارگانه مربوط به اعضا و جوارح ظاهرى (مربوط به زبان و شكم) است و دو شرط ديگر مربوط به امور قلبى و باطنى است: كه يكى از آن دو سلبى و به معناى بازداشتن قلب از وسوسه هاى شيطانى است و شرط ديگر ايجابى و به معناى توجه انسان به حضور خداوند و نظارت بر اعمال اوست. البتّه به كار بستن دو شرط اوّل آسان‌تر است و به كاربستن دو شرط اخير كار آسانى نيست و به رياضتهاى فراوان نياز دارد.

 

اصولا حفظ زبان از پرگويى و حفظ شكم از پرخورى، يكى از راه هاى مبارزه با شيطان است. گرچه دام هاى شيطان منحصر به زبان و شكم نيست، ولى اين دو قوى ترين ابزار و ادوات شيطان در مسير انحراف آدمى است، زيرا اگر كسى بتواند شكم را كنترل كند، شهوت را نيز مى‌تواند تحت كنترل در آورد و اگر كسى توانست زبان خود را حفظ كند، نگاه داشتن چشم و گوش نيز ميسور خواهد بود.

بزرگ ترين عامل سلب آگاهى، شعور و درك، و سلب حضور قلب از انسان، همانا پربودن شكم است. انسان با شكم پر نمى‌تواند فكر كند و موفق به مطالعه، حضور قلب در نماز و بسيارى از امور ديگر نمى‌شود. اين مسئله به تجربه ثابت شده است و لذا معروف است كه «عبادةُ الشَّبعان كتملُّق السَّكران»1 كسى كه با شكم پُر به عبادت مى‌پردازد، نظير انسان مستى است كه به تملّق ديگران پرداخته است. كسى كه مست است شعورى ندارد، لذا تملّق گفتن او ارزش و اعتبارى ندارد پس خضوع و نيايش انسان سير كه با شكم پر به عبادت مى‌پردازد، از هيچ ارزش و اعتبارى برخوردار نيست.

هنگام پر بودن شكم، درك و آگاهى كه از خصايص انسان است، از او سلب مى‌گردد، دقيقاً مانند پرنده‌اى كه وزنه سنگينى به پاى او بسته‌اند و هر چه اين وزنه سنگين‌تر باشد، پرواز او را مشكل‌تر مى‌سازد. پس پر بودن شكم به منزله وزنه سنگينى است كه به پاى مرغ روح آدمى بسته شده است و مانع پرواز او مى‌گردد و به عكس، موجب فرو رفتن در طبيعت و از بين رفتن نورانيّت و لطافت روح انسانى است و نمى‌گذارد كمالات روحى ظاهر گردند. (البته شناخت رابطه روح با بدن امر ساده‌اى نيست كه بتوان در مباحث كوتاهى آن را مطرح كرد؛ ولى به هر حال كسى


1- به همين معنا دو روايت از على عليه السلام نقل شده است:

1ـ «لاتجتمع الفطنة والبطنة»: هرگز تيزهوشى و هوشيارى با شكم پرورى جمع نمى‌گردد. مستدرك الوسائل، ج 16، ص 221، حديث 19652.

2ـ «لاتجتمع عَزيمة وَ وَليمة»: عزم و انديشه بر كار، با سورچرانى جمع نمى‌گردد. نهج البلاغه فيض الاسلام، ص 692، خ 211. شرح نهج البلاغة ابن ابى الحديد، ج 11، ص 142.

كه با شكم پر از غذا بسر مى‌برد، احساس مى‌كند روح او نمى‌تواند پرواز نموده و اوج بگيرد و بسان پرنده‌اى است كه پايش به وزنه سنگينى بسته شده باشد).

 

شنبه 10 اردیبهشت 1390  6:04 PM
تشکرات از این پست
ansansarolghaem110
ansansarolghaem110
کاربر تازه وارد
تاریخ عضویت : بهمن 1389 
تعداد پست ها : 58

کتاب آیت الله مصباح 1

تفسير گرسنگى و جوع ممدوح

ستايش گرسنگى در روايات به معناى مطلوب بودن تحمل رنج گرسنگى بطور مطلق نيست، بلكه مراد توجه دادن انسان ها به موانع پرواز روح آدمى و آنچه مزاحم فعاليت هاى روحى است؛ چه در جنبه هاى حضورى، يعنى توجهات قلبى و چه در جنبه هاى حصولى، يعنى فكر كردن وانديشيدن.

بنابراين انسان نه آن قدر گرسنگى بكشد كه از رنج آن نتواند كار كند و نه آن قدر پرخورى كند كه مانع فعاليت هاى او گردد و به تعبير حضرت علاّمه طباطبايى(قدس سره)منظور از جوع در اين گونه روايات، سبك بودن شكم ـ در مقابل پرخورى ـ است نه اينكه مقصود گرسنگى باشد. خوردن غذاهاى مطبوع نه تنها مضرّ نيست، بلكه براى سلامتى بدن مفيد و لازم است؛ ولى رعايت اعتدال نيز لازم است.

(راجع به جوع و تحمل گرسنگى، در كتب اخلاقى مطالب زيادى مطرح شده كه بزرگان بر اثر آن به كمالات والايى دست يافتند، و ما براى رعايت اختصار، به همين اندازه بسنده مى‌كنيم).

اينكه پيامبر اسلام از آثار جوع و سكوت، سؤال مى‌كنند و پاسخ مى‌شنوند، بدين معنى نيست كه حضرت نمى‌دانستند و يا معاذاللّه، بدان عمل نمى‌كردند، بلكه براى پند گرفتن ديگران و نيز براى اين بودكه اين دريافت ها ارمغانى براى خاكيان و اهل زمين باشد.

 

آثار مثبت گرسنگى و سكوت

الف: اوّلين اثر و ميراث گران بهاى گرسنگى و سكوت حكمت است؛ يعنى راه يابى انسان به حقايق و واقعيّت هاى نايافته و درك واضح و آشكار آنها.

انسان با تجربه هاى محدود خويش نيز مى‌تواند درك كند كه چقدر اين دو امر در فراگيرى حقايق مؤثّر مى‌باشند، چنانكه در اواخر ماه رمضان، انسان احساس مى‌كند روح او آماده پرواز است و طراوت و شادابى و لذّت هاى معنوى همه وجود او را فراگرفته است. بنابراين به بدن به قدرى بايد رسيدگى نمود كه در خدمت پرواز روح باشد، نه اينكه مانع و مزاحم طيران و عروج روح و توجّه آن به معنويّات و عالم ملكوت گردد.

عقل آدمى كه از قواى روحى وى به شمار مى‌آيد، با سبك بودن شكم مى‌تواند فعاليّت كرده و به درك حقايق نايل شود.

ب: دومين اثر ارزشمند گرسنگى و سكوت، حفظ قلب از وسوسه هاى شيطانى است. مؤمنان روزه دار به تجربه دريافته‌اند كه به جمع حواس و حفظ قلب موفّق ترند و افرادى كه خويشتن را به پرخورى عادت داده‌اند نيز بخوبى مى‌دانند، كمتر مى‌توانند عنان قلب را در دست خويش گرفته و از پراكندگى حواس و افكار و خيالات واهى محفوظ بمانند.

ج: سومين اثر گرسنگى و سكوت، تقرب به خداست. تقرب به خدا، كمال واقعى و بزرگ ترين هدف و آرمان مؤمنان و پارسايان است. براى رسيدن به اين هدف متعالى و مهم، بايد دل از هواهاى نفسانى و گرايش هاى پوچ مادى و دنيوى پاك گردد و اين ميسور نيست، جز با تقويت اراده و رشد قدرت تصميم گيرى در جهت شكل گيرى هويت الهى و معنوى انسان. در اين راستا شكى نيست كه روزه، نقش مهم و ارزنده‌اى در تقويت اراده و جهت دهى آن به سمت تقرب به خدا دارد.

د: چهارمين اثر دو امر ياد شده، اندوه دائم مى‌باشد. در روايات فراوانى از حزن و نيز افراد محزون تعريف و تمجيد شده است و اين سخن بدان معنا نيست كه انسان پيوسته عبوس و خشن باشد، بلكه منظور تحصيل حالتى است در برابر سرمستى و

نشاط و شادى بى مورد و بى حد كه از صفات منحطِّ حيوانى است. فرد ساكت و گرسنه هرگز شاديهاى كاذب، و تفريحهاى حاكى از بى خبرى و خنده هاى مستانه ندارد و رفتار او با متانت و آرامش همراه است. البته ممكن است حزن در امور مادّى و عقب ماندن از دنياداران، در مسابقه ثروت اندوزى، رخ دهد كه به هيچ وجه ممدوح نيست، بلكه حُزنى كه در برابر شادى بى حد و مستى غافلانه قرارگيرد، شايسته مدح و ستايش است.

اينكه انذار و ترسانيدن مردم، يكى از مهم ترين وظايف رسولان الهى به شمار آمده، بدين جهت است كه آدميان از عمر خويش استفاده شايسته برند و اعمال و رفتار خويش را كنترل كنند و از امكانات و نيروهاى خدادادى به نحو مطلوب بهره گيرند. مؤمن از اينكه مقدارى از عمرش صرف امور ارزشمند و لازم نگرديده و يا لااقل در مباحات مصروف شده محزون است؛ زيرا از سرمايه‌اش كاسته شده و سودى در اين تجارت نصيبش نگشته است.

بى جهت نيست كه برخى بزرگان از بسيارى مباحات نيز دست مى‌شستند. وقتى مؤمن به زندگى اين فرزانگان نظر مى‌كند و خود را با آنها مقايسه كرده و عمر خويش را صرف در مباحات و امور بى فايده مى‌بيند، محزون و اندوهگين مى‌گردد و تصميم مى‌گيرد گذشته ها را جبران كند و باقى مانده عمر خود را قدر بداند.

هـ: اثر ديگر گرسنگى و سكوت، سبك بارى است؛ يعنى هر قدر آدمى به مردم احتياج كمترى داشته باشد آزادتر است، ولى كسى كه شكم بارگى را پيشه كند ـ بدان جهت كه پيوسته در انديشه طعام مطلوب‌تر و لذّت بيشترى است ـ از حرّيت و آزادى محروم است و به مانند چهار پايان، همواره به فكر آخور خويش و به تعبير مولى اميرالمؤمنين(عليه السلام) همّ او علف اوست؛ در نتيجه با مشكلات فراوانى مواجه خواهد شد: از جمله كسب درآمد بيشتر براى تهيه سفره هاى رنگين و غذاهاى لذيذ و احياناً دست يازيدن به كارهاى نامشروع، براى تأمين مقاصد خود.

 

و: اثر ديگر آن دو امر، دفاع از حقّ و حقيقت است.

كسى كه زندگى معمولى و بى آلايش و بدون تشريفات دارد، زبانش نيز باز است و قادر است در همه جا از حق دفاع كند، برخلاف شكم باره‌اى كه قدرت دفاع از حقّ را ندارد و همواره به رعايت و ملاحظه ديگران مى‌پردازد، تا مبادا به منابع درآمد او ضربه‌اى وارد آيد. فرد سبك بار و «خفيف المؤنة» پروايى ندارد كه از حق گويى او ديگران برنجند و يا به زندگيش آسيبى وارد سازند، زيرا او با امكانات اندك زندگى خويش را سپرى كرده و همه جا مردانه، در برابر كژى ها و بى عدالتى ها، از حقّ دفاع مى‌كند. انسان سبك بار و «خفيف المؤنة» مى‌كوشد تا آبرومند زندگى كند؛ ولى شكم باره مى‌كوشد تا هميشه خوش زندگى كند و بين اين دو تفاوت زيادى است.

ز: با توجه به مطالب گذشته، اثر سودمند ديگر گرسنگى و سكوت به روشنى آشكار مى‌گردد و آن اينكه مؤمن پرهيزگار هيچ‌گاه به اين فكر نيست كه روزگارش چگونه مى‌گذرد: به سختى يا به آسانى؟ زيرا به تقدير و قضاى الهى رضا داده و در دنيا به قناعت و كم خرجى روى مى‌آورد و به جمع آورى ثروت و مال همّت نمى‌گمارد، تا به گرفتارى و بيمارى هاى روانى‌اى كه دنياداران بدان مبتلا هستند، مبتلا گردد.

در ادامه خداى سبحان فرمود:

آيا مى‌دانى چه وقت بنده‌ام به من تقرّب مى‌جويد؟

آن حضرت عرض كرد: نمى‌دانم.

فرمود: در حال گرسنگى و سجده: بدون شكّ بهتر است اين دو با هم جمع گردند، زيرا گرسنه‌اى كه در حال سجده باشد روحش آمادگى بيشترى براى پرواز و قرب به حق دارد، زيرا با تحمّل رنج گرسنگى احساس ضعف و كوچكى و تواضع در برابر خدا مى‌كند و بر اثر سجده، كمتر حواسش پراكنده مى‌گردد و در نتيجه حضور قلب بيشترى خواهد داشت.

 

شنبه 10 اردیبهشت 1390  6:05 PM
تشکرات از این پست
ansansarolghaem110
ansansarolghaem110
کاربر تازه وارد
تاریخ عضویت : بهمن 1389 
تعداد پست ها : 58

کتاب آیت الله مصباح 1

درس ششم

 

 

 

لزوم توجه به نماز

 

و درك حضور خداوند

 

 

 

ـ حقيقت و ماهيت نماز

ـ اهميت و ارزش نماز

ـ انديشه در نماز و عظمت خداوند

 

 

لزوم توجه به نماز و درك حضور خداوند

 

«يا اَحْمَدُ؛ عَجِبْتُ مِنْ ثَلاثَةِ عَبيد: عَبد دَخَلَ في الصَّلوةِ وَ هُوَ يَعْلَمُ اِلى مَنْ يَرْفَعُ يَدَيْهِ وَ قُدّامَ مَنْ هُوَ وَ هُوَ يَنْعِسُ و عَجِبْتُ مِنْ عَبْد لَهُ قُوتُ يَوْم مِنَ الْحَشيشِ اَوْ غَيْرِهِ وَ هُوَ يَهْتَمُّ لِغَد و عَجِبْتُ مِنْ عَبْد لايَدْرى اَنّى راض عَنْهُ اَوْ ساخِطٌ عَلَيْهِ وَ هُوَ يَضْحَكُ»

 

در ادامه حديث شريف معراج خداوند خطاب به پيامبر مى‌فرمايد:

اى محمد؛ از سه دسته از بندگانم در شگفتم، دسته اول: بنده‌اى كه به نماز مى‌ايستد و مى‌داند دستان خود را به سمت چه كسى بلند كرده و در برابر چه كسى ايستاده، و در عين حال خواب آلوده است!

اين فراز از روايت به نكته‌اى اشاره دارد كه درد همه ماست و لااقل اكثر ما بدان مبتلاييم و آن اينكه حق نماز را ادا نمى‌كنيم؛ گرچه هر كس آگاهى و معرفت بيشترى دارد، بايد توجه بيشترى به نماز داشته و اهميّت آن را بهتر درك كند.

