کتاب آیت الله مصباح 1
شنبه 10 اردیبهشت 1390 6:02 PM
درس دوم
«لَيْسَ شَىٌ عِندي اَفْضَلَ مِنَ التَّوكُّلِ عَلَىَّ وَ الرّضى بما قَسَمْتُ»
در درس گذشته درباره توكّل و اهميّت آن به تفصيل، به كندوكاو پرداختيم و اكنون در اين درس فراز ديگر روايت معراج را مورد بحث قرار مىدهيم.
خداى متعال براى بندگان خود، تقديراتى دارد و اين تقديرات گاهى موافق با خواسته آنهاست و به آن خرسند مىگردند و زمانى نيز از آن ناخشنود مىشوند. آنچه خداوند مىخواهد اين است كه به مقدّرات او راضى باشند و به قضاى او گردن نهند و رضايت خدا را همواره بر رضايت خود مقدّم دارند و اين تقدير گاهى در امور تشريعى است و گاهى در امور تكوينى.
در امور تشريعى، همه انسانها موظّفند كه واجبات را انجام داده و محرّمات را ترك كنند، و اين خود رضايت به مقدرات تشريعى الهى است.
البته همت گماردن به انجام واجبات و ترك محرمات، پايين ترين مرتبه تقوا و به معناى مقدم داشتن رضايت الهى است، گرچه برخى در همين حد نيز با كراهت به اين امر تن مىدهند، ولى اولياى خدا، در اثر بندگى، به مقامى رسيدهاند كه از بندگى و عبادت و ترك محرمات لذت مىبرند.
در امور تكوينى، بايد به آنچه خدا براى آنها پيش آورده راضى باشند، چه واقعه ناگوار باشد و چه خوشايند، چنانكه در روايت به همين معنا اشاره دارد و مىفرمايد: بندگان بايد به چيزى كه خدا براى آنها تقسيم كرده، خشنود باشند.
شكّى نيست كه همه چيز در اختيار ما نيست، حتى سخن گفتن كه مىپنداريم در
اختيار ماست؛ چرا كه سخن گفتن مستلزم داشتن زبان، حلق، شش، حنجره، تارهاى صوتى، هوا و... است و اينها هيچ كدام در اختيار ما قرار ندارد، زيرا اگر عارضه و اختلالى در آنها پديد آيد، انسان نمىتواند سخن گويد.
پس حتى ساده ترين امور اختيارى، مثل سخن گفتن كه انسان هر وقت بخواهد سخن مىگويد و اگر نخواهد سكوت مىكند، نياز به اسباب و شرايطى دارد كه از قلمرو اختيار ما خارج است (چه بسا افرادى كه سخنى را آغاز كردند، ولى نتوانستند به پايان برسانند، يا در هنگام سخن گفتن جان سپردند و يا عارضهاى برايشان رخ داد)؛ چه رسد به امورى كه كاملا غير اختيارى هستند؛ مانند زلزله و ابتلا به بيماريى كه انسان در پيدايش آنها هيچ اختيارى ندارد و همه جزو مقدّرات الهى است.
درست است كه يك سرى عوامل طبيعى يا انسانى، در به وجود آمدن واقعهاى نقش دارند، امااين بدان معنا نيست كه خدا دربرابرمخلوقاتش مغلوب شده وبرخلاف اراده او، عوامل طبيعى باعث به وجود آمدن آن واقعه گرديده است. در ملك خدا چيزى بر خلاف اراده او واقع نمىشود، اوست كه بر اساس حكمتش، به اين عالم نظم بخشيده است ولو اينكه گاهى در نظام عالم، امور ناخوشايندى نيز رخ مىدهد. اين نظام را خدا پديد آورده و آن را بهترين نظام دانسته است، به طوريكه اهل فلسفه از آن به «نظام احسن» تعبير مىكنند.
بنابراين، اراده خداوند در نظام عالم مؤثّر است و چنان نيست كه خدا به حكمت خود دست اسباب و عوامل را باز گذاشته تا اين تأثير و تأثّرات پديد آيند، بلكه در اين تأثير و تأثّرات حكمتهايى است كه مهمترين آن، مسأله امتحان و آزمايش است. انسانها در برابر حوادث ناخوشايند آزموده مىشوند، تا مشخص شود چه واكنشى از خود نشان مىدهند. برخى از آزمايشها، مربوط به مرحله اول ايمان است تا معلوم شود كه آيا انسان در مقابل حوادث سخت، احكام الهى را
رعايت مىكند يا عصيان؟ اين اولين مرتبه امتحان است كه مربوط به اغلب بندگان است. ولى امتحان بالاتر، مخصوص بندگان برجسته است كه آيا در برابر حوادث سخت از خدا شِكوه و گلايه مىكنند يا آنها را تحمّل كرده، دم فرو مىبندند. اين همان مقام صبر است، بالاتر از صبر، رضاست، يعنى اهل رضا هم درد و رنج و گرفتارى را تحمّل مىكنند و هم به آن، از آن جهت كه از جانب خداست، رضايت مىدهند. اين بالاترين مرحله ايمان است كه در آن صورت انسان از جان و دل به تقديرات خداوند راضى است و به اينكه تقديرات الهى از روى حكمت است، ايمان دارد. بديهى است هر اندازه ايمان و معرفت انسان بيشتر باشد، رضايت به قضا و قدر الهى نيز افزونتر خواهد بود.
