صبح دميد
مادرم خيلي آرزو داشت او را داماد كند. مدام ميگفت: اميرجان كي برميگردي تا برات جشن عروسي بگيرم؟ و او هربار ميگفت: مادرجان مگر وسط جنگ با كفار وقت اين حرفهاست. مادر هم كوتاه نيامد يكبار پرسيد: «اميرجان پس كي جنگ تمام ميشه؟»
و او با خنده پاسخ داد: «صبح نزديك است».
صبح دولتش خيلي زود دميد. حالا مادر آيينه و شمعدان اتاقك كنار قبرش را هر هفته با دستمال پاك ميكند.
منبع: مجله جاودانه ها