سر بسته همه مى‌دانيم كه نمازمان در خور و شايسته پذيرش الهى و به مانند نمازى كه اولياى الهى برپا مى‌دارند نيست و نيز مى‌دانيم آثار و ثمراتى كه در قرآن و روايات براى نماز ذكر شده است، بر نماز ما مترتّب نمى‌گردد؛ ولى بسيارى از ما، به تفصيل، به ميزان كوتاهى و تقصير خود آگاه نيستيم، لذا بايد سعى كنيم به ميزان نقص و عيب نمازمان پى ببريم. زشتى و عيب نمازى را كه بدون حضور قلب و از روى بى حالى آورده مى‌شود، بدانيم و نيز بينديشيم كه اگر نماز كامل و شايسته‌اى مى‌خوانديم، چقدر از فرصت بر پاى دارى نماز بهره مى‌گرفتيم و به چه نتايج والايى

دست مى‌يافتيم و اكنون كه بدون حضور قلب و توجه نماز مى‌خوانيم، چه نتايج و منافعى را از دست مى‌دهيم و چه زيانهايى متوجه ما مى‌گردد.

شايسته است قدرى در نماز اولياى خدا نگريسته و با مقايسه نماز آنان با نماز خود، به نقايص و عيوب نمازمان پى ببريم؛ چرا كه با مقايسه ضعيف با قوى و ناقص با كامل، بهتر به ميزان عيب و نقص پى مى‌بريم.

البته براى جبران نقيصه كوتاهى و بى توجهى در نماز، بزرگان كتاب هايى نوشته‌اند كه از جمله آن كتاب ها «اسرارالصلوة» مرحوم ميرزا جواد آقاى تبريزى و نيز «اسرارالصلوة» امام، رضوان الله عليه، است و ما در اين فرصت به شمّه‌اى از مطالبى كه درباره نماز مطرح شده، اشاره مى‌كنيم:

 

حقيقت و ماهيّت نماز

نماز يعنى اينكه بنده در برابر خداوند بايستد و اظهار بندگى كند و دست نياز به سوى او داشته باشد. كسى كه به نماز مى‌ايستد بايد محضر خدا را درك كند و بداند در برابر چه مقامى ايستاده است و در نتيجه، وظيفه بندگى را با نهايت خضوع و خشوع به جاى آورد.

وقتى ما به نماز مى‌ايستيم، كمتر به نماز توجه داريم و توجهمان به ساير مسائل معطوف مى‌گردد، گاهى مسائلى كه مربوط به ده ها سال قبل است، به خاطرمان مى‌آيد. تازه وقتى مى‌خواهيم سلام بدهيم متوجه مى‌شويم كه نماز مى‌خوانديم! چقدر زشت و ناپسند است كه ما در مقابل خدا بايستيم و توجه نداشته باشيم در برابر چه كسى ايستاده‌ايم و چه مى‌گوييم! خداوند اين حالت را از علايم منافقان به شمار آورده است:

«وَ لايَأْتُونَ الصَّلوةَ اِلاّ وَ هُمْ كُسالى...»1

 


1ـ توبه/54.

و نيز در روايتى وارد شده است، كسى كه نماز مى‌خواند، ولى دل به نماز نمى‌سپرد، آيا نمى‌ترسد كه او را به صورت الاغ مسخ كنم. آن قدر بى توجهى در نماز زشت و ناشايست است كه كسى كه بدان مبتلا گردد، مستحق اين است كه به صورت الاغى مسخ شود؛ در واقع او انسان نيست. چطور ممكن است انسان در برابر بزرگى بايستد و هيچ توجهى به او نداشته و دلش جاى ديگر باشد، چه رسد به اينكه در برابر خداى جهان بايستد ـ خدايى كه همه هستى، همه خوبى ها و همه نعمت ها از اوست ـ و به اندازه توجه به يك انسان معمولى نيز به او اعتنا و توجه نكند!

آيا وقتى انسان در برابر ديگرى ايستاده و با او سخن مى‌گويد، رويش را از او بر مى‌گرداند؟ و اگر چنين كند عقلا نمى‌گويند او ديوانه است؟ البته خداى متعال جسم نيست كه صورت ما به طرف او متمايل گردد، بلكه ارتباط و مواجهه با خدا توسط دل انجام مى‌گيرد، چرا كه او بر هر چيزى احاطه دارد و تنها با دل مى‌توان با او روبرو شد، حال اگر دل را از او منصرف سازيم و به نماز توجه نداشته باشيم، روى از خدا برگردانده ايم.

آيا كسى كه خداوند، از روى لطف، بدو اجازه داده در حضور او بايستد و با او سخن گويد و به درد دل و مناجات بپردازد ـ به جاى غنيمت شمردن اين فرصت و شكر بر اين نعمت بزرگ ـ جا دارد از او غافل گردد؟ شخصيتهاى بزرگ به راحتى به انسان بار نمى‌دهند و اجازه نمى‌دهند هركسى به خدمت آنها برسد، امّا خداوند متعال به جهت محبّت بى حدّش، در خانه‌اش را به سوى همه انسانها باز گذاشته و به آنها اجازه داده روى به سوى او داشته باشند. حال بايد فرصت را غنيمت بشماريم و با تمام وجود روى به سوى او داشته باشيم و تنها توجهمان به سوى او باشد.

اگر كسى به خدا اعتقاد نداشت و معتقد نبود كه در محضر خداست طبيعى

است كه به او اعتنايى ندارد، ولى كسى كه به خدا اعتقاد دارد و مى‌داند در برابر خدا ايستاده، بى اعتنايى او زشت و ناشايست است، لذا در روايت تعبير «عجبت»1 به كار رفته است: خداوند مى‌فرمايد من تعجب مى‌كنم از اينكه بنده‌ام در برابر من مى‌ايستد؛ ولى نشاط و توجه ندارد.

 

اهميت و ارزش نماز

از آنجا كه نماز اهميّت شايانى دارد و تأثير به سزايى در سعادت انسان مى‌گذارد، شيطان تمام سعى خود را صرف مى‌كند تا ما را از حقيقت نماز و از انجام نمازى كه مورد پذيرش خدا قرار گيرد، محروم سازد، لذا خاطره هاى فراوانى را به ذهن ما القا مى‌كند تا دل ما به نماز توجه نداشته باشد. البته شيطان بركسى تسلط ندارد و اين ما هستيم كه به شيطان اجازه مى‌دهيم در قلب و دل ما جاى گيرد و با او انس مى‌گيريم و پيوسته با او سرو كار داريم و بالطبع در هنگام نماز نيز ما را به خود مشغول مى‌سازد.

بهترين راه براى تكامل و تقرّب انسان به خدا، نماز است و خدا به جهت عنايت به انسان و تكامل او، اين عمل را واجب كرد و الا او نيازى به نماز ندارد. او تحت هر شرايطى، بر ما واجب كرده در اوقات پنجگانه نماز را به جاى آوريم؛ حتّى برخى از فقها فرموده اند: كسى كه در دريا غرق شده است بايد با همان حال نماز بخواند و به خدا توجه قلبى داشته باشد، گرچه رو به قبله بودن و ساير شرايط از او ساقط مى‌گردد. اين نيست جز نقش اساسى نماز در تكامل و سعادت انسان، لذا پيامبر مى‌فرمايد: «الصَّلاةُ خَيْرُ مُوضُوع...»2 و نيز امام رضا(عليه السلام) مى‌فرمايد:

 


1ـ حالاتى مثل تعجب، ترس، اندوه و ساير احساسات، به موجود مادى كه به مادّه تعلّق دارد اختصاص دارد و خداى متعال منزّه است از اينكه از چيزى تعجب كند، يا بترسد و يا اندوهگين شود و اگر خداوند اين تعابير را درباره خويش به كار برده، خواسته است به زبان ما سخن گفته باشد.

2ـ جامع احاديث الشيعة، ج 4، ص 6؛ يا الحكم الزاهرة، ص 139.

«الصَّلوةُ قُرْبانُ كُلِّ تَقى»1

شيطان به سبب كينه و دشمنى ديرينه با بنى آدم، سعى دارد آنها را از بهترين چيزها و با اهميت ترين آنها محروم سازد و تلاش مى‌كند، انسان را از عوامل رشد و سعادت و تكامل خويش غافل سازد:

«قالَ فَبِعِزَّتِكَ لاَُغْوِيَنَّهُمْ اَجْمَعينِ»2

شيطان گفت: به عزّت و جلالت سوگند، همه خلق را گمراه خواهم كرد.

گاهى دو ركعت نماز و حتىّ دو ركعت نافله كه صحيح و با حال و توجه خوانده شود، موجب مى‌گردد گناهان انسان بخشوده شود، چون ممكن نيست انسان، با توجه و حال نماز بخواند و بداند در برابر چه كسى ايستاده، امّا از كرده هاى زشت خود پشيمان نگردد و تصميم نگيرد، ديگر به گناه روى نياورد.

در روايتى پيامبر مى‌فرمايد: «اگر جلوى خانه كسى نهر آبى جارى باشد و او هر روز پنج بار خود را در آن نهر شستشو دهد، آيا چركى در بدنش باقى مى‌ماند؟ همانا نماز به مانند نهر آب است، پس آنگاه كه انسان نماز مى‌خواند، همه گناهانش بخشيده مى‌شود»3

اگر ما به ماهيت نماز پى برده و درست از آن بهره ببريم، ديگر در ما آلودگى باقى نمى‌ماند، ولى متأسفانه ما قدر نماز را نمى‌دانيم و آن را سرسرى مى‌گيريم؛ لذا هيچ فايده‌اى به حالمان نمى‌بخشد. پس نكته دوم اين است كه در اهميّت و آثار ارزشمند نماز بيانديشيم، تا پى ببريم به اينكه با اين نمازهاى فاقد حال و توجه و حضور قلب، خود را از چه فوايد و بركاتى محروم ساخته ايم.

وقتى دو ركعت نماز موجب مى‌گردد، همه گناهان انسان آمرزيده شود، پايدارى


1ـ كافى، ج 3، ص 265.

2ـ ص/82.

3ـ وسائل الشيعة، ج 3، ص 7.

در انجام نمازهاى شايسته و درخور پذيرش الهى، انسان را به والاترين درجات «قرب الى اللّه» نايل مى‌كند. حال با توجه به اين نكات، چيزى جز ندامت و پشيمانى و حسرت در اثر از دست دادن آن منافع كلان، براى ما باقى نمى‌ماند.

وقتى ما صد تومان از دست مى‌دهيم حواسمان پرت مى‌شود و اگر گوهر گران بهايى و يا يك انگشتر، به ارزش صد هزار تومان، گم كنيم، تا مدتى آشفته خاطر مى‌گرديم و شبها خوابمان نمى‌برد؛ اين در حالى است كه دو ركعت نمازى را كه به همه دنيا و لذّت هاى آن مى‌ارزد، از دست مى‌دهيم و ناراحت نمى‌گرديم!

اى كاش، مى‌دانستيم اولياى خدا چه بهره هايى از نماز مى‌برند: برخى بزرگان مى‌فرمودند ـ شايد اين مطلب مضمون برخى روايات نيز باشد ـ اگر پادشاهان دنيا مى‌دانستند نماز خواندن چه لذّتى دارد، دست از سلطنت مى‌كشيدند و به نماز روى مى‌آوردند. (از اين لحن و سخن بر مى‌آيد كه خودشان به اين درجه از معرفت دست يافته بودند).

ما شبانه روز چقدر تلاش مى‌كنيم به لذّتهايى دست يابيم، حال اين لذتها ممكن است از طريق خوراك و پوشاك تأمين گردد و ممكن است از راههاى ديگر. گاهى سالها زحمت مى‌كشيم و مقدّماتى را فراهم مى‌سازيم تا به لذتى برسيم؛ آن عالم مى‌فرمايد: تمام لذّتهايى كه براى سلاطين وجود دارد، در برابر لذّتى كه انسان مؤمن از دو ركعت نماز مى‌برد، ناچيز است؛ اما آنها به لذّتهاى مادّى دلخوشند و از لذّت مناجات با خدا خبر ندارند.

براى جبران زيانهاى گذشته و استفاده بهتر از نماز و نيز از دست ندادن بركات و منافع مناجات با خدا، بايد از نكات و دستورالعمل هايى كه در روايات و كلمات علما و اولياى خدا و نيز از توصيه هاى اخلاقى علماى اخلاق، كه يا خود با تجربه، ثمربخش بودن آنها را دريافته‌اند و يا از روايات استفاده كرده اند، بهره ببريم. (ارزش اين نكته ها بى نهايت است، ولى چون مفت و ارزان به دست ما مى‌رسد، قدرش را

نمى دانيم. هر روايتى كه در كتاب هاى روايى ضبط گرديده، از همه ثروتها و لذّتهاى دنيا بيشتر ارزش دارد).

 

انديشه در نماز و عظمت خداوند

از جمله كارهايى كه براى تحصيل حضور قلب و توجه بايد انجام داد، اين است كه انسان، پيش از نماز لحظاتى را به تفكّر مشغول گردد و توجه خود را به خدا معطوف سازد، براى چند دقيقه در مصلاّ و جايگاه نماز، خود را از غير خدا فارغ كند، دل را از افكار و خيالات واهى خالى سازد و با متمركز ساختن حواس خود و به فراموشى سپردن گرايش هاى دنيوى، سعى كند حضور قلب پيدا كند. البته با تفكّر و پشيمانى در اثر از دست دادن منافع معنوى نماز و جبران زيان و خسارت هاى گذشته، اين مهم بهتر حاصل مى‌گردد.

قبل از شروع نماز، لازم است انسان افكار خود را كنترل كند و تا آنجا كه مى‌تواند توجه خود را به نماز و محل نماز و سجده معطوف دارد و يا اگر در جاى خلوتى است و كسى متوجه او نمى‌شود، راحت و سبك بنشيند تا فشارى به بدنش وارد نگردد و بعد از تمركز حواس، حضور خدا را تصور كند و به خود بباوراند كه در محضر خداى متعال قرار گرفته است.

ما ادّعا مى‌كنيم در حضور خدا هستيم و عالم در محضر خداست، ولى اين تنها لقلقه زبان است و دلمان باور ندارد: وقتى در اتاق دور از چشم ديگران به سر مى‌بريم، رفتار خاصّى از ما سر مى‌زند و آنگاه كه متوجه شويم شخصى و حتىّ بچه‌اى ما را مى‌بيند، رفتارمان عوض مى‌شود! وقتى كه انسان در برابر همنوع خود مواظب رفتارش است و حواسش را جمع مى‌كند، اگر باور كند در حضور خداست و بداند خدا او را مى‌بيند، مسلّم از هرزگى دل و اين سو و آن سو شدن آن جلوگيرى مى‌كند. اگر انسان خود را در برابر ديگرى ببيند، دلش آزاد نيست كه به اين سو و آن

سو توجه كند و روى به اين سو و آن سو داشته باشد، بخصوص وقتى خود را در مقابل خدا ببيند و حضور او را درك كند، بيشتر دلش را كنترل مى‌كند و بهتر حضور او را درك مى‌كند، يا وقتى در نماز «اللّه اكبر» مى‌گويد و باور دارد خدا از هركس بزرگتر است و عظمت او را كرانه نيست، لحظه‌اى از درك حضور او و توجه به او غافل نمى‌گردد. در ابتداى امر، ما ناتوان از درك عظمت خدا هستيم و تنها اين الفاظ را بر زبان جارى مى‌سازيم و نمى‌توانيم عظمت و بزرگى خدا را توصيف كنيم: يعنى چه كه خدا بزرگ است؟ يا خدا چقدر از انسان و ساير موجودات والاتر و بزرگتر است؟ اصلا ذهن ما ظرفيت درك خدا را ندارد، گرچه انسان با توجه به آثار الهى و با سعى و تلاش و پيمودن مراحلى، تا حدى مى‌تواند عظمت خدا را درك كند.