پس، از مهم ترين مراتب ايمان اين است كه انسان به تقديرات الهى، هر چند ناخوشايند باشد، علاوه بر صبر و تحمل، رضايت دهد؛ لذا خداوند مىفرمايد: «محبوب ترين كارها نزد من توكّل است و بعد از آن رضايت به آنچه تقدير كرده ام»
اين بدان معناست كه رضا از توكّل والاتر است: توكل يعنى انسان در كارها از خدا كمك بخواهد و بر او اعتماد كند كه اين همان استعانت باللّه است: «اِيّاكَ نَعْبُدُ وَ اِيّاكَ نَسْتَعينُ»
اما مقام دوّم اين است كه به آنچه خدا انجام داده، راضى و خرسند باشيم، نه اينكه تلاش كنيم چيز ديگرى واقع گردد.
آنچه گفتيم بدان معنا نيست كه انسان دست از تلاش بردارد، بلكه تلاش كردن، خود جزو عوامل تقدير الهى به شمار مىرود. منظور اين است كه به آنچه واقع شده راضى باشيم، چه تلاش ما در پيدايش آن نقش داشته باشد و چه عوامل ديگر، و اين معنا وقتى حاصل مىشود كه انسان بداند هر حادثهاى بر حكمتى استوار است.
در حديث قدسى خداوند خطاب به حضرت موسى مىفرمايد:
«يا مُوسى ما خَلَقْتُ خَلْقَاً اَحَبَّ اِلَىَّ مِنْ عَبْدِيَ الْمُؤْمِنِ وَ اِنّى اِنَّما اِبْتَلَيْتُهُ لِما هُوَ خَيْرٌ لَهُ وَ اُعافيهِ لِما هُوَ خَيْرٌ لَهُ وَ اَنَا اَعْلَمُ بِما يَصْلَحُ عَبْدي عَلَيْهِ...»
اى موسى بنده مؤمن، محبوب ترين مخلوق من است و اگر گرفتارى و ابتلايى بر او پيش مىآورم، خير او در آن است و او را از چيزى باز مىدارم كه خير او در آن است و من به آنچه به صلاح و مصلحت بندهام است، آگاه ترم.
مسلّماً اگر ما كسى را دوست بداريم، راضى نمىشويم ناراحتى و گرفتارى بر او پيش آيد، پس اگر خداوند بندهاش را به مصيبتها و گرفتاريها مبتلا مىسازد، به جهت دشمنى با او نيست، بلكه براى اين است كه خير و صلاح او در آن مصائب و گرفتارى هاست. مادرى كه بچهاش مريض است، اگر فرزندش را از خوردن بعضى خوردنى ها باز مىدارد و يا داروهاى تلخ و بدمزه به او مىخوراند، به جهت دشمنى با او نيست، بلكه كار او از روى محبت و علاقه به فرزندش است؛ خدا نيز چنين است.
به قول شاعر:
مادر او را گويداى نور دو چشم *** گر غضب رانم و گر بينى تو خشم
اين غضبها به زمهر ديگرى است *** خشم و تندى هاى من از مادرى است
«فَلْيَصْبِرْ عَلى بَلائى وَلْيَشْكُرْ نَعْمائى...»
پس بايد بر بلايم صبر كند و بر نعمتهايم شكر گزارد.
(شكر در برابر نعمتها و صبر در برابر ناملايمات، موجب تكامل انسان مىگردد). در ادامه خداوند مىفرمايد:
«وَ لْيَرْضَ بِقَضائى، أَكْتُبْهُ فِى الصِّدّيقينَ عِنْدي...»
و بايد به قضاى من راضى باشد، تا او را در زمره صديقين قرار دهم... .
در پايان مىفرمايد:
«اِذا عَمِلَ بِرِضائى وَ أَطاعَ أَمْري.»1
[در جمله صديقين قرار مىگيرد]هنگامى كه به رضاى من عمل كند و فرمانم را اطاعت نمايد.
امام، رضوان الله تعالى عليه، بارها مىفرمود: ما بايد به تكليفمان عمل كنيم و اينكه چه واقع مىشود به ما مربوط نيست، چون جهان مدبّرى دارد و به آنچه تدبير و قضاى او تعلّق گرفته، بايد رضايت دهيم.
در روايت ديگرى حضرت موسى از خدا سؤال مىكند:
«اى ربِّ اىُّ خَلْقِكَ اَحَبُّ اِلَيْكَ؟ قالَ مَنْ اِذا اَخَذْتُ حَبيبَهُ سالَمَنى...»
خدايا؛ كدام يك از بندگانت، نزد تو محبوب ترين است؟ خداوند مىفرمايد:
بندهاى كه اگر محبوبش را از او باز گيرم، به من پرخاش نكند و حرمت مرا نگه دارد.
برخى، وقتى عزيزى از دست مىدهند، از خدا گله و شكايت مىكنند و به اين امر رضايت نمىدهند، چون نمىخواهند از محبوبشان جدا شوند، چنين افرادى محبوب خداوند نيستند.
سپس حضرت موسى عرض مىكند:
«فَاَىُّ خَلْقِكَ اَنْتَ عَلَيْهِ ساخِطٌ؟ قال: مَنْ يَسْتَخيرُنى فِى الاَْمْرِ فَاِذا قَضَيْتُ لَهُ سَخَطَ قَضائى»2
خدايا؛ از كدامين بندگانت نا خشنودى؟
خداوند فرمود: كسى كه خير و صلاحش را از من بخواهد، سپس آنگاه كه به خير و صلاحش حكم كردم بر قضاى من خشم گيرد.
وقتى به خدا اعتماد و توكّل مىكنيم و از او مىخواهيم آنچه به صلاح ماست پيش آورد، اگر گرفتارى و بيمارى پيش آمد، نبايد گله كرد، چرا كه خير و صلاح ما در آن است. پس انسان موحّد، بر خدا توكّل مىكند و از او كمك خواسته، در شدايد و
1ـ بحارالانوار، ج 71، ص 139.
2ـ بحارالانوار، ج 82، ص 90.