امام صادق(عليهم السلام) روايت مفصّلى نقل مى‌كند كه زينب عطرفروش به خانه پيامبر آمد و از عظمت خداوند متعال سؤال كرد، پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) در جواب به مقايسه عوالم و آسمان هاى هفت گانه و كهكشانها پرداختند و نيز خردى و كوچكى هر كدام را نسبت به ديگرى بيان كردند، از جمله فرمودند: «اين زمين با آنچه درون اوست و آنچه بر روى اوست، در برابر آسمان اوّل به مانند انگشترى است كه در بيابانى پهناور افتاده باشد و همين طور آسمان اوّل در برابر آسمان دوم به مانند انگشترى است كه در بيابانى افتاده باشد»1 اين نسبت در مقايسه هر يك از عوالم به عالم بالاتر نيز وجود دارد و شكّى نيست مقايسه بين عوالم و كهكشانها انسان را به عظمت الهى رهنمون مى‌كند.

زمين با همه گستردگى و فراخى، در برابر خورشيد خيلى كوچك است و همين طور خورشيد قابل مقايسه با برخى ستارگان ديگر نيست و همه در فضايى شناورند و هيچ‌گاه با يكديگر برخورد نمى‌كنند. علاوه كسى كه با هيئت جديد آشنا باشد، مى‌داند كه گاهى فاصله بين كهكشان ها ميليون ها سال نورى است. نورى كه هر ثانيه


1ـ بحارالانوار، ج 60، ص 85 ـ 83.

سيصد هزار كيلومتر مسافت را طى مى‌كند، حساب كنيد در طول يكسال چقدر حركت مى‌كند، تا برسد به يك ميليون سال نورى! تازه وراى اين كهكشان ها، عوالم ديگرى نيز هست، چرا كه ستارگان مرئى تنها زيورهاى آسمان اوّل هستند، در اين باره خداوند مى‌فرمايد:

«وَ زَيَّنا السَّمآءَ الدُّنْيا بِمَصابيحَ»1

آسمان پايينتر را به چراغ هاى درخشنده زيور داديم.

(تازه كسى از آسمان هاى ديگر خبر ندارد و حتى نمى‌تواند وسعت آنها را حدس بزند). شكّى نيست كه همه اينها بيانگر حكمت و عظمت بى كران الهى است. خداوندى كه با گفتن يك «كن» همه موجودات را آفريده ـ تازه اين را ما مى‌گوييم و او نياز به گفتن «كن» ندارد و اراده او براى آفرينش هستى كافى است ـ داراى چه قدرت و عظمتى است كه عالم و جهان با اراده او پديد آمد و با اراده او باقى است و هرگاه اراده نكند همه چيز نابود مى‌گردد.

پس وقتى انسان با توجه به عظمت آفرينش، تا حدّى عظمت خداوند را شناخت، بايد در نماز متوجه باشد در برابر چه كسى ايستاده است. آيا در برابر چنين موجودى جا دارد به فكر نان، آب، لباس و خانه و وسايل ديگر باشد؟ مگر همه هستى، انسان ها، كره خاكى و درياها و كوهها در برابر خدا چه ارزشى دارند كه انسان خدا را رها كند و به دنبال شكم و لباس و زن و بچه و بالاخره به دنبال دنيا برود؟ آيا انسان عاقل چنين مى‌كند؟

بنابراين از جمله امورى كه باعث مى‌گردد انسان حضور قلب پيدا كند، اين است كه قبل از نماز در عظمت خداوند تفكّر كند و درك كند كه در برابر چه كسى ايستاده است و نيز دعاهايى را كه براى قبل از شروع نماز و نيز بعد از نماز وارد شده، بخواند. در هنگام نماز سعى كند معانى جملاتى را كه بر زبان جارى مى‌كند، تصور


1ـ فصلت/12.

كند و در آنها بيانديشد، چنانكه مرحوم ميرزا جواد آقاى تبريزى در «اسرار الصلوة» به اين مطلب سفارش كرده اند. طبيعى است وقتى انسان مى‌خواهد حرف بزند، ابتدا معانى الفاظ را در ذهن خود تصور مى‌كند و بعد سخن مى‌گويد، ولى ما عادت كرده‌ايم سريع نماز بخوانيم و مَجال تفكّر و انديشيدن در معانى جملات را به خود نمى‌دهيم.

لازم است انسان با تأمل و توجه نماز بخواند و اگر قبلا ظرف يك دقيقه، يك ركعت مى‌خواند، اينك يك ركعت را ظرف دو دقيقه بخواند و اين براى كسى كه مى‌خواهد به حضور خدا برود، وقت زيادى نيست. رفته رفته، توجه داشتن به معنا ملكه او مى‌گردد، چنانكه توجه به الفاظ ملكه اوست.

امام سجاد(عليهم السلام) مى‌فرمايد:

«... وَ اِذا صَلَّيْتَ فَصَلِّ صَلاةَ مُوَدِّع»1

وقتى نماز مى‌خوانى فرض كن (در آستانه مرگ هستى) آخرين نمازت را مى‌خوانى.

ما وقتى نماز مى‌خوانيم، نمى‌دانيم كه موفق مى‌شويم نماز ديگرى بخوانيم يا نه، لذا امام مى‌فرمايد فرض كن اين آخرين نمازى است كه مى‌خوانى. اگر انسان بداند، از عمرش تنها به اندازه خواندن چند ركعت نماز باقى مانده است، حواسش را جمع مى‌كند و سعى مى‌كند نمازش را بهتر و شايسته‌تر به جا آورد، حال كه ما نمى‌دانيم عمرمان تا كى باقى است، فرض كنيم اين آخرين نمازى است كه بجا مى‌آوريم. چنين تصورى باعث مى‌گردد در برابر شيطان مقاومت كنيم و او را از خود برانيم و از لحظات و دقايقى كه در نماز سپرى مى‌كنيم، بهره شايان ببريم. شكى نيست كه چنين حالتى در پديد آمدن حضور قلب مؤثر است. البته بعد از نماز نيز انسان نبايد از خدا غافل گردد و از توجه و محضر خدا، روى برگرداند و به امور ديگر بپردازد.

آيا بعد از ساليانى كه از دوستتان دور مانده‌ايد و اكنون موفق شده‌ايد با او ملاقات


1ـ بحارالانوار، ج 69، ص 408

كنيد و از حضورش استفاده كنيد، بعد از ملاقات، فوراً از جاى برخاسته و بدون خداحافظى از او جدا مى‌شويد؟ كسى كه به مجرد گفتن «السلام عليكم و رحمة اللّه و بركاته» از جاى برمى خيزد و به دنبال كارش مى‌رود، گويا تا حال نزد خدا زندانى بود و انتظار مى‌كشيد هر چه زودتر درب زندان و قفس گشوده گردد، تا خود را نجات دهد!

لازم است بعد از نماز، انسان دست به دعا بلند كرده و به خود و ديگران دعا كند. در روايتى پيامبر نقل مى‌كنند كه خدا فرمود:

«مَنْ اَحْدَثَ وَ لَمْ يَتَوَضَّأْ فَقَدْ جَفانى وَ مَنْ اَحْدَثَ وَ تَوضَأَ وَ لَم يُصَلِّ رَكْعَتَيْنِ فَقَدْ جَفانى وَ مَنْ احدثَ و تَوَضَّأَ و صَلّى رَكْعَتَيْنِ وَ دَعانى وَ لَمْ اَجِبْهُ فيما سَأَلَنى مِنْ اُمُورِ دينِه وَ دُنْياهُ، فَقَدْ جَفَوْتُهُ وَ لَسْتُ بِرَبٍّ جاف»1

كسى كه وضويش باطل شود و تجديد وضو نكند، به من جفا كرده است و نيز اگر وضو گرفت و دو ركعت نماز نخواند باز به من جفا كرده است و اگر وضو گرفت و نماز خواند و دعا كرد درباره امور دين و دنيايش، و او را پاسخ ندادم، به او جفا كرده‌ام و من پروردگار جفا كارى نيستم.

پس يكى از چيزهايى كه باعث توجه به خدا و جلب عنايت او مى‌گردد، همواره با وضو بودن است و چه بهتر كه انسان بعد از وضو دو ركعت نماز بخواند و بعد از نماز دعا كند و از خدا بخواهد لحظه‌اى او را به خود وانگذارد و او را از نظر دور نداشته و عنايتش را از او برندارد.

مگر يك وضو گرفتن و دو ركعت نماز چقدر وقت مى‌برد و چقدر مشقّت دارد كه خدا مى‌گويد: اگر دعاى او را اجابت نكنم به او ظلم كرده ام، اين نيست جز عنايت خداوند و به آسانى نبايد اين عنايت را از دست داد.

كسانى كه بر اين كار مداومت دارند و همواره با وضو هستند و بعد از وضو دو ركعت نماز مى‌خوانند و پس از او دعا مى‌كنند، بهره فراوانى از اين كار برده‌اند و


1ـ بحارالانوار، ج 80، ص 308.

مسلم دعايشان به اجابت مى‌رسد، گرچه ممكن است دير به اجابت برسد، چرا كه اين به صلاح ديد خدا بستگى دارد.

در ادامه حديث معراج خداوند مى‌فرمايد:

«وَ عَجِبْتُ مِنْ عَبْد لَهُ قُوتُ يَوْم مِنَ الْحَشيشِ اَوْ غَيْرِه وَ هُوَ يَهْتَمُّ لِغَد و عَجِبْتُ مِنْ عَبْد لايَدْرى اَنّى راض عَنْهُ اَوْ ساخِطٌ عَلَيْهِ وَ هُوَ يَضْحَكُ...»

و در شگفتم از بنده‌اى كه غذاى امروزش فراهم است و كوشش مى‌كند براى فرداى خود غذا ذخيره كند و نيز در شگفتم از بنده‌اى كه نمى‌داند من از او راضى يا خشمناكم، و در عين حال او همواره شاد و خندان است.

 

* * *

 

شنبه 10 اردیبهشت 1390  6:08 PM
تشکرات از این پست
ansansarolghaem110
ansansarolghaem110
کاربر تازه وارد
تاریخ عضویت : بهمن 1389 
تعداد پست ها : 58

کتاب آیت الله مصباح 1

درس هفتم

 

 

 

 

امتيازات اولياى الهى

 

 

 

 

ـ ياد خدا و تكلم با او، بهترين لذت اولياى خدا

 

 

امتيازات اولياى الهى

 

در ادامه حديث معراج، خداوند در خطاب به پيامبرش مى‌فرمايد:

«يا اَحْمَدُ؛ اِنَّ في الْجَنَّةِ قَصْراً مِنْ لُؤْلُؤ فَوْقَ لُؤْلُؤ وَ دُرَّة فَوْقَ دُرَّة لَيْسَ فيها قَصْمٌ ولا وَصْلٌ. فيها الْخَواصُ أَنْظُرُ اِلَيْهِمْ كُلَّ يَوْم سَبْعينَ مَرَّةً فَاُكَلِّمُهُم كُلَّما نَظَرْتُ اِلَيْهِمْ وَ اَزيدُ فى مِلْكِهِمْ سَبْعينَ ضِعْفاً وَ اِذا تَلَذَّذَ اَهْلُ الْجَنّةِ بِالطّعامِ والشَّرابِ، تَلَّذَّذُوا اُولئِكَ بِذِكْرى وَ كَلامى وَ حَديثى. قالَ: يا رَبِّ؛ ما عَلامَةُ اُولئِكَ؟ قالَ مَسْجُونُونَ قَدْ سَجَنُوا اَلْسِنَتَهُمْ مِنْ فُضُولِ الْكَلامِ وَ بُطُونَهُمْ مِنْ فُضُولِ الطَّعامِ»

«اى احمد؛ در بهشت قصرى است كه از لؤلؤ و دُر و مرواريد ساخته شده و آنها روى هم انباشته شده‌اند و شكستگى و گرهى ندارند. در اين قصر خاصان درگاه من بسر مى‌برند و هر روز هفتاد بار به آنها مى‌نگرم و با ايشان سخن مى‌گويم و به وسعت و گستره ملكشان هفتاد برابر مى‌افزايم و آنگاه كه اهل بهشت از طعام و شراب بهشتى لذت مى‌برند، آنان از ياد، سخن و كلام من لذت مى‌برند.

پيامبر گرامى اسلام سؤال مى‌كند: خداوندا؛ علامت و نشانه آنها چيست؟ خداى متعال در جواب مى‌فرمايد: آنان زندانيانى هستند كه زبان هاى خود را از پرحرفى و شكم خود را از پرخورى زندانى و حبس كرده اند»

سخنى كه برايشان مفيد نيست نمى‌گويند و از غذايى كه بى فايده است و براى تكامل آنها سودى ندارد و باعث نيرو گرفتن بر عبادت و طاعت خدا نمى‌شود، به

شدت پرهيز مى‌كنند. بنابراين اگر سخنى مى‌گويند در جهت رضاى خداست و نيز براى انجام وظيفه، تغذيه مى‌كنند.

با توجه به جمله اول اين فراز از حديث شريف معراج كه ويژگى هاى يكى از قصرهاى بهشتى در آن ذكر شده، پيداست كه ما نمى‌توانيم از حقايق جهان آخرت تصوّر دقيق و روشنى داشته باشيم. ويژگى هاى آن جهان با حقايق اين عالم متفاوت است و ما با تصوّرات و ادراكات و تخيّلاتى كه داريم، نمى‌توانيم به حقيقت و چگونگى آن واقف گرديم: آنچه ما از رنگ ها و شكل ها و خواصّ يك موجود تصور مى‌كنيم، در ارتباط با امورى است كه در اين جهان، از طريق حواس پنجگانه خود، با آنها تماس داريم و از اين طريق حقيقتشان را درك كرده ايم، در حالى كه نظام آن جهان بكلّى با نظام اين جهان متفاوت است. ما هيچ حقيقتى از آن عالم را احساس نمى‌كنيم، چون حقايق آن عالم دور از دسترس است و حواس ما را به قلمرو آنها راهى نيست.

ويژگى ها و خصوصيّاتى كه از جهان و عالم آخرت در روايات و آيات بيان شده، تنها شماى مبهمى از آن عالم را براى ما ترسيم مى‌كنند و از شباهت هاى محدودى كه آن عالم با جهان ما دارد و از مقايسه نعمت هاى آن عالم با جهان خاكى، تصوير مبهمى از آن عالم به دست مى‌آوريم والاّ حواس و قواى ادراكى ما، ضعيف‌تر از آن است كه بتواند حقايق آن جهان را درك كند.

يكى از ويژگى هايى كه در حديث بيان شده و ما درست نمى‌توانيم آن را تصور كنيم، كاخى است كه از لؤلؤ و جواهرات ساخته شده و اين جواهرات به اندازه‌اى شفافند كه هيچ لكّه و گرهى بر روى آنها مشاهده نمى‌شود و بندبند نيستند! تعبيرى كه در اين روايت از آن كاخ شده، فراتر و والاتر از چيزى است كه ما تصوّر مى‌كنيم. در برخى از روايات، درباره خانه هاى بهشتى آمده است كه از خشت طلا و نقره ساخته شده‌اند و در جاى ديگر گفته شده كه در بهشت قصرهايى است كه درون آن

از بيرون پيداست، همين كافى است كه ما بدانيم تمام كاخهاى عظيم دنيا كه تاكنون ساخته شده و يا بعد از اين ساخته خواهد شد، در برابر كاخهاى بهشت، كوخى بيش نيست. محقرترين و پست ترين خانه ها و قصرهاى بهشتيان، هزاران بار از بهترين كاخهاى دنيا دلپذيرتر است. در ميان آن كاخها يك كاخ ممتاز و برجسته وجود دارد كه ويژه خواص است. ساكنان اين كاخ به طعامها و شرابهاى بهشتى دلخوش نيستند، با اينكه طعام و شرابهاى بهشتى بسيار ارزنده‌تر از خوردنى ها و نوشيدنى هاى دنياست و كسانى كه داراى همت بلندند، از لذت هاى حرام دنيا چشم مى‌پوشند تا به آن طعام ها و شراب هاى بهشتى برسند، ولى در ميان بهشتيان افرادى هستند كه هيچ توجهى به آنها ندارند ـ اينكه طعام و شراب بهشتى تا چه حد بر طعام و شراب دنيا امتياز دارد خود جاى بحث دارد، در اين باره قرآن كريم مى‌فرمايد: «وَ سَقاهُمْ رَبُّهُمْ شَراباً طَهُوراً»1

در جاى ديگر مى‌فرمايد:

«يُسْقَوْنَ مِنْ رَّحيق مَخْتُوم. خِتامُهُ مِسْكٌ وَ فى ذلِك فَلْيَتَنافَسِ المُتَنافِسُونَ»2

به آنها شراب ناب سر به مهر بنوشانند كه به مشك مهر كرده‌اند و بر اين نعمت هاى بهشتى، بايد راغبان بر يكديگر پيشى گيرند.

ياد خدا و تكلم با او بهترين لذّت اولياى خدا

به هر ترتيب گروهى از بهشتيان به طعام و شراب بهشتى كه خداوند براى بندگان خاص خود مهيا ساخته، توجّه و اعتنايى ندارند:

«اِذا تَلَذَّذَ اَهْلُ الْجَنَّةِ بِالطَّعامِ وَ الشَّرابِ تَلَذَّذُوا اُولئِكَ بِذِكْرى وَ كَلامى وَ حَديثى» لذت اين دسته از اهل بهشت به طعام و شراب بهشتى نيست، بلكه به ياد خداوند و گفتگوى با اوست.


1-الانسان/21.

2- المطففين/25.

آنها در ذكر خدا و سخن گفتن با او چه يافته‌اند كه باعث گرديده، به ديگر لذايذ اعتنايى نداشته باشند؟ براى توضيح مطلب و تقريب به ذهن، مثالى ذكر مى‌كنيم: اگر انسان سرسفره‌اى بنشيند كه انواع و اقسام غذاهاى لذيذ و خوش طعم در آن چيده اند، به گونه‌اى كه هر كدام لذت بخش‌تر از ديگرى است، مثلا يك نوع از اين غذاها 10 درجه لذت دارد، دوّمى 20 درجه، سوّمى 30 درجه و...، آيا شخص عاقل با وجود غذايى كه 100 درجه لذّت دارد، بدون هيچ دليل و مرجّحى، غذاى كم لذت را تناول مى‌كند؟! حال اگر چيزى باشد كه لذّتش از خوردن و آشاميدن بيشتر است و نياز مبرمى نيز به خوردن و آشاميدن ندارد، بالطبع آن را انتخاب خواهد كرد.

بنابراين عقلايى نيست كه انسان سر سفره از آنچه لذّت بيشترى دارد صرف نظر كرده و به غذاى بى ارزش ترى قناعت كند. قطعاً اولياى خدا از لذت خوردنى ها و آشاميدنى هاى بهشتى بى خبر نيستند و صرف نظر كردن آنها علّتى ندارد، جز اينكه لذتى كه از ياد و سخن گفتن با خدا مى‌برند، به مراتب بيش از طعام و شراب بهشتى است. براى توضيح و بيان فزونى لذت ياد و سخن گفتن با خدا، بايد گفت: وقتى شكم انسان سير است، اگر غذاى بسيار لذيذى نيز تناول كند، نه تنها لذت نمى‌برد، بلكه ممكن است حالت تهوّع نيز به او دست دهد. انسان وقتى از غذا لذت مى‌برد كه بدنش بدان احتياج دارد و گرسنگى نشانه احتياج بدن است و نيز زمانى كه تشنه است از نوشيدن آب خنك لذت مى‌برد.

اكنون مى‌توان اين سؤال را مطرح كرد كه انسان به چه چيز بيشتر نيازمند است؟ طبيعى است بدن ما نياز به آب و غذا دارد و اين يك نياز مادّى و حيوانى است، بلكه از آنجا كه گياهان نيز به غذا احتياج دارند، مى‌توان گفت نياز به غذا يك نياز نباتى است. اما انسانيت انسان به شكم نيست كه وقتى خالى شود و مواد غذايى‌اش تحليل رود، نياز انسانى پيدا كند، بلكه همانطور كه گفته شد نياز به غذا، نياز

جسمانى و حيوانى است و هرچه نياز بيشتر باشد در صورت تأمين، لذّت بيشترى حاصل مى‌شود. بايد گفت: هيچ نيازى براى انسان برتر از نياز به خداوند نيست، چرا كه همه نيازها به وسيله يكى از نعمت هاى خدا تأمين مى‌شود و اين در حالى است كه همه عالم هستى با يك اراده او تحقق مى‌يابد:

«اِنَّما اَمْرُهُ اِذا اَرادَ شَيْئاً اَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ»1

فرمان نافذ خدا چنان است كه چون آفرينش چيزى را اراده كند، به محض اينكه بگويد: موجود باش، بى درنگ موجود مى‌شود.

وجود همه عوالم هستى، ظهور اراده خداست و اگر لحظه‌اى اراده او قطع گردد، همه عوالم نابود خواهند شد. ما به مظاهر اراده الهى، از خورشيد و آسمان گرفته، تا زمين و آب و ساير چيزهايى كه از آنها پديد مى‌آيد، نيازمنديم و مجموعه اينها به اذن و اراده الهى موجودند. وقتى نياز ما با يك لقمه نان كه در نظام آفرينش سرسوزنى هم به حساب نمى‌آيد برطرف مى‌شود و از آن لذّت مى‌بريم، پس احتياج ما به كسى كه تمام عوالم هستى به يك اراده او موجود مى‌گردد تا چه حد خواهد بود؟!

ما اگر به هوا نياز داريم در واقع به خدا احتياج داريم كه آن را براى ما بيافريند و در اختيارمان قرار دهد؛ اگر احتياج به غذا داريم، در واقع به خدا احتياج داريم و نيز در ساير نيازمنديها، كه بشر هرگز از آنها خالى نيست و نمى‌توان آنها را شماره كرد و حدّى برايشان معيّن ساخت. اگر انسان بتواند به كمك ابزارهاى دقيق علمى و با كامپيوترهاى پيشرفته، مقدار نياز خود را محاسبه كند، رقم عجيبى بدست مى‌آورد و تازه همه اينها وابسته و نيازمند به يك اراده الهى است؛ يعنى به يك فعل خداوند كه آن خود جلوه محدودى از ذات بى نهايت خداست. بنابراين هر اندازه ما فكر كنيم و به مغز خود فشار آورده و عقلمان را به كار اندازيم و از تمامى ابزارها و وسايل


1- يس/82.

پيشرفته و مدرن دنيا بهره بگيريم، قادر نخواهيم بود ميزان نيازمان به خداوند را حساب كنيم.

اگر ما اصل نياز و راه تأمين آن را درك كنيم، پى خواهيم برد كه چقدر مى‌توان از ارتباط با خداوند لذّت برد. عالى ترين لذتهاى دنيوى، نمود ضعيفى است از موجود بى نهايتى كه ما سراپا به او نيازمنديم. اگر نيازهايمان را مى‌شناختيم و مى‌دانستيم كه تنها او اين نيازها را برآورده مى‌كند، آن چنان لذّتى از رفع نيازها مى‌برديم كه ساير لذّتها نزد ما ارزش نمى‌يافت. اهل بهشت اين دو چيز را خوب فهميدند: اينكه نيازهايشان چيست و تنها خدا نيازشان را برطرف مى‌كند.

اهميّت اين جمله كه خدا مى‌فرمايد: «اَنْظُرُ اِلَيْهِمْ كُلَّ يَوْم سَبعينَ مَرَّةً» از آنجا روشن مى‌شود كه وقتى قرآن مى‌خواهد سخت ترين و بدترين عذابهايى را كه متوجه بندگان پست، منافق، لجوج و كسانى كه بالاترين جنايتها را مرتكب مى‌شوند و زيربار حق نمى‌روند و به ساحت مقدس الهى توهين مى‌كنند، بيان كند مى‌فرمايد:

«وَ لايُكَلِّمُهُمُ اللّهُ وَلايَنْظُرُ اِلَيْهِمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ»1

اينها به قدرى از رحمت خداوند دورند كه خدا با آنان سخن نمى‌گويد و به آنها نظرى نمى‌افكند.

از اينجا بايد فهميد كه سخن نگفتن خداوند و نگاه نكردن او به بندگان چه عقوبت بزرگى است و برعكس نگاه كردن و سخن گفتن او چه رحمت بزرگى است. البته درك اين معنا امرى است مهم و قابل توجه. اتفاقاً اين مطلب را بچه ها خوب درك مى‌كنند: وقتى يكى از دو بچه‌اى كه با هم دوستند و به يكديگر انس دارند، ديگرى را اذيّت كند، او اگر بخواهد دوستش را تنبيه و مؤاخذه كند، بالاترين كار اين است كه با او قهر مى‌كند. وقتى با او روبرو مى‌شود به او نگاه نمى‌كند و سربرمى گرداند، اگر حرف بزند جوابش را نمى‌دهد. اين براى بچه هايى كه با هم انس دارند بدترين عقوبت هاست و هر قدر انس بيشتر باشد، اين عذاب دردناكتر


1- آل عمران/77.

خواهد بود. متأسفانه وقتى انسان بزرگتر مى‌شود، به جاى اينكه ادراكات لطيفش رشد كند، ادراكات حيوانى‌اش رشد مى‌كند. آن بچه با فطرت خود دريافته كه نگاه مهربان دوستش از همه لذّت هاى ديگر با ارزشتر است و ما چون تنها به شكم و زندگى حيوانى توجه داريم، اين نحو نيازها را درك نمى‌كنيم و غافليم از اينكه چه لذّتهايى براى ما مفيد است و خود را در حدّ حيوانات تنزّل داده ايم. لذّت ما به خوردن و آشاميدن و غرايز جنسى محدود گرديده است و از اينكه لذّت هاى انسانى چقدر با ارزشتر و لذّت بخش‌تر و لطيفتر است و اگر اندكى از آن نصيب انسان شود از لذّتهاى مادى و حيوانى صرف نظر مى‌كند، غفلت داريم.

متأسفانه لذّتهاى مادى ما را به خود مشغول ساخته و از درك لذّتهاى معنوى و انسانى باز مى‌دارد و نمى‌گذارد انسان پى ببرد كه سر تا پا نياز به خداست و رابطه با خدا، بزرگترين لذّت براى انسان است و نيز باعث مى‌گردد كه او همواره به زندگى حيوانى توجه كند و از زندگى روحى و معنوى و در عين حال از ترقّى و تكامل محروم مى‌گردد.

مايه تأسف است كه هرچه از زمان سپرى مى‌شود به جاى اينكه اوج بگيريم و به ملكوت نزديك شويم و از فرشتگان فراتر رويم و به مقام اولياى خدا دست يابيم، بيشتر در امور مادى فرو مى‌رويم، مثل حيوانى كه در گل فرو مى‌رود. اگر ما بخواهيم از اين حالت پست نجات پيدا كرده و از اين ذلّت رهايى يابيم، بايد تلاش كنيم، توجه و دلبستگى مان به دنيا و ماديات كم شود. بديهى است، انسان به هرچه بيشتر توجه كند و بدان اُنس گيرد،از آن لذت بيشترى مى‌برد.

كسانى كه شب و روز سعى مى‌كنند كه غذاى لذيذترى پيدا كنند، وقتى مى‌شنوند در فلان جا غذاى لذيذى وجود دارد، بى درنگ به دنبال آن رفته و خود را به آن مى‌رسانند. هر روز توجه آنها به خوردنى ها و نوشيدنى ها بيشتر مى‌شود و لذّتهايشان بيشتر به اينها منحصر مى‌گردد و ماوراى آن را درك نمى‌كنند. اگر انسان

بخواهد خود را از اين حالت نجات دهد، بايد از لذايذ مادى صرف نظر كند، تا انس به ماديات كمتر شود، آنگاه توجه او به ماوراى ماده و لذايذ معنوى جلب مى‌گردد. چنانكه گفته شد، گروهى از اهل بهشت، در آخرت نيز به طعام و شراب بهشتى توجه ندارند؛ لذّت آنها در ياد خدا و شنيدن سخن اوست. لذّتشان در مشاهده آثار رحمت الهى است و اينكه خداوند به آنها عنايت دارد و با آنها سخن مى‌گويد و از احوالشان جويا مى‌شود.

كسانى كه در آخرت به طعام و شراب بهشتى و لذايذ ديگر توجهى ندارند، در دنيا نيز بدان ها توجه نداشته‌اند وگرنه چنانكه در دنيا به خوردنى ها و نوشيدنى ها علاقه مى‌داشتند، در آخرت نيز به خوردنى ها و نوشيدنى هاى بهشتى علاقه مند مى‌بودند، چرا كه خواسته انسان در آخرت به مثابه خواسته دنيوى اوست. لذّتهايى كه در آخرت به افراد مى‌دهند، هم سنخ حالات و درخواستهاى دنيوى آنهاست. خداوند در قرآن مى‌فرمايد:

«كُلَّما رُزِقُوا مِنْها مِنْ ثَمَرَة رِّزْقاً قالُوا هذَا الَّذى رُزِقْنا مِنْ قَبْلُ وَ اُتُوا بِهِ مُتَشابِهاً...»1

و چون آنها (مؤمنين) را از ميوه هاى بهشتى روزى دهند، گويند اين مانند ميوه هايى است كه پيش از اين، در دنيا، به ما مى‌دادند و هر ميوه و خوردنى كه براى آنان بياورند به يكديگر شبيه اند.

پس نعمت هايى كه در آخرت به انسان مى‌دهند، هم سنخ نعمت هايى است كه در دنيا به آن علاقه داشته است، چون اگر نعمتى به او بدهند كه مزه آن را درك نكرده باشد، قدرش را نمى‌داند و اين برايش نعمت نيست (نعمت براى هر كس، همان چيزى است كه بدو علاقه دارد).

«وَ فِيها ما تَشْتَهِيهِ الاَْنْفُسُ...»2 در بهشت هر چه نفوس بدان ميل و اشتها دارند مهياست.

كسانى همچون انبيا كه در آخرت لذّتشان در سخن گفتن با خداست، در دنيا دل


1- بقره/25.

2- زخرف/71.

به نعمت هاى حلال نمى‌بستند؛ چرا كه به دنبال لذّت بزرگترى بودند و طعام و غذاى روحشان از توجهات الهى تأمين مى‌گشت. گرچه در دنيا در حدى نبودند كه خدا با آنها سخن گويد و تنها انبيا چنين صلاحيتى داشته اند:

«وَ كَلَّمَ اللّهُ مُوسى تَكْلِيماً ...»1 و خدا با موسى به طور آشكار و روشن سخن گفت.

مؤمنينى كه دوست داشتند با خدا سخن گويند و به اين كار عشق مى‌ورزيدند و از سخن گفتن با مردم و سخنان بيهوده گريزان بودند، گرچه در دنيا چنين لياقتى نداشتند؛ ولى در آخرت به آرزوى خود خواهند رسيد.

برخى وقتى وارد مجلس مى‌شوند، منتظرند حرفى به ميان آيد و مشغول سخن گفتن شوند و نيز هستند كسانى كه وقتى فرصت فرا مى‌رسد و مانعى براى خود نمى‌بينند، بى دغدغه به شكم چرانى مى‌پردازند و از شيرينى ها و غذاهاى لذيذ لذّت مى‌برند؛ ولى در مقابل هستند كسانى كه وقتى در محل خلوتى قرار مى‌گيرند، نفس راحتى مى‌كشند و مشغول مناجات با خدا مى‌شوند. آن گاه كه در اجتماع بودند، اشتغال به وظايف اجتماعى مانع توجه كامل به خدا مى‌گشت و اكنون فرصتى فراهم گشته كه با محبوب خود مناجات كنند. از اينجاست كه وقتى پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) سؤال مى‌كند: «ما عَلامَةُ اُولئِكَ؟» علامت و نشانه آنها چيست؟ خداوند در جواب مى‌فرمايد:

«قَدْ سَجَنُوا اَلْسِنَتَهُمْ مِنْ فُضُولِ الْكَلامِ وَبُطُونَهُمْ مِنْ فُضُولِ الطَّعامِ»

زبانشان را از سخنان بيهوده و شكمشان را از غذاى زيادى باز داشتند.

آنها اگر سخن مى‌گويند براى اين است كه خدا پسندانه است و اگر غذا تناول مى‌كنند، به جهت خوشمزه بودنش نيست، بلكه از آن جهت است كه مرضىّ خداست و با آن توان مى‌يابند به اطاعت و عبادت خدا بپردازند.

 

* * *

 

شنبه 10 اردیبهشت 1390  6:08 PM
تشکرات از این پست
ansansarolghaem110
ansansarolghaem110
کاربر تازه وارد
تاریخ عضویت : بهمن 1389 
تعداد پست ها : 58

کتاب آیت الله مصباح 1

درس هشتم

 

 

 

لزوم دوستى و محبت

 

به فقرا و مستمندان

 

 

 

ـ ويژگى هاى مستمندان مؤمن و خدادوست

ـ دارايى و فقر، وسائل امتحان و آزمايش

ـ همنشينى با فقيران

 

 

لزوم دوستى و محبت به فقرا و مستمندان

 

«يا اَحْمَدُ؛ اِنَّ الَْمحَبَّةَ لِلّهِ هِىَ الَْمحَبَّةُ لِلْفُقَراءِ وَ التَّقَرُّبُ اِلَيْهِم. قالَ وَ مَنِ الْفُقَراءُ؟ قالَ اَلَذّينَ رَضُوا بِالْقَليلِ وَ صَبَرُوا عَلى الجُوعِ وَشَكَرُوا عَلَى الرَّخاءِ وَ لَمْ يَشْكوُا جُوعَهُمْ وَ لا ظَمَائَهُمْ وَ لَمْ يَكْذِبُوا بِاَلْسِنَتِهِمْ وَ لَمْ يَغْضِبُوا عَلى رَبِّهِمْ وَ لَمْ يَغْتَمُّوا عَلى ما فاتَهُمْ وَ لَمْ يَفْرَحُوا بِما آتاهُمْ.

يا اَحْمَدُ؛ مَحَبَّتى مَحَبَّةُ الفُقَراءِ فَأَدْنِ الْفُقَراءَ وَ قَرِّبْ مَجْلِسَهُمْ مِنْكَ وَاَبْعِدِ الاَْغْنِياءَ وَ اَبْعِدْ مَجْلِسَهُمْ عَنكَ فَاِنَّ الْفُقَراءَ اَحِبّائى»

اى محمد؛ محبت خدايى، همان محبت به فقرا و همنشينى با آنان است.

پيامبر سؤال كرد: فقرا كيانند؟ فرمود: آنان كه به كم و اندك راضى و قانعند و بر گرسنگى صابر و شكيبا و برخوشى شاكرند. از گرسنگى و تشنگى شكايت نمى‌كنند و هرگز دروغ نمى‌گويند و بر خداى خويش خشم نمى‌گيرند و بر از دست داده ها اندوهگين و بر آنچه به دست مى‌آورند شادمان نمى‌شوند.

اى محمد؛ محبت به من، محبت به فقراست. پس همنشين و هم مجلس فقرا باش و از ثروتمندان و اغنيا و همنشينى با آنان دورى كن كه فقرا دوستان من هستند.

 

در جمله: «انّ المحبّة للّه» دو احتمال وجود دارد، احتمال اول: «لام» در اللّه براى تزيين است، بنابراين جمله به اين معناست كه محبت به خدا، همان محبت به فقراست. احتمال دوم «لام» براى تزيين و زايد نيست، بلكه در معناى اصلى خود به كار رفته، بنابراين جمله چنين معنا مى‌شود: محبتى كه براى خداست، همان محبت به فقراست.

 

ويژگى هاى مستمندان مؤمن و خدادوست

مشخصّه هاى فقرايى كه محبت به آنها محبت به خداست:

«اَلَذّينَ رَضُوا بِالْقَليلِ» كسانى كه به كم و اندك راضى اند.

برخى حتى اگر تهى دست نيز باشند طماع و آزمندند، دلشان مى‌خواهد ثروتمند باشند و بهره شايان از دنيا ببرند و اگر دستشان مى‌رسيد، فراوان از نعمت هاى دنيا بهره مى‌بردند و به كم و اندك راضى نمى‌شدند؛ ولى دستشان نمى‌رسد ـ دوستى اين قسم فقيران مطلوب نيست، بلكه دوستى فقيرانى مطلوب و محبت به آنها محبت به خداست كه به كمِ دنيا راضى و قانع شده‌اند و چشم به نعمت هاى دنيا و مال مردم، ندوخته اند.

«وَ صَبَرُوا عَلَى الْجُوعِ» ويژگى دوم: تحمل و صبر بر نادارى و بى تابى نكردن بر گرسنگى است.

برخى از فقرا دايم آه و ناله سر مى‌دهند و از خدا گلايه مى‌كنند كه ما چه گناهى داشتيم كه به فقر و تنگدستى مبتلا شديم؛ ولى برخى وقتى به فقر مبتلا مى‌گردند ـ البته ابتلاى آنها به فقر، از روى كوتاهى و تقصير نيست، چون در آن صورت، مرتكب گناه شده اند؛ بلكه عوامل خارجى و حوادث طبيعى موجب فقر آنها گرديده است؛ سيل و زلزله‌اى رخ داده و هستى و زندگى آنها را نابود ساخته است ـ گر چه بر اثر فقر غذاى كافى و امكانات زندگى كافى به آنها نمى‌رسد، ولى آه و ناله سر نمى‌دهند و شكوه و گلايه نمى‌كنند و بر آن فقر صبر مى‌كنند؛ حتى سعى دارند فقر خود را پوشيده دارند و نمى‌گذارند ديگران از وضع آنها با خبر شوند:

«يَحْسَبُهُمُ الْجاهِلُ اَغْنِياءَ مِنَ التَّعَفُّفِ...»1

از فرط عفاف چنانند كه هر كس از حال آنها بى خبر است، پندارد غنى و بى نيازند.

اينان در عين صبر و بردبارى، تلاش مى‌كنند احتياجى به مردم نداشته باشند و در حد ضرورت رزقى به دست آورند.

 


1- بقره/273.

«وَ شَكَرُوا عَلَى الرَّخاءِ» و بر خوشى و نعمتى كه بدان ها رسد شاكرند.

وقتى خداوند به آنها نعمتى مى‌دهد و در گشايش زندگى و رفاه قرار مى‌گيرند، خداى را فراموش نمى‌كنند و به شكر او مى‌پردازند.

«وَ لَمْ يَشْكُوا جُوعَهُمْ وَ لا ظَمَائَهُمْ» و از گرسنگى و تشنگى شكوه نمى‌كنند.

اين ويژگى لازمه و نتيجه صبر است؛ وقتى انسان صبر و تحمل پيشه سازد، پيش مردم از گرسنگى و تشنگى خويش شكايت نمى‌كند.

«وَ لَمْ يَكْذِبُوا بِاَلْسِنَتِهِمْ» و هرگز زبان خويش را به دروغ نمى‌آلايند.

برخى از فقرا براى كمك گرفتن از ديگران دروغ نيز مى‌گويند، خُرد را كلان مى‌نمايانند، نياز و مشكل خويش را چند برابر جلوه مى‌دهند، تا رأفت و ترحم و دلسوزى ديگران را به خود جلب كنند. بالطبع فقرا بيشتر در معرض اين خطرند كه در هنگام كمك خواستن از سايرين دروغ بگويند؛ ولى فقرايى كه محبوب خداوندند، هيچ‌گاه دروغ نمى‌گويند.

«وَ لَمْ يَغْضِبُوا عَلى رَبِّهِمْ» و بر خداى خويش خشم نمى‌گيرند.

وقتى بر فقر صبور و بردبارند و از آن شكوه نمى‌كنند، بر خدا نيز خشم نمى‌گيرند. نه تنها نزد مردم، آه و ناله سر نمى‌دهند و زبان به شكوه نمى‌گشايند، در دل نيز از خدا گله‌اى ندارند، حال يا معرفت و شناخت آنها به توحيد، به حدى رسيده كه مى‌دانند مصلحت مؤمن در چيزى است كه خدا بر او پيش آورده، يا اگر معرفت آنها به اين حد نرسيده باشد، لااقل مى‌دانند شكايت از خدا شايسته مؤمن نيست.

«وَ لَمْ يَفْرَحُوا بِما اتاهُمْ» و بر آنچه به دست آورده‌اند شادمان نمى‌شوند.

 

شرح و توضيح

دو ويژگى اخير، از ساير ويژگى ها مهم‌تر است و به معناى فرموده خداوند است كه:

 

«لِكَيْلا تَأْسَؤا عَلى ما فاتَكُمْ وَلاتَفَرَحُوا بِما اتاكُمْ»1

هرگز بر آنچه از دست شما رود دل تنگ نشويد و بر آنچه به شما رسد، خوشحال نگرديد.

براى آنها داشتن و نداشتن مال يكسان است، چنان دل بستگى به دنيا ندارند كه اگر چيزى به آنها برسد، خوشحال و مغرور شوند و اگر چيزى از دست دادند، چنان ناراحت شوند كه نتوانند خود را كنترل كرده و بر اعصابشان مسلط شوند. اينها نشانه كم ظرفيتى و ضعف ايمان است.

 

دارايى و فقر، وسائل امتحان و آزمايش

مؤمن بايد بى اعتناى به دنيا باشد، چرا كه اگر دنيا در اختيار انسان قرار گرفت، نعمت خداست و وسيله آزمايش انسان است و اگر از او باز گرفته شد، آزمايش ديگرى براى او پيش آمده و بلايى است كه بايد بر آن صبر كرد. البته صبر و بردبارى بر فقر، به اين معنا نيست كه انسان براى رفع فقر تلاش نكند، بلكه بدين معناست كه تا فقر برطرف نشده بر آن شكوه و بى تابى نكند.

در شرح فرازهاى اول حديث گفته شد: خداوند براساس حكمت و مصلحت، تقديراتى را بر بندگان خود قرار داده است و آن تقديرات، با انتخاب و اختيار افراد منافات ندارد؛ يعنى چنان نيست كه افراد مجبور باشند و اختيار از آنها سلب گردد. شرايطى فراهم مى‌آيد كه به هر كس قسمى و سهمى از نعمتها تعلق مى‌گيرد و خدا هر چه را براى هر كس صلاح بداند، دراختيارش مى‌گذارد و شكى نيست كه همه اينها وسيله آزمايش انسان است.

مؤمن، به اينكه مصلحت و خير او در چيزى است كه خدا بر او مقدر ساخته اطمينان دارد: اگر همه دنيا را دراختيار او بگذارد، براى او خير است و اگر او را به گرفتارى و شكنجه و ظلم ستمگران مبتلا كند؛ آنچنان به خدا حسن ظن دارد كه آن را


1- الحديد/23.

خير مى‌بيند و احساس مى‌كند گرفتاريها و بلاها موجب نابود گشتن گناهان و بالا رفتن درجات او مى‌گردد. برخلاف تصور انسان كوته نظر. اگر خدا كسى را به فقر مبتلا مى‌كند، با او دشمنى ندارد و يا اگر ثروت انبوهى دراختيار كسى مى‌گذارد، از روى علاقه به او نيست.

انسان جاهلى كه از معارف دينى و تعاليم انبيا بى بهره است، وقتى به فقر مبتلا مى‌گردد، مى‌گويد خدا مرا تحقير كرده است و من نزد خدا بهايى نداشتم كه نگون بختم كرد.

«وَ اَمّا اِذا مَاابْتَلاهُ فَقَدَرَ عَلَيْهِ رِزَقَهُ فَيَقُولُ رَبّى اَهانَنِ»1

و چون (خداوند) براى آزمودن، او را تنگ روزى و فقير كرد، گويد خدا مرا خوار گردانيد.

در مقابل خدا مى‌فرمايد:

«فَاَمّا الاِْنْسانُ اِذا مَا ابْتَلاهُ رَبُّهُ فَاَكْرَمَهُ وَنَعَّمهُ فَيَقُولُ رَبّى اَكْرَمَنِ»2

و اما انسان، چون خدا او را به رنج و غمى گرفتار سازد، سپس به كرم خود او را نعمتى جهت آزمايش و امتحان بخشد، گويد؛ خدا مرا عزيز و گرامى داشته است.

قرآن علاوه براينكه فقر و دارايى را وسيله آزمايش معرفى مى‌كند، آنها را فرايند و برخاسته از علل و عواملى مى‌داند. چه بسا كسانى كه به فقر مبتلا مى‌شوند، فقر آنها بازتاب و مكافات اعمال زشت آنهاست و جزاى دنيايى رفتار آنهاست كه به فقرا رحم نمى‌كردند و به دنبال انباشت ثروت بودند و به ثروت خود مى‌باليدند.

هر رخدادى روى حساب و حكمت و مصلحت است؛ چنان نيست كه از اختيار خدا خارج باشد، يا خدا غافل گردد و در آن حال اوضاع به هم خورد و ناگاه آتش فشانى از كوهى فواره كشد و شهرى را نابود سازد! يا باران فراوانى ببارد و بر اثر سيل، خانه هاى مردم نابود گردد (و اينها در حال غفلت خداوند رُخ دهد)! مؤمن


1- فجر/16.

2- فجر/15.

مى داند خداوند بر هر كارى قادر است و چيزى از دايره اراده، علم و اذن او خارج نيست و تدبير موجودات جهان، از كوچك و بزرگ، در دست اوست:

«يُدَّبِرُ الاَْمْرَ مِنَ السَّماءِ اِلَى الاَْرْضِ ثُمَّ يَعْرُجُ اِلَيْهِ ...»1

اوامر عالم را از آسمان تا زمين تدبير مى‌كند.

پس همه رخدادهاى خوشايند و ناخوشايند روى حساب است، ولى ما به آن آگاهى نداريم و نبايد هم بدان آگاه شويم، چون آنچه رخ مى‌دهد براى آزمايش ماست و اگر به علّت آن پى ببريم، آزمايش نتيجه‌اى نمى‌بخشد. آزمايش افراد ضعيف بايد با ابهام توأم باشد. ممكن است افراد قوى، از قبل مورد و مواد امتحان و آزمون را بدانند، ولى به حال آنها تفاوت نمى‌كند، چون آنها از پس امتحان برمى آيند و نيز اگر از قبل بدانند چه مصيبتهايى بر آنها پيش مى‌آيد، ضررى به حال آنها نمى‌بخشد.

خداوند به انبيا و اولياى خود علومى تعليم داده است كه براساس آن، از قبل مى‌دانند، چه رخدادهايى براى آنها و يا ديگران رُخ خواهد داد و اين آگاهى بدانها زيان نمى‌رساند؛ البته آنها آنچه را مى‌دانند براى ديگران بازگو نمى‌كنند، ممكن است يك هزارم آن را براى برخى از اصحابشان بگويند، با توجه به اينكه گفتن آن مطالب برخلاف حكمت و مصلحت نيست و آگاهى به آنها، به مخاطبان زيان نمى‌رساند.

به عنوان مثال؛ وقتى استادى مى‌خواهد از شاگردان خود امتحان بگيرد، شاگردى كه در درس هايش موفق است و به خوبى همه مطالب را مى‌داند؛ دانستن يا ندانستن سؤالات امتحانى براى او يكسان است. انبيا و اولياى الهى چنانند كه از قبل مى‌دانند آزمون و امتحانشان چيست و در عمل، اين آگاهى تفاوتى به حال آنها نمى‌بخشد، چون آنها به آنچه وظيفه است و رضاى خدا در آن است عمل مى‌كنند؛


1- سجده/5

اما ديگران چنين نيستند: اگر از قبل مورد و مواد آزمون و امتحانشان را بدانند، تنها به آن مى‌پردازند و از مسائل ديگر چشم مى‌پوشند، بدين جهت مصلحت در اين است كه امتحان عموم مردم با ابهام توأم باشد.

گرچه ما نمى‌دانيم، چرا خداوند براى برخى فقر و براى برخى غنا و دارايى را مقدر ساخته، براى برخى بيمارى و گرفتارى هايى را پيش مى‌آورد ـ و هنوز يكى را پشت سرنگذاشته ديگرى رخ مى‌دهد ـ و براى ديگرى رفاه و آسايش را؛ ولى بالاجمال مى‌دانيم نه آن كس كه در اين دنيا، نعمت بيشترى بدو مى‌دهند محبوب‌تر است و نه اينكه هر كس به گرفتارى، فقر و ناراحتى ها مبتلا مى‌گردد، نزد خدا قرب و منزلتى ندارد و خدا به او اعتنا نمى‌كند؛ بلكه برعكس هر كه را خدا بيشتر دوست بدارد، بيشتر به بلا گرفتارش مى‌كند. در روايتى از على(عليه السلام) وارد شده:

«اَلْبَلاءُ لِلظّالِمْ اَدبٌ وَلِلْمُؤْمِنِ اِمْتِحانٌ وَلِلاَْنبياءِ دَرَجَّةٌ وَلِلاُْولياءِ كَرامَةٌ»1

بلا و گرفتارى فرجام و مجازات ظالم است و امتحان براى مؤمن و براى انبيا رتبه و مقام است و براى اوليا كرامت است.

و نيز شاعر مى‌گويد:

هر كه در اين بزم مقرب‌تر است *** جام بلا بيشترش مى‌دهند

پس ملاك عزيز بودن و يا ذليل بودن نزد خدا، دارا بودن و نادارى نيست، بلكه ملاك عزيز بودن اين است كه انسان به وظيفه‌اش عمل كند: اگر پول دار است، در رابطه با مالش به وظيفه‌اش عمل كند و اگر تهى دست است، وظيفه‌اش در تحمل و صبر و شكرگزارى است.

خداوند متعال مى‌فرمايد: «ما اَصابَ مِنْ مُّصيبَة فِى الاَْرْضِ وَلا فِى اَنْفُسِكُمْ اِلاّ فِى كِتاب مِنْ قَبْلِ اَنْ نَّبْرَأَها اِنَّ ذلِكَ عَلَى اللّهِ يَسيرٌ»2

 


1- بحارالأنوار، ج 67 (باب 12)، ص 235.

2- حديد/22.

هر رنج و مصيبتى كه در زمين (از قحطى و آفت و فقر و ستم) يا از نفس خويش به شما رسد، همه در كتاب (لوح محفوظ) پيش از آنكه در دنيا ايجاد كنيم ثبت است و اين كار بر خدا آسان است.

تمام حوادث در «لوح محفوظ» خداوند ثبت گرديده و براساس نظم و تدبير عالمانه و حكيمانه الهى رُخ مى‌دهد. بديهى است براى خداوند كار دشوارى نيست كه از هزاران سال قبل، حوادث را تنظيم و تدبير كند؛ گذشته از آن براساس آنچه از معارف دينى دريافته ايم، زمان در حيطه فعل، اراده و علم الهى مطرح نيست و در محدوده وجود او زمان را راهى نمى‌باشد (زمان در گستره حركت موجودات مادى و براى تعيين مقدار حركت آنها كاربرد دارد و در محدوده وجود مجردات، زمان مطرح نمى‌گردد).

براى خداوند ديروز و امروز و فردا يكسان است، فرقى نمى‌كند امرى را از پيش مقدر سازد يا در هنگام خودش تقدير كند. اين ما هستيم كه نمى‌توانيم برنامه يقينى و قطعى براى آينده خود ترسيم كنيم، مطمئن نيستيم كه فردا چه مى‌شود و نيز نمى‌دانيم، تا فردا زنده‌ايم يا نه، يا سالم مى‌مانيم تا بتوانيم به برنامه خود عمل كنيم يا نه و نيز نمى‌دانيم شرايط كارى كه مى‌خواهيم انجام دهيم فراهم مى‌گردد يا نه. ولى براى خداوند متعال هيچ كارى دشوار نيست و همه عالم هستى براى او حضور دارد. تمام موجودات و حوادث جهان آفرينش، از ميليون ها سال قبل تا ميليون ها سال بعد همه يكسان در نزد خدا حاضرند.

با توجه به مطالب فوق، وقتى نعمتى به انسان مى‌رسد، نبايد به خود مغرور شود، چرا كه همه چيز روى حساب و برنامه دقيقى تنظيم شده و براى آزمايش انسان است و نيز اگر گرفتارى و مصيبتى بر او پيش مى‌آيد، نبايد بى تابى كند چرا كه آنچه رخ داده به مصلحت اوست.

خداوند مى‌خواهد انسان به كمال معنوى و روحى برسد و از علايم اين كمال و نيز انسان كامل اين است كه در برابر بود و نبود نعمتها حساس نيست. البته كار آسانى

نيست كه داشتن و از دست دادن نعمت براى انسان يكسان باشد؛ ولى حداقل سعى كنيم در ابراز و اظهار حالت درونى خود افراط نكنيم. فكر نمى‌كنم اگر تمام دنيا را دراختيار ما بگذارند، با وقتى كه همه دنيا را از ما بگيرند يكسان باشد و تفاوتى در حال ما ايجاد نكند: ما اگر مقدار اندكى از مالمان از دست برود حواسمان پرت مى‌شود و حال خود را نمى‌فهميم، چه رسد كه يكباره هستى مان نابود گردد. لااقل سعى كنيم زياد ناراحت نشويم و مصيبتها را تحمل كنيم و خود را نبازيم.

ما هر چه به دريافت اين روحيه نزديك شويم كه در برابر گرفتارى ها بردبار باشيم و در برابر نعمتها مغرورنگرديم، نزد خدا مقربتر و عزيزتر نيز مى‌گرديم و روحمان كمال بيشترى مى‌يابد و اگر چنين نباشيم، در واقع به نعمتهاى دنيا پايبنديم و بنده آن هستيم و تعلقمان به امور زود گذر و فانى دنياست و اين دليل ضعف ماست.

خدا مى‌خواهد ما را كامل گرداند و از وابستگى به امور پست دنيا نجات دهد، تا وارسته شويم و از جمله راههاى اين وارستگى، اين است كه توجه داشته باشيم كه گرفتارى هاى دنيا، همه براساس حساب و قضا و قدر الهى است و چيزى بى دليل و بى حساب رخ نمى‌دهد.

 

هم نشينى با فقيران

«يا اَحْمَدُ؛ مَحَبَّتى مَحَبَّةُ الْفُقَراءِ فَادْنِ الْفُقَراءَ و قَرِّبْ مَجْلِسَهُمْ مِنْكَ»

اى محمد؛ دوستى من دوستى فقراست،پس هم نشين و هم مجلس فقرا باش.

فقراى وارسته و آزاده و بى اعتناى به جلوه ها و مظاهر دنيا، محبوب خدايند و محبت به آنها محبت به خداست و آنها، كسانى هستند كه به آن ويژگى هاى ارزشمندى كه ذكر شد، زينت يافته اند. خداوند به رسولش فرمان مى‌دهد: با اين فقرا معاشرت داشته باش و به مجلس و جمع آنها در آى و آنها را به خود نزديك ساز. اگر فقير و ثروتمندى در مجلسى بر تو وارد شدند، فقير را نزد خود بنشان و

هيچ گاه فقيران را از خود مران و تا مى‌توانى به آنها محبت بورز، تا تو را مقرب خود سازم و بيشتر به من نزديك شوى.

«وَ اَبْعِدِ الاَْغْنِياءَ وَ اَبْعِدْ مَجْلِسَهُمْ عَنْكَ فَاِنَّ الْفُقَراءَ اَحِبّائى»

از ثروتمندان و اغنيا و هم نشينى با آنان دورى گزين كه فقرا دوستان من هستند.

در اينجا اين سؤال مطرح مى‌گردد كه چرا خداوند اين قدر روى محبت به فقرا تكيه دارد با اينكه مسلّم در بين فقرا انسانهاى ناشايست و بد يافت مى‌شوند و نيز در بين ثروتمندان انسانهاى پاك و شايسته يافت مى‌شوند؟ در جواب بايد گفت: محبت به هر فقيرى چنين امتياز و مزيتى ندارد و چنانكه در پاسخ خداوند به پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) گذشت، محبت به فقيرانى محبت به خداست كه آن ويژگى ها را داشته باشند و بديهى است اگر غنى و ثروتمندى بدانها متصف گردد، محبت به او نيز محبت به خداست: اگر در رفاه و وفور نعمت قرار گرفت، خداى را شكرگزارد و سرمست نعمتها نشود و نيز اگر نعمتى از دست داد بى تابى نكند. در بين انبيا و اولياى الهى بودند افرادى كه توانمند و ثروتمند بودند، ولى به ثروت خود دلبستگى نداشتند. بود و نبود ثروت برايشان يكسان بود و آن را در راه صحيح خرج مى‌كردند. پس چنان نيست كه محبت هر فقيرى مطلوب باشد و هر ثروتمندى را از خود برانيم؛ بلكه ملاك خوبى و بدى و نزديك و دوربودن از خدا، داشتن يا نداشتن آن ويژگى هاست كه براى فقيران خداجو ذكر گرديد. اينكه چرا خداوند روى فقرا تكيه دارد و فرمود محبت من، محبت فقراست و نفرمود محبت به من محبت به صالحان و صابران و كسانى است كه به قضاى الهى راضيند و بر او توكل دارند؛ بدين جهت است كه اغنيا و ثروتمندان، بيشتر در معرض فساد و انحراف و طغيان قرار مى‌گيرند و عوامل دور شدن از خدا، در آنها بيشتر است، چنانكه خداوند فرمود:

«كَلاَّ اِنَّ الاِْنْسانَ لَيَطْغى. اَنْ رّاهُ اسْتَغْنى»1

 


1- علق/7ـ6.

هر آينه انسان به كفر و طغيان مى‌گرايد، وقتى كه به غنا و دارايى مى‌رسد.

كسى كه ثروتش فراوان است، ممكن است به آن متكى گردد و به خود ببالد؛ ولى فقير ثروتى ندارد كه به جهت آن تكبر كند. و بالاترين فسادها و ريشه كفر و عناد و شرك، كبر و خود بزرگ بينى است كه ثروتمند مبتلاى به آن است. از آنجا كه اغنيا و ثروتمندان بيشتر به فساد و انحراف اخلاقى، بخصوص كبر و غرور، مبتلا مى‌گردند، خداوند در ذيل آيه 23 از سوره الحديد، فرمود: «وَ اللّهُ لايُحِبُّ كُلَّ مُخْتال فَخُور» خداوند دوستدار هيچ متكبر خودستايى نيست.

از آنجا كه خداوند آدمهاى افتاده و متواضع را دوست مى‌دارد و اكثر اغنيا به كبر و خودپسندى مبتلايند، مى‌توان گفت اكثر انسانهاى خوب و شايسته در بين فقرا هستند، لذا خداوند فرمود فقرا را دوست بدار، جز كسانى كه به كفر و عصيان و لجاجت مبتلايند و اگر مى‌فرمود: اغنيا را دوست بداريد جز بَدان آنها را، تخصيص اكثر لازم مى‌آمد؛ چون اكثر آنها بدند و به صفات ناشايست مبتلايند. از طرف ديگر گرچه ممكن است غنى مؤمن و شايسته باشد، ولى محبت ما به او، فقط براى خدا و به جهت صفات شايسته او نيست و جهات ديگر نيز در دوستى و محبت دخالت دارد. پس محبت تنها براى خدا نيست، لااقل در معرض اين است كه به جهات ديگر نيز آلوده گردد، چرا كه ثروتمندان جاذبه هاى ديگرى نيز دارند كه در زمره جاذبه هاى مادى و دنيايى است.

انسان به حسب طبيعت و ديدگاه پست و ابتدايى اش، مال و ثروت را يك ارزش مى‌داند و طبيعى است وقتى با ثروتمندى روبرو مى‌شود، به جهت مالش به او ارج مى‌نهد و او را بزرگ مى‌شمارد، چون در ژرفاى نهانش ثروت را دوست دارد و او را مهم و با ارزش مى‌شمارد. پس به طور طبيعى براى او عظمت و شخصيت قائل است و در برابرش خضوع مى‌كند و خود را خوار مى‌شمارد.

انسان بايد خيلى حسابگر و خود ساخته باشد كه اگر به مؤمن ثروتمندى

برخورد، حساب ثروتمنديش را از ايمانش جدا كند و تنها به جهت ايمانش او را دوست بدارد، نه به جهت مال و دارايى اش. اگر چنين باشد كه انسان او را به جهت ارتباطش با خدا دوست بدارد، بايد فقيرى كه ايمانش بيشتر است و سر و وضع مناسبى ندارد، بيشتر دوست بدارد!

پس تكيه روى دوستى فقرا بدين جهت است كه آنها بيشتر با خدا ارتباط دارند و از طرف ديگر اگر در بين اغنيا مؤمنى نيز وجود داشته باشد، غالباً دوستى و محبت به او خالص نيست و با شائبه ها و انگيزه هاى مادى همراه است و خداوند محبتى كه خالصانه نباشد نمى‌پسندد؛ چون هر كس هر چه دارد از خداست و ديگران چيزى ندارند كه محبت به آنها در عرض محبت به خدا قرار گيرد.

 

* * *

 

شنبه 10 اردیبهشت 1390  6:09 PM
تشکرات از این پست
ansansarolghaem110
ansansarolghaem110
کاربر تازه وارد
تاریخ عضویت : بهمن 1389 
تعداد پست ها : 58

کتاب آیت الله مصباح 1

درس نهم

 

 

 

 

عدم تبعيت از خواهش هاى نفسانى

 

 

 

 

ـ مردم و خواسته هاى نفسانى

 

 

عدم تبعيت از خواهش هاى نفسانى

 

«يا اَحْمَدُ؛ لاتَتَزَيَّنْ بِلينِ الِلّباسِ وَ طيبِ الطَّعامِ وَ لينِ الْوَطاءِ. فَاِنَّ النَّفْسَ مَأْوى كُلِّ شَرِّ وَ رَفيقُ كُلِّ سُوء تَجُرُّها اِلى طاعَةِ اللّهِ وَتَجُرُّكَ اِلى مَعْصِيَتِهِ وَ تُخالِفُكَ فى طاعَتِهِ وَ تُطيعُكَ فى مايَكْرَهُ و تَطْغى اِذا شَبِعَتْ وَتَشْكُوا اِذا جاعَتْ وَ تَغْضَبُ اِذا افْتَقَرَتْ و تَتَكَبَّرُ اِذا اسْتَغْنَتْ وَ تَنْسى اِذا كَبُرَتْ وَ تَغْفَلُ اِذا اَمِنَتْ وَ هِىَ قَرينَةُ الشَّيْطانِ. وَ مَثَلُ النَّفْسِ كَمَثَلِ النَّعامَةِ تَأْكُلُ الْكَثيرَ وَ اِذا حُمِلَ عَلَيهْا لاتَطيرُ وَ كَمَثَلِ الدِّفْلى لَوْنُهُ حَسَنٌ وَ طَعْمُهُ مُرٌّ.»

خداى سبحان خطاب به پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) مى‌فرمايد:

زينت خود را در لباس زيبا و غذاى خوب و بستر نرم قرار نده، زيرا نفس جايگاه هرگونه شرّى است و دوست همه بدى هاست.تو او را به اطاعت خدا مى‌خوانى و او تو را به معصيت خدا مى‌كشاند و در اطاعت پروردگار با تو مخالفت مى‌كند و در آنچه خدا را ناخوشايند است، اطاعت مى‌كند و هنگام سيرى طغيان و هنگام گرسنگى شكايت مى‌كند، هنگام فقر غضبناك است و هنگام بى نيازى فخر مى‌فروشد. در هنگام پيرى و بزرگسالى فراموش كار مى‌شود و هنگام امنيت و خاطر آسودگى غفلت مى‌ورزد. نفس رفيق و قرين شيطان است، مَثل او مَثل شترمرغ است كه زياد مى‌خورد؛ ولى اگر بارى بر او نهند پرواز نمى‌كند و نيز همانند خرزهره است كه رنگش زيباست و مزه‌اش تلخ است.

در اين بخش از روايت، خداى متعال پيامبر اكرم را از اطاعت نفس و انقياد او برحذر مى‌دارد. البتّه بر همگان روشن است كه پيامبر اكرم معصوم است و در معرض لغزش و اطاعت نفس قرار نمى‌گيرد. عصمت انبيا با هدايت الهى همراه

است و الهامات و وحى الهى و علومى كه خدا به آنها مى‌دهد، موجب عصمت آنها مى‌گردد و اگر خدا علم و عصمت به انبيا نمى‌داد، از خود چيزى نمى‌داشتند. اين بيانات بيشتر براى تعليم ديگران است، گويى مخاطب اصلى آن، همه مردمند كه بايد در همه اعصار، در مسير تكاملى خود، از آن بهره گيرند.

محور اين بخش از حديث عدم تبعيّت از نفس است. منظور از نفس چيست كه در اخلاق و مواعظ تأكيد شده است كه انسان با آن مخالفت كند و نگذارد بر او مسلط شود و يا در حديث آمده است «اَعْدى عَدُوِكَ نَفْسُكَ الَّتى بَيْنَ جَنْبَيْك»1

نفس مشترك لفظى است: در حكمت و فلسفه مساوى با روح آدمى است و مسلّم در اخلاق بدين معنا نيست؛ چون روح گرايشهاى گوناگونى دارد و عقل، تمايلات متعالى انسان، فطرت الهى از شئون او است و اساساً روح بسيار شريف است و به خداى متعال انتساب دارد: «وَ نَفَخْتُ فيهِ مِنْ رُوحى»2 و دميدم در آن از روحم.

پس اين نفس كه از آن مذمّت شده عيناً روح نيست، بلكه چيزى است كه در برابر عقل بكار مى‌رود و لذا معمولا در كتابهاى اخلاقى و كلمات دانشمندان مشاهده مى‌شود كه مسئله جنگ و مبارزه بين نفس و عقل مطرح مى‌شود و اينكه انسان در اين ميدان مبارزه، گاهى جانب نفس را گرفته و زمانى طرف عقل را مى‌گيرد و هر دو از شئون روح هستند: هنگامى كه روح انسان به منش حيوانى و طبيعت و ماديات گرايش دارد، از آن نظر كه داراى اين گرايشهاست، نفس ناميده مى‌شود و زمانى كه ميل به تعالى و اوج گرفتن از اين جهان مادّى دارد و ميل به تقّرب به خداى متعال و كمالات عالى انسانى دارد، اصطلاحاً به آن عقل گفته مى‌شود و البته اين عقل غير از آن عقلى است كه در فلسفه مطرح است.

به هر حال منظور از نفسى كه دشمن انسان است، آن دسته از گرايشهايى است


1- پيامبر فرمود: دشمن ترين دشمنان تو، نفس توست كه بين دو پهلويت قرار گرفته. بحارالانوار، ج 70، ص64.

2- الحجر/29.

كه مانع ترقى روح انسان و تقرّب به سوى خداست. خداوند روح انسان را در جايگاهى قرار داده كه مى‌تواند از آن تنزل كند و نيز مى‌تواند ترقى كرده و به عالم بالا صعود و عروج كند.

نفس در علم اخلاق و روايات عاملى است كه انسان را تنزل مى‌دهد و ويژگى هاى پست و ضد ارزشها را در او جاى مى‌دهد. و در مقابل گرايشهايى كه موجب تعالى انسان مى‌شود، برخاسته از عاملى است به نام عقل كه روح را پرواز مى‌دهد و به خدا نزديك مى‌كند. طبق اين تعريف، انسان بايد تلاش كند از نفس، يعنى از عاملى كه او را به سقوط و انحطاط مى‌كشاند برحذر باشد و با آن به شدّت مبارزه كند و بر آن مسلط گردد.

انسانى كه فطرتاً كمال طلب است و به حكم عقل مى‌بايد به مراتب عالى كمال برسد، شرعاً موظّف است به سوى خدا حركت كرده و به او تقرّب يابد و بالطبع بايد با چنين عاملى كه موجب سقوط و تنزّل او مى‌گردد مبارزه كند، اگر انسان به اين گرايشها ميدان دهد: گرايش به لباس، خوراك، تجمّل و زينت دنيا و... روز به روز اين گرايشها قوى‌تر مى‌شوند. هر قدر انسان بيشتر به تمايلاتش پاسخ مثبت دهد، بيشتر با آنها انس مى‌گيرد و رفته رفته بر شدّت ميل او افزوده مى‌گردد. البتّه اين معنا به تجربه نيز ثابت گرديده است، چنانكه در ماه رمضان كه انسان روزه مى‌گيرد، پس از گذشت چند روز به گرسنگى عادت كرده و به تدريج تمايل به غذا در او فروكش مى‌كند و پس از ماه رمضان، شب و روز به دنبال خوردن و آشاميدن مى‌رود و ميل او به غذاهاى گوناگون بيشتر مى‌شود.

اين معنا درباره شهوات نفسانى و تمايل به ارضاى غرايز جنسى نيز صادق است. چنانكه جوان مؤمنى كه هنوز همسر اختيار نكرده و مصمّم است جلوى طغيان شهوت را بگيرد، اين كار برايش آسان است، چون به آن عادت كرده است، ولى وقتى كه ازدواج كرد، بيشتر در معرض معصيت قرار مى‌گيرد. بنابراين جوانان

مؤمنى كه تازه ازدواج كرده اند، بايد بيشتر حواس شان را جمع كنند و نبايد چنين وانمود كنند كه ما راه حلال را يافته‌ايم و هرگز به معصيت دچار نمى‌گرديم، برعكس در آن هنگام شيطان بيشتر وسوسه مى‌كند، چون راه استفاده از حلال براى آنها باز شده و لذّت را چشيده‌اند و روز به روز تمايلشان شديدتر مى‌شود. و نيز در ساير خواسته هاى نفسانى، با تجربه براى انسان روشن مى‌گردد كه هر چه بيشتر به نفس خود ميدان دهد و بيشتر به خواسته هاى آن پاسخ گويد، تمايلش شديدتر مى‌گردد.

اين معنا در مسائل معنوى نيز صادق است: در ابتدا براى انسان، خواندن نماز شب دشوار است، اگر با زنگ ساعت از خواب بلند شود، باز مى‌خوابد و حتى اگر از خواب برخاسته، مشغول نماز شب شود، باز كسل است و با بى حالى و بى رمقى نماز مى‌خواند. رفته رفته، با تمرين و تداوم يافتن اين كار، آنقدر خواندن نماز شب برايش راحت و عادى مى‌شود كه اگر شبى براى نماز برنخيزد، ناراحت است و گويا گمشده‌اى دارد.

بنابراين راه تقويت اراده انسان و كنار زدن هواى نفس، تمرين در پاسخ ندادن به خواسته هاى نامشروع نفس است، البته تمرين بايد به گونه‌اى باشد كه انسان بتواند آنرا ادامه دهد، نه اينكه كار سخت و دشوارى را شروع كند و نتواند آنرا ادامه دهد. آرام آرام، با نفس خود به مخالفت برخيزد و در آغاز به خواسته هاى محدودى از نفس پاسخ ندهد. بعد از مدتى، چنان بر نفس خود مسلط مى‌گردد كه هرگز در برابر تمايلات حيوانى و طبيعى زود گذر رام نمى‌گردد.

بنابراين خداى متعال به حبيب خود توصيه مى‌فرمايد كه به همه خواسته هاى نفس پاسخ مثبت ندهد و از غذاى خوشمزه استفاده نكند و در بستر نرم نخوابد و همچنين لباس زيبا نپوشد، چرا كه عادت به اينها، به تدريج سبب ارتكاب حرام خواهد شد.

انسان اگر زياد به دنبال لذّت هاى حلال برود، در ابتدا به مكروهات و پس از آن به حرام كشانده مى‌شود؛ چنانكه گفته شده: «مَنْ حامَ حُولَ الْحِمى يُوشَكُ اَنْ يَقَعَ فيهِ»1

 


1- بحارالانوار، ج 73، ص 29.

كسى كه بر لب پرتگاه حركت كند، ممكن است بلغزد و به درون آن سقوط كند، پس بايد از قرق گاه فاصله گرفت.

در روايات فراوانى وارد شده كه مستحبات، قرق گاه واجبات هستند، يعنى اگر انسان بخواهد واجباتش ترك نشود بايد در كنار آن برخى مستحبات را انجام دهد، تا مبادا واجبات ترك گردد و نيز مكروهات، قرق گاه محرمات است؛ يعنى انسان بايد از مكروهات دورى گزيند تا به محرمات مبتلا نگردد و در واقع مكروهات، مرز بين انسان و محرمات است و خداوند اين مرز را قرار داده تا بندگانش به گناه مبتلا نگردند. چرا كه اگر انسان مقيد شود از چيزى كه شبيه محرمات است، دورى گزيند به حرام مبتلا نمى‌شود. از طرف ديگر سفارش شده است كه انسان به مستحبات عمل كند تا مبادا واجبات ترك گردد بعلاوه، نافله نمازهاى واجب براى اين است كه اگر آن نمازها كم و كاستى دارد، به وسيله نافله ها جبران گردد.

مردم و خواسته هاى نفسانى

مردم در برابر خواسته هاى نفسانى به چند دسته تقسيم مى‌شوند:

دسته اول: مردمى كه به دلخواه خود عمل مى‌كنند و چيزى مانعشان نمى‌شود. همواره به دنبال لذايذ مادّى‌اند و زندگى دنيا را بر آخرت برترى مى‌دهند. قرآن كريم درباره اين دسته از مردم مى‌فرمايد:

«... وَوَيْلٌ لِّلْكافِرينَ مِنْ عَذاب شَديد اَلَّذيِنَ يَسْتَحِبُّونَ الْحَيوةَ الدُّنْيا عَلىَ الاْخِرَةِ...»1

واى بر كافران از مجازات شديد، كسانى كه زندگى دنيوى را بر آخرت ترجيح مى‌دهند.

اينكه انسان به دنبال مادّيات و تمايلات نفسانى است و نمى‌خواهد از آنها دست بردارد، خود منشاء كفر است. دين مى‌گويد: از اين خواسته هايت دست بردار، و چون انسان نمى‌خواهد از آنها كناره گيرى كند، لذا دين را نمى‌پذيرد تا به


1- ابراهيم/3ـ2.

راحتى هر عملى را مرتكب گردد. پس اين دسته از انسانها براى تمايلات نفسانى، حدّ و مرزى نمى‌شناسند. خداوند در قرآن مى‌فرمايد:

«بَلْ يُريدُ الاِْنْسانُ لِيَفْجُرَ اَمامَهُ»1

بلكه انسان مى‌خواهد عمرى را كه در پيش دارد، به فجور و پيروى هواى نفس بگذراند.

دسته دوم: كسانى كه براى خواسته هايشان حدّ و مرزى مى‌شناسند، سعى مى‌كنند از محرّمات اجتناب كنند، ولى از برآورده ساختن ساير خواسته هاى نفس: نظير مكروهات، مشتبهات و مُحلّلات خوددارى نمى‌كنند. خود اين دسته نيز به چند شاخه تقسيم مى‌گردند: برخى از كبائر اجتناب مى‌كنند و گاهى مرتكب صغائر مى‌شوند و گروهى، گاهى كبائر را نيز مرتكب مى‌شوند. برخى از اين افراد بلافاصله پس از گناه توبه مى‌كنند و برخى ديگر توبه نمى‌كنند و بر گناه خود اصرار مى‌ورزند؛ ولى به هر حال همه اين افراد سعى و اهتمام دارند كه تا حدودى محرّمات را ترك كنند.

دسته سوم: كسانى كه اصل را بر مخالفت هواى نفس قرار مى‌دهند، مگر در مواردى كه رضاى خداوند در موافقت نفس است، آن هم به جهت رضاى خداوند نه به جهت پيروى هواى نفس. اصل در زندگى آنها اين است كه هر چه دلشان مى‌خواهد انجام ندهند و در هر كار معيار را رضايت خدا قرار مى‌دهند. البته اين دسته نيز داراى مراتبند و شايد اختلاف در مراتب به بى نهايت ميل كند.

هدف انبيا، در درجه اوّل، اين بود كه بشر را از آن حد فروتر، يعنى بى بند و بارى و اسارت نفس رهايى بخشند. (اگر افراد از اين مرتبه نگذرند، به هيچ وجه با انبيا و دستگاه آنان ارتباط نخواهند داشت، اگر كسى حاضر نشد براى خواسته هايش محدوديّتى قايل شود، چگونه مى‌تواند پيرو انبيا باشد؟) پس اجمالا انسان بايد حدّى را بپذيرد و خواسته هايش را كنترل كند، چنين نباشد كه هر چه دلش خواست انجام دهد، البته از اين مرحله تا مرحله‌اى كه هيچ خواسته‌اى را بدون اذن و


1- القيامة/5.

رضايت خداوند اجابت نكند، خيلى فاصله است.

 

شنبه 10 اردیبهشت 1390  6:09 PM
تشکرات از این پست
ansansarolghaem110
ansansarolghaem110
کاربر تازه وارد
تاریخ عضویت : بهمن 1389 
تعداد پست ها : 58

کتاب آیت الله مصباح 1

مؤمنان به حسب مراتب ايمانشان، بين اين دو مرحله حركت مى‌كنند و بين اين دو مرحله، مراتبى است كه از رقم و شماره بيرون است. حتّى انبيا نيز داراى مراتب مختلفى هستند: در رأس انبيا و اولياى الهى، وجود مقدّس خاتم الانبياء(صلى الله عليه وآله وسلم) و فاطمه زهرا(عليهما السلام) و ائمه اثنى عشر(عليهم السلام) قرار دارند. و ساير انبيا در مرتبه پايين‌تر قرار دارند. اين چهارده نور پاك كه از يك نظر نور واحدى هستند، در رأس اين هرم قرار دارند و بالاترين ارزشهاى مثبت را دارا مى‌باشند.

مؤمن بايد سعى كند خود را از مرتبه فروتر به مرتبه عالى نزديك كند و البتّه اين بستگى دارد به ميزان همّت انسان و توفيق الهى. براى هيچ كس قابل پيش بينى نيست كه عاقبتش چه خواهد شد: افرادى هستند كه از حد صفر گذشته و ترقى مى‌كنند و به مراحل عالى دست مى‌يابند و در مقابل برخى كه به مراتب عالى انسانى و به اوج رسيده اند، سقوط كرده و به مراتب پست انسانى مى‌رسند (البته براى كسى كه در مراتب بالا قرار دارد خطرات، بزرگتر و شكننده ترند، چون اگر كسى كه در مرتبه پايين قرار دارد، سقوط كند، تفاوت چندانى در حال او پديد نمى‌آيد و مثل انسانى است كه پايش زخم مى‌شود؛ ولى كسى كه در اوج و قله قرار دارد، اگر سقوط كند نابود مى‌گردد).

دستورات اخلاقى از جانب معصومين(عليهم السلام) بيشتر براى اين است كه انسان را متوجّه كنند، در چه موقعيّت حسّاسى قرار دارد و اينكه پاسخ دادن به خواسته هاى نفسانى و به ميل دل عمل كردن، موجب لغزش او مى‌گردد و او را از خدا دور مى‌كند؛ چه آنكه يا بايد از دل تبعيت كند و يا از خدا، و اين دو با هم جمع نمى‌شوند. انسان هر اندازه به دلخواه خود عمل كند، از خدا دورتر مى‌شود و هر چه به جهت خدا، با خواسته هاى دل مخالفت كند، به خدا نزديكتر مى‌شود. البتّه هستند افرادى كه با بسيارى از خواسته هايشان مخالفت مى‌كنند، براى اينكه به

دلخواه بالاترى كه آن نيز ارزش ندارد، دست يابند: برخى زهد مى‌فروشند، كم غذا مى‌خورند، ژنده پوشند، خانه پست و محقّر برمى گزينند و از جاه و مقام دنيا اعراض مى‌كنند، تا به عنوان زاهد شناخته شوند. ممكن است از حيله و نيرنگ نفسشان بى خبر باشند و به خيال خود آدمهاى خوب و شايسته‌اى شده اند: اهل عبادت و تقوا و ذكرند، بيشتر اوقات روزه اند، و مسكن خوب انتخاب نمى‌كنند و به گمان خود خيلى ترقّى كرده اند؛ امّا همين گمان موجب هلاكت آنها مى‌شود. همين غرور و خودپسندى كه خود را از ديگران بهتر مى‌پندارند، موجب هلاكت آنها مى‌گردد. اينها بيش از ديگران خسارت و زيان ديده اند، چون كسانى كه دنبال لذّتهاى دنيا رفتند، دست كم در اين دنيا چند صباحى لذّت بردند؛ امّا اين سيه بختان، هم لذّتهاى دنيا را از دست داده‌اند و هم آخرت را!

چنانكه در قرآن كريم مى‌خوانيم:

«قُلْ هَلْ نُنَبِّئُكُمْ بِالاَْخْسَرينَ اَعْمالا، اَلَّذينَ ضَلَّ سَعْيُهُمْ فِى الْحَيوةِ الدُّنْيا وَ هُمْ يَحْسَبُونَ اَنَّهُمْ يُحْسِنُونَ صُنْعاً»1

آيا به شما خبر دهم كه زيانكارترين مردم كيانند. زيان كارترين مردم كسانى هستند كه عمرشان را در راه حيات دنياى فانى تباه ساخته و گمان مى‌كنند كار نيك انجام مى‌دهند!

پناه بر خدا، از اينكه انسان فريب نفس خود را بخورد و خيال كند آدم خوبى شده است، چرا كه از همان لحظه پيروى شيطان شروع شده است و انسان در دام او گرفتار مى‌شود؛ به اين جهت هر كسى صالحتر است خود را پست‌تر مى‌داند. وقتى امام معصوم عرض مى‌كند «فَمَنْ يَكُونُ اَسْوَءُ حالا مِنّى»2 ديگران چه بگويند؟ اگر ما به اين مكتب، و به اين سيره و منش شباهت پيدا كرديم، حالمان چنان دگرگون مى‌گردد كه اين سخن از ما نيز صادر مى‌گردد؛ ولى گاهى انسان آن قدر خودبين است كه نمى‌تواند خود را پست‌تر از ديگران بشمارد. پيش خود مى‌گويد من كار بدى


1- كهف/103 و 104.

2- دعاى سحر، على بن الحسين، عليه السلام، بحارالانوار، ج 98، ص 89.

نكردم! نه سرقتى كردم، نه آدم كشى، نه زنا و... به جهت همين غرور، از همه پست‌تر است. اين گونه افراد، در اجتماع، غالباً موجب انحراف، تفرقه و گروه گرايى مى‌شوند، چون خود را انسان خوبى مى‌دانند و ديگران را به دنبال خود مى‌كشانند، غافل از اينكه انگيزه او از اين كارها، حبّ رياست و شهرت است و حبّ شهرت و رياست نزد او از ساير گناهان بيشتر ارزش دارد و همين موجب سقوط وى مى‌شود. انسان هر چه عالمتر شود، نفسش نيز قوى‌تر مى‌گردد و قدرت حيله گرى او بيشتر مى‌شود و حيله هاى نفس قابل شمارش نيست و نمى‌توان دامها و حيله هاى آن را شناخت. قدرت حيله گرى نفس در انسانهاى عادى بسيار كمتر از قدرت حيله گرى آن در علما و دانشمندان است، و حيله هاى نفس اين افراد بسيار ساده است، به همين دليل ممكن است زود پشيمان شوند و از شر نفس نجات يابند. امّا اگر نفس عالم بر او مسلّط شد، چنان او را فريب مى‌دهد كه به راحتى از شرّ آن نجات نمى‌يايد. بايد كاملا حواس خود را جمع كنيم. البتّه بايد توجه داشت، معناى اين سخن اين نيست كه سراغ رشد و كمال نرويم، چون اگر كامل شديم و سپس سقوط كرديم خطرش بيشتر است از وقتى كه علم نيندوزيم، چون اگر عالم شديم و سپس نفسمان بر ما مسلّط گشت، خطر نفس و شيطان جهان گير مى‌شود. اين پندار درست نيست، بلكه اين خود يكى از حيله هاى شيطان است، براى اينكه انسان را از كمال باز دارد و اين خواسته نهايى اوست. لذا بايد به كورى چشم شيطان حركت كرد و از خدا كمك خواست و خداوند به كسانى كه به طرف او حركت مى‌كنند، بيش از ديگران كمك مى‌كند. در حديث قدسى آمده است: «مَنْ تَقَرَّبَ اِلَىَّ شِبْراً تَقَرَّبْتُ اِلَيْهِ ذَرْعاً»1

وقتى خدا به انسان كمك كند، مخالفت و مبارزه با نفس، با تمام مشكلاتش، براى او آسان مى‌شود، البته اين كار در آغاز دشوار است:


1ـ كسى كه يك وجب به من نزديك شود، يك ذراع به او نزديك مى‌گردم. بحارالانوار، ج 87، ص 19.

عشق ز اوّل سركش و خونى بود *** تا گريزد هر كه بيرونى بود

اگر انسان به مبارزه با هواى نفس ادامه دهد و از خدا نيز توفيق استقامت بخواهد، به تدريج مخالفت با نفس آسان مى‌شود، به طورى كه اگر كارهاى خير را ترك كند، احساس مى‌كند گمشده‌اى دارد و يا اگر عبادتش ترك گردد، ناراحت مى‌شود، از اينكه اين توفيق از او سلب شده است. به هر ترتيب، آثارى از خطرات و حيله هاى نفس را ذكر كرديم تا انسان بيشتر به خطرات نفس پى ببرد، اما اين بدان معنا نيست كه نفس غول شكست ناپذيرى است كه در برابر ما قرار گرفته است؛ بلكه نفس همين خواسته هايى است كه در درون ماست. (به روح از آن جهت كه منشاء اين خواسته هاست نفس مى‌گويند).

«وَ تُخالِفُكَ فى طاعَتِهِ و تُطيعُكَ فى ما يَكْرَهُ»

در اطاعت پروردگار با تو مخالفت مى‌كند و در آنچه خدا را ناخوشايند است اطاعت مى‌كند.

اگر خواستى به كارى دست يازى كه خدا از آن خوشش نمى‌آيد، نفس با تمام قوا در اختيار تو قرار مى‌گيرد و رام تو مى‌گردد. اما وقتى مى‌خواهى به عبادت خدا بپردازى، نفس نمى‌گذارد فكرت متوجه نماز گردد و در نتيجه در نماز حضور قلب ندارى، هر چه سعى مى‌كنى حواست جمع گردد و نفست رام شود؛ او مقاومت مى‌كند و دلت به اين سو و آن سو كشانده مى‌شود.

«وَ تَطْغى اِذا شَبِعَتْ وَ تَشْكُوا اِذا جاعَتْ»

هنگام سيرى طغيان مى‌كند و هنگام گرسنگى شكايت.

خاصيت نفس اين است كه اگر گرسنه شود شكوه و گلايه مى‌كند و پيوسته مى‌نالد و اگر سير شود طغيان مى‌كند. اگر به هر چه دلت خواست و نفست خواستار آن بود تن دادى، نفس به مانند اسب سركشى تو را به دنبال خود مى‌كشد و ديگر نمى‌توانى او را كنترل كنى. پس اگر مى‌خواهى اين اسب را رام كنى، لازم است قدرى او را گرسنه نگهدارى و به همه خواسته هايش پاسخ ندهى و او را كنترل كنى، تا بتوانى در مواقع لزوم از آن در راه عبادت و نيايش و اطاعت خدا بهره ببرى و

همواره او مغلوب عقل و شرع باشد.

«وَتَغْضَبُ اِذا اِفْتَقَرتْ و تَتَكَبَّرُ اِذا اِسْتَغْنَتْ»

هنگام فقر غضبناك است و هنگام بى نيازى فخر مى‌فروشد.

وقتى پول دار مى‌شود، به همه بزرگى و فخر مى‌فروشد؛ ولى وقتى فقير گشت، اوقاتش تلخ مى‌گردد، به همه بدبين مى‌شود، از نظام، دوستان، رفقا و همسايگان خشمگين است، گويا از آنها طلب كار است. صبر و تحمل و بردبارى در قاموس زندگى او راه ندارد و همه عالم در نظر او تنگ مى‌گردد.

«وَ تَنْسى اِذا كَبُرَتْ وَ تَغْفَلُ اِذا أمِنَتْ»

در هنگام پيرى و بزرگسالى فراموش كار مى‌شود و هنگام امنيت و خاطر آسودگى غفلت مى‌ورزد.

وقتى كه نفس با بيم و ترس مواجه باشد، حواسش را جمع مى‌كند و سعى مى‌كند از خطر برهد، اما وقتى امنيت يابد، غافل مى‌گردد: وقتى بلايى فرود مى‌آيد، شهرها بمباران و موشك باران مى‌شود، حواسش را جمع مى‌كند و به توبه و انابه و راز و نياز مى‌پردازد. به توسل و زيارت عاشورا روى مى‌آورد؛ ولى وقتى صلح برقرار گرديد و خيالها راحت شد، ديگر خبرى از آن ناله ها و توسلات نيست. مجالس توسل و زيارت عاشورا كم رنگ مى‌گردد. اين خاصيت نفس است كه وقتى امنيت مى‌يابد، غافل مى‌گردد و يادش مى‌رود كه خدايى وجود دارد، عذاب و گرفتارى هايى نيز وجود دارد.

«وَهِىَ قَرينَةُ الشَّيْطانِ» نفس قرين و رفيق شيطان است.

اين نفس همزاد و رفيق شيطانى است كه قسم ياد كرده انسانها را به انحراف بكشاند:

«قالَ فَبِعِزَّتِكَ لاَُغْوِيَنَّهُّمْ اَجْمَعينَ. اِلاّ عِبادَكَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصينَ»1

شيطان گفت: به عزت و جلال تو سوگند كه همه خلق را گمراه مى‌كنم. مگر خاصان از بندگانت كه


1- ص/83 ـ82.

دل از غير تو بريدند.

شيطان از راه نفس، انسان را فريب مى‌دهد و به جهنم مى‌كشاند و اين نفس است كه راه را بر شيطان باز مى‌كند و انسان را دنباله رو او مى‌كند. پس بايد توجه داشت كه آيا با اين نفس مدارا شود و يا انسان به مخالفت با او برخيزد.

«وَ مَثَلُ النَّفْسِ كَمَثَلِ النَّعامَةِ تَأْكُلُ الْكَثيرَ وَ اِذا حُمِلَ عَلَيْها لا تَطيرُ»

مثل نفس، مثل شتر مرغ است كه زياد مى‌خورد و اگر بارى بر او نهند پرواز نمى‌كند.

وقتى به او گفته مى‌شود به مطالعه و عبادت بپرداز و در عبادت حضور قلب داشته باش، توجه‌اى ندارد و مى‌گويد: اعصابم ناراحت است و نمى‌توانم حواسم را جمع كنم؛ ولى وقتى فيلمى خنده آور از تلويزيون پخش مى‌شود، حواسش جمع فيلم مى‌گردد و هيچ صحنه‌اى از صحنه هاى فيلم از نظرش پنهان نمى‌ماند، ولى هنگام نماز مى‌گويد نمى‌توانم حواسم را جمع كنم!

«وَ كَمَثَلِ الدِّفْلى لَوْنُهُ حَسَنٌ وَطَعْمُهُ مُرٌّ»

و نيز نفس، همانند خرزهره است كه رنگش زيباست و مزه‌اش تلخ است.

ظاهر نفس و كارهاى او فريبنده است و خوب مى‌نمايد، ولى در باطنش زهر كشنده پنهان دارد. در ظاهر به لباس تقوا، علم و زهد در آمده است؛ ولى در باطن خدا مى‌داند چه انگيزه هاى شيطانى و افكار غلطى دارد. لحن كلام، جذاب و گيراست؛ ولى محتوا گمراه كننده است. معلوم نيست پيروان آنها كارشان به كجا بيانجامد. در ابتدا سخن از عبادت و اطاعت از خدا و عرفان است؛ ولى در عمل بعد از مدتى، به نماز و عبادت بى اعتنا مى‌شوند، اگر نمازشان قضا شد ناراحت نمى‌شوند. وقتى همه چيز را اعتبارى دانستند و معرفت را نسبى قلمداد كردند، اعتقادات آنها سست مى‌گردد و بديهى است كه ديگر در برابر نماز و توجه به خدا و معنويات، احساس مسؤوليت و وظيفه نمى‌كنند.

* * *

 

شنبه 10 اردیبهشت 1390  6:09 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها